یک تجربه ی تازه با مرگ

دیروز عصر برای دیدن یکی از دوستان که چندروزی است پدرش را از دست داده رفتیم.تجربه ی تازه ای بود برایم. شاید هم برایمان. تقریبا هیچیک لباس تیره نپوشیدیم. در منزلش هم تقرسیا حرفی از مرگ زده نشد. گفتیم و خندیدیم و خنداندیم. آن دوست و خواهرش هم راضی بودند. ما نیز.

در انتهای این مهمانی کوچک،گفته هایی رد و بدل شد.بین آن عزیز و دوست دیگری که چند سال قبل تجربه ی مشایهی داشته....اینکه هیچ وقت جای خالی عزیز از دست رفته پر نمیشود. اینکه هیچگاه برایت عادی نمیشود. اینکه توی بزنگاه هایی ناگهان جای خالی او را حس میکنی. این که زادروز آن عزیز فوت شده برای یادبود گرفتن بهترین زمان است ، روز فوتش...

دیروز تجربه ی عجیبی بود برایم. نمیدانم چرا اما به میزان زیاد با مرگ اینهمه عریان روبه رو نشده بودم.

تن به تمناي تو من ميدهم انگار

تن به "تن هايي" خود ميدهم انگار

 بوسه بر ساقه ي شيوايي تو

خنده اي محض تماشا

 دل به "دل دادگي" رقص دو چشمت ميدهم امشب....

تن به "تن هايي " خود ميدهم انگار و نگاه ميكنم ديروزم را

كه فقط تنها بودم و انگار بي تن....

ميدهم تن به تمناي تو انگار

یلدا هم شبی بود میان بادهای تند

یلدا یعنی شبی بلند، یعنی شب زایش...شب زایش حس های تازه و عجیب و بلند.

امسال یلدا را با پویان در روستایی دوردست بودم.تُتلی تُمَک...شبی بود میان بادهای تند. تندترین بادی که تجربه کرده بودمش....تندبادترین باد که بسیاری از چیزها را برد...به دورترین جاهای این جهان.دورِ دورِ دور....



خوردنی های یلدایی-سفری با چای تازه دم در کاسه های ترکمنی



با پویان شب یلدا



صبح از پنجره ،رو به سوی بادها


پیش از طلوع کامل. سرخِ سرخ

درد کسی پا به ماه که نگران سقط جنینش است و مدام به پنجره چشم میدوزد.

هی میخوام چیزی بنویسم از برف ، از شادی ای که برف برایم میسازه ، از اون خنده ها و ذوق هایی که دیدن برف برایم به ارمغان می آره...اما نمیشه...نمی آد. عکسهایی که با موبایلم از اطراف خونه گرفتم، به دلم نمیشینه،بارها همینجا مینویسم و دو باره و دوباره و دوباره پاکش میکنم....این برف . این موجود زیبای آسمانی ، این هدیه ی لذت بخش روزهای تنهایی، این آرزوی لحظه های سکوت این پنبه های کهنه لحاف آفرینش، این شادی آور ترین موجود هستی....این برف...این برف بایستی آنچنان سرِ حالم بیاره که تا دو سه روز ذوقش رو تو دلم حمل بکنم....اما نمیکنه. این کار رو نمیکنه و لذتش نیمه کاره گوشه ی لپم میمونه. بیشتر از اینی که لذتش رو با خودم بیارم ببرم....ترس از دست دادنش رو با چشمام دنبال میکنم. هی پرده رو کنار میزنم و نگاه میکنم ببینم هنوز میاد یا نه...آخر سر میرم و پرده رو کنار میزنم و میگذارم همه ی منظره ی بیرون از خونه لخت و عور جلوی چشمای هیزم قرار بگیره....بعد هی دزدکی و با ترس نگاه میکنم میترسم یک بار که نگاه میکنم ببینم که برف بند اومده....میترسم که نکنه بلافاصله بارون بیاد و اون شمشاد ها و اون سرو نقره ای جلی پنجره خالی از سفیدی بشند و وایت بالانس منظره ی پیش رویم به هم بخوره....میترسم. با اینکه آبستن لذت هستم مثل زنی پا به ماه که از سقط شدن جنین توی شکمش میترسه ، منم از بند اومدن برف و از تموم شدن لذت های این ایامم میترسم...برف می آید و من آبستن شادی هستم. کاش این شادی پا به هستی ام بگذاره و ترس رو از من دور بکنه. کاش




                                                                                          جلوی خانه ام....همین امروز صبح

برف نو سلام.

اصفهان-هتل کوثر-کنار زاینده رودی که خشک است

موسیقی:از سرزمین شمالی- به خاطر این برف زیبا

در این شب سیاه و تلخ و دود گرفته ...گریه هم امان نمیدهد....

هر هفته شنبه ها میدیمش...لاغر اندام، پر شور ، پر از ایده ، فارغ التحصیل مدرسه مان بود. زیست میخواند و جویای نام بود ....تا نزدیکی های منزل با هم میرفتیم...هم مسیر بودیم. هر هفته...(این مربوط به سالهای ۷۷-۸ بوده)


زیست جانوری را تمام کرده بود. توی دفتر ما آمد و شد میکرد. به سختی لیسانس گرفت. تقریبا داشت معادل میگرفت و بسیار ناراحت بود از این...حق هم داشت. راهنماییش کردم، یکی دو تا از آشناها را لینک کردم. کارش درست شد(خودش تلاش زیادی کرد) بالاخره لیسانس را تمام کرد. توی دفتر ما کار میکرد....


برای ارشد فکرهای عجیبی داشت. کتابهایی هم خریده بود و به سختی میخواندشان و از ریاضیاتش گله میکرد ...بهش گفتم بی خیال....بیا ببینم چی کار می خواهی بکنی...دو سه روزی با هم صحبت کردیم...دست آخر راضی شد برود محیط زیست....و چه خوب کرد....رتبه ی بسیار خوبی آورد و دانشگاه تهران محیط زیست(ارزیابی) را شروع کرد...راضی بودم از راهنمایی هایم...راضی بود از راهنمایی ام.


پایان نامه هاش را با من در میان گذاشت...خوب بود....چیزکی بهش گفتم...با مرحوم لوکس صحبتی کردیم و شد...کار خوبی هم از آب در آمد...با نمره ی عالی فوقش را گرفت....در دفتر ما کار میکرد....همه کاره ی دفتر بود...(کم و بیش)


کم و بیش با هم صحبت های طولانی ای میکردیم. گپ هایی از چنس علم و جامعه ....گاهی هم صحبت های تخصصی مرتبط به هر دو مان.... یاد میگرفت...با اشتیاقی وصف ناپذیر...برق نگاهش را وقتی چیزی را که میخواست و میفهمید و کتمان میکردش(بس که خود رای بود) دیدنی بود...همیشه هم بهش میگفتم و در خلوت حرم را تایید میکرد و میگفت: مگه خودت اینطوری نیستی؟ یعنی که الگو گرفتم ازت....


مدت یکی دو سالی بود از او خبری نداشتم مستقیم. میدانستم به هنر و عکاسی روی آورده( یادش به خیر اولین دوربین آنالوگی که خرید و من بهش کلی چیزهای تجربی ام  را در باره ی عکاسی به او گفتم)...میدانستم روی رشته اش تمرکز نکرده ، میدانستم از خانواده مستقل شده. میدانستم سفر زیاد میرود( این را هم به او یاد داده بودم، کم و بیش) میدانستم، میدانستم، میدانستم....ای لعنت به این روزگار


جمعه ی قبل در یک مهمانی دور همی دوستان سالهای دور و نزدیک ، او هم بود. کلی حرف زدیم. از آینده گفت...این که دارد هنر کار میکند، اینکه میخواهد با هنر از ایران برود و دکتری بخواند در ینگه ی دنیا یا کانادا...اینکه به زودی با من تماس میگیرد و من طبق معمول چیزهایی بهش گفتم و او آرام گفت: میدونی چند وقته چیزی بهم یاد ندادی....لذت بردم از این حرف،،،،،

لعنت به این روزگار....لعنت....

میثم یعقوبی به همین سادگی مرد....گاز گرفتگی در کثیف ترین روهای این شهر کثیف میثم یعقوبی را برد.

گریه امان نمیدهد...گریه امان نمیدهد....کاش هیچ وقت معلمش نبودم....

یک خواب پاییزی در بعد از ظهری که آرام بود و من بیتاب تو بودم.

رفته بودم توی هزارتوی خودم. یه جایی اونطرفتر از هر چی سایه و نور و رنگ و شکل و فُرم بود. یه جایی همون وسطهای ذهنم. جایی که فقط من بودم. فقط من. حتی تو  هم نبودی....اونجا توی همون تنهایی مطلق باران میآمد. خیلی تند. خیلی درشت. درست مثل باران سرزمینهای جنوبی.آنجا خنک بود...درست مثل سرزمینهای بلند شمالی. آنجا سبز بود، مثل سرزمینهای پست و هموار شمالی، آنجا ماهی بود....باز مثل سرزمینهای جنوبی...آنجا من بودم و من بودم و من....بینهایت خوب بود....بی نور، بی سایه، بی شکل بی فرم.....

این غم

این غم. غم اثیری. این غم غمی که مثل تار همه ی وجودت رو در بر میگیره و نمیگذاره تکون بخوری و تو مثل همون حشره ی گیر افتاده هی دست و پا وبال میزنی به امید رهایی و غافل از اینکه داری بیشتر خودت رو تو دام میاندازی. داری خودت رو بیشتر در معرض چسبیدن به تارٍ چسبناک قرار میدی...هیییی...این غم. غم اثیری که تو رو در بر میگیره. آروم و بی صدا. مثل کسی که یه گوشه(کجا؟! نمیدونی) پنهان شده و سرِ به زنگاه خودش رو از تو سایه ها سُر میده و میاد تو روشنای زندگیت وتو میمونی که این دیگه از کجا پیداش شده....این غم. غم اثیری ای که دست از سرت بر نمیداره. آروم و بی صدا و ناجوانمرد. این غم. همراه و یار و همپا....


این غم.

از امروز....

۱۱۷۸۱۱۳۱۲۲۱۲۰۳۵.۷

خیلی تلاش برای درک اینها نکنید....اما پیگیرش باشید....آرزو هم بکنید برایم....آرزو های خوب و موفقیت....

زمین که میلرزد...

یک بار دیگر زمین در ایران لرزید و جمعی کشته شدند و جمعی بزرگتر آسیب فیزیکی دیدند و جمعی بسیار بسیار بزرگ آسیبهای روانی خوردند و همه ی مردم ایران زمین در این آسیبها کم و بیش دخیل شدند...و این نه اولین بار است و نه آخرین بار....و همه  میدانیم که ایران زلزله خیز است....بسیار ریسک پذیر است....آمار میگوید میانگین هر ۴ سال در ایران یک زلزله ی سنگین در ایران رخ داده است...شهر و روستا و ریز و درشت هم ندارد...هر جایی ممکن است این رویداد رخ دهد.

به همین سادگی و همچنان هم  این زلزله ها جان میگیرند....از مردم ما....و ما را چه میشود؟ !!!هیچ....داستان همان است که بود.همان.

یک دو هفته وا اسفا و ناراحتی و نگرانی و آع و واخ و این مقصر بوده و آن بوده. دولت و ملت پش هم به گردن هم تقصیر میاندازند و بعد وعده و وعید  که این کار را میکنیم و آن را انجام میدهیم و این پروسه تا یکی دو ماه و بعد به فاز گزارش دهی و برآورد دادن و ...تا چند ماه پس از آن و در نهایت....فراموشی. و دوباره و دوباره و دوباره....(مرور کنید در حافظه و در آرشیو های خبری...ببینید چیزی غیر از این میابید؟ ) و این البته که مختص ایران نیست....در بسیاری از کشورهای دنیا(جهان اول و سوم هم ندارد) همین است....(و حتی در رویدادهای شخصی تر هم...)

و اینبارهم. آیا بازی همان است که بود...؟! من میگویم همین هست و خواهد بود....هر چند کاش نبود. همه ی ما حسارت دیده ایم. همه ی ما غم داریم و همه ی ما درگیریم...همه ی ما هفتاد و چند میلیون نفر ایرانی در گیریم...و مقصریم و نادانیم و کاش نادم.....

ما منجمین آماتور کی هستیم؟

شماهایی که اینجا می آیید و میگردید شاید آماتور باشید....یعنی شاید بخشی از بدنه ی نجوم آماتوری ایران باشید. بنابراین بد نیست به اینجا بروید و نامه ای که در آن قرار داده شده را بخوانید . اگر با آن موافق بودید آن را امضا کنید.

شادی و زیبایی رفقای زندگیتان باشند.

نظر من در باره ی رویداد تازه ی نجومیها

آنهایی که از قدیمترها مرا میشناسند می دانند که روح نقد کننده ای دارم و البته نقد پذیری را هم بلد هستم(این را بارها در همین جا هم دیده اید)البته آنهایی که مرا به واسطه ی نجوم  میشناسند هم بیشتر این روحیه را دیده اند و هم از بسیاری قضایا در باب این روحیه و شرایط جامعه ی نجوم آماتوری و واکنش دوسویه ی من و گروه ها و افراد نجومی اطلاع دارند....مدتهاست به همین دلایل و البته به دلیل مدل شخصی ام در باب شرایط نجومی ایران سکوت میکنم و سرم به کار خودم گرم است.اما این روزها دوباره خبرهایی است و بسیاری نظر مرا در این باره جویا شده اند....

بگذارید بگویم اصل قضیه چیست. در شماره ی اخیر مجله ی نجوم دو وارد کننده و توزیع کننده ی اصلی محصولات نجومی ایران آگهی داده اند....یکی به شکلی هوشمندانه و زیبا آگهی در باب فروش تلسکوپ های سلسترون (آوا استار) و دیگری به شیوه ای نه چندان زیبنده در رد ادعا های آوا استار( اسمان شب)متاسفانه در این میان همه ی طرفین از دوستان و شاگردان و معلمان قدیم من هستند.

اما نظر من:به گمانم آنچه که اکنون خوب است به آن پرداخته شود نه دعوای آوا استار و آسمان شب است. بلکه مهم رفتار غیر حرفه ای و غیر مسئولانه ی مجله ی نجوم است. این که یک آگهی دهنده بتواند از رانت اطلاعاتی خود استفاده کرده و بداند دیگری چه چیزی در مجله چاپ میکند در نوع خود زشت و نا پسند است. در دنیای بیرون از ایران، این عمل کاملا جرم محسوب میشود.در ایران را نمیدانم.

من به هیچ یک از حاشیه های این رویداد کاری ندارم. اما میدانم باز هم مجله ی نجوم است که بی اخلاقی کرده(و البته که این بار نخستش نیست) این کار را تقریبا در تمام دوره های سردبیری افراد مختلف مجله دیده ام(البته از انصاف نگذرم در دوره ی سردبیری آقای حیدرزاده چنین چیزی دیده نشده بود) اما ناشر سالهای دور مجله ی نجوم(زروان)ادعای نماینده انحصاری بودن بسیاری برندها از جمله سلسترون را داشته(میتوانید آگهی های سالهای دور این  شرکت را ببینید)مجله ی نجوم بارها از درج آگهی شرکتها و موسسات نجومی سرباز زده( و حتی رسما اعلام کرد به پفک نمکی مینو تخفیف میدهد اما موسسات نجومی بایستی بهای بیشتری بدهند تا آگهی شان درج شود)مجله ی نجوم بارها و بارها خود را مرجع رسمی نجوم در ایران معرفی کرده( گاهی به بهانه ی این که متولی دیگری وجود ندارد و بعدها هم که شاخه آماتوری تاسیس شد به بهانه ی این که رسانه ی شاخه است) و نمونه های فراوان دیگر. به هر روی شک نیست که مجله ی نجوم تاثیر به سزایی در جامعه ی نجوم ایران داشته و دارد....اما بخشی از این تاثیراتش همین بی اخلاقی هاست. کاش همه ی ما کمی هوشمندانه تر، مودب تر و از همه مهمتر با اخلاق تر رفتار میکردیم.

مورفی در خانه

نمیدونم این چه سریه که ما توی خونه داریم....همه ی سیب زمینی پیازهامون سبز میشند و همه ی گیاهامون  میخشکند.

تنگه ای به نام ما به کام دیگران

از گذشته ها که من خردسال بودم توی خونه مباحث جامعه شناسی خیابانی حضور و رواج داشته(منظورم از جامعه شناسی خیابانی اون دسته مباحثی است که هر کسی و در هر سطح دانشی توی کوچه و بازار و تاکسی و ... در بارش حرف میزنند...از عالم سیاست گرفته تا اقتصاد کلان و روابط بین الملل و ...)یکی از این دست مباحث که همیشه هم موافقان زیادی داشت خلیج فارس و تنگه ی هرمز و سلطه ی ایران بر این آبراهه ی مهم جهانی و اینا بود و خوب یادمه که همواره با این گفته ها بحث به اینجا میرسید که اگر امریکا به ایران چپ نگاه کنه ایران همین تنگه رو میبنده و اونوقت واویلا ...دنیا باید کرکره ی همه ی کارخانه هاش رو بکشه پایین و مظلومانه و بدبخت و مفلوک منتظر رحمت و کرم  ما بمونه و چه و چه و چه....همیشه هم پرسش من بی جواب میموند که خوب آخه چظوری یه تنگه رو میشه بست؟ در داره؟ از این میله های روی ریل قطار داره که بیاد پایین؟زنجیر میکشند و قفل بهش میبندند؟ و ....

حالا سالها از اون دوران گدشته و موضوع اصلا برای من به فراموشی سپرده شده بود تا اینکه دوباره این روزها بحث بسته شدن تنگه دوباره بروز کرده....هنوز هم پرسش من همونی است که قبلا بود اما این بار رفتم سراغ تا ببینم اصلا این کار سودی هم داره یا نه....اصلا این تهدید دنیا رو با دردسر مواجه میکنه یا نه....

اصل قضیه ی بسته شدن تنگه هرمز به این ربط داره که حدود ۲۰ درصد نفت خام مورد نیاز دنیا از این آبراه هی بسیار مهم گذر میکنه و خوب بستن آن یعنی یه دردسر جهانی و حتی بیشتر از دردسر...یه شوک به همه ی دنیا....اگر بعدا در باره ی تکنیک بستن این آبراهه چیدی فهمیدم براتون مینویسم. اما نکته ی مهم ی که الان به ذهنم میرسه اینه که آیا واقعا این تنگه مالِ ایرانه که ما بتونیم ببندیمش؟

این عکس ماهواره ای رو ببینید(احتمالا همتون جغرافیای مقدماتی را بلدید ...اما به هر حال برای خالی نبودن عریضه مینویسمش)

    

شمال تنگه هرمز ما هستیم....اصلا شمال خیج فارس و عمان ما هستیم...اما در جنوب تنکه ی هرمز دیگه ما نیستیم...عمان هستش و بخشی از حاکمیت بر تنگه هم به عهده ی اوست. خدا رو شکر که اینجا تنگه هستش و اصلا پهناوری اش آنقدر نیست که کنترلش به دست جهانیان بیافتد(منظورم آبهای بین المللی است. به عبارتی هر جایی از دریا و اقیانوس که بیشتر از ۱۲ مایل دریایی از ساحل یک کشور فاصله داشته باشد آبهای آزاد و بین المللی شنخته شده و به هیچ کشوری متعلق نیست)

حالا با همه ی این اوصاف از ساحل ایران و عمان ۱۲ مایل دریایی که دور شویم هنوز در آبهای محلی و کشوری قرار داریم...پس ناگفته پیداست که تنگه ی هرمز مالِ ایران نیست.بخشیش از آنِ ما و بخش دیگریش از‌آنِ عمان است.

ما میتوانیم بخش مربوط به خودمان را به هر شکلی که میخواهیم ببندیم یا به عبارت درست تر مدیریت کنیم...اما بخشی که به عمان ربط دارد اصلا در حیطه یکنترل ما نیست و اگر بخواهیم آن را در دست بگیریم یا مدیریت کنیم دو حالت بیشتر ندارد...یا باید با عمان قراردادی همکاری و ...داشته باشیم(که نداریم ظاهرا) و یا اینکه به زور(جنگ) این کار را بکنیم(که ظاهرا قصدش را نداریم)

حالا بیایید فرض کنیم که ما اصلا بخش خودمان را بخواهیم ببندیم و بگوییم آقا جان اصلا از اینجا هیچ کسی حق ندارد گذر کند....واقعا چه اتفاقی می افتد؟ نقشه ی ۳ را ببینید....خطوط کشتیرانی بین المللی که کشتی های بزرگ را در این آبراهه  حرکت میدهند و نفتکش های غولپیکر هم بخشی از آن هستند اصلا از مرزهای آبی ایران گذر نمیکنند. چون عمق مرزهای آبی ایران آنقدر زیاد نیست که بتوانند در آن حرکت کنند...بنابر این بستن این آبراهه به نظر توسط ایران(به تنهایی) شدنی نمی آید...البته پس از اینکه کشتی ها از تنگه گذر کردند اوضاع عوض میشود و کشتی ها به داخل ابهای ساخلی و ملی ایران وارد میشوند چون عمق این سو زیاد میشود و آن سو کم....آنوقت بازی هم معکوس است. به هرحال خود تنگه را نمیتوانیم کنترل کنیم. اما اختیار آبهای خودمان را که داریم(داریم؟).

اما نکته ی دیگری که به نظرم مهم است این که خوب است ایران بتواند این کار را بکند...حتی تهدیدش هم خوب است....و یا مزاحمت ایجاد کردنش برای آن بخش از آبهای تنگه که در آبهای عمان است....جواب باید داد این مزاحمت های بین المللی و اعراب را....همین.

بی خردی های سازمان یافته

اول - همین ۴۰ دقیقه قبل یکی از وحشتناکترین تصادفات عمرم رو دیدم...توی این بارونی که سیل آسا میباره و همه ی خیابان ها و اتوبانها رو آبگرفته کرده مجبور به ایستادن شدم. سرِ شمعها رو آب گرفته بود و ماشین خاموش کرد. با زحمت ماشین رو به کناری روندم(آب تا بالای مچ پاهام بود)...فلاشر ها رو روشن کردم. سه گوش خطر رو باز کردم و ۱۰ -۱۵ متر جلوتر گذاشتم.رفتم تا به ماشین رسیدگی کنم.چراغ قوه ای که توی ماشین داشتم باطریش ضعیف بود و من به خودم دشنام میدادم که عجب آدم بی دقتی هستم....یک نیسان پر از بار از کنارم به تندی رد شد و  فقط چند ثانیه لازم بود بگذره تا صدای وحشتناک تصادف بیاد....تازه فهمیده بودم. کمی جلوتر از من یک پراید به همراه خانواده مشکل من رو پیدا کرده بود و در آب مانده بود...نه فلاشر ، نه چراغ خطر ، نه سه گوش خطر و نه هیچ علامت دیگری نداشت....فاجعه بود...پدر خانواده که جلوی خودرو بود لت و پار شده بود...افراد داخل خودرو هم فاجعه بار بود اوضاعشون....کل هزینه ی این ابزار ها و لوازم کمتر از ۳۰ هزار تومان میشد و هزینه ی درمان آنها(اگر زنده بمانند )بیش از ۲۰ میلیون تومان.

دوم ـ چند روز قبل یکی از آشنایان به همراه پسرش در منزل پسر بوده اند و آنجا میخوابند. صبح به علت گاز گرفتگی هر دو(پدر و پسر) بیحال و بی جان پیدا میشوند. بازهم همه چیز به خیر گذشته و هر دو تن زنده اند اما به هر روی آسیب هایی که به مادر خانواده و آشنایانشان از نظر روحی و روانی وارد شده و خودشان در مخمصه افتاده اند و ...بی حساب است....کل هزینه ی پیشگیری از این حادثه کمتر از ۲ هزار تومان خرج بر میداشت و درمان پدر حداقل ۳ میلیون تومان هزینه دارد.


سوم ـ مقابل منزل پدری ام پس از بارش برف یکی دو هفته ی قبل ، درختی قدیمی کچ شده و بیم افتادن آن و خسارت به دیوار منزل و اخیانا خودرویی که کنار کوچه قرار بگیرد و خدای ناکرده فرد یا افرادی که از آنجا گذر میکنند وجود دارد. بیش از ۴ بار با شهرداری برای کنترل و بهبود شرایط تماس گرفتیم و هنوز خبری نشده است. ...


آخر...بی خردی هایی از این دست را تا بخواهید میتوانیم در سطح شهر و جامعه مان ببینیم. من آنها را بی خردی های سازمان یافته اسم داده ام. اینها سازمان یافته اند چون برایشان برنامه داریم. انگار که همه دست به دست هم داده اند که اینگونه رفتار کنند. انگار همه به هم آموزش میدهند که اینگونه باشند. انگار همه میخواهند با شتاب روز افزون خود را و جامعه را به نابودی تمام عیار محکوم کنند....و مشکل اینجاست که اگر کسی خود را از این بازی بیرون بکشد و بخواهد دیگران را نسبت به آن آگاه کند با هزاران تهمت و انگ از بازی بیرون میاندازند...خدایا مرا و مارا از این نابخردی های سازمان یافته رها کن...

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

گاهی وقتا دل آدم یه چیزایی میخواد یا یه چیزایی آرزو میکنه که احتمالن میدونه رسیدن بهش سخته یا حتی گاهی نشدنیه....البته من همیشه تلاش کردم واقع بین باشم...اما خوب....دله دیگه یه چیزایی آرزو میکنه....یهو و بی بهونه و بی دلیل....یکیش هم همین دیشب بود....

ساعت حدودای ۲ و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم...یه دمنوش نعناع و لیمو...یک کیک یزدی کوچیک...دو تا آرام بخش قوی یه عود با عطر کاج و صدای بارون تندی که بیرون از خونه رو گذاشته روی سرش....درختای پشت پنجره  صدای موزون بارون رو زیباتر کرده بودند....و یهو دلم رفت....دلم رفت به این که اگه همین الان بمیرم از دنیا راضی ام...حتی یه کم بیشتر...آرزو داشتم همون موقع تموم میشد....اما خوب گفتم که من آدم واقع بینی ام و میدونستم آرزوی ساده ای نیست...به اون ساعته نگاه کنید...عجیب بود برام. این ساعت برای من ساعت خاصیه(منظورم زمانشه) ۲:۲۰ تا ۲:۴۰ نیمه شب....اتفاقای مهمی توی زندگی من توی این ساعت افتاده. تصمیم های مهمی توی این حدود زمانی گرفتم. و آرزوهای مهمی هم توی این بازه ی زمانی برای خودم کردم...و حالا آرزوی تازه باز هم توی این زمان....رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست....

ناگهان غمگینم و پر از واهمه

الان ساعت ۱:۴۵ بامداده و من از پس ِ یک روز طالقان گردی سبک و یک شب رویایی...آمدم نشستم پای نِت. وضعم خوبه...شادم...پر ازامیدم... و ناگهان غمگینم...پر از واهمه ...پر از ترس ....بگذریم.

امروز اول مهر بود و من پس از ۵ سالگیم نخستین سالی است که هیچ کاری با این روز ندارم. نه در مقام معلم و مدرس و نه در مقام شاگرد. روز اول مهر غریبی است این روز...من بی آنکه به دانشگاه و مدرسه بروم برای درس خواندن و درس دادن چه نقشی دارم در این هستی؟من کیم؟من چی اَم؟ دنیایم سخت است. وضعم خوبه ....شبم رویایی بوده...اما ناگهان غمگینم و این به این نخستین روز غریب مهرم ربطی نداره....شما شاد باشید و اگر یادتان بود و باران گرفت....

آنچه که امشب بایستی مینوشتم....و نوشتم

باور کنید که ظرفیتم تموم شده...حداقل توی این ۳-۴ هفته ای با بیش از ۱۰ نفر خداحافظی کردم...و رفتند...و رفتند.

باور کنید ظرفیتم تموم شده...حالم بد میشه وقتی ناگهان میشنوم که یکی دیگه هم داره میره....

تمی خوام غُر بزنم...اما لعنت به این واژه های زبان نفهم که به جای این که از دهن بیرون بیاند آب میشند و از چشمام میریزند بیرون...

امشب بعد از یک خداحافظی دیگه آروم توی خیابونها میرانم و شهر رو دور میزنم ...خیلی آروم و شمرده اشک میریزم....

دلم میخواست خاطره ی روزهای خوش زندگیم رو به یاد بیارم...

خاطره ی یک روز پاییزی توی درکه...کافه آبذغالچال و دختری که همونجا باهاش  آشنا شدم و شد عزیز ترین دوست سالهای دورم...و خاطره ی اون فسفری عجیب.

خاطره ی یک روز بهاری توی تجریش با دوستی که عزیز ترین ادم دور و برم بوده و هست...نان سنگک و پنیر تبریزی که توی خلوت آن وقتهای میدان تجریش نشستیم و خوردیم.

خاطره ی یک بستنی شکلاتی دوبلی که  پوریا کشف کرده بود و بعد از یکی از کلاسهای تابستانی زعفرانیه آن را تجربه کردیم.

خاطره ی یک شب تا صبح ولگردی توی خیابانهای شهر(تا رسیدن به شمشک) برگشتن از انجا تا بتوانیم یک کله پزی باز شده پیدا کنیم و صبح آخر سالمان را با آن سر کنیم.

خاطره ی یک صبح زود قبل از طلوع آفتاب توی پشت بام مدرسه ای در نیاسر و نسیمی که صورتم را نوازش میکرد و کنار یکی از عزیزترین شاگردانم به خواب رفتم.

خاطره ی بحثهای لذت بخش و دغدغه های مشترک و لباس های همرنگ و ایه های یکسان ناگهانی با محسن.

خاطره ی کوهپیمایی های سنگین جمعه ها و دیزی ها و دوغهای سنگین میدان تجریش با  شاهین و پوریا

خاطره ی یک شب چهارشنبه سوری که از خانه ی بابک اینها تا خانه ی پدری ام پیاده اومدیم و عکس گرفتیم و نان خریدیم و خندیدیم...

خاطره ی دوشنبه شبها از ۲۲ تا ۲ بامداد توی استخر کوثر با بابک و بهرنگ و مهدی .

خاطره ی عوض کردن قفلِ در خانه و مهمون دعوت کردن و اولد گرفتن.

خاطره ی یک تماس ِ تلفنی و اوج گرفتن به خاطر اعتماد عزیز ترین شاگرد و دخترت و اجازه دادن به او برای بله گفتن به همسرش

خاطره هایی که آمدند و رفتند و تنهایی ام را بیشتر به رخم کشیدند و همه ی دنیا را در برابرم خیس اشک کردند...

جای همه تان دور و برم خالییه....لعنتی ها...همتون رو دوست دارم....

دوست دارم بخوانم...بلند و با صدای رسا....مثل همون وقتایی که پنجشنبه ها شب توی پناهگاه پلنگ چال میخواندیم:

ترسم که اشک در غم ما پرده شود


پینوشت:سحر و پوریا و بابک و سمانه و سامان و رضا و مهدی و محمود و توکا و گلنوش و راما و افسانه و زهرا  این سه هفته ی قبل رفتند.

قبلترها هم بهارک و امیر و رکسانا و رکسانا(۲) و شاهین و مسعود و شیرین و محسن و نگین و رویا و محمد و رحمان و عباس و مهتا و خیلی های دیگه....مگه یک آدم چه قدر میتونه دوست محکم و کامل برای خودش و زندگیش بسازه....؟کم آوردم.همین


فیلهای تَر و زنهایی که بلاگِر شده اند و من و دوستانی که متعجب مانده ایم و نفس بریده از خنده های بی ا

چند روز قبل که توی رصدخانه باشگاه نجوم ماه مرداد را برگزار میکردیم...قبل از باشگاه با پیمان اکبر نیا و مسعود رفیعی(شاگردان قدیم و دوستان جدید تر) مشغول به گفتگو بودیم و بر حسب اتفاق رایج(قانون وب گردی در ایران)به صفحه ی زیر برخورد کردیم(که حتما شما هم به آن برخورد کرده اید:


البته مطمئن هستم که هیچگاه لینکهای این صفحه را دنبال نکرده اید(به احتمال قریب به یقین)

اما ما اینکار را اتفاقی انجام دادیم و در ستون لینکهای  وبلاگ فارسی به این آدرس برخوردیم  www.zanblogger.com   برایم جالب بود...بلاگ نویسی برای زنان(به شکل اختصاصی)

در سرصفحه ی این سرویس دهنده آمده:اولین و بزرگترین سیستم وبلاگدهی بانوان پارسی

خود این جمله به اندازه ی کافی برایم عجیب بود...اما این گام اول تعجب ما بود:

در ستون سمت چپ ِ نخستین صفحه ی  این سیستم...وبلاگ های تازه به روز شده فهرست شده بودند.... واقعا شرم آور بودند...نمیدانم آنهایی که فیل را تر میمی کنند با چه قاعده و قانونی این کار را میکنند که مثلا وبلاگ یکی از شهروندان نوجوان ایرانی مسدود میشود و این سیستم وبلاگدهی بی مشکل شناخته میشود....به قول شازده کوچولو...امان از دنیای آدم بزرگها...امان

پی نوشت:فکر کنید...من برم یک وبلاگ بزنم با این آدرس:

pejman.zanblogger.com یا مثلا    kacoli.zanblogger.com   خوب خنده داره...(جدا از این که وبلاگم با چه وبلاگهایی همسایه میشه)


پُلی کلینیک تخصصی

مکان : میدان تجریش

زمان:یک بعد از ظهر از اوایل مرداد ماه ۱۳۹۰ شمسی(در اوایل قرن ۲۱ میلادی)

موضوع :کشف یک پُلی کلینیک تخصصی که هر بیماری ای را با یک دارو (ژل رویال) شفا میدهد. این مغازه کلینیک های اعصاب و روان ، پوست، مجاری تنفسی،قلب و عروق، ارتوپدی ،غدد درون ریز ،بیماری های جن++مقا+ربتی و ...را در بر گرفته است و به همه یک نواخت سرویس میدهد....


                                                       



فقط در عجبم از مردمانی که با چنین نوشته ها و تبلیغاتی راضی میشوند و باور میکنند و حال میکنند و زندگی میکنند و میمیرند.

سنگی ۴۱م،آوای طبیعت پایدار،لذتهای بیشمار و سوال بی پاسخ


چند روز قبل در یکی از جلسات ماهانه ی موسسه ی آوای طبیعت پایدار شرکت کردم.موسسه ای که به همبت افسانه احسانی و نیما آذری عزیز تاسیس شده و محکم به پیش میرود.جمع خوبی از دوستان طبیعت در این برنامه شرکت کرده بودند.تعدادی از دانش آموزان و دانشجویان سابقم هم بودند و کلی لذت بردم از دیدارشان و بالندگیشان....

برنامه ی نشست ماهانه آوای طبیعت پایدار-تصویر با موبایل

سه شنبه هم رفتم جلسه ی سنگی.۴۱ امین جلسه ی سنگی.لذت بردم.هر چند که توی محل جدید کمی حس غریبگی داشتم.اما سنگی هنوز همان است که بود.همانی که راهش انداختیم و لذتش را بردیم و میبریم.

انتهای برنامه ی ۴۱م سنگی-تصویر با موبایل

و یک سوال که دایم دور سرم میچرخه.چرا برخی جمع ها پایدار میمانند و لذت بخش میشوند...(شاید رشد هم بکنند و بزرگ شوند)اما برخی جمع ها(مثلا شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران)با آن همه پتانسیل کارش به اینجا میرسد که هست...سوال جالبی است و مهم و البته گنگ.



برای یاسر و مژگان و خودم

او نوشته که یاسرش را هنگامی که نیمه شب در آغوش داشته از دست داده...دیگران نوشته اند که صبر پیشه کن....چه داستانی و چه انتظاری...این کجا و آن کجا؟ این یکی عظیم است...داستانی بس عظیم و خارج از توان... این یکی عظیم است و خارج از تصور قدرت بشر....برای مژگان جمشیدی چه میتوانم آرزو کنم که او را آرام کند....و عجب همنوایی و همدمانی عجیبی است فوت یاسر و نمایشگاه محیط زیست....این تقارن...این جوانمرگی....درد از آن ِ اوایل قصه است...اشک از آن ِ اوایل قصه است...زاری از آن ِ اوایل قصه است....این اول قصه است...افسوس و دریغ و درد و رنج حالا حالا ها ادامه دارد...برای من...برای ما.... و بیش از همه برای مژگان جمشیدی عزیز....

یاد یاسر عزیز گرامی....راهش پایدار...

آشنای تازه ای که ناگهان می رسد و همه چیزت میشوند.با امید به ماندنش برای همیشه.

تیتر بلند فوق میتونه ذهن همه ی شماها را به جاهای مختلفی بکشاند...من معمولا اهل قضاوت نیستم....پس نمی گم که کدامهایتان اشتباه میکنید و کدام "یک" از شما درست تصور کردید...اما در هر حال این تیتر در همه ی موارد جز "یک" مورد ،اشتباه برایتان ایجاد می کند.شک نکنید....

ناگهان این آشنای تازه را در دنیای اینترنتی پیدا کردم و همه چیزم شد.طوری که یک روز هم نمیتونم بی آن از اینترنت بگذرم....و امیدوارم که برایم بماند...همین "یکی" برای همیشه خوب است...."من خود آزارم...یه جورایی...."

کاش دروغ سیزده ای باشد که روزش را گم کرده

دوشنبه ای که گذشت آخرین برنامه ی آسمان شب پخش شد و من مهمان این برنامه برنامه بودم. ۱۰ سال گذشت.به همین سادگی.ده سال از نخستین برنامه ی آسمان شب که دست برقضا مهمان آن برنامه هم بودم گذشت و درمیان این دو برنامه نیز به فراخور موضوع و زمان و شرایط در برنامه شرکت کرده ام. مدت کوتاهی هم اجرای آن را برعهده داشتم.گاهی با پوریا و یا بابک در برنامه حاضر بوده ام و چه برنامه هایی بوده(به خصوص آنهایی که با پوریا بوده ام)یکی از برنامه ها در یک پاییز بارانی پخش میشد و من به دلیل ترافیک شدید دیر رسیدم.خیس از باران با ظاهری وحشتناک…در یکی از برنامه های نوروزی با اجرای آقای افشاریه دروغ ۱۳ را کار کردیم و چه هیجانی داشت وقتی که افشاریه ی عزیز با هیجان خبر پیدا شدن موجودات فرازمینی را اعلام میکرد.یک بار هم توی منزل سیاوش صفاریان پور کلی درباره ی برنامه های سری جدید آسمان شب صحبت کردیم و گفتگوهایمان را ظبط کردیم تا مدل جدیدی از آسمان شب را اجرا کنیم و متاسفانه هم آن برنامه ها اجرا نشد و هم من مدتهای نسبتا طولانی ای در برنامه حاضر نشدم و همین عدم حضورم چه حرفهایی را که بین دوستان و شاگردانم ایجاد نکرد و …و…و….

آسمان شب برایم تداعی کننده ی بسیاری از خوشی ها و ناخوشی های دوران نجوم آماتوری من است. در مقام یک منجم آماتور…در مقام یک معلم و در مقام یکی از ایرانیان با همه ی صفات خوب و بد موجودمان…و همیشه با همه ی اختلاف نظر ها و عقایدم از آن حمایت کرده ام…دوستش داشته ام و بودنش را خواسته ام و حالا به دلیل نادانی یا کج فهمی برخی ها آسمان شب تمام میشود.این برخی ها میتواند آنهایی باشند که آسمان شب را بخشی از مایملک خود میدانند….میتواند آنهایی باشند که به داشتن نام ایران در انتهای نام موسسه شان افتخار میکنند…میتواند آنهایی باشند که با رفتارشان ارزش هر نوع مدیریتی را به پایینترین سطح خود تنزل داده اند و حتی میتواند آنهایی باشند(مثل سیاوش و فواد صفاریان پور)که بالاخره خسته شده اند….این آخرین برنامه ی آسمان شب بود….جمله ای که به آرامش تمام از دهان سیاوش صفاریان پور دو شب قبل از شب یلدا بیرون آمد و تحت توجه بی خردانه ی تلویزیونی ها سه هفته بعد از شب یلدا شما شنیدیدش…کاش این هم دروغ ۱۳ دیگری باشد که مجری آسمان شب اعلامش کرده است.کاش ...



پی نوشت:تصویر اول کار سیاوش صفاریان پور است.پس از آخرین برنامه ی آسمان شب -دو سه شب پیش از یلدای ۱۳۸۹

تصویر دوم را فکر میکنم کار بابک تفرشی باشد پس از ضبط برنامه ی نوروزی آسمان شب در سال ۱۳۸۰ (احتمالا) در یک شب پر باران در خانه هنرمندان


ان در باب درصت نویثی ظبان و ادبیات فارثی

مدطهای ضیادی اثت که دلم میخاهد ان در باب درصت نویثی ادبیات و ظبان فارثی چیزکی(وجیزه ای)بنویثم. اما مگر این نوشطه های در و دیوار شحر میگزاند.خوب نمیگزارند دیگر.هالا برخی از این موارد مربوت به هرکاط خودجوشانه اصت(مانند قرث جوشان)برخی دیگر قیر خودجوشانه(مصل قرث ویاگرا)


پی نوشت:خداییش غلط نویسی کاری است بس سخت و دردسر آور

                  

             



واهمه ی پاییزی

بالاخره پس از مدتهای طولانی انتظار بارانکی می زند...در آخرین شبهای پاییز ۱۳۸۹ بالاخره باران میزند....کم...خیلی کم اما همین اندک نم باران هم لذیذ و عزیز است. اونقدر که وقتی بارون شیشه ی خودرو را حسابی خیس میکند و دیدن جلوی رویت را سخت میکند باز هم حاضر نیستی برف پاک کن را روشن کنی....چون میترسی که اگر همین قطره های ریز باران هم از روی شیشه پاک شوند دیگر اثری از باران نبینی....حیف...حیف و یاد آن شبهای سراپا خیس از باران به خیر...یاد باد آن روزگاران...یاد باد...

                     

يااااااااااااااابالفضل

1-از سه شنبه تا جمعه شب براي تدريس در كارگاه اختفاهاي نجومي در گنبد بودم.خوش گذشت و جاي همه ي شما خالي....


2-همون روزهايي كه در گنبد بودم...بيخ گوشمان ،جنگل گلستان در آتش ميسوخت و همه...همه و همه خاموش و بي صدا از كنارش گذشتند...ما ايراني ها چه مان شده است؟


3-همين روزهايي كه جنگل گلستان در آتش ميسوخت اسامي چهره هاي ماندگار ايران در سال 1389 اعلام شد. در بخش موسيقي دو برگزيده وجود داشت...يكي از آنها عليرضا افتخاري بود...نمي دانم چرا اين انتخاب مرا ياد شيمون پرز و اسحاق رابين انداخت.آنها در سال1994 برنده ي جايزه ي صلح نوبل شده بودند.

4-توي اين روزهاي كه جنگل گلستان ميسوخت و من مشغول كارگاه اختفاهاي نجومي بودم و عليرضا افتخاري هم سرمست ماندگار شدن چهره اش بود ، ورزشكاران ما در گوانگ ژو مسابقه ميدهند.دكتر سعيدلو هم سرمست پيروزي هاي ورزشكارانمان مصاحبه ميكند.او گفته كه سكه هاي طلاي مدال آوران را همان جا نميدهيم...چون ممكن است آن را كش بروند...و همينطور او گفته چون  ما ايراني ها به بيست علاقمنديم در مصاحبه اي گفته ام كه ما در اين بازي ها بيست طلا 20 نقره و 20 برنز مي آوريم.با اين كه از غذا هاي خوشمزه لذت ميبرم اما الان كه جنگل گلستان در آتش ميسوزد از هرچيز خوشمزه اي بدم ميآيد.


5-همين الان كه جنگلهاي گلستان ميسوزند و افتخاري ماندگار ميشود و ديگري به آشپزي مشغول است، در گوانگ ژو ،يكي از تكواندوكاران زن از چين تايپه تقلب كرده و با شناسايي اين تقلب....مسئول كل ورزش چين تايپه از سمت خود استعفا كرد....آي رضا زاده احوال شما؟...

6-همين الان كه ياد رضا زاده افتادم و گلستان ميسوزد و آن يكي خوشمزگي ميكند و افتخاري چهچه ميزند ياد افتاد كه بلند بگويم: يااااااااااااااااا ابالفضل

دنياي زيبا و آرام....دانايي

همين اول كار بگم كه اين نوشته خيلي خيلي خامه...ايده اي كه مدتهاي طولاني همراهمه اما الان مينوسمش تا از شر مزمزه كردنش خلاص بشم و جايي و گاهي ديگر بهش برگردم.

كوچكتر كه بودم(خيلي كوچكتر از الان) به شكل غريبي دوست داشتم اسم فاميلمان را روي زنگ خانه بنويسيم...هر چند خانه ويلايي بود و ساكنانش فقط خود ما بوديم و ...حتي يكي دو بار هم نوشتم و چسباندم و البته هر بار پدرم آن را كند و كلي توپ و تشر و ...

هميشه دوست داشتم توي باجه هاي تلفن كتابچه ي زرد رنگي باشه كه نام و تلفن افراد محله يا شهر و ...توي آن نوشته شده باشه(عين همونهايي كه توي فيلمها ديده ايم)

عاشق اينم كه به يك اداره يا خانه زنگ بزنم و اون كسي كه گوشي را برميدارد بلافاصله بگه سلام...من فلاني ام...بفرماييد....يا چيزي تو همين مايه ها...

عجيب دوست دارم كه  وقتي ميلي از كسي بهم ميرسه زيرش امضاي اون آدم...شماره ي تماسش و ....درج شده باشه...

شماره موبايل من 0919 هستش ....و هميشه از اين كه با گفتن شماره موبايلم بايد بشنوم كه " بابا شماره اصليت رو بده" اذيت ميشم.

دوست دارم راننده ي جلويي بدونه كه دادن اطلاعات به ديگري حتي به اندازه ي يك راهنما زدن چقدر لذت بخشه و چقدر دنيا رو زيبا تر ميكنه.

بسياري از كساني كه توليد و پراكندن اين نوع دانايي ها را عادي و قابل قبول ميدانند را ديده ام كه براي پراكندن دانايي سطح و مرز دارند...آنها هم به گمان من چندان آدمهاي آدم تري نيستند.

دانايي باعث ميشه آدمها زيبا تر جلوه كنند....آدمها راحتتر و آرامتر زندگي كنند. دانايي محور دنياي ما آدمهاست....تفاوت ما آدمها و غير آدمهاست....با دادن اطلاعات و پراكندن دانايي كمي به آدمتر بودنمان كمك ميكنيم.

عصر يخبندان جديدي در راه است آيا؟

اونهايي كه منو ميشناسند تاييد ميكنند كه آدم بد دل و يا نا اميد يا هرچيزي از اين دست نيستم...اما...اين روزا كمي تا قسمتي معتقدم عصر دانايي داره آروم آروم تاريك و كم فروغ ميشه...حالا اين دانايي ميخواد در عرصه ي سياست باشه يا در عرصه ي علم و فناوري يا در عرصه ي شعور اجتماعي و يا حتي در حد دقت در نوشتن يك واحد كوتاه جمله(يعني لغت يا واژه) .(بعدا ترها(شايد به زودي)يه مطلب كوتاه در باره ي ايده ي پايين آمدن فيتيله ي دانايي بنويسم).اين از مقدمه

اما ماجرا.اين روزها هي دارم نوشته هاي پيچيده و نامفهوم توي درو ديوار  شهر ميبينم.توي دعوتنامه ي يك  مركز نجومي شيك و پيك در شمال تهران يا توي روزنامه ها و ...اما خوب...هستند چي كارشون كنم....

و بالاخره اصل ماجرا:

صبح دارم با عجله وسايلم رو جمع و جور ميكنم تا بروم سر يك قرار كاري...راننده دم در منتظره(تقريبا مثل هر روز!! بيچاره) من با يك چشم زير زيركي شبكه ها ي تلويزيوني رو دنبال ميكنم تا چيزي از دستم در نره...و...نميره...آنونس يك فيلم داستاني تلويزيوني ايراني كه جمعه پخش خواهد شد(احتمالا شبكه 1) اسمش را مي شنوم ...مي خوانم و ....سوتي باحاليه...اما باور كنيد براي تلويزيون...شبكه 1...با اينهمه بيننده واقعا نازيباست...زشته...مسخره هستش....

                             

قائد:پيشوا و ... قائده:،پيشواي زن (لابد ديگه)

قاعده:اصول،رابطه،نظم و...(به مظرم اوني كه اين تيتر را روي آنونس گذاشته نمي تونه زن باشه(لابد ديگه)

=====

شرمنده كه تصوير خوب نيست...از روي مانيتور با دوربين موبايل بهتر از اين نميشد.

الان كه دارم اينا رو مينويسم و خون خودم و كثيف ميكنم(از عصبيت باقي مانده) اركستر فيلارمونيك برلين توي توكيو كنسرت هال در حال اجراي مجموعه اي از آثار باخ ،شوستاكوويچ و بتهوون بود و من مثلا در حال زنده ديدنش بودم.اميدوارم شما وقتي اين رو ميخونيد چيز با ارزشي را از دست ندهيد.

باشگاه نجوم و مني كه منتظرم هنوز

كمي بيش از 100 ماه قبل چيزي به نام باشگاه نجوم در تهران شكل گرفت. در سالن دانشكده ي فيزيك دانشگاه تهران. انتهاي خيابان اميرآباد.امير اباد.جايي كه كوي دانشگاه  هم در آن قرار دارد.

                          

بيش از 100 ماه قبل از روزهايي كه با كلي اميد و انتظار باشگاه نجوم را راه ادندازي كرديم و تلاش ميكرديم تا نمونه اي جمع و جور از يك تشكل علمي را ايجاد كنيم و الگويي بسازيم براي ديگر دوستان و چه خيال عجيب و خامي بود. الان پس از يك دوره ي نسبتا بلند برخي از دوستان(كه البته بيشتر آشنا هستند تا دوست) به باشگاه نجوم(كه الان ديگر فقط در تهران نيست) ميبالند و همين كه فضايي براي باشيدن(اين مصدر به شدت جعلي است) جمعي جوان و نوجوان با محوريت نجوم ساخته اند و همين كه  اكنون بيش از صد جلسه ي آن برگزار شده است ،پرچم  پيروزي را تكان ميدهند. برخي ديگر از دوستان(كه البته آنها هم اكنون بيشتر آشنايند تا دوست) تعاريفي از منجم آماتور دارند كه مرا(و شايد برخي ديگر را هم )خيلي متعجب ميكند. متعجب ميكند چون به ظن من منجم آماتور كسي است كه دل به نجوم دارد و نه آن كه سرسپرده ي نجوم است.مني كه زندگي ام چيزي به جز نجوم است خود را منجم آماتور ميدانم. آن ديگري كه از نجوم فقط رصد هاي گاه و بيگاه جرمي دور يا نزديك را ميپسندد هم منجم آماتور است و آن كسي كه تمام زندگي اش را به عكسبرداري از اجرام اسماني به همراه مناظر زميني (نوعي عكاسي طبيعت و نه عكاسي علمي) متصل كرده است هم منجم آماتور است. اينها برداشت هاي من از نجوم آماتوري است. برداشت هايي كه با تقريب خوبي به آنچه در دنياي آماتورها مي گذرد نزديك است.

     

به هر حال حاشيه هاي برگزاري باشگاه صدم برايم تا سر حد جنون نوستالژيك بود.

 محل برگزاري باشگاه احساس غريبي برايم داشت حسنيه ارشاد برايم يادآور بزرگمردي است كه يك تنه توانست جرياني فكري آغاز كند كه اكنون رشك همه ي فعالان در عرصه ي جريان سازي فكري در ايران است.زنده ياد شريعتي

 

تعداد حاضرين در باشگاه صدم برايم جالب بود. به گمانم تعداد حضار خيلي كمتر از آنچه بود كه فكر ميكردم. اما وقتي سياوش گفت كه چند باشگاه گذشته با حضور فقط 15- 20 نفر برگزار ميشده....

كيكي كه براي جلسه ي صدم باشگاه تدارك شده بود با حضور جوانترين و مسن ترين افراد حاضر در باشگاه رو نمايي شد ...نمي دانم چرا اين ميان من هم براي رونمايي كيك به پشت سن دعوت شدم...اما خوب بود به هرحال...

         

حضور بيش از 50 نفر از دانش آموختگان قديم و جديد رصدخانه در اين باشگاه هم برايم ارزشمند بود. وقتي ميپندارم كه رصد خانه ي زعفرانيه هنوز وزنه ي سنگيني است در جمع كوچك نجوم آماتوري تهران( و شايد با كمي اغراق، ايران) اين را نشانه اي از صحت گفتارم ميپندارم.

حضور دوستاني مثل پوريا ناطمي و مسعود صيفي كار در كنارم باعث لذت وافر از اين باشگاه بود.نبودن كساني مثل شاهين جعفرزاده  و كمي بعدتر محسن رمضانپور و خيلي هاي ديگر هم البته از دلتنگي هاي اين برنامه بود....

باشگاه نجوم را مثل فرزندي كه از آن من است دوست دارم.اما حيف كه من و يا ديگر دوستان در تربيت اين فرزند همه ي تلاشمان را به خرج نداديم.حيف.

.

فيلي بزرگتر از فيل

اگر تصوير اين پست هاي جديد را نمي بينيد دست به گيرنده هاتون نزنيد...فرستنده و گيرنده هاي برخي هاي ديگه از بيخ و بن ايراد داره...

بي خيال تيكه انداختن و اينا....قضيه اينه كه  سايتي كه من از خدمات آپلود رايگان عكسش استفاده ميكردم از فيل هم فيل تر ه و نتيجه اش اين شده كه اين عكسها بالا نمي آيند....فعلا همين....ممنون و با آرزوي  اين كه فرستنده و گيرنده و برخي از دوستان بالادستي بهتر شود...آمين

نصيحت پيشكشتان باد....

ايران را با چه چيزي ميشناسيد/چه چيزي تداعي كننده ي نام ايران براي شماست؟شايد شما هم افتخارات قديمي ايران را براي تداعي ايران در ذهنتان مي آوريد....مثلا فردوسي ، حافظ ، يك بيت خوشنويسي شده از سعدي ، شايد مساجدي كه گلدسته ها و گنبد فيروزه ايشان برايتان خاطرات زيبايي به ارمغان بياورد...شايد حتي جبهه هاي جنگ و صحنه هاي گوناگون از آن و ....خيلي چيزها هستند كه براي شما تداعي كننده ي ايران و ايراني هستند...اما مطمئن هستم...به تمام معني مطمئن هستم كه كوه فوجي ياما برايتان تداعي كننده ي نام ايران نيست كه نيست....هر چند كه بسياري از بزرگان سياست مدار ايران معتقدند ايران با ژاپن كه هيچ حتي با برزيل نزديكي ها و همبستگي هاي فرهنگي زيادي دارند!!!اما بي شك اين ارتباط اينقدر قوي نيست كه فوجي ياماي مقدس را به عنوان يكي از يادمانهاي ايران در نظر بگيريم....شايد هنوز متوجه مشده ايد قضيه از چه قرار است...نه؟ تصاوير قله ي فوجي ياما را در پس زمينه هي يادمانهاي تاريخي فرهنگي ايران ببينيد:

                         

بزرگراه نيايش خروجي يادگار امام(اين تصوير بيش از 2 سال است كه آنجا نصب شده در روزنامه ي همشهري و برنامه ي روز از نو سابق بر اين به آن اعتراض شده است)


                             

                            بزرگراه چمران مقابل خروجي مديريت -يك هفته است كه نصب شده است)


                             

خيابان آزادي - كمي قبل تر از بزرگراه يادگار امام .سازمان آتش نشاني و خدمات ايمني.ديوار به ديوار سازمان گردشگري و صنايع دستي !بيش از دوسال است كه اين تابلو آنجا نصب شده است



من تقريبا مطمئن هستم كه اين اتفاق در هيچ كجاي ديگر دنيا رخ نمي دهد و اگر بر حسب تصادف رخ دهد حتما آن را بلا فاصله تعويض و تغيير ميدهند و مردم مقامات مسئول را مجبور به پوزش خواهي مي كنند(اگر كار به هاراگيري و اينا نرسد كه حتما شانس آورده اند) ....جالب است بدانيد سالها قبل مرحوم عباس جعفري در باره ي همين اتفاق كه در ورودي فرودگاه بين المللي امام خميني رخ داده بود هم گفته بود و در همشهري مطلب نوشته بود و از شادماني مهمانان و گردشگران ژاپني اش نوشته بود....

...

و نكته ي آخر:در تصوير بزرگ بزرگراه نيايش با خطي درشت و نستعليق؟! نوشته:

نگهبان ايران  و بيدار باش!!! يكي نيست بگويد عزيز من...برادر من...شما بيدار و هوشيار باش...نصيحت پيشكش....

سر كارها تندرستي بود

اينجا را مي شناسيد؟

اين يكي از قديمي ترين بيمارستانهاي مدرن در ايران است. اين بيمارستان در سال 1312 آغاز به ساخته شدن كرد و در 1314 شمسي افتتاح شد.

                   

بي گمان مي توانيد حدس بزنيد كه اين بيمارستان به درخواست(سفارش؟ امر؟) رضا شاه و به دست آلمانيها ساخته شد. درست در كنار ايستگاه راه آهن(كه آن هم به دست آلمانها ساخته شد) شيرواني سقف ، تيرچه هاي چوبي  زير شيرواني ، سنگهاي ديواره و ... همگي از همان روزگار و هنوز سالم و صحيح هستند. تمام پنجره هاي اين بيمارستان دوجداره هستند. تمام لوله هاي تاسيسات(فاضل آب و ...) گربه رو دارند(كانالهاي تاسيسات) و...

بر اساس آنچه كه در مونوگرافي(تك نگاري)اين بيمارستان آمده،زمين اين بيمارستان را از خانواده ي" كاردگر " از قرار هر متري ، 6 ريال خريداري مي كنند تا در آن بيمارستاني 24 تخت خوابي بسازند. اين زمين در اصل باغي مصفا بوده است كه پر از درختان آلبالو بوده است.

بر سر در ورودي اين بيمارستان تاريخي كاشيكاري است با مضمون : " سر  كارها تندرستي بود"

                      


اين بيمارستان، بيمارستان تاريخي رضا شاه در شهر فيروزكوه است.سه سالي است كه بيمارستان نو سازي در فيروزكوه ساخته شده است و اكنون بيمارستان قديمي متروكه است. بنا برگفته ي  مديران اين مجموعه ، بارها به ميراث فرهنگي شهرستان پيشنهاد شده است كه آمادگي دارند كه اين بيمارستان را حاضرند با هزينه و امكانات خودشان به يك موزه ي تاريخ پزشكي تبديل كنند و البته تا كنون پاسخي نشنيده اند. اين بيمارستان در حال تخريب است...

               


آهار رفت و برگشت با كلي شعار

امروز تنهايي راه مي افتم ميرم كوه....آهار.مسير تا خود آهار كاملا خالي بود اونوقت صبح(حدود 7 صبح) آهار خوابيده بود، پيچيده لاي بوي نفت و سپيدي برف .از آهار كه راه ميافتم هيچ كس نيست تا سلام و عليكي بكنيم به رسم قديمتر ها.شايد چون تعطيلي است. ساختمانهاي مدرن هجوم آورده اند و قيافه ي آهار را دارند كم كم عوض مي كنند.تا خود شكر اب ميروم...يك دست سفيد است و زير برف...هرچند برف زياد مي نمايد...اما براي اين فصل سال كم است...كم....بيشترين برف شايد 60 سانتي متر بود....

ميروم آبشار يخ زده را ميبينم و در محوطه ي امام زاده زير همان درخت هميشگي مينشينم و صبحانه مي خورم و بعد راه ميافتم به پايين...لذت زياد ميبرم...اما...اما...امان از اين سياسي بازي مفرط و بي حساب...

جاي جاي مسير رفت و آمد...پر بود از شعار....مرگ بر اينوري ها....زنده باد اونوري ها....و برعكس...

رنگ قرمز خوبه....رنگ قرمز كثافته....رنگ سبز خوبه....رنگ سبز كثافته ....دنياي بدي شده...زياد...زياد....

زندگی چیز دیگری است

همیشه خیلی چیزها است که میتونم ببینم....خیلی یزها است که می تونم بشنوم...خیلی زیاد...خیلی زیاد میتونم کار هایی را انجام بدهم که دیگران نمی توانند...و اینها زندگی من رو تشکیل میدهند...اما زندگی چیز دیگری است هنوز(و خیلی وقت های دیگر)آن چیزهای دیگری که نمیبینم...نمی شنوم و نمیتوانم...آنها هستند که مرا افسون میکنند....زندگی چیز دیگری است...

===========

اینها بخشی از مقدمه ی یک کتاب است...شاید به زودی

همه ی چیز های خوب دنیا را می خواهم

نمی نویسم...مدتهاست که نمی نویسم....تا شاید تو بخونیش....اونچی که ننوشتنی است ولی خواندنی...نمی نویسم....اونهمه حرف را نگه میدارم تا تو بخونی...تا تو بفهمی....تا همه بفهمند...شاید...می خواهم بروم...آنقدر بروم که به خانه برسم درست برعکس کلاغ همه ی قصه های ایرانی...آیا میرسم؟آیا میرسیم؟می خواهم بروم...می خواهم بنویسم...می خواهم که بدانی...می خواهم که بفهمی....

پس نوشت: غیبت عشقه که ما رو میکشه....

این روزها سخت گذشت.خیلی سخت. پس از رویدادی که برای فراز(یکی شاگردانم)رخ داد(واقعا رخ داد؟!) ناراحتی مرگ او یک سو...دیدن ناراحتی و غم خانواده اش سوی دیگر ...و سخت تر از همه ناراحتی دوستان فراز(دیگر شاگردانم) بود....اما پیچیده تر از همه انتظاری است که از من می رفت(می رود)دلداری(به خودم و دیگران)مراقب حال روحی بچه ها بودن (پیمان و دیگر بچه ها) و در خواست پدر و مادر فراز عزیز از من برای صحبت در مراسم فراز ...فراز دوست داشتنی...

چه گفتم...چه کردم ...به مادر فراز ...به پدر فراز...برای آیلار در روز مراسم ...به شاگردانم و دوستان فراز در بیمارستان و در مراسم...از همه مهمتر...به خودم ...به خودم چه گفتم و برای خودم چه کردم....به جز این آخری بقیه را به خاطر ندارم...اما میدانم به خودم چه گفته ام....در روز مراسم فراز حرفهای کمی زدم و حرفهای بسیاری را نگفتم...آنقدر نگفتم  که خودم هم حرصم در آمد.....دنیای پیچیده ای است و این دنیای پیچیده خدایی دارد پیچیده تر و لج درآور تر...آنقدر که تا می خواهی نفسی از سر لذت و رضایت بکشی به تو یاد آوری می کند که من اینجایم....

پس نوشته:در روز مراسم خیلی...خیلی دوست داشتم کسانی دیگر هم در مراسم می بودند....شاید همه ی ما دوست داشتیم تا باشند....دنیای غریبی است...به همان اندازه که مرگ فراز غریب بود...برای فراز عزیز و دوست داشتنی آرزوی شادی روح و آرامش دارم...برای همه مان آرزوی آرامش دارم.

===========

دنباله نوشت:

عادت ندارم برای نوشته هام توضیحی بعدا بنویسم اما این یکی احتمالا لازمه:

اونجایی که میگم خدا لج آدمو در میاره و....خدا پیچیده ترهست....و...ببینید...من خدایی رو تو ذهنم دارم که نشسته و داره لذت کاراشو می بره(خودشم اینو میگه...نمیگه؟)توی کامل بودن کارای این خدا هم هیچ شکی ندارم..نخواستم کامل بگم...اما کامل شده ی اون جمله اینه که:"وقتی نفسی از سر لذت و رضایت و غرور(همه می دونید که من مغرورم...فراوون) بکشی به تو یاد آوری میکنه که من هستم...و تو هنوز مونده تا مغرور بشی..." خدا هم زیباست...خدا هم لج در میآره...خدا هم شیطنت داره...خدا هم لذت میبره....خدای من خدای زیبایی هاست...و خیلی خیلی خیلی پیچیده است...

 

غم و شادی مثل شب و روز

درست مثل روز شب اند. غم و شادی.چسبیده به هم و جدا نشدنی.برای آنها که با دنیای نجوم و ستارگان آشنایند مفهوم جدا نشدنی شب و روز به خوبی آشناست. و برای او که میداند برایم عزیز است.به او میگویم آرام باش و محکم.مثل همه ی لحظه های شادی بخش آرام باش و برای همه ی لحظه های غم انگیز، محکم. زیبایی دنیاست این غم و شادی به هم پیوسته.و...و اینکه حس غریبی است وقتی تکه ای از وجودت را در بر می گیری.حس غریبی است!

حالا حكايت ماست

مورچه خوار زخمی شده بود و بنابراین مجبور بود فقط اسپاگتی بخوره(چون برای خوردنش فقط باید سر اسپاگتی رو میگذاشت توی خرطومش و بعد اونو می مکید). سر دیگر اسپاگتی هم توی دهن مورچه بود...ناگهان مورچه و اسپاگتی با هم به داخل شکم مورچه خوار کشیده شد. مورچه خوار با لذت گفت: اوووم عجب مزه ی خوبی داشت....اما ناگهان مورچه از خرطوم مورچه خوار بیرون پرید و فرار کرد. مورچه خوار ناراحت و عصبانی داد زد...:

آهای مورچه..برگرد. همه ی مزش رو بردی....

حالا حکایت ماست....

همه ی مزش رو بردی

               همه ي مزش رو بردي

باید یاد بگیرم.بیشتر و بیشتر

از رصد برمیگردیم. رصد خوبی بود. مثل بیشتر وقتها توی قصربهرام. بچه های مهدوی و فرزانگان هستند. چون شب غیر تعطیل هم بود خلوتی قصر خوب و دلپسند بود. آسمان اوایلش کمی اتبری و آزار دهنده بود اما از نیمه شب به بعد خوب و پرستاره است....طلوع خورشید هم که دیگر نگو....فقط فرقش این بود که اینبار برای اولین بار از اون بالا تنهایی طلوع را نمی دیدم( و دروغ چرا چندان هم از این موضوع لذت نمی بردم)...

اما وقت برگشت یکی از تلخترین خاطرات زندگی برایم رقم می خوره... حیف....از دست خودم خیلی...خیلی عصبانی هستم.یک حماقت تمام عیار از سوی من میتونست همه ی لذت این سفر را از بین ببره.شاید به دیده ی خیلی ها تقصیر از من نبوده...اما حتما(و حتما) تقصیر من بوده...همش دارم بازبینی رفتارم را میکنم.دیشب با همه ی کمر درد و دست دردم(که دومی همون لحظه شروع شد) تمام مدت داشتم به اون اتفاق فکر میکردم و به ناراستی کاری که کردم...باید یاد بگیرم...بیشتر و بیشتر

بخوان...

برای این روزها و شبها خواهم خواند:

 

بخوان به مويه بر اين شام بي سپيده بخوان

بخوان به قامت سروي كه شد خميده بخوان

بخوان براي جدايي، بخوان براي سفر

به آهوان از اين دشت ها رميده بخوان

به گل، به سبزه، به جنگل، به جويبار تهي

به آشيانه مرغان پركشيده بخوان

بخوان به اين شب تار و پياله هاي تهي

به آتشي كه خزان بر چمن دميده بخوان

 

                                                                       شاعر:احمد حيدربيگي

هزار و یک شب- شب27

این شبها همش یاد بهار می افته.شب و روزش هم بهاری شده. همه چیز ملایم جلو میره ناگهان میباره...اونقدر میباره که ترس از غرق شدن توی سیل همه جا رو بر میداره. بعد ناگهان دوباره همه جا آروم میشه و خلسه ی عجیبی اونو در بر میگیره ...و باز بارش و باز بارش وباز بارش...باز یاد بهار و همه ی زیبایی ها و دمدمی مزاجی ها یسالهای دور می افته....

هزار و یک شب-شب 24

از روز اول تصمیم داشت اسپایدر من 3 را نبیند...اما امشب دیدش....لعنت به اون خواب....لعنت....هر وقت باد می آد یا جای بلندی ایستاده باشه...یا وقتایی که رفته باشه کویر.......همیشه توی هر حالتی اون خواب عجیب می آد سراغش و...روز از نو روزی از نو....حالا امشب...اسپایدر من3 اون خاطره و خواب رو دوباره تداعی کرد...کاش هنوز سر حرفش بود و اون رو نمیدید...کاش...

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

نامه ای برای چند دوست عزیز و قدیمی نوشته بودم. برای انتهای آن نوشته به دنبال شعری میگشتم. هر چه در ذهنم جستجوم کردم از این غزل زیبا و پر احساس ُ کارآمد تر چیزی نیافتم.  شاید شما هم از خواندن آن لذت ببرید...غزلی زیبا از قیصر امین پور:

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

!
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

:
گواهی بخواهید، اینک گواه
!
همین زخمهایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

 

ما هم بزرگ می شویم- تر جمه ی یک متن ( از انگلیسی)

این متن زیبا را اول بار  در وبلاگ خانم دکتر احمد نیا خواندم. برای این روزگار من خیلی معنی داره و البته زیبا.متن اصلی را بخوانید. ترجمه ای هم  از آن کرده ام. اگر دوست داشتید بخوانیدش.شاید برای شما هم عزیز آمد:


As we grow up, we learn that even the one person that wasn't supposed to ever let you down probably will. You will have your heart broken probably more than once and it's harder every time. You'll break hearts too, so remember how it felt when yours was broken. You'll fight with your best friend. You'll blame a new love for things an old one did. You'll cry because time is passing too fast, and you'll eventually lose someone you love. So take too many pictures, laugh too much, and love like you've never been hurt because every sixty seconds you spend upset is a minute of happiness you'll never get back.
Don't be afraid that your life will end,
be afraid that it will never begin

بزرگ که می شویم ، یاد می گیریم که حتی کسی که گمان می کردیم هرگز ناامیدمان نمی کند،روزی رهایمان کند. می فهمی که قلبت احتمالا بیش از یک بار زخم بردارد و هر بار دردناک تر و سخت تر. قلب دیگران را هم خواهی شکست، پس به یاد آنچه بر سر قلبت آمد باش. با بهترین دوستت خواهی جنگید. عشق تازه را به بهانه ی آنچه عشق های قدیمی با تو کرده اند، سرزنش خواهی کرد. خواهی گریست، چون زمان خیلی سریع می گذرد و سرانجام آنکه را که دوست می داری روزی از دست خواهی داد.
پس، تصویرهای زیادی را به خاطر بسپار، بسیار بخند، و آنسان دوست داشته باش که انگار که هرگز زخمی برنداشته ای. زیرا که هر شصت ثانیه ای که با اندوه می گذرانی، دقیقه ای شادی است که هرگز بازنمی گردد.
نترس که زندگی ات به پایان می رسد،
بترس از آنکه  زندگی هرگز دوباره آغاز نمی شود.
 

 

هزار و یک شب-شب21(همین امشب و دیشب)

سخت میگذرد....هوای دم کرده ی ریه ها

سخت میگذرد... پریشانی افکار ...

وقتی دوستی و دوستی دیگر سخت میگویند....وقتی مجبوری بجنگی تا پیروز باشی...همیشه سخت میگذرد وقتی می جنگی...جنگ بد است حتی وقتی برنده باشی....

هزار و یک شب-شب20

شبهاي پنج شنبه...راه ميافتم...درکه را ميرم بالا.توي آبذغالچال ميايستم.اولين ايستگاهم هست.10 دقيقه...بعد راه ميافتم.سر پله ها نفس تازه ميکنم.5 دقيقه و ميدوم.هميشه اينجا برام سرعت رفتن مهم بوده...تا خود پناهگاه پلنگچال ميدوم.اونجا که ميرسم ساعت 2 صبح شده.چند نفري هنوز بيدارند و همه هم منو ميشناسند.رشيد...مسئول پناهگاه هم منتظره.يک چاي ليمو با هم ميخوريم...ميخوابم.و بعد ساعت 5 صبح رشيد را که بيدار ميکنم راه ميافتم پايين...ساعت 7-8 توي ميدان تجريش نان سنگک ميخرم و صبحانه با مامان و بابا هستم...اون شب بهم ميگفت...ببينم نمي ترسي شبا ميري کوه؟
-نه براي چي بترسم؟
_آخه اون ساعت کسي نيست..
_خوب وقتي کسي نيست براي چي بترسم؟-
ام ام ام...و جوابي نداشت براي همين فقط گفت :....خيلي حاضر جوابي...و خنديد
چند ماه بعد توي وليعصر نزديکي هاي تجريش داشت گريه ميکرد و گفت...:خيلي حاضر جوابي...لعنتي.... ومن مانده بودم و حاضر جوابي و تنهايي هايي که برايش دست و پا ميشکستم...

هزار و یک شب-شب 19

عقابیُ دوست خیلی قدیمی و عزیز برایم میلی زده....دلم تنگ میشود....تنگ تر از همیشه....

و بعد کلیپ یک ترانه با نام "یگانگی" از ستار را میبینم....عجب زیبا و دلنواز است.....چه هماهنگی غریبی است با حال و روزم....شب زیبایی است...بارانی میزند و نسیمی تند و رعد و برق.....همه چیز امشب همراه هم هستند و همراه من....

هزار و یک شب-شب18

۱)سر دوراهی ها همیشه انتخاب باید بکنی.همیشه...حالا اگر یکسر این انتخاب خودت باشی و سر دیگرش خانواده و فامیلت...اونوقت شرایطت میشه شرایط دیشب و چند شب گذشته ی من...

۲)سر دو راهی ها همیشه انتخاب باید بکنی.همیشه...حالا اگر یک سر این انتخاب کشورت باشه و سر دیگرش خودت...با هم شرایطت همونی میشه که من هستم....

۳)سر دوراهی ها همیشه انتخاب باید بکنی.همیشه...اگر یکسر این دوراهی ها دوستی قدیمی باشه و سر دیگرش حقیقت...باز هم شرایط مثل شرایط این روزای منه....

۴)باید انتخاب کنی...گاهی حتی اول یک مسیر مستقیم هم باید انتخاب کنی....مثل این رو ها و شبهای من که باید انتخاب کنم....توی مسیر مستقیم و بدون دو راهیم بایستم یا قدم بردارم و جلو برم....

۵)باید انتخاب کنم....همیشه....و باید بهترین رو انتخاب کنم. 

هزار و یک شب-شب 15

روز نجوم رو برگزار میکنیم.مثل همه ی این سالهای اخیر...مثل همه ی اون سالها از صبح دویدن ها و...با ارزش بود و لذت بخش...بچه ها همه ی توانشون رو صرف کار کردند و عالی هم کار کردند....شب میشه، یک برنامه ی نقالی میرم و ...بعد از تمیز کردن پارک...مراسم کیک خوری و...اما......غمگین میشم...تنهام....بابک(دوست قدیمها) پوریا(دوست جدیدترها) و شاهین۰یکی از بهترین دوستهام)نیستند....خدا رو شکر مسعود بود....اما تنهام...یاد اون سالهای قبلتر به خیر...چه شبهای زیبایی بود.

سالی که گذشت

امسال هم طبق قاعده گذشت....اما برای من این رویداد ها مهم بودند...شما چی؟؟؟

امسال جایزه سال کتاب ایران برای ترجمه ی جلد هفتم مجموعه علم چیست به من رسید....اونم کی....یکروز قبل از تولدم....این بهترین هدیه ای بود که گرفتم

امسال چهار سفر رو به شیوه قدیمها تجربه کردم...به عبارتی دوباره روی غلطک سفر افتادم....این بهترین اتفاق امساام محسوب میشد.

زمستان امسال سعی کردم هیچ کلاسی برندارم(البته واقعا هیچ کلاسی نشد...فرزانگان رو میرم)و این مهمترین تصمیم من محسوب میشد.

امسال سعی کردم یک شهروند ایرانی خوب محسوب شوم....هرچند نقائصی داره هنوز اما مهمترین قدم برای سالهای دهه ی 30 زندگیم محسوب میشه.

اواخر امسال تصمیم گرفتم زندگی خارج از کشور راامتحان کنم....هرچند تصمیم خیلی لرزان و شکننده ای هست...اما این بزرگترین تابو شکنی عمرم محسوب میشه....

دوتا کتابی که سالها قبل نوشته بودم رو دوباره نویسی کردم و آماده است برای چاپ...و البته این بار ناشر هم آماده ی کار هست...این مهمترین فعالیتی بود که برای کارهای عقب افتاده ام کردم.

درس خواندن رو دوباره آغاز کردم...یک رشته ی جدید در مقطع دکتری .و البته کلاس زبان .این مهیجترین فعالیتی است که در سال جدید شروع کردم.

و....امسال از دید اقتصادی هم سال بدی نبود....هرچند نسیم اقتصادی بهتری نیز در حال وزسدن است....اگر اتفاقی نیفتد...و این بی اهمیت ترین رویداد زندگی امسالم بود.

امسال یکی دوبار کشیدگی عضلات و یک بار شکستگی دست و یک بار بیهوش شدن در خیابان و یکبار نابینا شدن به مدت 40 دقیقه و کلی سردردهای سخت(همه ی اینها از یک بیماری نشات میگیره)داشتم....و این دردآور ترین تجربه  امسالم بوده

امسال وبلاگ نویسی را هم آغاز کردم و ....این آخرین پستی است که در این وبلاگ مینویسم(امسال)

و...بالاخره .......سال بدی نبود