باور کنید که ظرفیتم تموم شده...حداقل توی این ۳-۴ هفته ای با بیش از ۱۰ نفر خداحافظی کردم...و رفتند...و رفتند.باور کنید ظرفیتم تموم شده...حالم بد میشه وقتی ناگهان میشنوم که یکی دیگه هم داره میره....
تمی خوام غُر بزنم...اما لعنت به این واژه های زبان نفهم که به جای این که از دهن بیرون بیاند آب میشند و از چشمام میریزند بیرون...
امشب بعد از یک خداحافظی دیگه آروم توی خیابونها میرانم و شهر رو دور میزنم ...خیلی آروم و شمرده اشک میریزم....
دلم میخواست خاطره ی روزهای خوش زندگیم رو به یاد بیارم...
خاطره ی یک روز پاییزی توی درکه...کافه آبذغالچال و دختری که همونجا باهاش آشنا شدم و شد عزیز ترین دوست سالهای دورم...و خاطره ی اون فسفری عجیب.
خاطره ی یک روز بهاری توی تجریش با دوستی که عزیز ترین ادم دور و برم بوده و هست...نان سنگک و پنیر تبریزی که توی خلوت آن وقتهای میدان تجریش نشستیم و خوردیم.
خاطره ی یک بستنی شکلاتی دوبلی که پوریا کشف کرده بود و بعد از یکی از کلاسهای تابستانی زعفرانیه آن را تجربه کردیم.
خاطره ی یک شب تا صبح ولگردی توی خیابانهای شهر(تا رسیدن به شمشک) برگشتن از انجا تا بتوانیم یک کله پزی باز شده پیدا کنیم و صبح آخر سالمان را با آن سر کنیم.
خاطره ی یک صبح زود قبل از طلوع آفتاب توی پشت بام مدرسه ای در نیاسر و نسیمی که صورتم را نوازش میکرد و کنار یکی از عزیزترین شاگردانم به خواب رفتم.
خاطره ی بحثهای لذت بخش و دغدغه های مشترک و لباس های همرنگ و ایه های یکسان ناگهانی با محسن.
خاطره ی کوهپیمایی های سنگین جمعه ها و دیزی ها و دوغهای سنگین میدان تجریش با شاهین و پوریا
خاطره ی یک شب چهارشنبه سوری که از خانه ی بابک اینها تا خانه ی پدری ام پیاده اومدیم و عکس گرفتیم و نان خریدیم و خندیدیم...
خاطره ی دوشنبه شبها از ۲۲ تا ۲ بامداد توی استخر کوثر با بابک و بهرنگ و مهدی .
خاطره ی عوض کردن قفلِ در خانه و مهمون دعوت کردن و اولد گرفتن.
خاطره ی یک تماس ِ تلفنی و اوج گرفتن به خاطر اعتماد عزیز ترین شاگرد و دخترت و اجازه دادن به او برای بله گفتن به همسرش
خاطره هایی که آمدند و رفتند و تنهایی ام را بیشتر به رخم کشیدند و همه ی دنیا را در برابرم خیس اشک کردند...
جای همه تان دور و برم خالییه....لعنتی ها...همتون رو دوست دارم....
دوست دارم بخوانم...بلند و با صدای رسا....مثل همون وقتایی که پنجشنبه ها شب توی پناهگاه پلنگ چال میخواندیم:
ترسم که اشک در غم ما پرده شود
پینوشت:سحر و پوریا و بابک و سمانه و سامان و رضا و مهدی و محمود و توکا و گلنوش و راما و افسانه و زهرا این سه هفته ی قبل رفتند.
قبلترها هم بهارک و امیر و رکسانا و رکسانا(۲) و شاهین و مسعود و شیرین و محسن و نگین و رویا و محمد و رحمان و عباس و مهتا و خیلی های دیگه....مگه یک آدم چه قدر میتونه دوست محکم و کامل برای خودش و زندگیش بسازه....؟کم آوردم.همین