ديواري كه اصلا نبود
حيلي اروم و شمرده گفت، خوب اينجا هم كه همينه، مثلا تو همينجايي كه هستي ، مگه از هر جايي بخواهي مياي توي خونه،؟يا هركي بخواد بدون ازه ي من و تو مگه ميتونه وارد خونمون بشه؟يا حتي نگاهمون بكنه.... گفتم ببين اونجا واقعا ديوار وجود داره، در و پنجره.. ذ بعد هم با كلي توصيف و تمثيل و پانتوميم براش توضيح دادم اينايي كه ميگم يعني چي.... به نظرم توضيحات دقيقي براش دادم ، بعد با كمال تعجب ديدم ميگه... فهميدم اينا رو ، ازقبل هم ميدونستم ،اما يه چيزي بگم؟ اينايي كه گفتي بي مصرف ترين چيزاييه كه تا جالا ديدم و شنيدم، خوب اون پايين مگه نميتونيد توي خونه ي مردم و نگاه نكنيد؟ نگاه نكنيد تا به ديوار نياز نداشته باشيد،همينجا مگه تا حالا كسي توي خونه ي من و تو رو نگاه كرده كه حالا بخوام براش ديوار بسازم؟بعد هم اژدهام چندتا گلوله ي اتيشي كوچيك از دماغش بيرون انداخت و ساكت شد، اين يعني كه از خودش راضي بود....
تا وقت خواب داشتم به حرفاش فكر ميكردم، ايا ديوار چه قدر معنيِ دور از ذهني بود،
باغ به باغ