بازگشت اژدها، اما به سبك ملودرام

بهش ميگم  كجا بودي؟ ميگه همين دور و برا. ميگم بيخودي حرف نزن ، اگه اين دور و برها بودي كه ميديدمت، اصلا اينجاها نبودي، ميدوني چند وقته كه ازت خبري ندارم؟ با دماغهايي كه از زور گرماي آتش درونش سرخِ سرخ شده نگاهم ميكنه و دمش رو اروم تكون ميده و ساكت ميشه، تلاش ميكنم خودم رو بي تفاوت به لوس كردنش نشان بدهم و هنوز حالت ناراحت و شاكي خودم رو توي صورتم نگاه دارم. اما هيچ حرفي يادم نمياد كه بهش بگم. همديگر رو نگاه ميكنيم، يهو فرياد ميكشم سرش كه : خوب نادون دلم برات تنگ شده بود، نگرانت نبودم، اصلا ، اما دلم تنگ شده بود، آتش هاي توي دماغش رو فرو ميخورد( اين كار براي اژدها ها مثل بالا كشيدن دماغ بين ما ادمهاست) و به ارمي ميگه: من همين نزديكيا بودم،باور كن، ديگه اصراري نميكنم، ميدونم كه اژدها ها شايد همه ي حقيقت رو بازگو نكنند، اما غير ممكنه كه دروغ بگويند. باور ميكنم كه همين نزديكي ها بوده، اما حتما بايد يك بار سر حوصله و فرصت ازش بپرسم دقيقا كدوم نزديكي ها بوده كه من نميديدمش. الان مهم اينه كه دوباره بركشته و الان اينجاست، نه همين نزديكي ها ، درست پيش خودمه، ادم نبايد از اژدهاش دور بمونه. اصلا ادم بي اژدها آدمي تنهاست! باور كنيد!!

انحصارا براي پاييز عزيزم با تاخير

يك هفته اي اين مثنوي تاخير شد....


پاييز كه مياد همه چيز تغيير ميكنه. همه چيز ناگهان دچار ديگرگوني ميشه. هيچ كدوم از فصلهاي ديگه براي من اينطوري نيستند. اصلا پاييز با عاشقي گره ميخوره. براي من. هوا خنك ميشه،رنگه كه توي زمين و زمان و لابلاي درختا پاشيده ميشه، صداي خش خش برگا زير پا شنيدني ميشند. نمناكي هوا رو روي پوست و ذهنت ميتوني لمس كني. انتظار بارون ميكشي، اسمون خاكستري تيره ميشه و سر و صورتت پر ميشه از قطره هاي باروني كه ناگهان شروع شده، باد ، باد ميوزه و همه چيز رو در چشم به هم زدني به هم ميريزه. قرارهاي دوستانه ميگذاري ، يا تنهايي ميري گالري،گالري برگ، اريا، موزه هنرهاي معاصر،شيوا، يا هر گالري ديگري سراسر شهر. چشم و ذهن و مغزت رو با عكس و نقاشي و طراحي و مجسمه و مفهومي پر ميكني و مياي بيرون قدم ميزني و به خونه ميرسي. هوا پاييزي است. زود تاريك ميشه اسمون و زود به خونه ميرسوني خودت رو .  وتا صبح حتي توي خواب منتظر شنيدن رد پاي بارون ميموني.... واي كه وقتي بارون ميزنه... صداي بارون به شيشه ها. به كانال كولر. به سطح خيابون.... و بوي مست كننده ي بارون ، صبح زود.... از باغچه و خيابون و پياده رو هاي خيس.... پاييز  كه مياد همه چيز تغيير ميكنه.... پاييز عاشقانه هست و عاشقانه مستم ميكند. پاييز رسيده. با شكوه و با رنگ و با هياهو

یک تجربه ی تازه با مرگ

دیروز عصر برای دیدن یکی از دوستان که چندروزی است پدرش را از دست داده رفتیم.تجربه ی تازه ای بود برایم. شاید هم برایمان. تقریبا هیچیک لباس تیره نپوشیدیم. در منزلش هم تقرسیا حرفی از مرگ زده نشد. گفتیم و خندیدیم و خنداندیم. آن دوست و خواهرش هم راضی بودند. ما نیز.

در انتهای این مهمانی کوچک،گفته هایی رد و بدل شد.بین آن عزیز و دوست دیگری که چند سال قبل تجربه ی مشایهی داشته....اینکه هیچ وقت جای خالی عزیز از دست رفته پر نمیشود. اینکه هیچگاه برایت عادی نمیشود. اینکه توی بزنگاه هایی ناگهان جای خالی او را حس میکنی. این که زادروز آن عزیز فوت شده برای یادبود گرفتن بهترین زمان است ، روز فوتش...

دیروز تجربه ی عجیبی بود برایم. نمیدانم چرا اما به میزان زیاد با مرگ اینهمه عریان روبه رو نشده بودم.

به دست بادها-۱۰


صدها سده از قصه ی من میگذرد

و تو تا ابد از خاطره ام میگذری

صدها سده ،انگار تمام من و توست

این سایه ی سنگین نگاه

صدها سده است. میفهمی؟

این قصه ی من آخر ندارد که بگویم به تو آن را.صدها سده است.

تبریز جایی مثل پاریس - زیبا ، عاشق ، خوش مزه.

حرفهایمان گل انداخته.همه خوابند یا چرت میزنند .مزرعه ای از گل کلمهای پف کرده ی سفید رنگ جلوی ما پهن شده اند. نور زیبایی بر آنها تابیده شده....منظره زیباست....یا بیشتر از آن ، با شکوه است....

به همراه دوست عزیزی بر بلندای آسمان پرواز میکنیم.با هما. همایی که نسلش در ایران بوده و اکنون به نظر نایاب شده است.همایی که روزگاری افتخار ایرانیان بوده.

به مقصد میرسیم. تبریز. شهری با ده ها و صدها افتخار در تاریخ ایران.با ده ها و صدها منظره ی زیبا، با ده ها و صدها لذت نامکشوف برای من.

دوستان به دنبالمان میآیند. به شاهگلی میرویم. استخری پر آب ، محوطه ای سر سبز و اباد ، ساختمانی که انگار روی تاریخ زلالی شناور مانده . تبریز در خنکای صبحگاهی اش سوار بر نسیمی دلربا زنده است و نفس میکشد. درختان کهنه ی این دیار رقص کنان به ما خوشآمد میگویند. تبریز اینجا زنده است. مردمان زیادی پیرامون استخر شاگولی میدوند ، ورزش میکنند. برخی آرام و برخی تند. زنان و دختران جوان ، زیبا و آراسته. مردان و پسرانی ورزیده .همه مشغول لذت بردن از این فضای زیبایند.

در عمارت صبحانه ای میخوریم.با دوستان گپ میزنیم. از گذشته تا آینده....از شانس و تقدیر تا عقل و تدبیر. حرف به تخته نرد میرسد . به بازی بزرگان به بازی ای مملو از شانس و عقل. مثل زندگی...مثل خودِ خودِ زندگی.

پس از صبحانه به بازار میرویم. بازاری پیچ در پیچ و مسقف. بزرگترین بازار مسقف دنیا. آرام است و خالی. جمعه صبح است. جمعه صبح زود است. تک و توک مغازه ای است که باز است و بیشترشان لبنیاتی. با پنیرهای کهنه و تازه . با عسلها و خامه ها و سرشیر ها. با مردمانی خندان. رزق حلال و شادی ِ روزگار در پس چین و شکن دست و صورتشان دیده میشود. بی هیچ زحمتی.

بازار زیباست. بازار قدیمی است.بازار ریشه دارد. بازار سابقه ی فامیلهای شاغلش را در خودش دارد. بازار....بازار است.و بازار تبریز زیبایی های نهفته ی زیادی دارد و افسوس که تعطیل است. افسوسم را تا روزی که دوباره برگردم و ببینمش نگه میدارم.

از بازار بیرون میآییم. از مقابل مسجد ، ارگ ، پل های قدیمی و بنای مقبره الشعرا میگذریم.به بنای شهرداری میرسیم. خاطره ها دارم از آن. سخنرانی ای که در آن داشتم. تشویقها . جوانی ها...دوستان.و الان این بنای کم نظیر موزه است از برخی نشانه ها و ریشه های تبریز. تبریز شهری پر از دانایان و هوشیاران و عاشقان. اصلا برای من این شهر ،تبریز، با عشق عجین شده است. مثل پاریس. جایی مثل پاریس.پر از خاطره هایی که حتی اگر مال تو نباشند میتوانند برای تو بمانند. من این شهر را دوست دارم.درست مثل پاریس.

شهرداری ، موزه ای است پر از یادگاری ، با راهنمایانی  جوان و مشتاق برای توضیح و ای کاش به همان میزانِ اشتیاق و جوانی و زیباییشان ، دانایی هم داشتند...ای کاش.

از اینجا به مغازه یکی از دوستان میرویم.عشق دارد او به کارش ، به ایده هایش ، به دوستی هایش.در این ایام بازنشستگی اش عجیب به کارش علاقه نشان میدهد و خوشحالم که هنوز مردمانی هستند که برای کار ، به عشق فکر میکنند و کسب و کارشان را روی آتش عشق سوار میکنند.

و بعد ....ساختمانی پیچاپیچ....مدرن(خوب و بدش به کنار) جماعتی ۲۰۰-۳۰۰ نفره. دوستانی قدیمی و جدید. با سیاوش و حامد برایشان صحبت میکنیم. لذت میبرند ، لذت میبریم. دانایی برای من با زیبایی عجین است....داناتر ، زیباتر. این اصل همه ی حرفهایم ، کارهایم ، زندگیم و شغلم و دارایی ام هست....همیشه....از همیشه ...تا همیشه...۸ شب ، فرودگاه ، خنده هایی پشت هم....شادی هایی بی دریغ، حتی در پس هر لحظه ی غم....

تبریز زیباست. چون ردپای عشق را میبینی.تبریز خوش طعم است. چون مزه ی کوفته ی تبریزی دارد. تبریز را دوست دارم حتی وقتی توی هواپیما از بالا میبینیش ، در شب. پشت آنهمه پولکهای روشن و الوان.



----آن دوست عزیز.سیاوش صفاریان پور

من دوره گردی با سرمایه فراوان


آدمها برای امرار معاششان کارهای زیادی میتوانند انجام دهند. برخی ها کارمند میشوند ، برخی ها تولید کننده میشوند ، برخی ها معلم هستند و  الخ.

بسیاری از مشاغل برای اینکه آغاز شوند و پا بگیرند به سرمایه اولیه ی مالی(کم یا زیادش مهم نیست) نیاز دارند. اما برخی مشاغل هم به ظاهر اینچنین نیستند.اما در گمان من هر کاری ، هر شغلی به سرمایه اولیه نیاز دارد. میزانش هم مهم است. شما بایستی برای اینکه شغل مناسبی دست و پا کنید به سرمایه اولیه نیاز است...

اما....این سرمایه همواره و همیشه سرمایه مالی نیست....در برخی از موارد سرمایه ی شما اعتبارتان ، دانشتان ، نیروی انسانی تان و چیزهایی از این دست هستند.

اما الان در باره ی این نوع از سرمایه ها صحبت نمیکنم...آنچه اینجا برای گفتنش دارم مینویسم چیز دیگری است....درباره ی نوع مشاغل حرف میزنم....خیلی ها از من میپرسند تو چه کاره ای ؟ یا مثلا شغل اصلی ام چیست....همواره(تا همین اواخر) میگفتم معلم هستم....این را به این دلیل میگفتم که واقعا این شغل را دوست داشتم و واقعا به آن میپرداختم....وقتی درس میدادم(دانشگاه و مدرسه و رصدخانه) وقتی برننامه های تلویزیونی میساختم و اجرا میکردم(یا  رادیویی) ، وقتی توی مجله مینوشتم(دانستنیها ، دانشمند و نجوم) یا هر کار دیگری که میکردم به این وجه از وجودم توجه میکردم....در همه ی آنها معلمی را بنیاد همه چیز قرار میدادم.

اما امروز در صحبتی که وقت نهار با یکی از دوستان/شاگردانم داشتم به یک چیزی پی بردم....من حیطه های مختلفی از کار را تجربه کرده ام....بسیار متنوع ، از گرافیک تا نویسندگی،از تدریس تا طراحی، از تجارت داهلی تا تجارت بین المللی و ....اما همه ی اینها را با پشتوانه ی   سرمایه ی شخصی ام انجام دادم....سرمایه ای که همواره به همراهم داشته ام و بعید است به این راحتی  بشود آن را از دست داد...تقریبا غیر قابل زیان و ضرر است این سرمایه....دانش مهمترین سرمایه ام است....و البته با این سرمایه کاسبی خوبی دارم....امروز داشتم میگفتم....من یک فروشنده ی دوره ی گردم....فروشنده های دوره گرد متاعی را که بازار میپسندد، و یا کالایی را که برایش میتواند بازار تولید کنند میفروشند. آنها به فراخور فصل کالایی را به بازار تزریق میکنند و فروش میکنند. گاهی بازارشان کساد است و گاهی بازارشان حسابی داغ و گیراست....سود فروششان هم متغییر است...گاه زیاد و گاه کم....و من....دوره گرد دستفروشی هستم که بر حسب سرمایه ام(دانش) بازاری کوچک و گاه بزرگ برای خودم دست و پا میکنم. گاه کالایی(خدمات علمی) را به بازار میدهم که آنها نیاز دارند و گاه چیزی را(دانش) به بازار میدهم که خودم تبش را ایجاد کرده ام.....این نوع بازار و کاسبی و میپسندم. تا کنون همیشه به همین شیوه کار کرده ام اما الان دید تازه ی خوبی از این نوع بازارم و کسب و کارم دارم....کسب و کاری که آن را میپسندم ، متغییر است و بسیار دلپسند....البته برای من ،....شاید شما ژن کارمندیتان بسیار فعال باشد و در اینصورت حتما کاسبی مرا نمیپسندید و به آب باریکه ی زندگیتان دلبسته تر باشید.....اما اگر چنین نیستید، دوره گردیتان را جدی تر بگیرید و به آن پر و بال دهید، سرمایه تان (دانش و اعتبار)را مراقبت کنید و آن را افزایش دهید.بی شک زندگی جذابتر ، با ارزش تر و پر هیجان تری خواهید داشت.و البته که دنیا هم به شما افتخار خواهد کرد.

عقبگرد ممنوع....سرخوشی ای حاصل فیلم تازه ی فرهادی

همه چیز گذشته....به خصوص عشق...به خصوص رابطه ای که آدمها رو به هم ربط میداد...به خصوص اون حسی که یک همسر میتونه به همراه زندگیش داشته باشه...همه چیز گذشته....از اون بدتر اینه که کار از کار گذشته...هیچ چیزی را نمیشه برگردوند به حالت اولش...اصلا برگشت همیشه خطرناکه...همیشه.همه چیز مسیری رو طی میکنه که جلوی راهش باشه و هیچ چیزی تغییر نمیکنه....اصلا هم مهم نیست که تو چی بخواهی...هیچ چیزی ثابت نمیمونه و همیشه ابزاری ، روشی ، وسیله ای برای پاک کردن پیاپی گذشته ی تو وجود دارد....

اینها برداشتهای من است...از فیلم درخشان، ساده ، بی پیرایه و باور پذیری  که فرهادی عزیز برایمان ساخته....فیلمی با نام گذشته....

به ظن من همه ی حرف فرهادی در همان لحظات نخست فیلم زده میشه و پس از آن بسط آن را با ملودرامی نرم و پرکشش میبینیم....جایی که ماری احمد را سوار خودروی غریبه اش میکند ، برف پاک کن پیاپی شیشه ی خیس را پاک میکند و ماری با دنده ی عقب به خودروی عقبی میکوبد...راه برگشت همیشه خطرناکتر از راه پیش رو است.

فقط جهت پراكنش لذت و شادماني



همين الان يك اجراي بسيار زيبا از  يكي از كنسرتو پيانوهاي موزارت ديدم.... به رهبري دانيل بارنبويم.... فيلارمونيك برلين.... اجراهاي اين مرد رويايي است .... گفتم اين شادي بينظير رو باهاتون شريك بشوم.... بلكه رستگار شويم.....

وبسايتش را اينجا ببينيد

اروميه گرديهاي من-١

آخ كه اين شهر باران زده و خيس و خنك را كه در دورهاي افقش كوههايي سفيد پوشيده جلوه گري ميكنند را چقدر دوست دارم. انگار خوب ميشناسمش(انگار)و وقتي توي كوچه و خيابانش شبانه راه ميروم حس آشناييم را بيشتر ميبينم. اصلا انگار همه ي شهر هايي كه رودي در خود جاي داده اند را ميشناسم. اصفهان ، دزفول ، يا هرجاي ديگري. هميشه همينطور بوده. رود كه باشد آشناست. رفتن و ماندن كنار هم . اروميه اينطور است برايم. مردمانش با هم به آذري صحبت ميكنندو با تو به فارسي و تو هردو را ميفهمي. نه كه اذري بلد باشي . لهجه ي مهرباني را بلدي. و حداقل من اينجا مردم را مهربان ديدم . مهربان و ارام و خط صاف. 

با دوستانم راه افتاديم از اروميه به بيرون شهر رفتيم. بند. جايي مثل دربند. پر از كافه ها و رستورانها و دود كباب و جگر و قليان . ماشينهاي مدل بالا و پايين كه شبها اينجا را پاتوق نشست هاي خانوادگي و دوستانه شان ميكنند. دختراني بزك كرده ، پسراني مشتاق و حريص، خانواده هايي نگران و محجوب و خوشگذران... همه و همه ميآيند. ترشك و لواشك هاي سرخ، لبهايي سرختر،كباب و شيشليكو جگر و آش دوغ و نان داغ. باغچه و رودخانه و تخت و درختاني كه الان لخت اند و مهياي برگ و بار ميشوند. توت و سيب و صنوبر و گيلاس. و جاده اي كه از ميان اين همه همهمه راه خود را ميكشد و ميرود . بالاتر و بالاتر. لابلاي كوه هايي كه هنوز مانده تا سر به فلك كشيده نام بگيرند. دور تا دور خاك ها ي خيس از لابلاي برفهاي يخ سر زده اند انگار نيمه ي بهار است نه تهِ زمستان. و من با دوستانم مسافر اين راه كوتاهِ سفر هستم...

امروز را مهمان دوستانم در اروميه بودم

از ديشب اومدم اروميه براي تدريس در يك دوره اموزش پودماني . اروميه را دوست دارم و خاطرات بي بديلي از اين شهر دارم. امروز را با دوستانم هادي طباطبايي و همسر نازنينش آيدا و دوست /شاگرد قديمي ،علي ازادگان و همسر عزيزش مريم به اروميه گردي پرداختيم . موش اباد ،درياچه ي اروميه ،موزه اروميه ، شهر گردي و قبرستانهاي تاريخي شهر ....اين روزم را رنگ و بوي تازه اي داد.جاي همه خالي .وقتي برگشتم تهران گزارش هاي جالبي برايتان خواهم نوشت....

دوست داشتنت سخت است و زيباست. دنياي من....

اين پست  رو از روستايي به نام ترمزد ميفرستم. صبح دمي اراك به منفي دو رسيد. پس از مدتها آسمان آبي با ابرهاي لكه اي سفيد ديديم. برف آمد. الان دما به حدود منفي نه درجه رسيده . روستا زيباست. الان آسمان صاف و شفاف و پرستاره است. مينويسم تا يادم نرود. هيچ وقت. دوست داشتنت زيباست دنيا ي زيباي من. از جنوب تا شمال . تا همين جايي كه هستم. 

یلدا هم شبی بود میان بادهای تند

یلدا یعنی شبی بلند، یعنی شب زایش...شب زایش حس های تازه و عجیب و بلند.

امسال یلدا را با پویان در روستایی دوردست بودم.تُتلی تُمَک...شبی بود میان بادهای تند. تندترین بادی که تجربه کرده بودمش....تندبادترین باد که بسیاری از چیزها را برد...به دورترین جاهای این جهان.دورِ دورِ دور....



خوردنی های یلدایی-سفری با چای تازه دم در کاسه های ترکمنی



با پویان شب یلدا



صبح از پنجره ،رو به سوی بادها


پیش از طلوع کامل. سرخِ سرخ

درد کسی پا به ماه که نگران سقط جنینش است و مدام به پنجره چشم میدوزد.

هی میخوام چیزی بنویسم از برف ، از شادی ای که برف برایم میسازه ، از اون خنده ها و ذوق هایی که دیدن برف برایم به ارمغان می آره...اما نمیشه...نمی آد. عکسهایی که با موبایلم از اطراف خونه گرفتم، به دلم نمیشینه،بارها همینجا مینویسم و دو باره و دوباره و دوباره پاکش میکنم....این برف . این موجود زیبای آسمانی ، این هدیه ی لذت بخش روزهای تنهایی، این آرزوی لحظه های سکوت این پنبه های کهنه لحاف آفرینش، این شادی آور ترین موجود هستی....این برف...این برف بایستی آنچنان سرِ حالم بیاره که تا دو سه روز ذوقش رو تو دلم حمل بکنم....اما نمیکنه. این کار رو نمیکنه و لذتش نیمه کاره گوشه ی لپم میمونه. بیشتر از اینی که لذتش رو با خودم بیارم ببرم....ترس از دست دادنش رو با چشمام دنبال میکنم. هی پرده رو کنار میزنم و نگاه میکنم ببینم هنوز میاد یا نه...آخر سر میرم و پرده رو کنار میزنم و میگذارم همه ی منظره ی بیرون از خونه لخت و عور جلوی چشمای هیزم قرار بگیره....بعد هی دزدکی و با ترس نگاه میکنم میترسم یک بار که نگاه میکنم ببینم که برف بند اومده....میترسم که نکنه بلافاصله بارون بیاد و اون شمشاد ها و اون سرو نقره ای جلی پنجره خالی از سفیدی بشند و وایت بالانس منظره ی پیش رویم به هم بخوره....میترسم. با اینکه آبستن لذت هستم مثل زنی پا به ماه که از سقط شدن جنین توی شکمش میترسه ، منم از بند اومدن برف و از تموم شدن لذت های این ایامم میترسم...برف می آید و من آبستن شادی هستم. کاش این شادی پا به هستی ام بگذاره و ترس رو از من دور بکنه. کاش




                                                                                          جلوی خانه ام....همین امروز صبح

برف نو سلام.

اصفهان-هتل کوثر-کنار زاینده رودی که خشک است

موسیقی:از سرزمین شمالی- به خاطر این برف زیبا

خوش های کوچک و بزرگ زندگی.


آمده ام پز بدهم....این که من الان سر خوشم....خوشحالم...دیشب(سه شنبه) یک برنامه ی لذت بخش از سوی سُنگی اجرا کردیم.در حقیقت گروه ما(سُنگی Songi) میهمان انجمن راهنمایان گردشگری بود و یک ویژه برنامه ی سنگی را اجرا کردیم. سرخوش و شاد و لذت بخش....

بگذارید از هیجانم کم کنم و بگویم چی منو اینطور سر حال آورده....

یک روز(حدود ۵ سال پیش ) رفتیم سفر، نطفه ی یک گروه غیر رسمی رو  همونجا در میانه های کویر بستیم....۵ سال است که دور هم جمع میشویم و سفرنامه میخوانیم. بی هیچ شیله پیله و انجمن بازی و دنگ و فنگ انجمن داری.

از سوی دیگر داریم تجربه میکنیم همه ی داشته ها و نداشته هایمان را. مثلا داریم یک جامعه میسازیم. توی این گروه نهاد سازی میکنیم. داریم باهاش زندگی میکنیم(از خوشی تا دعوا، از غذا تا سفر از نوشتن تا شنیدن....)

اینها میشه چیزی که بهش میگیم سنگی...دوست داشتنیه دیگه....

بگذریم. اینجا نوشتم تا یادم نرود....و البته شما هم که میایید و سر میزنید بدانید که من سر خوشم و خوشحالم.

این غم

این غم. غم اثیری. این غم غمی که مثل تار همه ی وجودت رو در بر میگیره و نمیگذاره تکون بخوری و تو مثل همون حشره ی گیر افتاده هی دست و پا وبال میزنی به امید رهایی و غافل از اینکه داری بیشتر خودت رو تو دام میاندازی. داری خودت رو بیشتر در معرض چسبیدن به تارٍ چسبناک قرار میدی...هیییی...این غم. غم اثیری که تو رو در بر میگیره. آروم و بی صدا. مثل کسی که یه گوشه(کجا؟! نمیدونی) پنهان شده و سرِ به زنگاه خودش رو از تو سایه ها سُر میده و میاد تو روشنای زندگیت وتو میمونی که این دیگه از کجا پیداش شده....این غم. غم اثیری ای که دست از سرت بر نمیداره. آروم و بی صدا و ناجوانمرد. این غم. همراه و یار و همپا....


این غم.

انحصارا برای عزیز ترین اقای کوهن دنیا

ممنونم از اقای کوهن عزیز که همیشه برای هر حال و هوای من یه آهنگ مناسب میخونه. این اقای کوهن رو سالهاست که میشناسم. سالهاست که وقتی دلم میگیره، وقتی خاطره بازی میکنم، وقتی شادمانی میکنم وقتی فقط فکر میکنم وقتی...وقتی،...وقتی....برایم آهنگ میسازه. میخونه، مینوازه. ممنونم آقای کوهن عزیز که این هوای بارونی و مه گرفته و کمی خنک این روزای تهران رو با این آهنگت که برای من(انحصارا برای من) ساخته ای سرشار میکنی. مرسی آقای کوهن بسیار عزیز

از امروز....

۱۱۷۸۱۱۳۱۲۲۱۲۰۳۵.۷

خیلی تلاش برای درک اینها نکنید....اما پیگیرش باشید....آرزو هم بکنید برایم....آرزو های خوب و موفقیت....

من و عاشقی و شاملو و راهی که سخت است...

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من



امروز سالروز مرگ احمد شاملو بود....شاملویی که من میشناختم از ترجمه ی شعرهای مارگوت بیگل آغاز شد....به خصوص آنکه میگوید عشق عشق می آفریند....این حلقه ی لذت بخشی که از زندگی آغاز میشد و به عشق میرسید....بعد شاملو بود و ترانه های فولکلوریکش...حسینقلی که غم نداشت،اما واسه خنده لب نداشت....و بعد هزاران هزاران شعر کوتاه و بلند....من با شاملو عاشق شدم و عاشقانه نوشتم...باورتون میشه؟ من شاملو و لهجه ی عاشقانه اش رو دوست داشته ام و دارم....امروز سالروز مرگ اوست و من هزار قناری خاموش در گلویم دارم....

جشن تولد ۶ سالگی کاکلی....

های اهالی...های اونایی که تا به حال به این باغ(با غچه؟!) سر زده اید.های اونهایی که منو تو دنیای واقعی میشناسید یا فقط اینجا تو دنیای مجازی منو دیده اید...آی اونهایی که وقتی به باغ سر میزنید رد پاتون همه جا هست و سر و صداتون همه ی کلاغای خواب آلود رو از چرت میپرونه...آی اونهایی که آسٌه آسٌه میاید و سرک میکشید و بی هیچ نشونی ای از خودتون میرید بیرون...آی همه ی اونهایی که منو دوست دارید. آی همه ی اونهایی که از من بدتون میاد و یا حتی آی همه ی اونهایی که از من متنفرید....

آی همه ی شماها....به آرشیو بلاگم نگاه کنید....اولین پست این بلاگ رو نگاه کنید....اون پایینش رو....۲۱ تیر ماه ۱۳۸۵ اولین پستم رو نوشتم....یعنی کاکلی، باغ من ۶ ساله شده...دیگه وقت مدرسه رفتنشه....بیایید و لطفی بکنید...همتون برای ۶ سالگی کاکلی چیزی، چیزکی بنویسید....مشتاقیم(من و کاکلی) که ردپاتون رو ببینیم....حتی شماییی که عادت به آروم و نرم و نازک سرزدن هستید....مشتاق نوشته هاتونیم....بنویسید لطفا...همه رو هم به این کار تشویق کنید....ممنون

ما ایمان داریم به رویاهایمان

امروز، ۱۷ خرداد ۱۳۹۱....عمارت شمس العماره ی ناصری....به همراه دوستان و همکارانی که هریک در فعالیت خود حرفه ای بودند ،گذر زهره را به تماشا نشستیم....دارم باور میکنم که ما، ساکنان ایرانِ سال ۱۳۹۱ ادمهایی هستیم از جمع خواص...به سختی زیست میکنیم و به رویاهایمان ایمان داریم و برای آن میجنگیم....سیاوش و فواد صفاریان پور هریک به زحمت زیاد برنامه ساختند.دکتر عبدالرشیدی، گزارشی دیگر از سلسله فعالیت های حرفه ای خود را رقم زد، بُرجی ِ عزیز با تلاش مثال زدنی اش کارها را راست و ریست کرد.هماران فنی فعالیتی در خور و مثال زدنی از خود بروز دادند و ارتباطی بین شمس العماره و کیش و برج میلاد برقرار کردند تا خانه های من و شما....نفیسه نعیمی پور، دکتر میرترابی،مهندس صبوری عزیز،مهندس یزدان پناهِ دوست داشتنی،فریبا ثابت،علی  سراجیِ مهربان و همسر همراهش و من کارشناسی این برنامه ی بلند تلویزیونی را انجام دادیم.همه و همه با یک آرزو، با یک امید...گذر زهره ی بعدی  دنیایی آرامتر و شاد تر داشته باشیم....

آی آنهایی که ۱۰۵ سالِ پس از این گذر زهره را شاهد خواهید بود یادتان باشد که ما به سختی زیست کردیم و به رویاهایمان ایمان داشتیم و برایش جنگیدیم.


با دکتر عبدارشیدی عزیز....ساعت ۴:۴۰ بامداد...شمس العماره

برآمدن افتاب از پسِ ِ دماوندِ سترگ-ساعت اندکی مانده به۶ بامداد.شمس الماره کنار برج ساعت

ناهید تاریک در برابر آفتابِ روشن-ساعت ۶:۲۰ بامداد-برج ساعت-شمس العماره

از پس این سالها،هنوز نجوم و پدیده های نجومی مبهوتم میکند.شمس المار، ساعت ۷:۱۰ صبح

و این شادی و کنجکاوی کودکانه-راست به چپ:اریا صبوری، پژمان نوروزی،علی ابراهیی سراجی-شمس العماره-۸ صبح

اینجا بیش از ۲۰ سال خاطره ی مشترک بود.از راست به چپ خانم نعمتی،نفیسه نعیمی پور،پژمان نوروزی،فواد صفاریان پور-شمس العماره-ساعت۸:۴۵ صبح

و ...پایان تا ۱۰۵ سال دیگر...از راست:سیاوش صفاریان پور،خودم،عبدالرشیدی. شمس العماره،ساعت ۹:۱۰ صبح

به یاد میرزا عبدالغفار نجم الدوله.برج شمس العماره، ساعت ۹:۴۵

و صبحانه ی شاهانه!.حیاط کاخ گلستان مثابل شمس العماره -ساعت ۱۰:۱۲ صبح

اتاق اینه...طبقه دوم شمس العماره-ساعت ۱۰:۴۵

همه ی عکسها متعلق به پیمان نوروزی است

پدیده ای نادر تا صد و چند سالگیتان  

سیاره ی زهره روز ۴ شنبه ۱۷ خرداد برای دومین بار در قرن حاضر از مقابل قرص خورشید میگذرد و تا بیش از یک قرن دیگر هم چنین پدیده ای رخ نخواهد داد.این پدیده را که در ستاره شناسی با نام گذر میشناسند بسیار نادر است و در یگ دوره ی تقریبا ۱۳۰ ساله تنها دوبار رخ میدهد. یکبار رخ میدهد، ۸ سال بعد یک بار دیگر و حدود ۱۲۰ سال بعد دوباره از نو....بنابراین اگر روز ۱۷ خرداد توانستید این پدیده را ببینید که هیچ. اگر نه....بیش از ۱۰۰ سال بایستی منتظر بمانید تا دوباره دیده شود...

.

اما فارغ از اینکه شما در کجای ایران باشید برای رصد این پدیده چند کار بایستی انجام دهید....

نخست اینکه اگر در پیرامون و نزدیکی محل سکونتتان رصدخانه یا مرکز و یا یک گروه نجوم آماتوری ای وجود دارد بهترین انتخاب این است که نزد آنها رفته و به همراه آنان این پدیده ی نادر را رصد کنید.

دوم اینکه در رصد گذر زهره بیش از هر چیزی ، ایمنی و سلامت ِ چشمانتان اهمیت دارد. در رصد این پدیده شما در عمل دارید به خورشید نگاه میکنید. بنابراین هر لحظه امکان آسیب دیدن چشمانتان وجود دارد. برای جلوگیری از این اتفاق از عینکهای مخصوص رصدِ خورشید، فیلترهای مایلار، فیلترهای جوشکاریِ شماره ۱۴ میتوانید استفاده کنید.و به عنوان یک اصل،به هیچ روی از ابزار های من در آوردی مثل شیشه ی دودزده و عینک آفتابی و ....برای رصدِ گذر استفاده نکنید. با این ابزارهایبه سادگی میتوانید چشمتان را از دست بدهید....

اگر خودتان برای یک رصد دارید برنامه ریزی میکنید در ذهن داشته باشید که گذر از حدود ساعت ۲ بامداد آغاز میشود و تا ۹ صبح ادامه خواهد داشت. ما از لحظه ی طلوعِ خورشید میتوانیم گذر را ببینیم....بنابراین برای اینکه بیشترین میزان گذر را ببینید بهتر است جایی بروید که افق شمال شرقی تان تا حد ممکن باز باشد و مانعی بر سر راه رصد خورشید قرار نداشته باشد....

و در نهایت اگر به هیچ کدام نرسیدید...کافی است شبکه ی ۴ سیما را در روز ۴ شنبه ۱۷ خرداد نگاه کنید به همراه سیاوش صفاریان پور و جمعی از کارشناسان دیگر برنامه ی زنده ی این پدیده را خواهیم داشت....

راستی تهرانی ها میتوانند از ۶ صبح در محل برج میلاد باشند و به همراه منجمان آماتور دیگر در آنجا گذر را رصد کنند با برنامه های علمی ترتیب دهند....برنامه آزاد و رایگان است.

همین دیشب با خبر شدم یکی از دوستان قدیمی و بسیار عزیزم، مریم عرب سلمانی(خانم دکتر) که در هندوستان ساکن است، یک کتابچه ی آشنایی با  گذر را که در مرکز ملی رادیو اخترفیزیک  ( هندوستان) به شکل کمیک طراحی شده و به زبانهای مختلف آماده سازی شده را به زبان فارسی ترجمه کرده است . این کتابچه را میتوانید از روی سایت این مرکز دانلود کرده و از آن استفاده کنید.  بر اساس خواسته ی طراحانِ این مجموعه هر نوع گسترش و انتشار این مجموعه به دو شرط ازاد است....یکی غیر تجاری بودن استفاده از آن و دیگری عدم اجازه ی هر نوع دخل و تصرف در آن(اعم از تغییر متن و شکلها و یا درج نام و نشان و آگهیِ منتشر کننده ی دوم)بنابراین به سادگی میتوانید آن را استفاده کنید و به همگان هم توصیه کنید اگر آن را مفید میدانند با در نظر گرفتن شرایط گفته شده از آن استفاده کنند.

ممنون ازمریم عزیز و ممنون از مرکز ملی رادیو اختر فیزیک هندوستان.                                                                   


یک عصر فرهنگی

روز جمعه با دوستانم عصر فرهنگی داشتیم....اول در جمعی خصوصی تر رفتیم رودکی....یک برنامه تنبور نوازی حاصل کار گروه ژنور....کار شامل مجموعه ای از قطعات (تصنیف، آواز، دو نوازی،مقامی و ...) بود . ساز غالب تنبور(۵ نوازنده)دف،سه تار،تنبک و کوزه.

کل برنامه یک ساعتی طول کشید.برنامه ای خسته کننده....آنهایی که آمده بودند (کلا ۳۰ یا ۴۰ نفر!)تقریبا همگی از اقوام ۹ نوازنده ی روی سن بودند....کسانی که به حدس من تا کنون حتی به یک تالار موسیقی نیامده بودند.نمیدانستند با چه پدیده ای روبرو خواهند شد...چند نفر پپشت سری من تمام مدت مدت ناراحت و معذب بودند از این که ای وای گل نیاورده اند. ببینید همه با گل آمده اند....از دست زدن و تشویق گاه به گاهی میانِ برنامه(جاهایی که سکوتی برقرار میشد و به ظن آنها آهنگ! تمام شده بود)

جدا از این،...وقتی گروهی به برگزری یک برنامه موسیقی اقدام میکنند. آنهایی که آمده اند، فقط برای شنیدن ساز و آواز نیامده اند. آنها اجرا میخواهند....دیدن و شنیدن....در این گروه نه نفره به جز سرپرست گروه مابقی نفرات ظاهرا این را نمیدانستند. انها در نواختن سازهایشان هیچ نوع اَکتی(act)از خود بروز نمیدادند....چهره ها و تنه و همه و همه کاملا ساکن....گویی رباتهایی هستند نوازنده....



و بعد...با کمال ناباوری...تئاتر شهر...کافه ی سالن اصلی.نمایش به نوشته ی مهدی هاشمی. عشق من حامد بهداد را به سفارش و تاکید سپیده رفتیم و دیدیم....بسیار زیبا و شادمان برانگیز....دیالوگ ها تحسین بر انگیز بود....انتقال حس هم همینطور....و البته اوج بازی را در زمان کوتاهی که زهیر یاری با دو دستش بازی میکرد و دو نفر را به تصویر میکشید میدانم....باقی زمانها بیشتر تاکید بر کلام بود(که البته لذت خودش را داشت)....عصر فرهنگی زیبایی بود.

از یک معلم.برای یک معلم

جمشیدی،بهرامی،شیخ سفلی،قدیمی،کریمی،رعنایی،ساعتی،نیوشا،باقری،رضایی،گیاهی، صادقی،نیک پی و ...

اینها برخی از معلمانم بوده اند.

من معلم ام.

امروز روز معلم است.

همه به هم چیزی یاد بدهیم...همه از همدیگر چیزی یاد بگیریمد...اینطوری معلمها روز خوب و ماها روز خوبتری خواهیم داشت.

این روزها-این روزهای ساده و آرام

نه شادم،نه غمگینم،نه تندم،نه کندم....فقط آرام هستم.بیشتر از همه ی ۳۷-۸ سالِ زندگیم.آرامشی خلسه وار....وقتی باران بهاری این روزها میزند....گذر های کنار خانه ام را عاشق میشوم....گذرهایی که این آرامش را در دل خودشان جا داده اند.ببینیدشان.


 

آرام،تنها،آرام

 

خیس و سبز و شاد

زندگی ،شادی،رنگ

رویا،شادی،آرامش

رویا ، خلسه، هیچ

دیروز، امروز، فردا....

    این تصویر را اینجا دیدم....خیلی خوشم اومد...عجب جمله ی     خوب و کاملی داره این تصویر....میگه هیچ وقت افسرده نباش.اگر .   اوضاع خوبه که چه شگفت آور و خوب.اگر هم بده ،به چشم ِ یک تجربه بهش نگاه کن.





  دیگر این که امروز یک وبسایت دیدم که میتونید برید داخلش و برای خودتان در آینده میل بزنید....تاریخش دستِ شماست....شاید ۶ ماه دیگر یا ۶ سال دیگر و یا هر زمان دیگری....برای منی که سالها قبل برای خودم نامه فرستاده ام ، هیجان انگیز بود....شاید بروید و از امروزتان بنویسید...شاید بروید و آنجا از آرزوهای امروزتان بنویسید و یا از آنچه برای فرداهایتان برنامه ریزی کرده اید....و خلاصه امروز برای فرداهایتان نامه بنویسید...ولی بنویسید....جالب است....سر بزنید....اینجاست.

و امروز توی انقلاب گشتی زدم و کلی لوازم تحریر خریدم....شادم میکنه...همیشه و در هر حالت.

و امروز با دوستم(امیر) ساعت ها حرف زدیم و آینده سازی کردیم و فانتزی هایمان را مرور کردیم.

و دیروز...و دیروز با امیری دیگر که بیش از ۲۵ سال خاطره ی مشترک داریم با دنیا یمان عشق بازی کردیم...ساعتها پیاده توی شهر گشتیم....جای جای این شهر خاطره داریم....دنیای خوبی است.

و امشب به کافه ی دوستی رفتم که سالها پیش(حدود ۱۳ سال قبل) رئیسم بوده...یک مدیر فرهنگی بسیار سطح بالا که اکنون کافه ای دارد و بی خیال بازی های سیاسی و اداری مرسوم است....شادم میکند این خاطره بازی ها.


برگشتن از شهر نور و آینه و آب و آتش و خاک و بادِ مقدس

رفته بودم شهر آفتاب و کاهگل و آب ها و‌اتش های مقدس.رفته بودم به شهر سروهای بلند و باستانی ،شهر قدسی....شهر کوچه های هزار تو و طاقهای ضربی.رفته بودم به شهر رنگهای آبی فیروزه ای ِ گاه گاه میان اُکرهای همواره...رفته بودم به سرزمین انارهای تفتیده و ترش و آبدار....به بادگیرهای همواره باد گیر و خنک. رفته بودم به شهر تفتیده ای که این بار به باران های تند وبی تاب و ناگهانی سلاک کرده بود  رنگین کمان بارها به چشمانِ من سلام داد....رفته بودم به یزد....

عید دیدنی

سلام علیکم.....حال شما؟احوال شما؟ صد سال به از این سالها.انشالله سال خوبی براتون باشه  .سال پربرکت و خوبی واستون باشه....هفت سینهاتون رو جمع کردید؟یا هنوز پهنه؟سفر رفتید؟سفر هستید؟سفر نرفتید ؟اصلا میخواهید بروید؟به هر حال سال خوبی برای همتون آرزو میکنم....شاد باشید....اینهم تصاویر تازه از من....با میم گرفتیم و حاصلش این شد:


              

          من در لباس حاجی فیروز                                             سفره هفت سینِ ما

کاش این جدایی از ایران جدا نشود

جدایی نادر از سیمین برای ایران و ایرانی خوش یمن بوده....کاش تا باشد از این جدایی ها باشد....اسکار ِ بهترین فیلم خارجی ِ اسکار ۲۰۱۲ به فرهادی و این جداییِ باشکوه رسید.

آقای فرهادی...ممنون

آهسته گذر کن

آهسته گذر کن که من از خاطره ها میترسم
شب پر از کینه ی ترس آلودگیِ من باتماشاست
روز از حادثه ها پر شده
اندوهِ تمام ِ  حافظه را کاش میشد با باران شست
کاش میشد پر کشیدن را فراموش کرد
باد را به تن فراخوان داد
بوسه را به فرداهای نیامده سپرد
کاش میشد قصه ها را با جوی پیوندی ابدی داد
آهسته  گذر کن که باد مرا میبرد از خاطره ی ما
ماهیِ لیز و بازیگوشِ این قصه منم...
نرم و آهسته بیا...چینی نازکِ تنهایی من سالهاست که ترک برداشته
آهسته گذر کن.



پ.ن۱: این شعر واره مخاطب خاص داشته

پ.ن۲:از همه ی اونهایی که کامنت برای پست قبلی گذاشتند بینهایت....بینهایت بینهایت ممنونم....بهتریم هدایای این ایامم را گرفتم....و بسیاری دیگر که برایم پیامک دادن....یا به دیدنم آمدند...یا تلفن کردند(حتی اونهایی که نتونستم جوابشان را بدهم) بینهایت ها بار ازشون ممنونم....دوستتون دارم.

این قصه نیست شاید-۷

چند باری دیده بودمشان...پیرهایی که اصلا جنسیت نداشتند....همه شان پیر بودند.فرتوت و چروگیده....ریش نداشتند....اما نمیشد گفت زن هستند.توی چشمهاشان نگرانی عجیبی  دو دو میزد.به نوبت میرفتند .یه مسیری بود که هیچوقت نمیگذاشتند بهش نزدیک بشی. نه که کسی باشه و جلوت روبگیره ها....اصلا نمیتونستی بری جلو...نمیدونم چه طوری میشه اینو براتون توضیح بدم.به هر حال نمیشد و نمیگذاشتند بری سمت اون مسیر....اما این معنیش این نبود که نشه دربارش صحبت کرد.مسیر یه مسیر پر دار و درخت بود...با یه نور عخیب....شاید سبز ....شاید سرخ....نمیدونم یه نور رنگی خوبی داره این مسیر....تازه یه نکته ی جالب م داره. این که آخرای مسیر به نظر توی یه هاله ی آبکی فرو رفته باشه....مثلا یه حباب نامرئی که مسیر میره توش و اون حبابه پر از آب باشه....این مسیر...جای عجیبی بود تو این بالاها....تنها جایی که هیچ وقت اون علفهای خیس توش پیدا نمیشدند...هیچ کدوم از موجودات این دنیا به جز اون پیرها توش قذم بر نمیداشتند...هیچ وقت بادی از اون سو به ما نمیوزید....هیچ چیزش به دنیای این بالا شبیه نبود.هیچ چیزش.حتی همون توده های نورانی گاه به گاهی که لابلای مه و برگهای رقصان درختان(که اونها هم به شکل عجیبی بدون باد تکون میخوردند) هم عجیب بودند....یا مثلا اون آینه هایی که تکه تکه توی مسیر پخش بودند و هر از گاهی پیرها خودشون رو اون تو نگاه میکردند و جلو میرفتند...

به هر حال....این پیرها به نوبت میرفتند توی این مسیر و تا جایی که چشم کار میکرد میدیدشون و بعدشم ... ناپدید میشدند...همون جاهاییکه اون حبابه بود.مدتهای زیادی بود که میخواستم بدونم اونجا کجاست و ان پیرا کی هستند...حتی دلم میخواست یه بارم که شده این مسیرِ وهم آلود عجیب رو امتحان کنم به کجای این دنیا ی سراسر عجیبی میرسه....اما نمی شد...نمیگذاشتند....اون سبزه های خیس...اون حس خاص...اون بوی سنگین...همه و  همه دست به دست هم میدادند و نمیگذاشتند که به مسیر مورد علاقم نزدیک بشم.....به اژدهام گفتم....نگاهم کرد...بی حس و بی هیچ ایده ای....و غمگین گفت....تو...تو یکبار از این مسیر رد شدی....با تعجب گفتم...من؟ کی؟ شوخی میکنی(میدونستم که شوخی ای در کار نیست)...به آرومی سرش رو آورد جلو و گفت...خیلی وقت پیشتر...۳۸ سال قبل...یه همچین روزی....وقتی همه منتظر اومدن یه بچه ی تازه بودند....اینو خیلی غمگین گفت....خیلی خیلی...غمگین...


حاشیه مهمتر از متن:۱۵ بهمن روز تولدمه....دوست دارم نوشته هایی که در باره ی  منه ...بیایید و لطفی کنید...همتون یه چیزی که در من هست و براتون جلوه داره بنویسید(خوب و بد)....به همه ی اونهایی که میشناسید و منو میشناسند( به هر شیوه ای) هم بگید این کار رو بکنند. این شاید بهترین هدیه ای باشه که میتونید بهم بدید....به همه بگید....                                                                          .

حال و روز این روزا-با کلی طلب آمرزش و شادی روح و این چیزا

خدا پدرو مادر طراحای این انگری بردز و فروت نینجا رو بیامرزه....برا کسی که توی خونه هستش و جایی نمیتونه بره محشره....پمنا روح استیو جابز هم قرین رحمت بشه....بدون آی پد اینا هیچند.

آمیییین


          



با این جدایی مرز صلح طلبان با دیگران معلوم میشود.

این شکوهمند ترین جدایی در ایران است. جدایی ای که همه ی ما را با خودش همراه کرد. موافق و مخالف.جدایی ای که با همه ی تلخیش شیرین ترین تجربه ی سینمایی ایرانیان را رقم زد. داستانی از یک جدایی که پایانی  نمیتوان برایش تصور کرد.هر طور که بخواهی رقم میخورد این جدایی . این جدایی شکوهمند بود و هنوز داستانش به پایان نرسیده....هر چند بسیاری هنوز نمیخواهند این جدایی را باور کنند. همانعهایی که روزنامه هایشان را به اخباری مهمتر از شادی ایرانیان اختصاص دادند و ممنونم از همه ی آنهایی که این جدایی را به همدیگر تبریک گفتند و با آن حال کردند. ممنون اد همه ی صلحطلبان ایرانی.

به افتخار فرهادی می ایستیم و کلاه از سر بر میداریم و هورا میکشیم و شادی میکنیم در این زمانه ی پر از ناملایمت.شادی میکنیم و به نشانه ی صلح طلب بودنمان از جنگ و خونریدی طفره میرویم و فیلم میسازیم...

این قصه نیست شاید-۵

پایینترها که بودم موسیقی زیاد گوش میدادم.از همه نوعش....به جز اون موسیقی های خشن و پر تب و تاب(مثلا راک و متال و ...) موسیقی های آروم که یه صدای سوت هم توش باشه رو بیشتر دوست داشتم. بعضی وقتا هم موسیقی های تند که گردش خون آدم رو بالا ببره و پیچ و تابی به بدن بده....اینجا که اومدم همه جا ساکت بود. درست مثل اون چیزی که در بارهی فضا خونده بودیم....چون هوایی در کار نیست پس صدایی تولید نمیشه و پخش نمیشه و ....اینجا ساکت بود...ساکت ساکت....تا مدتها فکر میکردم که شاید من کر شده ام تا این که اون اژدهاهه اومد. اون که اومد دیدم صداش رو میشنوم و حرفاش رو میفهمم. خیالم راحت شد که نه ...من کر نیستم.اصلا مشکل از من نیست....حالا به این فکر افتاده بودم که پس مشکل از موجودات اینجاست اونا لال اند و نمیتونند حرف بزنند. اما یه جای این منطق ایراد داشت.گیرم که همه ی موجودات اینجا لال باشند. دیگه باد و بارن و شاخ و برگ درختا و ....که لال نمیشند. اونا هم ساکت بودند....دیگه دووم نیاوردم. رفتم سراغ اژدها و ازش پرسیدم...از همون نگاه ها کرد و گفت همه صدا دارند....مگه نمیشنویشون؟ گفتم نه....فقط تو صدا داری....خندید(این بار مهربون..خیلی مهربون) و گفت خوب طبیعیه که صدای منو بشنوی...حرفش رو قطع کردم و گفتم چرا؟ گفت خوب چون من خودتم....صدای خودت رو که حتما میشنوی.بی واسطه هم میشنوی....هنوز گیج این حرفش بودم که ادامه داد...صدای همه چیزای دیگه رو هم وقتی میشنوی که بشند بخشی از خودت...هر وقت اونا رو به خودت راه دادی صداشون رو میشنوی....تا اونوقت همه جا ،همه چیز ساکته....ساکت و بی صدا....سخت نگیر و راهشون بده به خودت مگر اینکه نخواهی بشنویشون....و من....رفتم...اژدها داشت حرف میزد ولی من رفته بودم تا ببینم صدای چیا رو میخوام که بشنوم....داشت بارون میاومد....صدای شر شر بارون روی علفهای خیس پرنده عجب لذتی داشت....

هشدار


نگید که  نگفتم. این روزها که هوا خوب است و لطیف، اگر گذارتان به قشم افتاد، به طبل، به جنگل حرا...اگر رفتید و ساعت تازه ۷ صبح بود...اگر رفتید و اولین قایقی بودید که لابلای جنگل پیش میرفتید...نگید که نگفتم...عاشق میشوید. طبیعتی میشود و اونوقت دیگه هیچ راه فراری ندارید.نگید که نگفتم








شعبده باز

شعبده باز انیمیشنی است که میتوان آن را دید و لذت برد و به دنیای آدمهای تمام شده وارد شد. نمایش جزئیات در این انیمیشن واقعا زیباست...حرکت سایه های ابر روی زمین،سوسو زدن چراغهای دوردست....لَوندیِ خانمهای ادینبورگی...خطوط غم و شادی های زیر پوستی در چهره ی آدمهای این فیلم...همه و همه در کمال دقت و زیبایی نقش بسته و نمایش داده میشود...داستان کاملا خطی پیش می رود.شعبده بازی که نه در لندن ، نه در پاریس ، نه در ادینبورگ طرفدار ندارد....درست مثل همان سه آکروبات باز یا عروسک گردان یا دلقکی که تا مرز دار زدن خودش هم پیش می رود. آنها زمانشان ته کشیده...در عوض دختر ساده ی روستایی آدمش را پیدا می کند، خواننده ی جوان و فُکلی با آن حرکات جلفش طرفدار و کشته مرده دارد...زمان ِ بسیاری از آدمیان در این انیمیشن ِ سراسر حس و حال به آخر رسیده و زمان ِ برخی های دیگر تازه شروع شده.فیلم پر از زیبایی است...ببینیدش.همین.

فیلم تولید سال ۲۰۱۰ است به کارگردانی سیلویان شومه وبر اساس سناریوی ژاک تاتی....

نیمه شب در پاریس

تصویرهایی باشکوه و زیبا از پاریس....صبح زود...کوچه هایی خلوت...مردمی که در رفت و آمد هستند. خانمهایی قلمی و خوش پوش ...مردانی شیک و مرتب...توریستهایی با چشمهایی جستجوگر....مغازه ها...کافه هایی با صندلی های حصیری توی پیاده روهای وسیغ...پله ها ...چراغهای روشنایی با ظاهری قدیمی....روزخانه و پلها و قایقهایی پراز مسافر و آن دورترها ....ایفل....

باران...چترهایی رنگارنگ...خیابانهای خیس....رویایی....باران تند...موزیکی کلاسیک و رومانس...آسمانی که حالا تاریک شده...چراغهای زرد روشن و شب...و شب ِ پاریس...عاشقانه...آرام....پر از رویا....پاریس....نیمه شب در پاریس....

اینها شروع فیلم اند. فیلمی که ۲۰۱۱ را برای وودی آلن رقم زد و اورا دوباره سرِ زبانها انداخت....من منتقد فیلم نیستم...اصلا نقد فیلم بلد نیستم...اما یک روزِ کامل که توی خونه موندم این فیلم ر از آرشیوم برداشتم و با بی میلی دیدمش و به انتها که رسید با اشتیاق برای بار دوم دیدمش.

گیل نویسنده ی جوانی است که به همراه نامزدش و خلنواده ی او به پاریس آمده اند. تعطیلات و تجارت و ....او در نیمه شبی که نامزدش برای رقصیدن با دوستانش در یک کلوپ به سر میبرد پای پیاده به سوی هتل میرود و گم میشود. خیابان های پاریسی و مردمانی که انگلیسی نمیدانند. گوشه ای مینشیند و صدای زنگ نیمه شب بلند میشود...پژویی از دوران دهه ی ۲۰ میلدی با سرو صدا میرسد و او سوار میشود....گوشه ای دیگر از پاریس جشنی برپاست....و او بالاخره میفهمد که اینجا پاریس است...در دهه ی ۱۹۲۰ ـ و او هر شب تکرار میکند این رفت و آمد به سالهای ۱۹۲۰ و ۲۰۱۱ را.

فیلم رویایی است...رومانتیک است و نشانه های جالبی از فلسفه ی هنر در سالهای طلایی ۲۰ را به شما عرضه میکند.دالی را میبینید، همینگوی را....همانطور که فیتزجرالدها را میبینید و گوگن را و دلارو را...فیلم زیباست و لذت بخش....پر از شادی و لذت عشق است . رویایی است.

و ناگهان شادی ای که می آید و رنگی میزند و میرود....




باران میزند...روزها و هفته هاست که همینطور است...در تهران که اینطور است....و یک بعد از ظهر...باران که میبارد گوشه ای ابرها پاره شده و آفتاب سرکی میکشد و آسمان رنگی به رخسار میگیرد و شادی ای در دلم روشن میشود...میدوم...با سرعت تمام و به بلندی پل عابری میرسم و با همراهم عکس و عکسهایی می اندازم و حاصلش را با شما به اشتراک میگذارم...همان کاری که به آن روز با عابران کردم....و شادم،...و شادیم...شاد میمانیم...حتی با همین تیراژه ی با شکوهی که بالای سیاهی ها چتر باز میکند...

پاییز سفید-۱


این روزها توی تهران و برخی شهر ها و روستاهای دیگه پاییز را به سفید ترین شکل ممکن تجربه میکنیم....حسب حالتان وقتی برف میآد میتونید زیر لب زمزمه کنید:

پشت شیشه برف می بارد. پشت شیشه برف می بارد. در سکوت سینه ام دستی. دانه اندوه می کارد. مو سپید آخر شدی ای برف. تا سرانجامم چنین دیدی.ای افسوس ..

یا اگر سر خوش و شاد هستید با خودتون بخونید:

برف نو سلام. برف نو، برف نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته ای بر بام. پاکی آوردی – ای امید سپید!

اینجا در دوبخش تصاویری از این پاییز سپید را ببینید.


           

       کوچه برفی ،پشتِ خانه                    پله های ورودی ِ خانه ی من             درختان شکسته، کنار ِ خانه ی من


            

       درست ساعت ۱۰ صبح                    با مهدی واعظی و بابا برفی           راز ِ برفی

این قصه نیست شاید-۴


بهتون گفته بودم که اینجا شب و روز معنی نداره؟البته این حرف معنیش این نیست که هوا تاریک و روشن نمیشه ها....میشه....اما شب و روز توش معنی نمیشه....حالا بگذریم. توضیح دادنش سخته....هر وقت خودتون هوایی شدین میفهمین دیگه....یه بار داشتم راهمو از لابلای علفهای خیس و پرنده ای که توی هوا ولو بودند باز میکردم و جلو  میرفتم. تصمیم داشتم برم و جاهای تازه رو ببینم. جاهایی که به هر دلیل تا اون موقع نرفته بودم. برای همین، هم سریع میرفتم و هم بی هوا....ناگهان به یه جایی رسیدم که یه چیزی اونجاها دیدم...یه چیزی....یه چیزی که بود ولی اصلا چیزی نبود....نمیدونم چطوری براتون بگم...ببینید...مثلا انگار کنید که یه چیزی یه جایی باشه و شما ببینیدش اما وقتی دربارش حرف میزنید یا حتی بهش که نگاه میکنید چیزی نباشه....میفهمید چی میگم؟ خلاصه هر چی باهاش کلنجار رفتم دیدم که نمیشه باهاش کنار اومد...این چیزی که چیزی نبود....کمی اینور و اونور رفتم تا ببینم میتونم بفهممش یا نه...و نشد....اما بود. این چیزی که بود و نبود. راهی که جلو رفته بودم رو به آرامی برگشتم....آرام و بی صدا....همینطور که عقب عقب می اومدم ،بهش خیره شده بودم.یهو دیگه نبود. دور و برم رو نگاه کردم...نه اونی که  چیزی نبود و اونجا بود...حالا دیگه اصلا نبود...با خودم گفتم یعنی اینقدر تند حرکت میکنه؟ جلو رفتم تا ببینم کجاست....دیدم که....دیدم که ای داد...این که هنوز اونجاست...واقعا متعجب بودم...از تعجب دهنم باز مونده بود ....میدونید چرا...؟ در تعجب بودم از این که....از این که...از اینکه چرا رنگین کمان دو تا کمان ِ روی همه؟ از این که  یه شامپانزه و یه اسب که توی باغ وحش پکن دیده بودمشون میتونستند عمل جمع و تفریق رو انجام بدند...متعجب بودم از این که یه موجودی وجود داشت  اون پایینا که کل هیکلش نصف یه بند انگشت بود....از این متعجب بودم که اون  پایین یه یارویی بود که از لای دیوار رد میشد و متعجب بودم....واااای سرم داشت منفجر میشد از این همه علامت تعجبی که توی سرم رفت و آمد میکردند. خودم رو تندی عقب کشیدم....اونجایی که اون چیز دیگه نبود....و من آروم شدم و دیگه متعجب نبودم....آروم ِ آروم...برگشتم....خیلی تند. سر راهم کسی نبود که ازش بپرسم....خودم رو رسوندم به دوستم. اژدهای دانای خودم....قضیه رو بهش گفتم....نگاهم کرد و آروم و شمرده گفت الان چه حسی داری....؟ مِن و مِنی کردم و گفتم....ترسیدم ازش...سرش رو کمی جلو آورد و نگاهم کرد(با بی تفاوتی و این یعنی که یه کمی دیگه فکر کن) دوباره بالا چپ رو نگاه کردم(یعنی دارم عمیق فکر میکنم) و گفتم نه ترس نیست...کنجکاوم....بدون این که بهش نگاه کنم حرفم رو عوض کردم و گفتم ...نه تعجب کردم و بعد با دلخوری گفتم...اَه....نه هیچ کدوم نیست...نمیدونم....اژدها خندید و گفت ...خوب معلومه که هیچ کدوم نیست....تو اصلا حسی نداری....تو الان هیچ حسی نداری...مدتهاست که حسی نداری...از وقتی اومدی این بالا بی حسِ ِ مطلقی....با خودم مرور کردم...راست میگفت...بی حسم...ازش پرسیدم پس اون چیز...حرفم رو قطع کرد و آروم...(چیزی مثل زمزمه)گفت...اون یه توده حس بوده....توده ی حس مطلق... و بعد با همون لحن گفت...اینجا همه ی حسا هستند...یه گوشه ای همشون باهم آمیخته و قرو قاطی وجود دارند....وقتی اون پایین یکی در باره ی چیزی حس میگیره بخشی از روحشون میاد اینجا و لابلای این توده ها وول میخورند....و حالا تو یه توده از یه حس مطلق تنها را دیدی...این که چرا این توده هه از بقیه جدا بوده رو نمیدونم....شاید کسی اون پایینا مدتهاست که متعجب نشده....برای همین اون توده حوصلش سر رفته و اومده بگرده....و من هنوز هیچ حسی نداشتم....مدتها بود هیچ حسی نداشتم.از وقتی اومده بودم این بالا....و فکر که کردم دیدم که آره حتی من که اون پایین بودم متوجه شده بودم که به جز خودم و چند تایی از دوستانم کسی متعجب نمیشه...از هیچ چیز...و حالا از اون وقتا سالها....صدها سال میگذره و  طبیعیه که اون توده هه حوصلش سر بره....

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

گاهی وقتا دل آدم یه چیزایی میخواد یا یه چیزایی آرزو میکنه که احتمالن میدونه رسیدن بهش سخته یا حتی گاهی نشدنیه....البته من همیشه تلاش کردم واقع بین باشم...اما خوب....دله دیگه یه چیزایی آرزو میکنه....یهو و بی بهونه و بی دلیل....یکیش هم همین دیشب بود....

ساعت حدودای ۲ و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم...یه دمنوش نعناع و لیمو...یک کیک یزدی کوچیک...دو تا آرام بخش قوی یه عود با عطر کاج و صدای بارون تندی که بیرون از خونه رو گذاشته روی سرش....درختای پشت پنجره  صدای موزون بارون رو زیباتر کرده بودند....و یهو دلم رفت....دلم رفت به این که اگه همین الان بمیرم از دنیا راضی ام...حتی یه کم بیشتر...آرزو داشتم همون موقع تموم میشد....اما خوب گفتم که من آدم واقع بینی ام و میدونستم آرزوی ساده ای نیست...به اون ساعته نگاه کنید...عجیب بود برام. این ساعت برای من ساعت خاصیه(منظورم زمانشه) ۲:۲۰ تا ۲:۴۰ نیمه شب....اتفاقای مهمی توی زندگی من توی این ساعت افتاده. تصمیم های مهمی توی این حدود زمانی گرفتم. و آرزوهای مهمی هم توی این بازه ی زمانی برای خودم کردم...و حالا آرزوی تازه باز هم توی این زمان....رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست....

آرزوهایی برای دختران سرزمینم

تقریبا همین روزها در سال ۱۳۸۵ بود که رفته بودیم نیاسر.برای اردوی رصدی بچه های المپیاد نجوم.(اخرین سالی بود که با المپیادی ها کار میکردم) توی رصدخونه ی نیاسر بودیم و تا صبح رصد کرده بودیم.کار سخت و طاقت فرسایی بود.هم برای بچه ها و هم برای  معلمها(اگر اشتباه نکنم من و میرترابی و  مسعود(صیفی کار) و مهرداد و مریم(عربزاده) بودیم. خلاصه تا اینجای قضیه تقریبا مثل همیشه بود. اما اون شب یک اتفاق مهمتر هم داشتیم. گذر ISS  از فراز سرمان درست در سپیده دم. در زمانی که آسمان کمی روشن شده بود و شب به آخر رسیده بود. این گذر ِ ISS با همه ی گذرهای دیگر متفاوت بود. این بار داخل ایستگاه فضایی یک ایرانی داشت به سرزمین مادری اش نگاه میکرد و کمتر از ۹۰ دقیقه ی بعد او داشت به سرزمینی که در آن رشد و نمو پیدا کرده بود و بالنده شده بود سلام میداد. ایران و آمریکا...کشورهایی که سه دهه است با هم سر ناسازگاری دارند در آن روز یک محصول مشترک را بالای سر خود میدیدند. انوشه انصاری. نخستین فضاگرد-توریست فضایی و یا آنگونه که خودش میپسندد: یک فضانورد همراه.

این گذر با بقیه ی گذرهای ایستگاه فضایی بین المللی فرق داشت. فضاپیماها ، شاتلها ،ایستگاه های فضایی و ...همه و همه نشان از بلندپروازی ها و جاه طلبی های بشر دارند. اما این یکی کمی بیشتر این مساله را نمود میداد. نمود بی پایان و نامحدود بودن آرزو ها و قدرتهای بشری. آرزوی یک دختر دبیرستانی مشهدی که تا فضا و مدار زمین رسیده بود. این پرواز،پرواز امید بود. برای ما ایرانی ها و به خصوص برای زنان و دختران ایرانی.امید و شادی را برای همه ی دختران سرزمینم آرزو میکنم.


این قصه نیست شاید-۱

پیش نوشتها:

۱-این یک قصه نیست.

۲-شاید یک روز، یک جا،یک طوری




سبزه هایی که توی هوا وول میزنند و منی که هر وقت یک جا هم ایستاده باشم این سبزه ها شلپ شلپ میخورند به صورتم(شلپ شلپ میگم چون که  این سبزه ها خیس آبند و دسته دسته توی هوا وول میزنند).دنیا رو به خاطرصورتم(شلپ شلپ میگم چون که  این سبزه ها خیس آبند و دسته دسته توی هوا وول میزنند).دنیا رو به خاطر همین دیوونه بازی هاش دوست دارم اصلا انگار نه انگار که  جای سبزه بایستی پایین باشه...توی خاک باید باشند و توی هوا فقط پرنده ها  بایستی وول بزنند.دنیا پر از دیوونه بازیه...همین خودِ من. یه روز رفته بودم بالای یک برج بلند و دلم میخواست بپرم پایین و پریدم.اصلا هم عین خیالم نبود.حتی وقتی رسیدم پایین هم  همینطور بودم.اینقدر اوضاعم خوب بود  که باز دلم میخواست برم توی هوا....و رفتم. از اون  زمان به بعد همیشه توی هوا هستم .به جز یه وقتایی که دلم میگیره و برای روی زمین دلم تنگ میشه میام پایین. وقتی هم که میام پایین این دیوونه بازی های دنیا رو میبینم و حالم زودی خوب میشه و میزنم میرم هوا....سبک بالی و دیوونه بازی هم عالمی داره....دیروز به یکی از دوستام هم همینو گفتم....گفتم و ازش پرسیدم تو چرا این بالاها ول میچرخی گفت که اون هم از دیوونه بازی خوشش میومده...اصلا روی زمین نمیتونسته بند بشه...میگفت که از نیوتن و دار و دسته اش  بدجوری متنفر بوده...آخرش هم یه روز میره سر قبر نیوتن و  حسابی بهش بد و بیراه میگه و بعدش هم میره لب دریا و شنا کنان از انگلستان میزنه بیرون....بعدش میره زیر دریا و دیگه بالا نمیاد....وقتی هم که میاد بالا دیگه زمینو دوست نداشته.برای همین میزنه تو خط آسمون...الان هم (خودش میگفت، راست و دروغش با خودش) حدود ۱۰۰ سالی میشد که این بالاهاست.
دنیا رو دوست دارم به خاطر دیوونه بازیاش....مثل خود من....مثل خیلی از شماها...فقط کافیه که سرحال باشید و بزنید تو خط آسمون.اَی حال میده.


چرا کویر را دوست دارم.؟!

بارها و بارها مورد این پرسش قرار گرفته ام که کجای ایران را بیشتر دوست دارم(این پرسش به این دلیل از من زیاد پرسیده میشود که کمی تا قسمتی زیاد سفر میروم).گاهی پرسش ها کمی تخصصی تر میشود و تبدیل میشود به چیزی مثل این که: چه گونه جایی را بیشتر میپسندم؟دریا، کوه،جنگل و ...؟ و البته پاسخ های من هر بار به گونه ای تازه تر میشود مثل اینها: خوب هر بار یه جایی رو بیشتر دوست دارم /یا مثلا این طوری که: خوب بستگی به حال و هوای من داره و چیزهایی مثل این. اما این اواخر پاسخ من هم مشصخص تر شده و دقیقتر. پاسخ من اینه که: کویر را بیشتر از همه ی جاهایی که دیده ام دوست دارم. شهر ها و روستاهای کویری را هم همینطور. اما خود کویر را واقعا دوست دارم. دشتها و بیابان ها را هم به همین شکل....و وقتی این را به دیگران میگویم قیافه ی آنها دیدنی میشود. چیزی شبیه علامت سوال و علامت تعجب با همدیگر به علاوه ی مقادیری نا باوری....و بلافاصله پس از اینکه آنها از بهت این پاسخ بیرون میآیند سوال بعدی آغاز میشود...سوالی بسیار کوتاه و موجز...چرا؟

مدتها به این چرایی فکر کردم تا اینکه دو روز قبل در متین آباد به پاسخی روشن و نسبتا کامل برای این چرای  مهم دست یافتم.


توی کویر همه چیز در تعادل قرار گرفته و شلختگی ای توش وجود نداره...اصلا نمیتونه باشه.چون دنیای کویر درست در لب مرز  شکست قرار گرفته. اگر کمی(واقعا کمی)بخواد که شلختگی کنه نابود میشه. اصلا چیزی ازش باقی نمیمونه.ببینید. مساله ی آب توی کویر چقدر مهمه...پس برای این که این اکوسیستم بخواد باقی بمون باید بهینه ترین حالت رو برای خودش انتخاب کنه. اگر قراره که قوس و فرم و شکلی رو برای خودش طرح بزنه به خاطر مسایل دمایی بایستی بهترین شکلی رو که میتونه دما رو توزیع کنه برای خودش بسازه. اگر قراره رنگی توی کویر شکل بگیره بایستی رنگی رو انتخاب کنه که در کمترین تضاد با بقیه ی دنیاش باشه....و از اینها گذشته....سکوت کویره که اگر درست بهش دقیق بشی پر از غوغاست....صدای گنجشکها تو خنکای صبح کویر بی نظیرترین صدایی است که تا حالا شنیده ام....کویر متعادل ترین سیستمی است که تا کنون دیده ام....همه چیز و همه رنگ و همه فرمی را در متعادل ترین حالت خود بروز داده است. من عاشق کویر م و شهر های کویری....حالا دیگر دلیل محکمی برای پاسخ به آن سوال همیشگی دارم. تعادل،زیبایی و دانایی .این سه  الزاماما کویر را زیبا کرده اند و نشان از دانایی محکم پشت سرشان دارند.



شما چی؟کد،م یک از مناظر و مناطق طبیعی ایران را دیده اید و بیشتر دوست دارید؟چرا؟


عکسها کاملا تزئینی اند و از آن من نیستند.

شام رصدخانه ای ها

دومین برنامه ی شام رصدخانه ای ها برگزار شد...گزارش کوتاهی از این برنامه را اینجا میتوانید بخوانید و ببینید.


                            

پاره خاطراتی از شاتلها که آرزوهای مرا با خود به فضا می بردند.

وقتی فقط ۶ ساله بوده ام شاتل ها پروازشان راآغاز کردند...۶ ساله....دروغ چرا...اونوقتها اصلا دغدغه ی فضا و فضا نوردی نداشتم....حتی اصلا سوالم نیز از فضا نبوده...شاید اصلا بلند پرواز نبوده ام...سقف پروازم همین اطراف زمینمان و دور و بر خودمان بود...مجله ی تکنیک تازه منتشر شده را میخواند(و هیچی از آن نمیفهمیدم)م و اوج پروازم هواپیمای اف ۵ بود که شکلش را دوست داشتم و  اف ۴ که به نظرم چیز به درد بخور و اما زشتی می آمد.
مدتی گذشت و اوج گرفتنم آغاز شد. به نظر موتورم دیزلی بود. آرام آرام گرم میشد و وقتی دور میگرفت دیگر کسی جلو دارش نبود. من عاشق آسمان شب شده بودم و ستاره ها را میپاییدم و این اتفاق از روستای مادری ام آغاز شد.تیدجان...حوالی  خوانسار.آسمان را نگاه میکردم و برای خودم شکلهای ستاره ای می ساختم و بعدها فهمیدم که آدم های بدوی هم همین کار را میکردند....و وقتی فهمیدم این را کلی ذوق کردم(یادم است توی دفتر با ارزش آن زمانهایم این ذوق را نوشته بودم) همین شبهای آسمان پاییدن ستاره شمردن بود که نخستین برخوردم را با شاتل رقم زد. شاتلی از فراز سرم گذشته بود...و من آن را شهاب آرامی انگاشته بودم(این را سالها بعد  ،وقتی دانایی نجومم آنقدر شده بود که به من لقب معلم با تجربه ی نجوم بدهند فهمیدم) من شاتلی را نا خواسته دیده بودم...کاش آن هنگام اینقدر دانا بودم که بدانم چه چیز گرانبها و با شکوهی را دیده بودم.

مجله ی مرزهای بی کران فضا منتشر نشده بود اما من دانش آموز که بخش اعظم پول توجیبی ام را پای مجله های علمی میدادم(مجله هایی که آن هنگام هم از دید کیفی و هم کمی بسیار  با ارزش تر از اکنون بودند)  توی مجلهی دانش و فن و بعدتر دانش و زندگی آگهی موسسه ی مرزهای بی کران فضا را میدیدم و تبلیغ فروش پوستر شاتل میکرد و من پول را با چه دردسری به حساب موسسه در مشهد واریز کردم و سیروس برزوی عزیز برایم دو تصویر شاتل فرستاد. هنوز یکی از آن دو تصویر را دارم.چه لذتی داشت مرور آنچه در این شاتلها رخ میداد در مجله ی تازه منتشر شده ی مرزهای بیکران فضا.(سالها بعد که من دبیرستانی بودم)

 اواخر سال ۱۳۶۵ که جام جهانی هم تازه تمام شده بود(مکزیک بود؟ با اون بازهای معروف آلمان و آرژانتین که سرآغاز دوره های مختلف رویارویی این دو تیم بود) شاتل ها دیگر برایم موضوع مهمی بودند...موضوعی که به نجوم مرتبط بودند و من هم نجومی بودم...چلنجر به فضا پرتاب میشد و رویایهای من نوجوان را با خودش به فضا میبرد.این که یک شهروند عادی هم میتوانست به فضا برود.یک معلم.یک معلم تاریخ...این که آن معلم تاریخ با شاگردانش خداحافظی کرده بود. این که معلم تاریخ را دعای خیر  دانش آموزانش بدرقه کرده است و ....اما همه ی رویاهای من فقط کمی بیش از ۷۰ ثانیه دوام آورده بود....اطلاعات علمی پربار آن زمان در باره اش نوشت...دانستنیها هم به گمانم نوشته بود و بسیاری دیگر....بارها خواندمشان و غمگین شدم...تا آنکه بار دیگر درست روزی که اولین سمینار علمی رسمی ام را قرار بود در برابر بیش از ۲۰۰ نفر دانش آموز و مدرس علمی سراسر ایران در خانه معلم کنار مدرسه ی رازی ارائه دهم در غرفه ی مجله ی بی کران فضا  فیلم انفجار چلنجر را دیدم و غم  قدیمی ام سرباز کرد و چشمانم نمناک شد و....غم ِ نرسیدن یک معلم به فضا ،غم حس شاگردان آن معلم....چلنجر سوخت و تمام شد...امام شد؟به نظر که نه نشد.


سال ۱۳۸۱.دیگر منجم آماتو به نامی شده بودم.!! دنیای شاتلها هنوز برایم جذاب و جالب و افسونگر بود...اما نه آنقدر که لحظه به لحظه خبرهایش را دنبال کنم و ...اما هنوز هم از دیدن صحنه های ثانیه های نخست پرواز  شاتل دلهره میگرفتم و هنوز هم لذت میبردم و ...هنوز هم نگران همه ی سرنشینانش بودم....کلمبیا را شاتل دوست داشتنی ام مینامیدم...شاید به خاطر نامش یا قدمتش یا ماموریت هایش...یا به خاطر هیچکدامشان،...کلمبیا شاتل محبوبم بود....و کلمیبا هم به خاکستر نشست. این بار هنگام برگشت.وقتی که زمین در دید سرنشینانش بوده...وقتی که احیانا آنها امید زیادی به فرودشان داشتند...سخت اما سالم....باز هم غم.اما نه به میزان قبل....



سال ۱۳۸۲.مشهد.با پوریا ناظمی و شاهین جعفرزاده نخستین محصول آی دی اس اس را تولید کردیم.ماکت شاتل کلمبیا...به مناسبت یک سالگی انفجترش. و شب خاطره انگیز آماده سازی کیتها را در حین جلسه ی رسمی شاخه ی آماتوری انجمن نجوم ایران  را نمیتوانم از یاد ببرم.یادش به خیر...یادش به خیر...شبی پر از آرزو و امید و لذت و افسون بود.

نمونه های زیادی از شاتل ها دارم.ریز و درشت. و همه شان پر از  حسهای مشابه اند :لذت.ارزو...غرور...قدرت...ترس...غم...غرور...آرزو...آرزو...آرزو..و حالا عصر سی ساله ی شاتل ها به پایان رسید...و آرزوهای دورتری در راهند...و آرزو های آدمی را پایانی نیست..

روز فراموشی

شنیدم امروز روز فراموشی است....روزی برای فراموش کردن.بیایید یک بازی راه بیاندازیم.هر چند تا حالا تو هیچ یک از بازی های اینگونه شرکت نکردهام...اما الان دلم میخواهد فراموش کنم.یک چیزهایی هست که باید فراموش کنم...بیایید بنویسیم که چه چیزهایی را میخواهیم فراموش کنیم.همین و به همین سادگی.اگر وبلاگی دارید و خواستید این بازی را انجام دهید مرا هم با خبر کنید تا اینجا اعلامش کنم.اگر هم نه میتوانید همینجا در بخش نظرات فراموشی هایتان را بنویسید. و در نهایت بیایید این کار را بکنیم. انتهای این  نوشته هایتان این جمله را بنویسید : همه ی اینها را فراموش میکنم و دل به روزهای آینده می بندم.(فراموشی های دلخواه منو تو ادامه ی مطلب را ببینید)


ادامه نوشته

همه جای ایران سرای من است

از راست به چپ:

ابیانه(اصفهان)،تُمگران(سیستان و بلوچستان)،بندر خمیر(هرمزگان)،گنبد(گلستان)


به احترام معلمانم....با عشق به شاگردانم

منزل پدری ام اون سالهای دور(حوالی سالهای ۵۸ تا ۷۱)باغچه ی باصفایی داشت.باغچه ای بزرگ و پر از گلهای رنگ و وارنگ اردیبهشت که میشد این باغچه پر میشد از گل....رز سرخ،شیشه شور،نسترن رونده،رزهای رنگ و وارنگ،رزهای هلندی کم پر ،روی دیوار سمت چپی ردیف کاغذی ها ی متنوع .دور حوض و فواره هم که پر بود از نازهای نارنجی و آب و سرخ و سفید و زرد.....و همین روزهای اردیبهشت بود که معلمای مدرسه چشم انتظار یک تبریک ساده بودند.پدرم به گلها خیلی حساس بود و حتی اجازهی چپ نگاه کردن به آنها را به کسی(حته گربه های بیچاره ی محل)نمیداد.اما روز معلم حکایت دیگری داشت...این روز از صبح زود همسایه ها دم در خونه ی پدری میآمدند و میرفتند و پدر دسته گلی (هر چند کوچک)از دست کاشته هایش به آنها میداد تا بچه ها با خود به مدرسه ببرند و همیشه سهم من علاوه بر گلهای سرخ دو شاخه یاس خوش عطر سفید بود...برای خانم جمشیدی(معلم کلاس اول)آقای قدیمی(معلم کلاس پنجمم که همه ی زندگی اجتماعی ام وامدار آموزش های اوست)،آقای کریمی(دبیر ادبیاتم که همه ی آنچه از آداب معاشرت  و نگاه به دنیا بلدم از آن اوست) و آقای رضایی (نخستین معلم نجومم که همه ی زندگی علمی ام را مدیون اویم)...روز این معلمان عزیزم به نیکی ...دوستشان دارم تا ابد....

و من معلمم....همیشه و همه وقت.از معلمی نکته های زیادی بلد شده ام و رازهای زیادی را برای خودم آشکار کرده ام.از معلمی به هر چه که خواسته ام رسیده...ساحت های معلمی و آموزشی زیادی را ساخته ام و تجربه کرده ام....اما آنچه که به گمانم یک معلم میتواند داشته باشد نه این است که آموزش دانش بدهد ،که این ساده ترین و سطحی ترین لایه ی معلمی است)بلکه یاد دادن دیدن ،فکر کردن ،زندگی کردن و لذت بردن است و من فکر کنم با این تعریف ،معلم بدی نبوده ام....

 و شما های بسیاری تان شاگردم بوده اید....دوست دارم برایم بنویسید ...به یادگار...به عشق و دوستی ...آنچه که بیشتر از من یاد گرفته اید را برایم بنویسید....منتظرتان هستم....رد پایتان را روی این نوشته دوست دارم...همه ی آنهایی که شاگردم بوده اند را خبر کنید و این جا پایکوبی کنیم. به احترام معلمانم...با عشق به شاگردانم.

یک تشکر برای کسی که مرا یاد خودم انداخت

هیچ وقت از حرف زدن نمیترسم...همیشه حرف زدن روش خوبی بوده برای بیان خودم...برای یاد دادن و یاد گرفتن...برای بودن و ماندن و برای خیلی چیزهای دیگه...اما امروز حر زدم...از جنسی که خیلی کم تجربه کرده امش.حرف زدن خودم با پاره ای از خودم....حرفهایی که هیچ گاه نه تصورش را میکردم  و نه دوستشان داشته ام...امروز با نسرین حرف زدم...او بزرگ شده...او خیلی زیاد میفهمد....او با دقت گوش داد و هر چند کوتاه.اما دقیق برایم حرف زد.همان کاری که تمام این سالها برای دیگران کرده ام.او با اشتیاق گوش داد و با دقت راهنمایی کرد....او بخشی است از من....نه فقط شاگردم....ممنون.با همه ی وجودم ممنونم....

آشنای تازه ای که ناگهان می رسد و همه چیزت میشوند.با امید به ماندنش برای همیشه.

تیتر بلند فوق میتونه ذهن همه ی شماها را به جاهای مختلفی بکشاند...من معمولا اهل قضاوت نیستم....پس نمی گم که کدامهایتان اشتباه میکنید و کدام "یک" از شما درست تصور کردید...اما در هر حال این تیتر در همه ی موارد جز "یک" مورد ،اشتباه برایتان ایجاد می کند.شک نکنید....

ناگهان این آشنای تازه را در دنیای اینترنتی پیدا کردم و همه چیزم شد.طوری که یک روز هم نمیتونم بی آن از اینترنت بگذرم....و امیدوارم که برایم بماند...همین "یکی" برای همیشه خوب است...."من خود آزارم...یه جورایی...."