انحصارا براي پاييز عزيزم با تاخير
پاييز كه مياد همه چيز تغيير ميكنه. همه چيز ناگهان دچار ديگرگوني ميشه. هيچ كدوم از فصلهاي ديگه براي من اينطوري نيستند. اصلا پاييز با عاشقي گره ميخوره. براي من. هوا خنك ميشه،رنگه كه توي زمين و زمان و لابلاي درختا پاشيده ميشه، صداي خش خش برگا زير پا شنيدني ميشند. نمناكي هوا رو روي پوست و ذهنت ميتوني لمس كني. انتظار بارون ميكشي، اسمون خاكستري تيره ميشه و سر و صورتت پر ميشه از قطره هاي باروني كه ناگهان شروع شده، باد ، باد ميوزه و همه چيز رو در چشم به هم زدني به هم ميريزه. قرارهاي دوستانه ميگذاري ، يا تنهايي ميري گالري،گالري برگ، اريا، موزه هنرهاي معاصر،شيوا، يا هر گالري ديگري سراسر شهر. چشم و ذهن و مغزت رو با عكس و نقاشي و طراحي و مجسمه و مفهومي پر ميكني و مياي بيرون قدم ميزني و به خونه ميرسي. هوا پاييزي است. زود تاريك ميشه اسمون و زود به خونه ميرسوني خودت رو . وتا صبح حتي توي خواب منتظر شنيدن رد پاي بارون ميموني.... واي كه وقتي بارون ميزنه... صداي بارون به شيشه ها. به كانال كولر. به سطح خيابون.... و بوي مست كننده ي بارون ، صبح زود.... از باغچه و خيابون و پياده رو هاي خيس.... پاييز كه مياد همه چيز تغيير ميكنه.... پاييز عاشقانه هست و عاشقانه مستم ميكند. پاييز رسيده. با شكوه و با رنگ و با هياهو
یک تجربه ی تازه با مرگ
در انتهای این مهمانی کوچک،گفته هایی رد و بدل شد.بین آن عزیز و دوست دیگری که چند سال قبل تجربه ی مشایهی داشته....اینکه هیچ وقت جای خالی عزیز از دست رفته پر نمیشود. اینکه هیچگاه برایت عادی نمیشود. اینکه توی بزنگاه هایی ناگهان جای خالی او را حس میکنی. این که زادروز آن عزیز فوت شده برای یادبود گرفتن بهترین زمان است ، روز فوتش...
دیروز تجربه ی عجیبی بود برایم. نمیدانم چرا اما به میزان زیاد با مرگ اینهمه عریان روبه رو نشده بودم.
به دست بادها-۱۰
صدها سده از قصه ی من میگذرد
و تو تا ابد از خاطره ام میگذری
صدها سده ،انگار تمام من و توست
این سایه ی سنگین نگاه
صدها سده است. میفهمی؟
این قصه ی من آخر ندارد که بگویم به تو آن را.صدها سده است.
تبریز جایی مثل پاریس - زیبا ، عاشق ، خوش مزه.
به همراه دوست عزیزی بر بلندای آسمان پرواز میکنیم.با هما. همایی که نسلش در ایران بوده و اکنون به نظر نایاب شده است.همایی که روزگاری افتخار ایرانیان بوده.
به مقصد میرسیم. تبریز. شهری با ده ها و صدها افتخار در تاریخ ایران.با ده ها و صدها منظره ی زیبا، با ده ها و صدها لذت نامکشوف برای من.
دوستان به دنبالمان میآیند. به شاهگلی میرویم. استخری پر آب ، محوطه ای سر سبز و اباد ، ساختمانی که انگار روی تاریخ زلالی شناور مانده . تبریز در خنکای صبحگاهی اش سوار بر نسیمی دلربا زنده است و نفس میکشد. درختان کهنه ی این دیار رقص کنان به ما خوشآمد میگویند. تبریز اینجا زنده است. مردمان زیادی پیرامون استخر شاگولی میدوند ، ورزش میکنند. برخی آرام و برخی تند. زنان و دختران جوان ، زیبا و آراسته. مردان و پسرانی ورزیده .همه مشغول لذت بردن از این فضای زیبایند.
در عمارت صبحانه ای میخوریم.با دوستان گپ میزنیم. از گذشته تا آینده....از شانس و تقدیر تا عقل و تدبیر. حرف به تخته نرد میرسد . به بازی بزرگان به بازی ای مملو از شانس و عقل. مثل زندگی...مثل خودِ خودِ زندگی.
پس از صبحانه به بازار میرویم. بازاری پیچ در پیچ و مسقف. بزرگترین بازار مسقف دنیا. آرام است و خالی. جمعه صبح است. جمعه صبح زود است. تک و توک مغازه ای است که باز است و بیشترشان لبنیاتی. با پنیرهای کهنه و تازه . با عسلها و خامه ها و سرشیر ها. با مردمانی خندان. رزق حلال و شادی ِ روزگار در پس چین و شکن دست و صورتشان دیده میشود. بی هیچ زحمتی.
بازار زیباست. بازار قدیمی است.بازار ریشه دارد. بازار سابقه ی فامیلهای شاغلش را در خودش دارد. بازار....بازار است.و بازار تبریز زیبایی های نهفته ی زیادی دارد و افسوس که تعطیل است. افسوسم را تا روزی که دوباره برگردم و ببینمش نگه میدارم.
از بازار بیرون میآییم. از مقابل مسجد ، ارگ ، پل های قدیمی و بنای مقبره الشعرا میگذریم.به بنای شهرداری میرسیم. خاطره ها دارم از آن. سخنرانی ای که در آن داشتم. تشویقها . جوانی ها...دوستان.و الان این بنای کم نظیر موزه است از برخی نشانه ها و ریشه های تبریز. تبریز شهری پر از دانایان و هوشیاران و عاشقان. اصلا برای من این شهر ،تبریز، با عشق عجین شده است. مثل پاریس. جایی مثل پاریس.پر از خاطره هایی که حتی اگر مال تو نباشند میتوانند برای تو بمانند. من این شهر را دوست دارم.درست مثل پاریس.
شهرداری ، موزه ای است پر از یادگاری ، با راهنمایانی جوان و مشتاق برای توضیح و ای کاش به همان میزانِ اشتیاق و جوانی و زیباییشان ، دانایی هم داشتند...ای کاش.
از اینجا به مغازه یکی از دوستان میرویم.عشق دارد او به کارش ، به ایده هایش ، به دوستی هایش.در این ایام بازنشستگی اش عجیب به کارش علاقه نشان میدهد و خوشحالم که هنوز مردمانی هستند که برای کار ، به عشق فکر میکنند و کسب و کارشان را روی آتش عشق سوار میکنند.
و بعد ....ساختمانی پیچاپیچ....مدرن(خوب و بدش به کنار) جماعتی ۲۰۰-۳۰۰ نفره. دوستانی قدیمی و جدید. با سیاوش و حامد برایشان صحبت میکنیم. لذت میبرند ، لذت میبریم. دانایی برای من با زیبایی عجین است....داناتر ، زیباتر. این اصل همه ی حرفهایم ، کارهایم ، زندگیم و شغلم و دارایی ام هست....همیشه....از همیشه ...تا همیشه...۸ شب ، فرودگاه ، خنده هایی پشت هم....شادی هایی بی دریغ، حتی در پس هر لحظه ی غم....
تبریز زیباست. چون ردپای عشق را میبینی.تبریز خوش طعم است. چون مزه ی کوفته ی تبریزی دارد. تبریز را دوست دارم حتی وقتی توی هواپیما از بالا میبینیش ، در شب. پشت آنهمه پولکهای روشن و الوان.
----آن دوست عزیز.سیاوش صفاریان پور
من دوره گردی با سرمایه فراوان
آدمها برای امرار معاششان کارهای زیادی میتوانند انجام دهند. برخی ها کارمند میشوند ، برخی ها تولید کننده میشوند ، برخی ها معلم هستند و الخ.
بسیاری از مشاغل برای اینکه آغاز شوند و پا بگیرند به سرمایه اولیه ی مالی(کم یا زیادش مهم نیست) نیاز دارند. اما برخی مشاغل هم به ظاهر اینچنین نیستند.اما در گمان من هر کاری ، هر شغلی به سرمایه اولیه نیاز دارد. میزانش هم مهم است. شما بایستی برای اینکه شغل مناسبی دست و پا کنید به سرمایه اولیه نیاز است...
اما....این سرمایه همواره و همیشه سرمایه مالی نیست....در برخی از موارد سرمایه ی شما اعتبارتان ، دانشتان ، نیروی انسانی تان و چیزهایی از این دست هستند.
اما الان در باره ی این نوع از سرمایه ها صحبت نمیکنم...آنچه اینجا برای گفتنش دارم مینویسم چیز دیگری است....درباره ی نوع مشاغل حرف میزنم....خیلی ها از من میپرسند تو چه کاره ای ؟ یا مثلا شغل اصلی ام چیست....همواره(تا همین اواخر) میگفتم معلم هستم....این را به این دلیل میگفتم که واقعا این شغل را دوست داشتم و واقعا به آن میپرداختم....وقتی درس میدادم(دانشگاه و مدرسه و رصدخانه) وقتی برننامه های تلویزیونی میساختم و اجرا میکردم(یا رادیویی) ، وقتی توی مجله مینوشتم(دانستنیها ، دانشمند و نجوم) یا هر کار دیگری که میکردم به این وجه از وجودم توجه میکردم....در همه ی آنها معلمی را بنیاد همه چیز قرار میدادم.
اما امروز در صحبتی که وقت نهار با یکی از دوستان/شاگردانم داشتم به یک چیزی پی بردم....من حیطه های مختلفی از کار را تجربه کرده ام....بسیار متنوع ، از گرافیک تا نویسندگی،از تدریس تا طراحی، از تجارت داهلی تا تجارت بین المللی و ....اما همه ی اینها را با پشتوانه ی سرمایه ی شخصی ام انجام دادم....سرمایه ای که همواره به همراهم داشته ام و بعید است به این راحتی بشود آن را از دست داد...تقریبا غیر قابل زیان و ضرر است این سرمایه....دانش مهمترین سرمایه ام است....و البته با این سرمایه کاسبی خوبی دارم....امروز داشتم میگفتم....من یک فروشنده ی دوره ی گردم....فروشنده های دوره گرد متاعی را که بازار میپسندد، و یا کالایی را که برایش میتواند بازار تولید کنند میفروشند. آنها به فراخور فصل کالایی را به بازار تزریق میکنند و فروش میکنند. گاهی بازارشان کساد است و گاهی بازارشان حسابی داغ و گیراست....سود فروششان هم متغییر است...گاه زیاد و گاه کم....و من....دوره گرد دستفروشی هستم که بر حسب سرمایه ام(دانش) بازاری کوچک و گاه بزرگ برای خودم دست و پا میکنم. گاه کالایی(خدمات علمی) را به بازار میدهم که آنها نیاز دارند و گاه چیزی را(دانش) به بازار میدهم که خودم تبش را ایجاد کرده ام.....این نوع بازار و کاسبی و میپسندم. تا کنون همیشه به همین شیوه کار کرده ام اما الان دید تازه ی خوبی از این نوع بازارم و کسب و کارم دارم....کسب و کاری که آن را میپسندم ، متغییر است و بسیار دلپسند....البته برای من ،....شاید شما ژن کارمندیتان بسیار فعال باشد و در اینصورت حتما کاسبی مرا نمیپسندید و به آب باریکه ی زندگیتان دلبسته تر باشید.....اما اگر چنین نیستید، دوره گردیتان را جدی تر بگیرید و به آن پر و بال دهید، سرمایه تان (دانش و اعتبار)را مراقبت کنید و آن را افزایش دهید.بی شک زندگی جذابتر ، با ارزش تر و پر هیجان تری خواهید داشت.و البته که دنیا هم به شما افتخار خواهد کرد.
عقبگرد ممنوع....سرخوشی ای حاصل فیلم تازه ی فرهادی
اینها برداشتهای من است...از فیلم درخشان، ساده ، بی پیرایه و باور پذیری که فرهادی عزیز برایمان ساخته....فیلمی با نام گذشته....
به ظن من همه ی حرف فرهادی در همان لحظات نخست فیلم زده میشه و پس از آن بسط آن را با ملودرامی نرم و پرکشش میبینیم....جایی که ماری احمد را سوار خودروی غریبه اش میکند ، برف پاک کن پیاپی شیشه ی خیس را پاک میکند و ماری با دنده ی عقب به خودروی عقبی میکوبد...راه برگشت همیشه خطرناکتر از راه پیش رو است.

فقط جهت پراكنش لذت و شادماني

همين الان يك اجراي بسيار زيبا از يكي از كنسرتو پيانوهاي موزارت ديدم.... به رهبري دانيل بارنبويم.... فيلارمونيك برلين.... اجراهاي اين مرد رويايي است .... گفتم اين شادي بينظير رو باهاتون شريك بشوم.... بلكه رستگار شويم.....
وبسايتش را اينجا ببينيد
اروميه گرديهاي من-١

آخ كه اين شهر باران زده و خيس و خنك را كه در دورهاي افقش كوههايي سفيد پوشيده جلوه گري ميكنند را چقدر دوست دارم. انگار خوب ميشناسمش(انگار)و وقتي توي كوچه و خيابانش شبانه راه ميروم حس آشناييم را بيشتر ميبينم. اصلا انگار همه ي شهر هايي كه رودي در خود جاي داده اند را ميشناسم. اصفهان ، دزفول ، يا هرجاي ديگري. هميشه همينطور بوده. رود كه باشد آشناست. رفتن و ماندن كنار هم . اروميه اينطور است برايم. مردمانش با هم به آذري صحبت ميكنندو با تو به فارسي و تو هردو را ميفهمي. نه كه اذري بلد باشي . لهجه ي مهرباني را بلدي. و حداقل من اينجا مردم را مهربان ديدم . مهربان و ارام و خط صاف.
با دوستانم راه افتاديم از اروميه به بيرون شهر رفتيم. بند. جايي مثل دربند. پر از كافه ها و رستورانها و دود كباب و جگر و قليان . ماشينهاي مدل بالا و پايين كه شبها اينجا را پاتوق نشست هاي خانوادگي و دوستانه شان ميكنند. دختراني بزك كرده ، پسراني مشتاق و حريص، خانواده هايي نگران و محجوب و خوشگذران... همه و همه ميآيند. ترشك و لواشك هاي سرخ، لبهايي سرختر،كباب و شيشليكو جگر و آش دوغ و نان داغ. باغچه و رودخانه و تخت و درختاني كه الان لخت اند و مهياي برگ و بار ميشوند. توت و سيب و صنوبر و گيلاس. و جاده اي كه از ميان اين همه همهمه راه خود را ميكشد و ميرود . بالاتر و بالاتر. لابلاي كوه هايي كه هنوز مانده تا سر به فلك كشيده نام بگيرند. دور تا دور خاك ها ي خيس از لابلاي برفهاي يخ سر زده اند انگار نيمه ي بهار است نه تهِ زمستان. و من با دوستانم مسافر اين راه كوتاهِ سفر هستم...
امروز را مهمان دوستانم در اروميه بودم
دوست داشتنت سخت است و زيباست. دنياي من....
یلدا هم شبی بود میان بادهای تند
امسال یلدا را با پویان در روستایی دوردست بودم.تُتلی تُمَک...شبی بود میان بادهای تند. تندترین بادی که تجربه کرده بودمش....تندبادترین باد که بسیاری از چیزها را برد...به دورترین جاهای این جهان.دورِ دورِ دور....

خوردنی های یلدایی-سفری با چای تازه دم در کاسه های ترکمنی

با پویان شب یلدا

صبح از پنجره ،رو به سوی بادها

پیش از طلوع کامل. سرخِ سرخ
درد کسی پا به ماه که نگران سقط جنینش است و مدام به پنجره چشم میدوزد.

برف نو سلام.
اصفهان-هتل کوثر-کنار زاینده رودی که خشک است
موسیقی:از سرزمین شمالی- به خاطر این برف زیبا
خوش های کوچک و بزرگ زندگی.
آمده ام پز بدهم....این که من الان سر خوشم....خوشحالم...دیشب(سه شنبه) یک برنامه ی لذت بخش از سوی سُنگی اجرا کردیم.در حقیقت گروه ما(سُنگی Songi) میهمان انجمن راهنمایان گردشگری بود و یک ویژه برنامه ی سنگی را اجرا کردیم. سرخوش و شاد و لذت بخش....
بگذارید از هیجانم کم کنم و بگویم چی منو اینطور سر حال آورده....
یک روز(حدود ۵ سال پیش ) رفتیم سفر، نطفه ی یک گروه غیر رسمی رو همونجا در میانه های کویر بستیم....۵ سال است که دور هم جمع میشویم و سفرنامه میخوانیم. بی هیچ شیله پیله و انجمن بازی و دنگ و فنگ انجمن داری.
از سوی دیگر داریم تجربه میکنیم همه ی داشته ها و نداشته هایمان را. مثلا داریم یک جامعه میسازیم. توی این گروه نهاد سازی میکنیم. داریم باهاش زندگی میکنیم(از خوشی تا دعوا، از غذا تا سفر از نوشتن تا شنیدن....)
اینها میشه چیزی که بهش میگیم سنگی...دوست داشتنیه دیگه....
بگذریم. اینجا نوشتم تا یادم نرود....و البته شما هم که میایید و سر میزنید بدانید که من سر خوشم و خوشحالم.
این غم
این غم.
انحصارا برای عزیز ترین اقای کوهن دنیا
از امروز....
خیلی تلاش برای درک اینها نکنید....اما پیگیرش باشید....آرزو هم بکنید برایم....آرزو های خوب و موفقیت....
من و عاشقی و شاملو و راهی که سخت است...
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من

امروز سالروز مرگ احمد شاملو بود....شاملویی که من میشناختم از ترجمه ی شعرهای مارگوت بیگل آغاز شد....به خصوص آنکه میگوید عشق عشق می آفریند....این حلقه ی لذت بخشی که از زندگی آغاز میشد و به عشق میرسید....بعد شاملو بود و ترانه های فولکلوریکش...حسینقلی که غم نداشت،اما واسه خنده لب نداشت....و بعد هزاران هزاران شعر کوتاه و بلند....من با شاملو عاشق شدم و عاشقانه نوشتم...باورتون میشه؟ من شاملو و لهجه ی عاشقانه اش رو دوست داشته ام و دارم....امروز سالروز مرگ اوست و من هزار قناری خاموش در گلویم دارم....
جشن تولد ۶ سالگی کاکلی....
آی همه ی شماها....به آرشیو بلاگم نگاه کنید....اولین پست این بلاگ رو نگاه کنید....اون پایینش رو....۲۱ تیر ماه ۱۳۸۵ اولین پستم رو نوشتم....یعنی کاکلی، باغ من ۶ ساله شده...دیگه وقت مدرسه رفتنشه....بیایید و لطفی بکنید...همتون برای ۶ سالگی کاکلی چیزی، چیزکی بنویسید....مشتاقیم(من و کاکلی) که ردپاتون رو ببینیم....حتی شماییی که عادت به آروم و نرم و نازک سرزدن هستید....مشتاق نوشته هاتونیم....بنویسید لطفا...همه رو هم به این کار تشویق کنید....ممنون
ما ایمان داریم به رویاهایمان
آی آنهایی که ۱۰۵ سالِ پس از این گذر زهره را شاهد خواهید بود یادتان باشد که ما به سختی زیست کردیم و به رویاهایمان ایمان داشتیم و برایش جنگیدیم.

با دکتر عبدارشیدی عزیز....ساعت ۴:۴۰ بامداد...شمس العماره

برآمدن افتاب از پسِ ِ دماوندِ سترگ-ساعت اندکی مانده به۶ بامداد.شمس الماره کنار برج ساعت

ناهید تاریک در برابر آفتابِ روشن-ساعت ۶:۲۰ بامداد-برج ساعت-شمس العماره

از پس این سالها،هنوز نجوم و پدیده های نجومی مبهوتم میکند.شمس المار، ساعت ۷:۱۰ صبح

و این شادی و کنجکاوی کودکانه-راست به چپ:اریا صبوری، پژمان نوروزی،علی ابراهیی سراجی-شمس العماره-۸ صبح

اینجا بیش از ۲۰ سال خاطره ی مشترک بود.از راست به چپ خانم نعمتی،نفیسه نعیمی پور،پژمان نوروزی،فواد صفاریان پور-شمس العماره-ساعت۸:۴۵ صبح

و ...پایان تا ۱۰۵ سال دیگر...از راست:سیاوش صفاریان پور،خودم،عبدالرشیدی. شمس العماره،ساعت ۹:۱۰ صبح

به یاد میرزا عبدالغفار نجم الدوله.برج شمس العماره، ساعت ۹:۴۵

و صبحانه ی شاهانه!.حیاط کاخ گلستان مثابل شمس العماره -ساعت ۱۰:۱۲ صبح

اتاق اینه...طبقه دوم شمس العماره-ساعت ۱۰:۴۵
همه ی عکسها متعلق به پیمان نوروزی است
پدیده ای نادر تا صد و چند سالگیتان
.
اما فارغ از اینکه شما در کجای ایران باشید برای رصد این پدیده چند کار بایستی انجام دهید....
نخست اینکه اگر در پیرامون و نزدیکی محل سکونتتان رصدخانه یا مرکز و یا یک گروه نجوم آماتوری ای وجود دارد بهترین انتخاب این است که نزد آنها رفته و به همراه آنان این پدیده ی نادر را رصد کنید.
دوم اینکه در رصد گذر زهره بیش از هر چیزی ، ایمنی و سلامت ِ چشمانتان اهمیت دارد. در رصد این پدیده شما در عمل دارید به خورشید نگاه میکنید. بنابراین هر لحظه امکان آسیب دیدن چشمانتان وجود دارد. برای جلوگیری از این اتفاق از عینکهای مخصوص رصدِ خورشید، فیلترهای مایلار، فیلترهای جوشکاریِ شماره ۱۴ میتوانید استفاده کنید.و به عنوان یک اصل،به هیچ روی از ابزار های من در آوردی مثل شیشه ی دودزده و عینک آفتابی و ....برای رصدِ گذر استفاده نکنید. با این ابزارهایبه سادگی میتوانید چشمتان را از دست بدهید....
اگر خودتان برای یک رصد دارید برنامه ریزی میکنید در ذهن داشته باشید که گذر از حدود ساعت ۲ بامداد آغاز میشود و تا ۹ صبح ادامه خواهد داشت. ما از لحظه ی طلوعِ خورشید میتوانیم گذر را ببینیم....بنابراین برای اینکه بیشترین میزان گذر را ببینید بهتر است جایی بروید که افق شمال شرقی تان تا حد ممکن باز باشد و مانعی بر سر راه رصد خورشید قرار نداشته باشد....
و در نهایت اگر به هیچ کدام نرسیدید...کافی است شبکه ی ۴ سیما را در روز ۴ شنبه ۱۷ خرداد نگاه کنید به همراه سیاوش صفاریان پور و جمعی از کارشناسان دیگر برنامه ی زنده ی این پدیده را خواهیم داشت....
راستی تهرانی ها میتوانند از ۶ صبح در محل برج میلاد باشند و به همراه منجمان آماتور دیگر در آنجا گذر را رصد کنند با برنامه های علمی ترتیب دهند....برنامه آزاد و رایگان است.
همین دیشب با خبر شدم یکی از دوستان قدیمی و بسیار عزیزم، مریم عرب سلمانی(خانم دکتر) که در هندوستان ساکن است، یک کتابچه ی آشنایی با گذر را که در مرکز ملی رادیو اخترفیزیک ( هندوستان) به شکل کمیک طراحی شده و به زبانهای مختلف آماده سازی شده را به زبان فارسی ترجمه کرده است . این کتابچه را میتوانید از روی سایت این مرکز دانلود کرده و از آن استفاده کنید. بر اساس خواسته ی طراحانِ این مجموعه هر نوع گسترش و انتشار این مجموعه به دو شرط ازاد است....یکی غیر تجاری بودن استفاده از آن و دیگری عدم اجازه ی هر نوع دخل و تصرف در آن(اعم از تغییر متن و شکلها و یا درج نام و نشان و آگهیِ منتشر کننده ی دوم)بنابراین به سادگی میتوانید آن را استفاده کنید و به همگان هم توصیه کنید اگر آن را مفید میدانند با در نظر گرفتن شرایط گفته شده از آن استفاده کنند.
ممنون ازمریم عزیز و ممنون از مرکز ملی رادیو اختر فیزیک هندوستان.
یک عصر فرهنگی
کل برنامه یک ساعتی طول کشید.برنامه ای خسته کننده....آنهایی که آمده بودند (کلا ۳۰ یا ۴۰ نفر!)تقریبا همگی از اقوام ۹ نوازنده ی روی سن بودند....کسانی که به حدس من تا کنون حتی به یک تالار موسیقی نیامده بودند.نمیدانستند با چه پدیده ای روبرو خواهند شد...چند نفر پپشت سری من تمام مدت مدت ناراحت و معذب بودند از این که ای وای گل نیاورده اند. ببینید همه با گل آمده اند....از دست زدن و تشویق گاه به گاهی میانِ برنامه(جاهایی که سکوتی برقرار میشد و به ظن آنها آهنگ! تمام شده بود)
جدا از این،...وقتی گروهی به برگزری یک برنامه موسیقی اقدام میکنند. آنهایی که آمده اند، فقط برای شنیدن ساز و آواز نیامده اند. آنها اجرا میخواهند....دیدن و شنیدن....در این گروه نه نفره به جز سرپرست گروه مابقی نفرات ظاهرا این را نمیدانستند. انها در نواختن سازهایشان هیچ نوع اَکتی(act)از خود بروز نمیدادند....چهره ها و تنه و همه و همه کاملا ساکن....گویی رباتهایی هستند نوازنده....
و بعد...با کمال ناباوری...تئاتر شهر...کافه ی سالن اصلی.نمایش به نوشته ی مهدی هاشمی. عشق من حامد بهداد را به سفارش و تاکید سپیده رفتیم و دیدیم....بسیار زیبا و شادمان برانگیز....دیالوگ ها تحسین بر انگیز بود....انتقال حس هم همینطور....و البته اوج بازی را در زمان کوتاهی که زهیر یاری با دو دستش بازی میکرد و دو نفر را به تصویر میکشید میدانم....باقی زمانها بیشتر تاکید بر کلام بود(که البته لذت خودش را داشت)....عصر فرهنگی زیبایی بود.
از یک معلم.برای یک معلم
اینها برخی از معلمانم بوده اند.
من معلم ام.
امروز روز معلم است.
همه به هم چیزی یاد بدهیم...همه از همدیگر چیزی یاد بگیریمد...اینطوری معلمها روز خوب و ماها روز خوبتری خواهیم داشت.
این روزها-این روزهای ساده و آرام
آرام،تنها،آرام

خیس و سبز و شاد

زندگی ،شادی،رنگ

رویا،شادی،آرامش

رویا ، خلسه، هیچ
دیروز، امروز، فردا....
این تصویر را اینجا دیدم....خیلی خوشم اومد...عجب جمله ی خوب و کاملی داره این تصویر....میگه هیچ وقت افسرده نباش.اگر . اوضاع خوبه که چه شگفت آور و خوب.اگر هم بده ،به چشم ِ یک تجربه بهش نگاه کن.
دیگر این که امروز یک وبسایت دیدم که میتونید برید داخلش و برای خودتان در آینده میل بزنید....تاریخش دستِ شماست....شاید ۶ ماه دیگر یا ۶ سال دیگر و یا هر زمان دیگری....برای منی که سالها قبل برای خودم نامه فرستاده ام ، هیجان انگیز بود....شاید بروید و از امروزتان بنویسید...شاید بروید و آنجا از آرزوهای امروزتان بنویسید و یا از آنچه برای فرداهایتان برنامه ریزی کرده اید....و خلاصه امروز برای فرداهایتان نامه بنویسید...ولی بنویسید....جالب است....سر بزنید....اینجاست.
و امروز توی انقلاب گشتی زدم و کلی لوازم تحریر خریدم....شادم میکنه...همیشه و در هر حالت.
و امروز با دوستم(امیر) ساعت ها حرف زدیم و آینده سازی کردیم و فانتزی هایمان را مرور کردیم.
و دیروز...و دیروز با امیری دیگر که بیش از ۲۵ سال خاطره ی مشترک داریم با دنیا یمان عشق بازی کردیم...ساعتها پیاده توی شهر گشتیم....جای جای این شهر خاطره داریم....دنیای خوبی است.
و امشب به کافه ی دوستی رفتم که سالها پیش(حدود ۱۳ سال قبل) رئیسم بوده...یک مدیر فرهنگی بسیار سطح بالا که اکنون کافه ای دارد و بی خیال بازی های سیاسی و اداری مرسوم است....شادم میکند این خاطره بازی ها.
برگشتن از شهر نور و آینه و آب و آتش و خاک و بادِ مقدس
رفته بودم شهر آفتاب و کاهگل و آب ها واتش های مقدس.رفته بودم به شهر سروهای بلند و باستانی ،شهر قدسی....شهر کوچه های هزار تو و طاقهای ضربی.رفته بودم به شهر رنگهای آبی فیروزه ای ِ گاه گاه میان اُکرهای همواره...رفته بودم به سرزمین انارهای تفتیده و ترش و آبدار....به بادگیرهای همواره باد گیر و خنک. رفته بودم به شهر تفتیده ای که این بار به باران های تند وبی تاب و ناگهانی سلاک کرده بود رنگین کمان بارها به چشمانِ من سلام داد....رفته بودم به یزد....

عید دیدنی

من در لباس حاجی فیروز سفره هفت سینِ ما
کاش این جدایی از ایران جدا نشود
آقای فرهادی...ممنون
آهسته گذر کن
شب پر از کینه ی ترس آلودگیِ من باتماشاست
روز از حادثه ها پر شده
اندوهِ تمام ِ حافظه را کاش میشد با باران شست
کاش میشد پر کشیدن را فراموش کرد
باد را به تن فراخوان داد
بوسه را به فرداهای نیامده سپرد
کاش میشد قصه ها را با جوی پیوندی ابدی داد
آهسته گذر کن که باد مرا میبرد از خاطره ی ما
ماهیِ لیز و بازیگوشِ این قصه منم...
نرم و آهسته بیا...چینی نازکِ تنهایی من سالهاست که ترک برداشته
آهسته گذر کن.
پ.ن۱: این شعر واره مخاطب خاص داشته
پ.ن۲:از همه ی اونهایی که کامنت برای پست قبلی گذاشتند بینهایت....بینهایت بینهایت ممنونم....بهتریم هدایای این ایامم را گرفتم....و بسیاری دیگر که برایم پیامک دادن....یا به دیدنم آمدند...یا تلفن کردند(حتی اونهایی که نتونستم جوابشان را بدهم) بینهایت ها بار ازشون ممنونم....دوستتون دارم.
این قصه نیست شاید-۷
به هر حال....این پیرها به نوبت میرفتند توی این مسیر و تا جایی که چشم کار میکرد میدیدشون و بعدشم ... ناپدید میشدند...همون جاهاییکه اون حبابه بود.مدتهای زیادی بود که میخواستم بدونم اونجا کجاست و ان پیرا کی هستند...حتی دلم میخواست یه بارم که شده این مسیرِ وهم آلود عجیب رو امتحان کنم به کجای این دنیا ی سراسر عجیبی میرسه....اما نمی شد...نمیگذاشتند....اون سبزه های خیس...اون حس خاص...اون بوی سنگین...همه و همه دست به دست هم میدادند و نمیگذاشتند که به مسیر مورد علاقم نزدیک بشم.....به اژدهام گفتم....نگاهم کرد...بی حس و بی هیچ ایده ای....و غمگین گفت....تو...تو یکبار از این مسیر رد شدی....با تعجب گفتم...من؟ کی؟ شوخی میکنی(میدونستم که شوخی ای در کار نیست)...به آرومی سرش رو آورد جلو و گفت...خیلی وقت پیشتر...۳۸ سال قبل...یه همچین روزی....وقتی همه منتظر اومدن یه بچه ی تازه بودند....اینو خیلی غمگین گفت....خیلی خیلی...غمگین...
حاشیه مهمتر از متن:۱۵ بهمن روز تولدمه....دوست دارم نوشته هایی که در باره ی منه ...بیایید و لطفی کنید...همتون یه چیزی که در من هست و براتون جلوه داره بنویسید(خوب و بد)....به همه ی اونهایی که میشناسید و منو میشناسند( به هر شیوه ای) هم بگید این کار رو بکنند. این شاید بهترین هدیه ای باشه که میتونید بهم بدید....به همه بگید.... .
حال و روز این روزا-با کلی طلب آمرزش و شادی روح و این چیزا
آمیییین

با این جدایی مرز صلح طلبان با دیگران معلوم میشود.

این شکوهمند ترین جدایی در ایران است. جدایی ای که همه ی ما را با خودش همراه کرد. موافق و مخالف.جدایی ای که با همه ی تلخیش شیرین ترین تجربه ی سینمایی ایرانیان را رقم زد. داستانی از یک جدایی که پایانی نمیتوان برایش تصور کرد.هر طور که بخواهی رقم میخورد این جدایی . این جدایی شکوهمند بود و هنوز داستانش به پایان نرسیده....هر چند بسیاری هنوز نمیخواهند این جدایی را باور کنند. همانعهایی که روزنامه هایشان را به اخباری مهمتر از شادی ایرانیان اختصاص دادند و ممنونم از همه ی آنهایی که این جدایی را به همدیگر تبریک گفتند و با آن حال کردند. ممنون اد همه ی صلحطلبان ایرانی.
به افتخار فرهادی می ایستیم و کلاه از سر بر میداریم و هورا میکشیم و شادی میکنیم در این زمانه ی پر از ناملایمت.شادی میکنیم و به نشانه ی صلح طلب بودنمان از جنگ و خونریدی طفره میرویم و فیلم میسازیم...
![]()
این قصه نیست شاید-۵

پایینترها که بودم موسیقی زیاد گوش میدادم.از همه نوعش....به جز اون موسیقی های خشن و پر تب و تاب(مثلا راک و متال و ...) موسیقی های آروم که یه صدای سوت هم توش باشه رو بیشتر دوست داشتم. بعضی وقتا هم موسیقی های تند که گردش خون آدم رو بالا ببره و پیچ و تابی به بدن بده....اینجا که اومدم همه جا ساکت بود. درست مثل اون چیزی که در بارهی فضا خونده بودیم....چون هوایی در کار نیست پس صدایی تولید نمیشه و پخش نمیشه و ....اینجا ساکت بود...ساکت ساکت....تا مدتها فکر میکردم که شاید من کر شده ام تا این که اون اژدهاهه اومد. اون که اومد دیدم صداش رو میشنوم و حرفاش رو میفهمم. خیالم راحت شد که نه ...من کر نیستم.اصلا مشکل از من نیست....حالا به این فکر افتاده بودم که پس مشکل از موجودات اینجاست اونا لال اند و نمیتونند حرف بزنند. اما یه جای این منطق ایراد داشت.گیرم که همه ی موجودات اینجا لال باشند. دیگه باد و بارن و شاخ و برگ درختا و ....که لال نمیشند. اونا هم ساکت بودند....دیگه دووم نیاوردم. رفتم سراغ اژدها و ازش پرسیدم...از همون نگاه ها کرد و گفت همه صدا دارند....مگه نمیشنویشون؟ گفتم نه....فقط تو صدا داری....خندید(این بار مهربون..خیلی مهربون) و گفت خوب طبیعیه که صدای منو بشنوی...حرفش رو قطع کردم و گفتم چرا؟ گفت خوب چون من خودتم....صدای خودت رو که حتما میشنوی.بی واسطه هم میشنوی....هنوز گیج این حرفش بودم که ادامه داد...صدای همه چیزای دیگه رو هم وقتی میشنوی که بشند بخشی از خودت...هر وقت اونا رو به خودت راه دادی صداشون رو میشنوی....تا اونوقت همه جا ،همه چیز ساکته....ساکت و بی صدا....سخت نگیر و راهشون بده به خودت مگر اینکه نخواهی بشنویشون....و من....رفتم...اژدها داشت حرف میزد ولی من رفته بودم تا ببینم صدای چیا رو میخوام که بشنوم....داشت بارون میاومد....صدای شر شر بارون روی علفهای خیس پرنده عجب لذتی داشت....
هشدار




شعبده باز
شعبده باز انیمیشنی است که میتوان آن را دید و لذت برد و به دنیای آدمهای تمام شده وارد شد. نمایش جزئیات در این انیمیشن واقعا زیباست...حرکت سایه های ابر روی زمین،سوسو زدن چراغهای دوردست....لَوندیِ خانمهای ادینبورگی...خطوط غم و شادی های زیر پوستی در چهره ی آدمهای این فیلم...همه و همه در کمال دقت و زیبایی نقش بسته و نمایش داده میشود...داستان کاملا خطی پیش می رود.شعبده بازی که نه در لندن ، نه در پاریس ، نه در ادینبورگ طرفدار ندارد....درست مثل همان سه آکروبات باز یا عروسک گردان یا دلقکی که تا مرز دار زدن خودش هم پیش می رود. آنها زمانشان ته کشیده...در عوض دختر ساده ی روستایی آدمش را پیدا می کند، خواننده ی جوان و فُکلی با آن حرکات جلفش طرفدار و کشته مرده دارد...زمان ِ بسیاری از آدمیان در این انیمیشن ِ سراسر حس و حال به آخر رسیده و زمان ِ برخی های دیگر تازه شروع شده.فیلم پر از زیبایی است...ببینیدش.همین.

فیلم تولید سال ۲۰۱۰ است به کارگردانی سیلویان شومه وبر اساس سناریوی ژاک تاتی....
نیمه شب در پاریس
باران...چترهایی رنگارنگ...خیابانهای خیس....رویایی....باران تند...موزیکی کلاسیک و رومانس...آسمانی که حالا تاریک شده...چراغهای زرد روشن و شب...و شب ِ پاریس...عاشقانه...آرام....پر از رویا....پاریس....نیمه شب در پاریس....
اینها شروع فیلم اند. فیلمی که ۲۰۱۱ را برای وودی آلن رقم زد و اورا دوباره سرِ زبانها انداخت....من منتقد فیلم نیستم...اصلا نقد فیلم بلد نیستم...اما یک روزِ کامل که توی خونه موندم این فیلم ر از آرشیوم برداشتم و با بی میلی دیدمش و به انتها که رسید با اشتیاق برای بار دوم دیدمش.
گیل نویسنده ی جوانی است که به همراه نامزدش و خلنواده ی او به پاریس آمده اند. تعطیلات و تجارت و ....او در نیمه شبی که نامزدش برای رقصیدن با دوستانش در یک کلوپ به سر میبرد پای پیاده به سوی هتل میرود و گم میشود. خیابان های پاریسی و مردمانی که انگلیسی نمیدانند. گوشه ای مینشیند و صدای زنگ نیمه شب بلند میشود...پژویی از دوران دهه ی ۲۰ میلدی با سرو صدا میرسد و او سوار میشود....گوشه ای دیگر از پاریس جشنی برپاست....و او بالاخره میفهمد که اینجا پاریس است...در دهه ی ۱۹۲۰ ـ و او هر شب تکرار میکند این رفت و آمد به سالهای ۱۹۲۰ و ۲۰۱۱ را.
فیلم رویایی است...رومانتیک است و نشانه های جالبی از فلسفه ی هنر در سالهای طلایی ۲۰ را به شما عرضه میکند.دالی را میبینید، همینگوی را....همانطور که فیتزجرالدها را میبینید و گوگن را و دلارو را...فیلم زیباست و لذت بخش....پر از شادی و لذت عشق است . رویایی است.

و ناگهان شادی ای که می آید و رنگی میزند و میرود....

پاییز سفید-۱
این روزها توی تهران و برخی شهر ها و روستاهای دیگه پاییز را به سفید ترین شکل ممکن تجربه میکنیم....حسب حالتان وقتی برف میآد میتونید زیر لب زمزمه کنید:
پشت شیشه برف می بارد. پشت شیشه برف می بارد. در سکوت سینه ام دستی. دانه اندوه می کارد. مو سپید آخر شدی ای برف. تا سرانجامم چنین دیدی.ای افسوس ..
یا اگر سر خوش و شاد هستید با خودتون بخونید:
برف نو سلام. برف نو، برف نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته ای بر بام. پاکی آوردی – ای امید سپید!
اینجا در دوبخش تصاویری از این پاییز سپید را ببینید.

کوچه برفی ،پشتِ خانه پله های ورودی ِ خانه ی من درختان شکسته، کنار ِ خانه ی من

درست ساعت ۱۰ صبح با مهدی واعظی و بابا برفی راز ِ برفی
این قصه نیست شاید-۴
![]()

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
گاهی وقتا دل آدم یه چیزایی میخواد یا یه چیزایی آرزو میکنه که احتمالن میدونه رسیدن بهش سخته یا حتی گاهی نشدنیه....البته من همیشه تلاش کردم واقع بین باشم...اما خوب....دله دیگه یه چیزایی آرزو میکنه....یهو و بی بهونه و بی دلیل....یکیش هم همین دیشب بود....
ساعت حدودای ۲ و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم...یه دمنوش نعناع و لیمو...یک کیک یزدی کوچیک...دو تا آرام بخش قوی یه عود با عطر کاج و صدای بارون تندی که بیرون از خونه رو گذاشته روی سرش....درختای پشت پنجره صدای موزون بارون رو زیباتر کرده بودند....و یهو دلم رفت....دلم رفت به این که اگه همین الان بمیرم از دنیا راضی ام...حتی یه کم بیشتر...آرزو داشتم همون موقع تموم میشد....اما خوب گفتم که من آدم واقع بینی ام و میدونستم آرزوی ساده ای نیست...به اون ساعته نگاه کنید...عجیب بود برام. این ساعت برای من ساعت خاصیه(منظورم زمانشه) ۲:۲۰ تا ۲:۴۰ نیمه شب....اتفاقای مهمی توی زندگی من توی این ساعت افتاده. تصمیم های مهمی توی این حدود زمانی گرفتم. و آرزوهای مهمی هم توی این بازه ی زمانی برای خودم کردم...و حالا آرزوی تازه باز هم توی این زمان....رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست....

آرزوهایی برای دختران سرزمینم

تقریبا همین روزها در سال ۱۳۸۵ بود که رفته بودیم نیاسر.برای اردوی رصدی بچه های المپیاد نجوم.(اخرین سالی بود که با المپیادی ها کار میکردم) توی رصدخونه ی نیاسر بودیم و تا صبح رصد کرده بودیم.کار سخت و طاقت فرسایی بود.هم برای بچه ها و هم برای معلمها(اگر اشتباه نکنم من و میرترابی و مسعود(صیفی کار) و مهرداد و مریم(عربزاده) بودیم. خلاصه تا اینجای قضیه تقریبا مثل همیشه بود. اما اون شب یک اتفاق مهمتر هم داشتیم. گذر ISS از فراز سرمان درست در سپیده دم. در زمانی که آسمان کمی روشن شده بود و شب به آخر رسیده بود. این گذر ِ ISS با همه ی گذرهای دیگر متفاوت بود. این بار داخل ایستگاه فضایی یک ایرانی داشت به سرزمین مادری اش نگاه میکرد و کمتر از ۹۰ دقیقه ی بعد او داشت به سرزمینی که در آن رشد و نمو پیدا کرده بود و بالنده شده بود سلام میداد. ایران و آمریکا...کشورهایی که سه دهه است با هم سر ناسازگاری دارند در آن روز یک محصول مشترک را بالای سر خود میدیدند. انوشه انصاری. نخستین فضاگرد-توریست فضایی و یا آنگونه که خودش میپسندد: یک فضانورد همراه.
این گذر با بقیه ی گذرهای ایستگاه فضایی بین المللی فرق داشت. فضاپیماها ، شاتلها ،ایستگاه های فضایی و ...همه و همه نشان از بلندپروازی ها و جاه طلبی های بشر دارند. اما این یکی کمی بیشتر این مساله را نمود میداد. نمود بی پایان و نامحدود بودن آرزو ها و قدرتهای بشری. آرزوی یک دختر دبیرستانی مشهدی که تا فضا و مدار زمین رسیده بود. این پرواز،پرواز امید بود. برای ما ایرانی ها و به خصوص برای زنان و دختران ایرانی.امید و شادی را برای همه ی دختران سرزمینم آرزو میکنم.
این قصه نیست شاید-۱
۱-این یک قصه نیست.
۲-شاید یک روز، یک جا،یک طوری
چرا کویر را دوست دارم.؟!
مدتها به این چرایی فکر کردم تا اینکه دو روز قبل در متین آباد به پاسخی روشن و نسبتا کامل برای این چرای مهم دست یافتم.
توی کویر همه چیز در تعادل قرار گرفته و شلختگی ای توش وجود نداره...اصلا نمیتونه باشه.چون دنیای کویر درست در لب مرز شکست قرار گرفته. اگر کمی(واقعا کمی)بخواد که شلختگی کنه نابود میشه. اصلا چیزی ازش باقی نمیمونه.ببینید. مساله ی آب توی کویر چقدر مهمه...پس برای این که این اکوسیستم بخواد باقی بمون باید بهینه ترین حالت رو برای خودش انتخاب کنه. اگر قراره که قوس و فرم و شکلی رو برای خودش طرح بزنه به خاطر مسایل دمایی بایستی بهترین شکلی رو که میتونه دما رو توزیع کنه برای خودش بسازه. اگر قراره رنگی توی کویر شکل بگیره بایستی رنگی رو انتخاب کنه که در کمترین تضاد با بقیه ی دنیاش باشه....و از اینها گذشته....سکوت کویره که اگر درست بهش دقیق بشی پر از غوغاست....صدای گنجشکها تو خنکای صبح کویر بی نظیرترین صدایی است که تا حالا شنیده ام....کویر متعادل ترین سیستمی است که تا کنون دیده ام....همه چیز و همه رنگ و همه فرمی را در متعادل ترین حالت خود بروز داده است. من عاشق کویر م و شهر های کویری....حالا دیگر دلیل محکمی برای پاسخ به آن سوال همیشگی دارم. تعادل،زیبایی و دانایی .این سه الزاماما کویر را زیبا کرده اند و نشان از دانایی محکم پشت سرشان دارند.


شما چی؟کد،م یک از مناظر و مناطق طبیعی ایران را دیده اید و بیشتر دوست دارید؟چرا؟
عکسها کاملا تزئینی اند و از آن من نیستند.
شام رصدخانه ای ها

پاره خاطراتی از شاتلها که آرزوهای مرا با خود به فضا می بردند.
مدتی گذشت و اوج گرفتنم آغاز شد. به نظر موتورم دیزلی بود. آرام آرام گرم میشد و وقتی دور میگرفت دیگر کسی جلو دارش نبود. من عاشق آسمان شب شده بودم و ستاره ها را میپاییدم و این اتفاق از روستای مادری ام آغاز شد.تیدجان...حوالی خوانسار.آسمان را نگاه میکردم و برای خودم شکلهای ستاره ای می ساختم و بعدها فهمیدم که آدم های بدوی هم همین کار را میکردند....و وقتی فهمیدم این را کلی ذوق کردم(یادم است توی دفتر با ارزش آن زمانهایم این ذوق را نوشته بودم) همین شبهای آسمان پاییدن ستاره شمردن بود که نخستین برخوردم را با شاتل رقم زد. شاتلی از فراز سرم گذشته بود...و من آن را شهاب آرامی انگاشته بودم(این را سالها بعد ،وقتی دانایی نجومم آنقدر شده بود که به من لقب معلم با تجربه ی نجوم بدهند فهمیدم) من شاتلی را نا خواسته دیده بودم...کاش آن هنگام اینقدر دانا بودم که بدانم چه چیز گرانبها و با شکوهی را دیده بودم.
مجله ی مرزهای بی کران فضا منتشر نشده بود اما من دانش آموز که بخش اعظم پول توجیبی ام را پای مجله های علمی میدادم(مجله هایی که آن هنگام هم از دید کیفی و هم کمی بسیار با ارزش تر از اکنون بودند) توی مجلهی دانش و فن و بعدتر دانش و زندگی آگهی موسسه ی مرزهای بی کران فضا را میدیدم و تبلیغ فروش پوستر شاتل میکرد و من پول را با چه دردسری به حساب موسسه در مشهد واریز کردم و سیروس برزوی عزیز برایم دو تصویر شاتل فرستاد. هنوز یکی از آن دو تصویر را دارم.چه لذتی داشت مرور آنچه در این شاتلها رخ میداد در مجله ی تازه منتشر شده ی مرزهای بیکران فضا.(سالها بعد که من دبیرستانی بودم)
اواخر سال ۱۳۶۵ که جام جهانی هم تازه تمام شده بود(مکزیک بود؟ با اون بازهای معروف آلمان و آرژانتین که سرآغاز دوره های مختلف رویارویی این دو تیم بود) شاتل ها دیگر برایم موضوع مهمی بودند...موضوعی که به نجوم مرتبط بودند و من هم نجومی بودم...چلنجر به فضا پرتاب میشد و رویایهای من نوجوان را با خودش به فضا میبرد.این که یک شهروند عادی هم میتوانست به فضا برود.یک معلم.یک معلم تاریخ...این که آن معلم تاریخ با شاگردانش خداحافظی کرده بود. این که معلم تاریخ را دعای خیر دانش آموزانش بدرقه کرده است و ....اما همه ی رویاهای من فقط کمی بیش از ۷۰ ثانیه دوام آورده بود....اطلاعات علمی پربار آن زمان در باره اش نوشت...دانستنیها هم به گمانم نوشته بود و بسیاری دیگر....بارها خواندمشان و غمگین شدم...تا آنکه بار دیگر درست روزی که اولین سمینار علمی رسمی ام را قرار بود در برابر بیش از ۲۰۰ نفر دانش آموز و مدرس علمی سراسر ایران در خانه معلم کنار مدرسه ی رازی ارائه دهم در غرفه ی مجله ی بی کران فضا فیلم انفجار چلنجر را دیدم و غم قدیمی ام سرباز کرد و چشمانم نمناک شد و....غم ِ نرسیدن یک معلم به فضا ،غم حس شاگردان آن معلم....چلنجر سوخت و تمام شد...امام شد؟به نظر که نه نشد.

سال ۱۳۸۱.دیگر منجم آماتو به نامی شده بودم.!! دنیای شاتلها هنوز برایم جذاب و جالب و افسونگر بود...اما نه آنقدر که لحظه به لحظه خبرهایش را دنبال کنم و ...اما هنوز هم از دیدن صحنه های ثانیه های نخست پرواز شاتل دلهره میگرفتم و هنوز هم لذت میبردم و ...هنوز هم نگران همه ی سرنشینانش بودم....کلمبیا را شاتل دوست داشتنی ام مینامیدم...شاید به خاطر نامش یا قدمتش یا ماموریت هایش...یا به خاطر هیچکدامشان،...کلمبیا شاتل محبوبم بود....و کلمیبا هم به خاکستر نشست. این بار هنگام برگشت.وقتی که زمین در دید سرنشینانش بوده...وقتی که احیانا آنها امید زیادی به فرودشان داشتند...سخت اما سالم....باز هم غم.اما نه به میزان قبل....

سال ۱۳۸۲.مشهد.با پوریا ناظمی و شاهین جعفرزاده نخستین محصول آی دی اس اس را تولید کردیم.ماکت شاتل کلمبیا...به مناسبت یک سالگی انفجترش. و شب خاطره انگیز آماده سازی کیتها را در حین جلسه ی رسمی شاخه ی آماتوری انجمن نجوم ایران را نمیتوانم از یاد ببرم.یادش به خیر...یادش به خیر...شبی پر از آرزو و امید و لذت و افسون بود.
نمونه های زیادی از شاتل ها دارم.ریز و درشت. و همه شان پر از حسهای مشابه اند :لذت.ارزو...غرور...قدرت...ترس...غم...غرور...آرزو...آرزو...آرزو..و حالا عصر سی ساله ی شاتل ها به پایان رسید...و آرزوهای دورتری در راهند...و آرزو های آدمی را پایانی نیست..

روز فراموشی
شنیدم امروز روز فراموشی است....روزی برای فراموش کردن.بیایید یک بازی راه بیاندازیم.هر چند تا حالا تو هیچ یک از بازی های اینگونه شرکت نکردهام...اما الان دلم میخواهد فراموش کنم.یک چیزهایی هست که باید فراموش کنم...بیایید بنویسیم که چه چیزهایی را میخواهیم فراموش کنیم.همین و به همین سادگی.اگر وبلاگی دارید و خواستید این بازی را انجام دهید مرا هم با خبر کنید تا اینجا اعلامش کنم.اگر هم نه میتوانید همینجا در بخش نظرات فراموشی هایتان را بنویسید. و در نهایت بیایید این کار را بکنیم. انتهای این نوشته هایتان این جمله را بنویسید : همه ی اینها را فراموش میکنم و دل به روزهای آینده می بندم.(فراموشی های دلخواه منو تو ادامه ی مطلب را ببینید)

همه جای ایران سرای من است

از راست به چپ:
ابیانه(اصفهان)،تُمگران(سیستان و بلوچستان)،بندر خمیر(هرمزگان)،گنبد(گلستان)
به احترام معلمانم....با عشق به شاگردانم
و من معلمم....همیشه و همه وقت.از معلمی نکته های زیادی بلد شده ام و رازهای زیادی را برای خودم آشکار کرده ام.از معلمی به هر چه که خواسته ام رسیده...ساحت های معلمی و آموزشی زیادی را ساخته ام و تجربه کرده ام....اما آنچه که به گمانم یک معلم میتواند داشته باشد نه این است که آموزش دانش بدهد ،که این ساده ترین و سطحی ترین لایه ی معلمی است)بلکه یاد دادن دیدن ،فکر کردن ،زندگی کردن و لذت بردن است و من فکر کنم با این تعریف ،معلم بدی نبوده ام....
و شما های بسیاری تان شاگردم بوده اید....دوست دارم برایم بنویسید ...به یادگار...به عشق و دوستی ...آنچه که بیشتر از من یاد گرفته اید را برایم بنویسید....منتظرتان هستم....رد پایتان را روی این نوشته دوست دارم...همه ی آنهایی که شاگردم بوده اند را خبر کنید و این جا پایکوبی کنیم. به احترام معلمانم...با عشق به شاگردانم.
یک تشکر برای کسی که مرا یاد خودم انداخت
آشنای تازه ای که ناگهان می رسد و همه چیزت میشوند.با امید به ماندنش برای همیشه.
ناگهان این آشنای تازه را در دنیای اینترنتی پیدا کردم و همه چیزم شد.طوری که یک روز هم نمیتونم بی آن از اینترنت بگذرم....و امیدوارم که برایم بماند...همین "یکی" برای همیشه خوب است...."من خود آزارم...یه جورایی...."
باغ به باغ