آخ كه اين شهر باران زده و خيس و خنك را كه در دورهاي افقش كوههايي سفيد پوشيده جلوه گري ميكنند را چقدر دوست دارم. انگار خوب ميشناسمش(انگار)و وقتي توي كوچه و خيابانش شبانه راه ميروم حس آشناييم را بيشتر ميبينم. اصلا انگار همه ي شهر هايي كه رودي در خود جاي داده اند را ميشناسم. اصفهان ، دزفول ، يا هرجاي ديگري. هميشه همينطور بوده. رود كه باشد آشناست. رفتن و ماندن كنار هم . اروميه اينطور است برايم. مردمانش با هم به آذري صحبت ميكنندو با تو به فارسي و تو هردو را ميفهمي. نه كه اذري بلد باشي . لهجه ي مهرباني را بلدي. و حداقل من اينجا مردم را مهربان ديدم . مهربان و ارام و خط صاف. 

با دوستانم راه افتاديم از اروميه به بيرون شهر رفتيم. بند. جايي مثل دربند. پر از كافه ها و رستورانها و دود كباب و جگر و قليان . ماشينهاي مدل بالا و پايين كه شبها اينجا را پاتوق نشست هاي خانوادگي و دوستانه شان ميكنند. دختراني بزك كرده ، پسراني مشتاق و حريص، خانواده هايي نگران و محجوب و خوشگذران... همه و همه ميآيند. ترشك و لواشك هاي سرخ، لبهايي سرختر،كباب و شيشليكو جگر و آش دوغ و نان داغ. باغچه و رودخانه و تخت و درختاني كه الان لخت اند و مهياي برگ و بار ميشوند. توت و سيب و صنوبر و گيلاس. و جاده اي كه از ميان اين همه همهمه راه خود را ميكشد و ميرود . بالاتر و بالاتر. لابلاي كوه هايي كه هنوز مانده تا سر به فلك كشيده نام بگيرند. دور تا دور خاك ها ي خيس از لابلاي برفهاي يخ سر زده اند انگار نيمه ي بهار است نه تهِ زمستان. و من با دوستانم مسافر اين راه كوتاهِ سفر هستم...