به دست بادها-۱۰
صدها سده از قصه ی من میگذرد
و تو تا ابد از خاطره ام میگذری
صدها سده ،انگار تمام من و توست
این سایه ی سنگین نگاه
صدها سده است. میفهمی؟
این قصه ی من آخر ندارد که بگویم به تو آن را.صدها سده است.
صدها سده از قصه ی من میگذرد
و تو تا ابد از خاطره ام میگذری
صدها سده ،انگار تمام من و توست
این سایه ی سنگین نگاه
صدها سده است. میفهمی؟
این قصه ی من آخر ندارد که بگویم به تو آن را.صدها سده است.
بوسه بر ساقه ي شيوايي تو
خنده اي محض تماشا
دل به "دل دادگي" رقص دو چشمت ميدهم امشب....
تن به "تن هايي " خود ميدهم انگار و نگاه ميكنم ديروزم را
كه فقط تنها بودم و انگار بي تن....
ميدهم تن به تمناي تو انگار
و یادم میآید که کمتر شده خنده ای از تو دیده باشم...خیلی کم بوده....بایستی مرور کنم....میان لحظه های با تو بودنم را....
چند روز قبل بین من و یک دوست نادیده در فیس بوک یک مشاعره ی با مزه راه افتاد. شعر که چه عرض کنم( آنچه من نوشته بودم شهرواره هایی است که اینجا هم نمونه هایی از آن را خوانده اید)...کار جالبی از آب در آمد...شعرکی از من و شعری از او....خیلی خیلی کار جالبی بود....من تو این شعر واره ها خودم رو تصویر و تفسیر میکردم...شاید او هم همین کار را میکرد.به هر روی کار بامزه ای بود که سالها بود انجامش نداده بودم .ممنون از دوست نادیده و هنرمند....zari hoseini
گفت
دوستت دارم
خندیدی
او رفت
ماجرا به پایان رسید .
=======
کوله ام را به پشتم انداخته ام
پشتم
یعنی دورترین جا، پشت سر
سفر نمیروم
بیا
=============
یک پینوشت... دوستی با این دوست نادیده مرهون میثم است...ای دریغ
یعنی حوای روزگاران سرد
سیب یعنی اسم تو
اسمی بدون رنج و درد
سیب نام دیگر تو است
سیبهای سرخ و سبز و زرد
سیب جای ماهتاب آسمان نشسته است
بدون ابر، برای همراه و همرازِ شب نورد
سیب نام توست، بوسه های کال توست
مثل آواز عاشقانه ی گدای دوره گرد
سیب نام توست
امسال یلدا را با پویان در روستایی دوردست بودم.تُتلی تُمَک...شبی بود میان بادهای تند. تندترین بادی که تجربه کرده بودمش....تندبادترین باد که بسیاری از چیزها را برد...به دورترین جاهای این جهان.دورِ دورِ دور....





رفته بودم توی هزارتوی خودم. یه جایی اونطرفتر از هر چی سایه و نور و رنگ و شکل و فُرم بود. یه جایی همون وسطهای ذهنم. جایی که فقط من بودم. فقط من. حتی تو هم نبودی....اونجا توی همون تنهایی مطلق باران میآمد. خیلی تند. خیلی درشت. درست مثل باران سرزمینهای جنوبی.آنجا خنک بود...درست مثل سرزمینهای بلند شمالی. آنجا سبز بود، مثل سرزمینهای پست و هموار شمالی، آنجا ماهی بود....باز مثل سرزمینهای جنوبی...آنجا من بودم و من بودم و من....بینهایت خوب بود....بی نور، بی سایه، بی شکل بی فرم.....


من نه با باران نسبتی دارم
نه با تویی که آینه نشان میدهد
من خودم را میان آه و راه های بی سرانجام ِ آرزو گذاشته ام
هزار بار
هزاران هزار بار تکرار میشوم
برای اثباتِ بودنم
و انجامِ این تکرار ِ بی پایان
باران و یک غریبه در میان قاب آینه
من.
و بدِ روزگار وقتی است که بیایند ، زندگی کنند ، بروند و...نمیرند....
این بدِ روزگار است....بدِ روزگار
همین


شنیدنت ، خواندنت
صبح را آفتابی میکند
ذهن را برنزه میکند
هوا، نسیم واره ی تمام ارزو ها میشود
ابرها پر از قطره های اشک و چشمها پر از افق های دوردست
من پر از تو و تو خالی از بودنِ همیشه ام
شنیدنت، خواندنت
صبح را آفتابی میکند
روز را خوبِ خوب.
قاصدک را که فوت میکنی،پره های سفید و نرم و نازک، چااک و سرخوش و سرمست روی دوشِ ِ بادهای حتی ملایم سوار میشوند و میروند...دور و نزدیکش اصلا مهم نیست....حتی اینکه درِ گوش قاصدک ها چیزی هم گفته باشی مهم نیست....مهم اینه که دلت را، هزاران هزار بوسه های کال و هزاران هزار نگاه های دزدیده و هزاران هزاران قطره اشکهای سُریده روی گونه ها و هزاران هزار لمس سرانگشتانِ نمناک را رهسپار کرده ای....سپردهایش به دست بادها....
مهم نیست که بطریِ سپرده به موجها خالی از دستخط توست....مهم نیست که آرزو نکرده قاصدکهای تازه را فوت کنی....به همراهشان تکه ای از قلب من هست ....برای آنکه میفهمدش باید کافی باشد.....
تمام.!
.
و باز دادم به دست بادها....بادهای همواره خیس
نوشتمت....

من آن بطری ام که نامت،نامه ات
نشانه ی من است
سپرده ایش به آبها
من همان بطری ام
باز کن،بخوان مرا
به نامِ دوستی بخوان مرا
به هر نام که خواستی
باز کن، بخوان مرا....
پس سریعتر برو...
بتاز....
پ.ن۱: این شعر واره مخاطب خاص داشته
پ.ن۲:از همه ی اونهایی که کامنت برای پست قبلی گذاشتند بینهایت....بینهایت بینهایت ممنونم....بهتریم هدایای این ایامم را گرفتم....و بسیاری دیگر که برایم پیامک دادن....یا به دیدنم آمدند...یا تلفن کردند(حتی اونهایی که نتونستم جوابشان را بدهم) بینهایت ها بار ازشون ممنونم....دوستتون دارم.
![]()

مساله هیچگاه این نبوده.
من همیشه بودم
تو همیشه نبودی
مساله این است که الان
جایمان را عوض کردیم.
همین...
من برگشتم...

وای که آینه ها چقدر چیزهای باحالی هستند.میری جلوشون و خودت رو توش میبینی و مثلا موهات رو شونه میکنی یا لباست رو مرتب میکنی و ....اونوقتها که تو هوا نبودم همیشه آینه ها و آینه بازی برام یه حالی داشت.پر از شیطنت کودکانه بود(حتی این اوخر) یه آینه را توی دستم میگرفتم و باهاش ساعتها درگیر بودم. آینه را توی دستم میچرخاندم و نور آفتاب را اینور و اونور میانداختم . یا مثلا دو تا آینه را روبروی هم میگذاشتم و یه تصویر را تا بینهایت بار تکرار شده میدیدم و اگر آینه بزرگ بودم میرفتم وسط این دوتا آینه میشستم و خودم رو هزاران بار تکرار میکردم. تکثیر میکردم....حالا اما اوضاع فرق میکنه. هرکسی رو ببینم که با آینه ها داره بازی میکنه عصبی میشم. دلم هم میسوزه و غمگین میشم.مطمئنم که حرفم رو باور نمیکنید. اما به من چه. اینا فقط خاطراتم و تجربیاتم از این بالاست. خیلی برام مهم نیست که باورشون کنید یا نه. ر،زای اولی که اومده بودم این بالا یه عالمه توپای رنگی ریز ریز میدیدم که اونها هم مثل خودم توی هوا ول میگشتند و با اون سبزه های نمدار رها شده تو آسمون برخورد میکردند. از یه آشنایی که خیلی قبلتر از من به آسمون رسیده بود پرسیدم اونا چی هستند. گفت
“آینه بازه”ا هستند دیگه و رفت(اینجا رسم نیست که برای چیزی توضیح بدی یا توضیح بخواهی.). آینه بازها ! چه اسم عجیبی. مدتها گذشت و من آینه بازها را زیاد میدیدم.(اینجا پر از آینه باز هستش) یه روز نمیدونم از سر کنجکاوی بود یا چی ، تلاش کردم یه آینه پیدا کنم و خودم رو توش ببینم.میخواستم بدونم توی آسمون چهشکلی میشم. ببینم هنوز مو دارم ؟ ندارم ؟ یا ....پیدا نشد که نشد. رفتم سراغ اینه بازها...حتما یه ربطی به اینه داشتند دیگه.نه زبونشون رو میفهمیدم.نه اصلا سر و تهی براشون میشد در نظر گرفت.یه دونشون که آبی براقی داشت و ثابت ایستاده بود رو پیدا کردم. به آرومی شروع کردم دورش چرخیدن.میخواستم ببینم میتونم یه طرفش رو پیدا کنم که با بقیه ی اطرافش فرق داشته باشه و مثلا بشه گفت که صورتش هست یا نه. همینطوری که میچرخیدم یک هو...در یک آن همه ی اون توپ آبی براق ناپدید شد و خودم رو(خود ِ زمینی ام رو) دیدم.بعدش تمام و دوباره همون توپ آبی براق بود. از چر خیدن دست برداشتم. مکثی کردم و جهتم رو عوض کردم آرامتر از قبل حرکت کردم. دوباره همون جا که رسیدم تونستم خودم رو ببینم. ایستادم. دست و پام رو تکون دادم. واو....درست انگار که جلوی آینه ایستادم. خودِ قدیمم رو میدیدم....آینه بازها مسئول دیدن آنچیزهایی بودند که ما توی زمین وقتی جلوی آینه قرار میگیریم میبینیم. دیدن تصاویر در آینه اصلا به جیوه و نقره و تابش و بازتابش نور و این حرها ربطی نداشته. آینه بازها ما رو دوباره باز سازی میکنند. آنها حافظه های عمق آینه ها هستند....خیلی ترسناک بود وقتی این چیزا رو فهمیدم....و خیلی چیزای دیگه از آینه بازها میدونم که مو به تن آدم سیخ میکنه.... از این به بعد جلوی آینه که میایستید به آینه بازها فکر کنید. آینه بازهایی که اونطرف روبه روی شما هستند و دنیاتون رو ثبت میکنند و تصویرتون رو بازسازی میکنند.
نه من افسانه بلد هستم
افسوس که به پایان آمده این دفتر
نه که حکایت به تهِ قصه رسید
من به پایان ِ شب ِ قصه رسیدم...
چه اندوهگین شب ِ بی پایان ِ نافرجامی.

بین ماندن و نماندنت
و آن میان
هزاران هزار حرف ِ ناگفته بود
که چشمها تمامشان را لو داده بودند
تو مانده ای
بین خواستن و نخواستنت
که باز چشمها
(همان چشمهای پاک و نمناک)
هزار گونه لو داده بودشان
تو مانده ای
میان رفتن و نرفتنت
تو مانده ای
تو مانده ای
تو مانده ای
و این بار
تو مانده ای
نه در میان این و آن
تو مانده ای میان پوست و گوشت استخوانِ من
تو مانده ای میانِ این وجود ِ همواره دردناکِ من
تو مانده ای برای من
برای هر هزار و یک شبِ پیش رو....
تو مانده ای
اين سايه ها
اين سايه هاي بي جيره مواجيب
همواره هاي پيش و پشت سر
اين سايه هايي كه تمام عمر
دست از سر پا بر نميدارند...
اين سايه ها
اين سايه هاي محو پاييزي
چه غرق نور و بازي هاي آنند
اين سايه هاي شاد بازيگوش
غافل از شبهاي بي مهتاب
آه اگر نوري نيايد
آه اگر نوري نيايد

من تو را دیدم
چون درختان،چون دشت
من تو را بوییدم
چون گلی نورسته در پهنای دشت
من تورا عاشق شدم
چون تمام قهرمانان یک سرگذشت
من تو را عاشق شدم
چون می توان با تو نوشت
از تمام ترس های سرنوشت
چون می توان با تو گذشت
از تمام دور دستی های دشت
من تو را عاشق شدم
چون پرستو ها تورا آورده اند
مرغان خوشخوان با صدایت خوانده اند
چون ستاره ها با تو سوسو می زنند
مرغ حق هم با تو هوهو می زند
من تو را عاشق شدم
چون تورا عاشق شدم
صبح می شود
و آفتاب غرقه در خون خویش
سرک می کشد
صبح تمام می شود
و آفتاب غرق می شود میان خون خود
و می رود
۲=========
فرو می خورم بغض همواره ام را
و فکر می کنم
چه ساده است رسیدنت
چه سخت است نگاه کردنت
و فکر می کنم
تو را خواسته ام،نخواسته ام ،فرو خورده ام بغض خویش را
تو را خواسته ام
نه خواسته ام
--نه.
-ا؟!!!چرا؟
--چشم گذاشتم تا ماه بره قایم بشه.
-!!!!
وقتی که عاشق می شوم رنگ شقایق می شوم
امشب میان کوچه ها
ابری تر از هر آسمان
بارانی تر از هر گونه ا ی
...
امشب مرا در آسمان
امشب مرا در ابرها
امشب مرا بی نام تو
....
فردا تو را بی عشق من
فردا تورا بی آسمان.
امشب مرا بی سرپناه
...
فردای دیگر عاشقی است
فردای دیگر روزنه
فردای دیگر من رها
...
As we grow up, we learn that even the one person that wasn't supposed to ever let you down probably will. You will have your heart broken probably more than once and it's harder every time. You'll break hearts too, so remember how it felt when yours was broken. You'll fight with your best friend. You'll blame a new love for things an old one did. You'll cry because time is passing too fast, and you'll eventually lose someone you love. So take too many pictures, laugh too much, and love like you've never been hurt because every sixty seconds you spend upset is a minute of happiness you'll never get back.
Don't be afraid that your life will end,
be afraid that it will never begin
بزرگ که می شویم ، یاد می گیریم که حتی کسی که گمان می کردیم هرگز ناامیدمان نمی کند،روزی رهایمان کند. می فهمی که قلبت احتمالا بیش از یک بار زخم بردارد و هر بار دردناک تر و سخت تر. قلب دیگران را هم خواهی شکست، پس به یاد آنچه بر سر قلبت آمد باش. با بهترین دوستت خواهی جنگید. عشق تازه را به بهانه ی آنچه عشق های قدیمی با تو کرده اند، سرزنش خواهی کرد. خواهی گریست، چون زمان خیلی سریع می گذرد و سرانجام آنکه را که دوست می داری روزی از دست خواهی داد.
پس، تصویرهای زیادی را به خاطر بسپار، بسیار بخند، و آنسان دوست داشته باش که انگار که هرگز زخمی برنداشته ای. زیرا که هر شصت ثانیه ای که با اندوه می گذرانی، دقیقه ای شادی است که هرگز بازنمی گردد.
نترس که زندگی ات به پایان می رسد،
بترس از آنکه زندگی هرگز دوباره آغاز نمی شود.
شاد....شادٍ شاد
سبز...سبزٍ سبز
زندگی بوسه های ماهیان سرخ آب سرد
به گرد پاهای تفته ی تو است...
نه پای رفتن و... نه پای ماندن است...
بمان برای ماندن تمام ماهیان....
برو برای رفتن تمام خاطرات...
بمان...برو
برای رفت و آمد تمام روزهای خوب وبد.....
امروز لابلای نوشته های قدیمی به جستجوی نامه ای بودم...مجموعه ای از شعر گونه هایم را یافتم....یاد باد آن روزگاران ...یاد باد....
دریغ
دریغ که دستهای من تهی است
ولی نگاه کن
نگاه کن که چشم های من
پر از نگاه های خسته است
به راه های گام نخورده ای
برای تو...
و
آه
ای...کاش به آرزوی خود راه داده بودمت
کاش امید را
رهسپار یافتنت کرده بودم
کاش...
یازدهم بهمن 1376(هردو نوشته...یادت هست؟!)
یک ترجمه شعر دیگر از الوار.این فرانسوه خوندن من هم ماجرایی داره .آغازی برای آغازی دیگر...
شادزی و شاد مان ...همیشه ها...
من خوانده ام :
زخمه بزنی
زخمه نزنی
من چنگ توام
انقدر بی صدا لحظه هایم را دزدیدی،
که خودم هم نفهمیدم .
و انقدر ناگهانی دنیای من شدی ،
که خودت هم نفهمیدی .
اما باور کن،
همه
مثل من و تو
شعر عاشقی مان را
از برند.
باران همیشه مرا ذوق زده می کند....همیشه....امشب که دیگر هیچ....همه چیز در اوج است و باران هم جشن مارا کامل کرده....
این شعر از نزار قبانی است با نام " باران یعنی تو بر می گردی"...
![]()
گریه می کنم و پر چادر مامانم رو می کشم . اما نمیشه . گریه می کنم ....باز هم ....باز هم... اما نمیشه .گریه میکنم و عصبانی میشم و اب نباتم رو میندازم تو کوچه ...باز هم نمیشه...حالا وقتی آب نباتم رو پرت کردم تو کوچه دیگه چرا باید بهش فکر کنم؟
حالا...
هیچ کسی حواسش نیست...من....لاک پشتی هستم که چرخیدم و معلق روی لاکم افتادم و دست وپا میزنم.هیچکس...حتی خدا هم حواسش به من نیست منو برگردونه ....
گفت: «من بندهی خدايم، مرا كتاب داده و پيغمبر كرده و هرکجا كه باشم قرين بركتم، و به نماز و زكات مادام كه زنده باشم سفارشم فرموده، نسبت به مادرم نيكوكارم گردانده و گردنكش و نافرمانم نكرده است.»این را در بیتاللحم گفت، وقتی سه روزه بود.
و گفت: «خدای يكتا پروردگار من و پروردگار شماست، او را بپرستيد، راه راست اين است. و شریعت را پاس بدارید.»این را هجده ساله بود که گفت. سالهایی که هنوز نزد همسر مادرش، یوسف نجار، نجاری میکرد و با خالهزادۀ مادرش، یحیای پیامبر به معبد میرفت.
و گفت «ای بنیاسرائیل، من پیامآور خدا برای شما هستم که آنچه را پیش از من در تورات مکشوف شده تایید کنم و شما را به پیامآوری بشارت دهم که پس از من میآید و نامش ستایششده است.»این را کنار رود اردن گفت. وقتی که پس از چندماهی تفکر در صحرای اردن، برایش مكاشفهای عرفانی همچون شهود برای انبيای سلف، عاموس و اشعيا و ارميا، روی داده بود. او بشارتدهندهی ایمان و دوستی و آزادی بود.و گفت: «من به شما می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و به کسانی که به شما نفرت دارند، خوبی کنید. برای آنانی که به شما ناسزا میگویند، دعای خیر کنید. برای افرادی که به شما آزار میرسانند، برکت خدا را بطلبید.»این را در اورشلیم گفت، وقتی که کاهنان پیامبر دروغینش خواندند و مردمان سنگش زدند. فقط دوازده یار داشت.و گفت: «آن کس که گناه نکرده، میتواند دیگران را عقوبت کند. خوشا بهحال آنها که گناه نکنند. به ملکوت ِ آسمانها راه نمییابند الا کودکان!»این را وقتی گفت که میخواستند مریم مجدلیه را سنگسار کنند. هیچکس نماند، جز عیسی و یحیی.
و گفت: «ای خدا، تو خدای من هستی. در سحر تو را خواهم طلبيد. شما نیز بيدار باشید و دعا کنيد. بيدار باشيد زيرا نمیدانيد که در چه وقت صاحب خانه میآيد. مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را میکشند. خوشا بهحال آن غلامان که آقای ایشان چون بیاید ایشان را بیدار یابد.»این را بر روی تپهی جلجتا گفت. وقتی که مردمان را موعظه میکرد و کاهنان را که فقط در فکر ثروتاندوزی بودند، نکوهش میکرد
و گفت: «بدانید که اگر دل به دنیا میبستید، دنیا شما را دوست میداشت. ولی شما به آن دل نبستهاید. بدانید که اگر مرا ازار کنند، شما را هم آزار خواهند کرد. غلام برتر از اقای خود نیست.
به خاطر داشته باشید کلامی را که به شما میگویم:
تسلّیدهنده خواهد آمد، تسلّیدهنده خواهد آمد.
"نیمه شعبان مبارک"
خیلی سال قبلتر، یک شب مهتابی از اوایل پاییز کنار دریاچه چغاخور( حوالی بروجن) و پای کوه زیبای "برآفتاب" نشسته بودم برای خودم چیزکی مینوشتم...و در نهایت این نوشته را:
شعری از اریک فرید
ترجمه شعر:سپیده
تحکم آزادی
ادعای این که
"در اینجا آزادی تحکم می کند"
همیشه
یک خطا است
و یا یک دروغ:
آزادیتحکم نمی کند
![]()
کالیگرافی از هلگا رویور.خطاطی کلمه آزادی در وسط صفحه و شعر اریک فرید به زبان آلمانی در سمت چپ پائین صفحه.
ترجمه شعر دیگری از الوار( دومین ترجمه فرانسوی من). برای میم...
ترا دوست دارم
دوستت دارم به جای همه آن زنانی که نشناخته ام
دوستت دارم تمامی روزهای که زندگی نکرده ام...
این روز ها بخشی از حافظه زیبای مرا تشکیل می دهد:
...ماه و حلقه و آسمان شب...یادت هست؟
صبح می شود
بی حضور تو
و من ماه می شوم ، که در مدار تو می گردم....
تو...زمین ِ گمشدۀ من هستی
واین منم ، بی قرار ترین ابر آسمان
که سایه انداخته ام بر زمین ِ خود....
نور می رود
صحنه هم عوض شده:
تو ماهی و من ابر ِ بی قرار....
تو
تو ماه باش...باقی اش بهانه است...
بی دلیل
بالاخره اولین ترجمه متنی فرانسوی را انجام دادم.شعر زیبایی از پل الوار...
...نمی دانم چه اندازه درست ترجمه شده یا حس فرانسوی آن را درست از آب در آورده ام یا نه . اما به هرحال...به قول آن ضرب المثل معروف( با عرض پوزش از همه خانمهای محترم)
ترجمه مثل زن است، اگر زیبا باشد وفادار نیست ، اگر وفادار باشد زیبا نیست ...