بعد از مدتهای مدید...شعرواره ای از خودم---تو مانده ای
تو مانده ای
بین ماندن و نماندنت
و آن میان
هزاران هزار حرف ِ ناگفته بود
که چشمها تمامشان را لو داده بودند
تو مانده ای
بین خواستن و نخواستنت
که باز چشمها
(همان چشمهای پاک و نمناک)
هزار گونه لو داده بودشان
تو مانده ای
میان رفتن و نرفتنت
تو مانده ای
تو مانده ای
تو مانده ای
و این بار
تو مانده ای
نه در میان این و آن
تو مانده ای میان پوست و گوشت استخوانِ من
تو مانده ای میانِ این وجود ِ همواره دردناکِ من
تو مانده ای برای من
برای هر هزار و یک شبِ پیش رو....
تو مانده ای
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 9:32 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ