يك نگاه از بالا به همين دنيا

دنيا رو كه از بالا ميبيني جذابيتش چندبرابر ميشه.... شايد چون تك تك موجودات برات اهميتشون  رو از دست ميدند و كليت ماجرا رو ميبيني.... شايد چون قصه ي كل رو ميبيني با موجوداتي ريز ريز كه فقط رفتارهاشون مهم ميشه نه خود واقعيشون.... شايد چون ميبيني كل دنيا يه تيكه هستش و كسي با كسي فرق انچناني اي نداره....

خلاصه كه دنيا رو از بالا ديدن جذابيت بيشتري از بودن وسط  همون دنيا داره برام

::::::::::::::

بي شك نگاه ديگري هم هست كه اون رو هم دوست دارم

من اژدهاي خودم رو دارم

قصه ي ساده اي كه نيست.... قضيه ي يك اژدهاي كاملا شخصيه.قضيه ي اين كه يه موجود ديگه اي كنار دستت باشه و همه ي دار و دنيا رو به خاطر تو پيموده باشه و از بين اين همه ادم ، تورو انتخاب كرده باشه .اصلا قضيه ي ساده اي نيست.اينارو بهش گفتم و لبخند پنهان گوشه ي چشمش رو كه فقط يه صاحب اژدهاي اين جايي ميتونه ببينه رو نگاه كردم و ساكت شدم.تا شب همينطوري ساكت بوديم، شب كه شد و اون سبزه هاي خيس برگشتند ، رو كرد بهم و گفت:ميدوني ؟من تورو انتخاب نكرده، تو منو خواستي كه بيام پيشت.با تعجب گفتم من؟واقعا؟كي ؟چطوري؟با دمش بازي ميكرد كه خيلي جدي گفت :همون وقتي كه گفتي اه ديگه خسته شدم از اين جونورا.... اينقدر عميق و واقعي گفتي كه من به اين نتيجه رسيدم واقعا وقتشه بيايي اينجا، اونوقت اومدم و پيدات كردم، بهش نگاهي كردم و گفتم ، پس بازم تو منو پيدا كردي،وگرنه هر اژدهاي ديگه اي هم ميتونست باشه خوب،مگه نه؟دمش و ساكن نگه داشت و اروم سرش رو اورد پايين و گفت:نه، تو مدل صدات منو ميخواست، صدايي كه اژدهاي ديگه رو صدا ميكنه يه جور ديگه هستش، ما هممون صداهاي اختصاصي خودمون رو ميشنويم.بهش گفتم، شوخي ميكني؟همون طور اروم گفت:حرف زدنم مثل زمانيه كه دارم شوخي ميكنم؟گفتم نه. و بعد كمي ديگ ساكت مونديم و بعد خواب عميق و شيرين بود كه پلكهام رو با خودش برد.