میروم و نمیروم...

نه میتوانست بند بیاید و نه میتوانست ادامه دهد...رسم بدی بود که دچارش شده بود... افتان و خیزان خودش را میکشید...سرد بود...گاهی هم گرم... نمیدانست چه بکند..بیاید و یا برود دورهای دور...حتی وقتی تابلوی توقف ممنوع را دید هم نمیدانست چه باید بکند.روزگار غریبی بود. هنوز می آمد ...نیم بند و آرام و بلاتکلیف...

نوشته برای کانال تلگرامم به همراه تصویرش

يك نگاه از بالا به همين دنيا

دنيا رو كه از بالا ميبيني جذابيتش چندبرابر ميشه.... شايد چون تك تك موجودات برات اهميتشون  رو از دست ميدند و كليت ماجرا رو ميبيني.... شايد چون قصه ي كل رو ميبيني با موجوداتي ريز ريز كه فقط رفتارهاشون مهم ميشه نه خود واقعيشون.... شايد چون ميبيني كل دنيا يه تيكه هستش و كسي با كسي فرق انچناني اي نداره....

خلاصه كه دنيا رو از بالا ديدن جذابيت بيشتري از بودن وسط  همون دنيا داره برام

::::::::::::::

بي شك نگاه ديگري هم هست كه اون رو هم دوست دارم

من اژدهاي خودم رو دارم

قصه ي ساده اي كه نيست.... قضيه ي يك اژدهاي كاملا شخصيه.قضيه ي اين كه يه موجود ديگه اي كنار دستت باشه و همه ي دار و دنيا رو به خاطر تو پيموده باشه و از بين اين همه ادم ، تورو انتخاب كرده باشه .اصلا قضيه ي ساده اي نيست.اينارو بهش گفتم و لبخند پنهان گوشه ي چشمش رو كه فقط يه صاحب اژدهاي اين جايي ميتونه ببينه رو نگاه كردم و ساكت شدم.تا شب همينطوري ساكت بوديم، شب كه شد و اون سبزه هاي خيس برگشتند ، رو كرد بهم و گفت:ميدوني ؟من تورو انتخاب نكرده، تو منو خواستي كه بيام پيشت.با تعجب گفتم من؟واقعا؟كي ؟چطوري؟با دمش بازي ميكرد كه خيلي جدي گفت :همون وقتي كه گفتي اه ديگه خسته شدم از اين جونورا.... اينقدر عميق و واقعي گفتي كه من به اين نتيجه رسيدم واقعا وقتشه بيايي اينجا، اونوقت اومدم و پيدات كردم، بهش نگاهي كردم و گفتم ، پس بازم تو منو پيدا كردي،وگرنه هر اژدهاي ديگه اي هم ميتونست باشه خوب،مگه نه؟دمش و ساكن نگه داشت و اروم سرش رو اورد پايين و گفت:نه، تو مدل صدات منو ميخواست، صدايي كه اژدهاي ديگه رو صدا ميكنه يه جور ديگه هستش، ما هممون صداهاي اختصاصي خودمون رو ميشنويم.بهش گفتم، شوخي ميكني؟همون طور اروم گفت:حرف زدنم مثل زمانيه كه دارم شوخي ميكنم؟گفتم نه. و بعد كمي ديگ ساكت مونديم و بعد خواب عميق و شيرين بود كه پلكهام رو با خودش برد.

ديواري كه اصلا نبود

مدتهاست اينجا هستم و با همه چيز توي اين فضا كنار اومدم ، تقريبا همه چي رو خوب ميفهمم، زبون اژدهام رو به خوبي متوجه كيشم، با اون علفهاي خيس پرنده خوشم، با اون دالون نور و ...اما ديروز، همينطوري جه دراز به دارز كنار اژدهام ولو شده بودم و از سرخوشيِ ارامش بخش خودم و اژدهام لذت ميبردم ، يكهو ياد اون ايامي كه اون پايين بودم افتادم، ياد اون وقتايي كه از سر كار ميومدم خونه و جلوي تلويزيون روي جاناپه ولو ميشدم... يكهويي توي وجودم حس كردم يه چيز مهمي رو از دست دادم، يه جاي خاليِ بزرگ توي خودم حس كردم.. اژدهام دمش رو تكون داد و پرسيد چي شده؟ گفتم هيچي ياد اون پايينا افتادم، با نگاهي پرسشگر گفت:فقط همين؟ گفتم اِييي تقريبا، نگاهش از پرسشگري به مشكوكي تغيير كرد و گفت ياد چي؟گفتم:بعيده كه بفهمي چي ميگم، اما، داشتم به خونه فكر ميكردم. همونطوري كه حدس ميزدم ،اصل قضيه رو نفهميده بود، پرسيد خونه؟به چيش فكر ميكردي؟ گفتم:به خود خونه، به اينكه اصلا چرا اينجا خونه اي وجود نداره؟خيلي با تعجب گفت:خونه وجود نداره؟پس تو الان كجايي؟توي خونه اي ديگه.ميدونستم تا ته قضيه رو در نياره ول كن نيست براي همين گفتم:نه، اونجا ، اون پايين خونه معني ديگه اي زاره، خيلي اختصاصيه، در و پيكر داره ، محصوره، امنيت داره و ديگران نميتونند همينطوري وارد فضاي تو بشند.

حيلي اروم و شمرده گفت، خوب اينجا هم كه همينه، مثلا تو همينجايي كه هستي ، مگه از هر جايي بخواهي مياي توي خونه،؟يا هركي بخواد بدون ازه ي من و تو مگه ميتونه وارد خونمون بشه؟يا حتي نگاهمون بكنه.... گفتم ببين اونجا واقعا ديوار وجود داره، در و پنجره.. ذ بعد هم با كلي توصيف و تمثيل و پانتوميم براش توضيح دادم اينايي كه ميگم يعني چي.... به نظرم توضيحات دقيقي براش دادم ، بعد با كمال تعجب ديدم ميگه... فهميدم اينا رو ، ازقبل هم ميدونستم ،اما يه چيزي بگم؟ اينايي كه گفتي بي مصرف ترين چيزاييه كه تا جالا ديدم و شنيدم، خوب اون پايين مگه نميتونيد توي خونه ي مردم و نگاه نكنيد؟ نگاه نكنيد تا به ديوار نياز نداشته باشيد،همينجا مگه تا حالا كسي توي خونه ي من و تو رو نگاه كرده كه حالا بخوام براش ديوار بسازم؟بعد هم اژدهام چندتا گلوله ي اتيشي كوچيك از دماغش بيرون انداخت و ساكت شد، اين يعني كه از خودش راضي بود....

تا وقت خواب داشتم به حرفاش فكر ميكردم، ايا ديوار چه قدر معنيِ دور از ذهني بود،

اداره ی گمشده ها

توی اداره ی پست یک اداه ای هست به اسم اشیای گم شده. اونجا تلمباری از کارت و مدارک و هر چیزی که روزی گم کرده اید و یکی پیدایش کرده باشد و به دردش نخورده باشد وجود دارد....تلمباری از آن چیزهایی که منتظرند تا صاحبانشان بیایند و برشان دارند و ببرندشان سر جای اصلیشان...همان جایی که به آن تعلق داشته اند.

توی اداره ی پست این اداره ی گم شده ها جای جالبی است ، پر از انتظار است و چشم به راهی....

این اداره برای من آشنا ست....فکر کنم مدتهاست ساکن این اداره ام...مدتهای مدییییید....!

آدرس این اداره این است ....چشم انتظار هستم. مثل همه ی ساکنانِ اینجا.!

اژدهاي من توي خواب من

مطمئنم شما هم نميدونستيد كه هيچ اژدهايي خواب نميبينه ، اما در عوض تا دلتون بخواد توي خواب ادمها فرو ميرند، اينو منم نميدونستم، ديشب كه داشتم كابوس ميديدم و يهو از خواب پريدم و ديدم اژدهام داره توي خواب دست و پا ميزنه فهميدم، رفتم بيدارش كردم و گفتم چيه تو هم داري خواب ميبيني ، با تعجب نگاهم كرد و گفت:هان؟ نه. گفتم آخه بدجوري دست و پا ميزدي، گفت خوب آخه يهويي وسط خوابت بيدار شدي.گفتم خوب من بيدار شدم ، به تو چه ربطي داشت، باز با تعجب اژدهاييش بهم نگاه كرد و گفت ، بي خيال ، برو بخواب ، تا صبح بهش فكر كردم ، و حالا من ميدانم كه هيچ اژدهايي خواب نميبينه و فقط توي خواب من و شماها فرو ميروند.... البته حالا شماها هم ميدونيد.