تبریز جایی مثل پاریس - زیبا ، عاشق ، خوش مزه.

حرفهایمان گل انداخته.همه خوابند یا چرت میزنند .مزرعه ای از گل کلمهای پف کرده ی سفید رنگ جلوی ما پهن شده اند. نور زیبایی بر آنها تابیده شده....منظره زیباست....یا بیشتر از آن ، با شکوه است....

به همراه دوست عزیزی بر بلندای آسمان پرواز میکنیم.با هما. همایی که نسلش در ایران بوده و اکنون به نظر نایاب شده است.همایی که روزگاری افتخار ایرانیان بوده.

به مقصد میرسیم. تبریز. شهری با ده ها و صدها افتخار در تاریخ ایران.با ده ها و صدها منظره ی زیبا، با ده ها و صدها لذت نامکشوف برای من.

دوستان به دنبالمان میآیند. به شاهگلی میرویم. استخری پر آب ، محوطه ای سر سبز و اباد ، ساختمانی که انگار روی تاریخ زلالی شناور مانده . تبریز در خنکای صبحگاهی اش سوار بر نسیمی دلربا زنده است و نفس میکشد. درختان کهنه ی این دیار رقص کنان به ما خوشآمد میگویند. تبریز اینجا زنده است. مردمان زیادی پیرامون استخر شاگولی میدوند ، ورزش میکنند. برخی آرام و برخی تند. زنان و دختران جوان ، زیبا و آراسته. مردان و پسرانی ورزیده .همه مشغول لذت بردن از این فضای زیبایند.

در عمارت صبحانه ای میخوریم.با دوستان گپ میزنیم. از گذشته تا آینده....از شانس و تقدیر تا عقل و تدبیر. حرف به تخته نرد میرسد . به بازی بزرگان به بازی ای مملو از شانس و عقل. مثل زندگی...مثل خودِ خودِ زندگی.

پس از صبحانه به بازار میرویم. بازاری پیچ در پیچ و مسقف. بزرگترین بازار مسقف دنیا. آرام است و خالی. جمعه صبح است. جمعه صبح زود است. تک و توک مغازه ای است که باز است و بیشترشان لبنیاتی. با پنیرهای کهنه و تازه . با عسلها و خامه ها و سرشیر ها. با مردمانی خندان. رزق حلال و شادی ِ روزگار در پس چین و شکن دست و صورتشان دیده میشود. بی هیچ زحمتی.

بازار زیباست. بازار قدیمی است.بازار ریشه دارد. بازار سابقه ی فامیلهای شاغلش را در خودش دارد. بازار....بازار است.و بازار تبریز زیبایی های نهفته ی زیادی دارد و افسوس که تعطیل است. افسوسم را تا روزی که دوباره برگردم و ببینمش نگه میدارم.

از بازار بیرون میآییم. از مقابل مسجد ، ارگ ، پل های قدیمی و بنای مقبره الشعرا میگذریم.به بنای شهرداری میرسیم. خاطره ها دارم از آن. سخنرانی ای که در آن داشتم. تشویقها . جوانی ها...دوستان.و الان این بنای کم نظیر موزه است از برخی نشانه ها و ریشه های تبریز. تبریز شهری پر از دانایان و هوشیاران و عاشقان. اصلا برای من این شهر ،تبریز، با عشق عجین شده است. مثل پاریس. جایی مثل پاریس.پر از خاطره هایی که حتی اگر مال تو نباشند میتوانند برای تو بمانند. من این شهر را دوست دارم.درست مثل پاریس.

شهرداری ، موزه ای است پر از یادگاری ، با راهنمایانی  جوان و مشتاق برای توضیح و ای کاش به همان میزانِ اشتیاق و جوانی و زیباییشان ، دانایی هم داشتند...ای کاش.

از اینجا به مغازه یکی از دوستان میرویم.عشق دارد او به کارش ، به ایده هایش ، به دوستی هایش.در این ایام بازنشستگی اش عجیب به کارش علاقه نشان میدهد و خوشحالم که هنوز مردمانی هستند که برای کار ، به عشق فکر میکنند و کسب و کارشان را روی آتش عشق سوار میکنند.

و بعد ....ساختمانی پیچاپیچ....مدرن(خوب و بدش به کنار) جماعتی ۲۰۰-۳۰۰ نفره. دوستانی قدیمی و جدید. با سیاوش و حامد برایشان صحبت میکنیم. لذت میبرند ، لذت میبریم. دانایی برای من با زیبایی عجین است....داناتر ، زیباتر. این اصل همه ی حرفهایم ، کارهایم ، زندگیم و شغلم و دارایی ام هست....همیشه....از همیشه ...تا همیشه...۸ شب ، فرودگاه ، خنده هایی پشت هم....شادی هایی بی دریغ، حتی در پس هر لحظه ی غم....

تبریز زیباست. چون ردپای عشق را میبینی.تبریز خوش طعم است. چون مزه ی کوفته ی تبریزی دارد. تبریز را دوست دارم حتی وقتی توی هواپیما از بالا میبینیش ، در شب. پشت آنهمه پولکهای روشن و الوان.



----آن دوست عزیز.سیاوش صفاریان پور

عقبگرد ممنوع....سرخوشی ای حاصل فیلم تازه ی فرهادی

همه چیز گذشته....به خصوص عشق...به خصوص رابطه ای که آدمها رو به هم ربط میداد...به خصوص اون حسی که یک همسر میتونه به همراه زندگیش داشته باشه...همه چیز گذشته....از اون بدتر اینه که کار از کار گذشته...هیچ چیزی را نمیشه برگردوند به حالت اولش...اصلا برگشت همیشه خطرناکه...همیشه.همه چیز مسیری رو طی میکنه که جلوی راهش باشه و هیچ چیزی تغییر نمیکنه....اصلا هم مهم نیست که تو چی بخواهی...هیچ چیزی ثابت نمیمونه و همیشه ابزاری ، روشی ، وسیله ای برای پاک کردن پیاپی گذشته ی تو وجود دارد....

اینها برداشتهای من است...از فیلم درخشان، ساده ، بی پیرایه و باور پذیری  که فرهادی عزیز برایمان ساخته....فیلمی با نام گذشته....

به ظن من همه ی حرف فرهادی در همان لحظات نخست فیلم زده میشه و پس از آن بسط آن را با ملودرامی نرم و پرکشش میبینیم....جایی که ماری احمد را سوار خودروی غریبه اش میکند ، برف پاک کن پیاپی شیشه ی خیس را پاک میکند و ماری با دنده ی عقب به خودروی عقبی میکوبد...راه برگشت همیشه خطرناکتر از راه پیش رو است.

بخشي از كيش نوشته هاي ٩٢

دريا دعوتت ميكند . دريا صدايت ميكند. دريا ميخواندت. با موج .با موجهاي كف آلود. با  پيش آمدنهاي اخمو ، گاه عصباني ، گاه مهربان و هزار گونه  پيش آمدن و اما همواره پس رفتنهاي آرام.  دريا صدايت ميكند با آبي كم نظيري كه الان كدر است و موجهايش عصباني. شادي هايي كه از  صداي آدمهاي دور و نزديك بر مي آيد . خردسالاني كه جبر دنيايمان هنوز از آب دورشان نكرده  جست و خيزي ميكنند و تني به آب ميدهند. انگار كه انها دعوت اين دريا را جدي تر گرفته اند.... اصلا كودك كه باشي هر دعوتي و هر صدايي را جدي تر ميگيري. بي ملاحظه .....

دريا  ميخواندت.... اگر كودك درونت را جدي بگيري ميشنويش.... كودكي هست كه ميشنود .... ميدانم....

بخشي از  كيش نوشته هاي من - فروردين ٩٢

رو به دريا ، درياي پارس ، درياي جنوب  چراغهاي دوردست سوسو زن ، صداي موج هاي آرام و همواره  ، پشت هم ، تكرار ، بي آنكه به تكرار بيافتند، هر بار نو ، هر بار تازه ، همواره تازه....
ساحل با غوغايي شاد، با صدايي زنده ، بوي نم ، نسيمي آرام ، كشتي اي در دوردست ، افق، شايد كارگراني در تكاپو در آن ، شايد مسافراني مشغول شنيدن و نوشيدن ونظاره كردن؛ موزيك و چاي و ساحل دوردست .
و من آرام و نرم و ساده ، پشت هزار هزار حرف گفته و ناگفته پنهان. كنار هزاران هزار آرزوي شاد و خفته.... دنيا همين دم است و همين آن.... آرزوي خفته ي من .... 

اروميه گرديهاي من-١

آخ كه اين شهر باران زده و خيس و خنك را كه در دورهاي افقش كوههايي سفيد پوشيده جلوه گري ميكنند را چقدر دوست دارم. انگار خوب ميشناسمش(انگار)و وقتي توي كوچه و خيابانش شبانه راه ميروم حس آشناييم را بيشتر ميبينم. اصلا انگار همه ي شهر هايي كه رودي در خود جاي داده اند را ميشناسم. اصفهان ، دزفول ، يا هرجاي ديگري. هميشه همينطور بوده. رود كه باشد آشناست. رفتن و ماندن كنار هم . اروميه اينطور است برايم. مردمانش با هم به آذري صحبت ميكنندو با تو به فارسي و تو هردو را ميفهمي. نه كه اذري بلد باشي . لهجه ي مهرباني را بلدي. و حداقل من اينجا مردم را مهربان ديدم . مهربان و ارام و خط صاف. 

با دوستانم راه افتاديم از اروميه به بيرون شهر رفتيم. بند. جايي مثل دربند. پر از كافه ها و رستورانها و دود كباب و جگر و قليان . ماشينهاي مدل بالا و پايين كه شبها اينجا را پاتوق نشست هاي خانوادگي و دوستانه شان ميكنند. دختراني بزك كرده ، پسراني مشتاق و حريص، خانواده هايي نگران و محجوب و خوشگذران... همه و همه ميآيند. ترشك و لواشك هاي سرخ، لبهايي سرختر،كباب و شيشليكو جگر و آش دوغ و نان داغ. باغچه و رودخانه و تخت و درختاني كه الان لخت اند و مهياي برگ و بار ميشوند. توت و سيب و صنوبر و گيلاس. و جاده اي كه از ميان اين همه همهمه راه خود را ميكشد و ميرود . بالاتر و بالاتر. لابلاي كوه هايي كه هنوز مانده تا سر به فلك كشيده نام بگيرند. دور تا دور خاك ها ي خيس از لابلاي برفهاي يخ سر زده اند انگار نيمه ي بهار است نه تهِ زمستان. و من با دوستانم مسافر اين راه كوتاهِ سفر هستم...

امروز را مهمان دوستانم در اروميه بودم

از ديشب اومدم اروميه براي تدريس در يك دوره اموزش پودماني . اروميه را دوست دارم و خاطرات بي بديلي از اين شهر دارم. امروز را با دوستانم هادي طباطبايي و همسر نازنينش آيدا و دوست /شاگرد قديمي ،علي ازادگان و همسر عزيزش مريم به اروميه گردي پرداختيم . موش اباد ،درياچه ي اروميه ،موزه اروميه ، شهر گردي و قبرستانهاي تاريخي شهر ....اين روزم را رنگ و بوي تازه اي داد.جاي همه خالي .وقتي برگشتم تهران گزارش هاي جالبي برايتان خواهم نوشت....

در مراسم ختم میثم گفتم


دیروز مجلس ختم میثم بود. بیشتر از ۵۰۰ نفر آمدند و تا آخر هم نرفتند.جلوی در مسجد توی خیابان مملو از آدمهایی بود که توی مسجد جا نشده بودند. پدر میثم نیمه شب قبل تماس گرفت و خواست که توی مسجد دقایقی صحبت کنم....برای همه ی شاگرد-دوستان دیگرم این کار رو کرده بودک...میدانستم این کار چه سختی ای دارد اما باز هم نتوانستم نه بگویم. درست ترش اینه که بگویم نخواستم که نه بگویم. با همه ی سختی اش...و این آنچه بود که با بغض در ۱۰-۱۵ دقیقه برای آنها که در مسجد بودند گفتم:


همه ی ما فایمل، دوست ، آشنا ، برخی از شاگردانش و برخی از معلمانش و همه ی آنهایی که اینجا، در مجلس خدا حافظی اش گردهم آمده اید میثم را میشناسید. میدانیم که در باره ی چه کسی حرف میزنم... اما آیا میدانید چرا نبودن میثم اینهمه برایمان به چشم میآید؟ میثم وقتی بود ، بود، کم و بیش. میدیدیمش، با او حرف میزدیم ، معاشرت ، دوستی و ...اما بود. همین. حالا که نیست برایم اینهمه جلوه دارد. اینهمه جلره دارد نبودنش. میدانید چرا؟

میثم با هوش بود...همه این را میدانیم...اما ما آدمهای باهوش زیادی دور و برمان میبینیم و میشناسیم.(هر چند گاهی بی حواسی هایی میکرد عجیب)

او سختکوش بود....مثل بسیاری از سختکوشهایی که میشناسیم.(هر چند تنبلی هایی هم داشت)

اومهربان بود....مثل همه ی آن مهربانانی که دیده ایم و میشناسیم(هر چند با همه  هم مهربان نبود)

او مثل همه ی ادمهای دیگر بود با صفات خوب زیاد و برخی صفات ناخوب....پس او که چیز متمایزی نبوده که بگویم ای وای دیگر تمام شد. ما ادمهای شاد، مهربان ، سختکوش، باهوش و ....زیاد دیده ایم. اما هیچ یک اینچنین نبودشان به چشم نمی آید.پس چه شد؟ او چه داشت که نبودنش در زندگیمان دیده میشود و به چشم میآید؟

من سالهای دور معلمی کرده ام برایش، برایش دوستی کرده ام و گاه همکارم بوده است. صفات و خوب و بدش را زیاد دیده ام. اما آنچه او را برای من متمایز کرده بود، میثم بودنش بود. او مثل خودش بود. صفات زیادی را وام کرفته بود از خیلی ها. از من ،پژمان نوروزی، از معلمانش ، برخی دوستانش. اما تلاش میکرد آنها را درونی کرده و از آن خودش کند.حالا اینکه چقدر در این کار موفق بوده بجث دیگری است...او میثم بود. با همه ی خوبی ها و بدیهایش. او یه قطعه ی اورجینال در پازل زندگی ما بود. او خودش بود که نمیشد با قطعه ی دیگری عوضش کرد. او را نمیشد با کس دیگری جایگزین کرد.  حتی اگر میخواستی هم نمیشد. او خودش بود.

میثم مسافر بود.(خوب یا بدش را نمیدانم ، من گامهای محکم مسافر بودن را به او یاد داده بودم) او زندگی اش را با سفر رفتن عجین میکرد. میدانست چه گونه آرام برود و بیاید. نلاش میکرد به دنیا اسیبی نرساند(تلاش میکرد) سبک بار باشد، آماده باشد برای راه افتادن. به راه افتادن برای سفر نه نمیگفت...میثم مسافر بود و سفر رفتن را هم خوب میدانست....

ما میثم را دوست داشتیم. با همه ی صفات خوبش میشناختیمش و با همه ی صفات بدش آشنا بودیم. و او را همانگونه که بود دوست داشتیم. چون میثم ، همان میثمی بود که بود.

در آخر شعری را که دکتر وکیلی از دوستان خوبم و از معلمان میثم برای رفتنش سروده را میخوانم:



خیز از جا، ببین که میثم رفت
خفته ‌ای چند؟ ماه کم کم رفت
آتشی در سرای شب افتاد
اخگری غرق دود و ماتم رفت
باورم چون شود که دیگر نیست؟
نگذرد بر گمان که او هم رفت
چون برادر به مهر پروردم
رفت بی من، رها و بی‌غم رفت
سالهای خوشِ فراز و فرود
روزگاری که بود و بودم رفت
زنده از شور و شوق بودن بود
مرگ زاین خوی او ز یادم رفت
تنگِ واشی ز رفتنش دلتنگ
آن که با او به کوه رفتم، رفت
اشک باران ز سوگ او تیره
ابر آمد، گریست، نم نم رفت
در دل عصر زشت اشموغان
آدمی بود، ماند و آدم رفت
رفته رفته همه به ره رفتند
رفت میثم، دریغ، میثم رفت

پس از یک صلوات، دقیقه ای را به احترامِ او سکوت کنیم...

امروز هم زندگی ادامه دارد.

از صبح خانه ام.علاقه ای برای اینکه بیرون بروم از خانه ندارم. به هیچ روی. دوست ندارم با کسی هم صحبت کنم. به کارهای عقب مانده ام میرسم...یکی دو تا نوشته ، کمی کارهای شرکت و ...غروب میشود. بلند میشوم، دوش میگیرم،صورت اصلاح میکنم،سرخترین لباسی که دارم را میپوشم و برای پیاده روی میروم بام تهران یک ساعت میگردم و به چراغهای سوسو زنِ شهر نگاه میکنم. با میثم چند بار این نوع نگاه را به شهر انداخته بودیم؟ یادم نیست. زیاد بود...بیشترش هم از بالای گردنه قوچک بوده. بلالی میخوردیم و توی او کافه رستوران اول(که دیروز عصر پس از خاکسپاری به آنجا رفتم) چای مینوشیدیم.خیلی از حرفهایش را اینطوری شنیده بودم. مال سالها قبل بود. اون شبی که با هادی رفتیم جاده آهار هم ....سرخترین لباس تنم است، هوا سرد است و من سرخوش.دوست- شاگردان خوبی داشته ام....زندگی ادامه دارد. دیروز میثم را به خاک سپردیم و امروز تولد آزاده است.دیروز روز خودش بود و امروز روز خودش.میثم را یادم نمیرود....هیچ گاه. زندگی ادامه دارد....فردا ختم اوست. مادرش سفارش ۱۵۰ عکس دیگرش را میدهد.آماده میکنیم تا فردا وقت مراسم.زندگی ادامه دارد...اینجا حال همه ی ما خوب است...باور کن چون میدانم(میدانیم) که حال تو هم آنجا خوب است. باورت داریم و میدانیم که حال تو آنجا(هر جا) که باشد خوب است.

نخستین گامهای کنجکاوی بر مریخ

بالاخره کنجکاوی بر مریخ راه افتاد. دوهفته از فرود سخت و البته موفقیت آمیز کنجکاوی بر مریخ گذشته و مهندسان این پروژه یک مسیر کوتاه ۴-۵ متری را به عنوان مسیر آزمایشی  برای این آزمایشگاه مریخی انتخاب کردند.

این مریخنورد ۴.۵ متر از محل فرودش(که اکنون به نام بِرَدبِری شناخته میشود) جلو رفت، ۱۲۰ درجه چرخید و ۲.۵ متر برگشت.در این مسیر ۶ متری همه ی ابزارهای حرکتیِ مریخنورد امتحان شد.در همین تصویر سنگ۹ سانتی متری ای که به عنوان شناسه ی  حرکتی اش انتخاب کرده بود هم دیده میشود.

این تصویر حاصل ۲۳ تصویر تمام فریم است که به شکل سیلندری تصویر شده و این نمای پانورامیک تهیه شده




Image credit: NASA/JPL-Caltech

ما منجمین آماتور کی هستیم؟

شماهایی که اینجا می آیید و میگردید شاید آماتور باشید....یعنی شاید بخشی از بدنه ی نجوم آماتوری ایران باشید. بنابراین بد نیست به اینجا بروید و نامه ای که در آن قرار داده شده را بخوانید . اگر با آن موافق بودید آن را امضا کنید.

شادی و زیبایی رفقای زندگیتان باشند.

این دنیای عجیبِ عجیبِ عجیب....

vدر یک اعتصاب و درگیری خیابانی ، در کشور برزیل، این ژنرال با صدای رسا میگوید: امروز روز تولد من است. لطفا امروز با هم درگیر نشوید....و یکی از معترضان، او را غافلگیر میکند....این دنیا همچنان پر از غافلگیری است...خوب و بد.....



پی نوشت ها:

امشب جام ملتهای اروپا از آلمان محروم شد...آلمان،،،تیم محبوب من.

امشب با یکی از دوستانم تلفنی حرف زدم... شب تولدش بود و او غمگین...کاش از دستم کاری بر بیاید.کاش....


پدیده ای نادر تا صد و چند سالگیتان  

سیاره ی زهره روز ۴ شنبه ۱۷ خرداد برای دومین بار در قرن حاضر از مقابل قرص خورشید میگذرد و تا بیش از یک قرن دیگر هم چنین پدیده ای رخ نخواهد داد.این پدیده را که در ستاره شناسی با نام گذر میشناسند بسیار نادر است و در یگ دوره ی تقریبا ۱۳۰ ساله تنها دوبار رخ میدهد. یکبار رخ میدهد، ۸ سال بعد یک بار دیگر و حدود ۱۲۰ سال بعد دوباره از نو....بنابراین اگر روز ۱۷ خرداد توانستید این پدیده را ببینید که هیچ. اگر نه....بیش از ۱۰۰ سال بایستی منتظر بمانید تا دوباره دیده شود...

.

اما فارغ از اینکه شما در کجای ایران باشید برای رصد این پدیده چند کار بایستی انجام دهید....

نخست اینکه اگر در پیرامون و نزدیکی محل سکونتتان رصدخانه یا مرکز و یا یک گروه نجوم آماتوری ای وجود دارد بهترین انتخاب این است که نزد آنها رفته و به همراه آنان این پدیده ی نادر را رصد کنید.

دوم اینکه در رصد گذر زهره بیش از هر چیزی ، ایمنی و سلامت ِ چشمانتان اهمیت دارد. در رصد این پدیده شما در عمل دارید به خورشید نگاه میکنید. بنابراین هر لحظه امکان آسیب دیدن چشمانتان وجود دارد. برای جلوگیری از این اتفاق از عینکهای مخصوص رصدِ خورشید، فیلترهای مایلار، فیلترهای جوشکاریِ شماره ۱۴ میتوانید استفاده کنید.و به عنوان یک اصل،به هیچ روی از ابزار های من در آوردی مثل شیشه ی دودزده و عینک آفتابی و ....برای رصدِ گذر استفاده نکنید. با این ابزارهایبه سادگی میتوانید چشمتان را از دست بدهید....

اگر خودتان برای یک رصد دارید برنامه ریزی میکنید در ذهن داشته باشید که گذر از حدود ساعت ۲ بامداد آغاز میشود و تا ۹ صبح ادامه خواهد داشت. ما از لحظه ی طلوعِ خورشید میتوانیم گذر را ببینیم....بنابراین برای اینکه بیشترین میزان گذر را ببینید بهتر است جایی بروید که افق شمال شرقی تان تا حد ممکن باز باشد و مانعی بر سر راه رصد خورشید قرار نداشته باشد....

و در نهایت اگر به هیچ کدام نرسیدید...کافی است شبکه ی ۴ سیما را در روز ۴ شنبه ۱۷ خرداد نگاه کنید به همراه سیاوش صفاریان پور و جمعی از کارشناسان دیگر برنامه ی زنده ی این پدیده را خواهیم داشت....

راستی تهرانی ها میتوانند از ۶ صبح در محل برج میلاد باشند و به همراه منجمان آماتور دیگر در آنجا گذر را رصد کنند با برنامه های علمی ترتیب دهند....برنامه آزاد و رایگان است.

همین دیشب با خبر شدم یکی از دوستان قدیمی و بسیار عزیزم، مریم عرب سلمانی(خانم دکتر) که در هندوستان ساکن است، یک کتابچه ی آشنایی با  گذر را که در مرکز ملی رادیو اخترفیزیک  ( هندوستان) به شکل کمیک طراحی شده و به زبانهای مختلف آماده سازی شده را به زبان فارسی ترجمه کرده است . این کتابچه را میتوانید از روی سایت این مرکز دانلود کرده و از آن استفاده کنید.  بر اساس خواسته ی طراحانِ این مجموعه هر نوع گسترش و انتشار این مجموعه به دو شرط ازاد است....یکی غیر تجاری بودن استفاده از آن و دیگری عدم اجازه ی هر نوع دخل و تصرف در آن(اعم از تغییر متن و شکلها و یا درج نام و نشان و آگهیِ منتشر کننده ی دوم)بنابراین به سادگی میتوانید آن را استفاده کنید و به همگان هم توصیه کنید اگر آن را مفید میدانند با در نظر گرفتن شرایط گفته شده از آن استفاده کنند.

ممنون ازمریم عزیز و ممنون از مرکز ملی رادیو اختر فیزیک هندوستان.                                                                   


یک حاشیه ی مهمتر از متن در یک سخنرانی علم سنجانه

امروز در محل سالناجتماعات موسسه تحقیقات جنگلها و مراتع شنونده ی سخنرانی دکتر منصوری بودم با عنوان آینده ی علم در ایران....از همه ی اما ها و اگرها بگذریم. او مردی است که علم خوبی دارد و سخنران خوبتری است. در فرصتی مناسب ایده هایم را در باب این سخنرانی مینویسم. موضوعی که سالیانی است به آن مشغولم و به خصوص در حیطه ی آموزش در گیر آن هستم....

خدا آینده ی این سرزمین را به خیر کناد

و یک نکته ی جالب حاشیه ای....یکی از شنونده ها که از اعضای هیات علمی همین موسسه بود در بخش پرسش و پاسخ ها کلی حرف زد و لُبِ کلامش این بود که من مشوش شدم از صحبتهایتان و نفهمیدم و ....و در آخر گفت: من از ابتدا نبودم اما به من گفته اند که شما در ابتدای سخنرانی بسم الله الرحمن الرحیم نگفته اید....!!!!!!چرا؟!!!!

یک ماه مثل قدیمها

بالاخره این یک ماهه ی سنگین تر از قبل گذشت....سه سفرِ کاری به اصفهان(سه سخنرانی و کارگاه در دانشگاه های اصفهان ، صنعتی اصفهان، مرکز نجوم ادیب و یک کار اداری خُرد کننده )یک سفر به سبزوار(سخنرانی در دانشگاه تربیت معلم سبزوار) ، یک سخنرانی در برج میلاد،برگزاری یک باشگاه در راز، برگزاری روز نجومِ راز ، یکی دو تا برنامه تلویزیونی، کلاسهای پرحجم در دانشگاه بابل ....به علاوه ی جلسات خسته کننده ی شرکت و مجله ی تازه تاسیس و راز و ....خلاصه که این یک ماهه سپری شد...و تا حالا به خیر گذشته....امیدوارم کمی(فقط کمی) سبکتر شود....آآآآآآآآآآآمین.

یک عصر فرهنگی

روز جمعه با دوستانم عصر فرهنگی داشتیم....اول در جمعی خصوصی تر رفتیم رودکی....یک برنامه تنبور نوازی حاصل کار گروه ژنور....کار شامل مجموعه ای از قطعات (تصنیف، آواز، دو نوازی،مقامی و ...) بود . ساز غالب تنبور(۵ نوازنده)دف،سه تار،تنبک و کوزه.

کل برنامه یک ساعتی طول کشید.برنامه ای خسته کننده....آنهایی که آمده بودند (کلا ۳۰ یا ۴۰ نفر!)تقریبا همگی از اقوام ۹ نوازنده ی روی سن بودند....کسانی که به حدس من تا کنون حتی به یک تالار موسیقی نیامده بودند.نمیدانستند با چه پدیده ای روبرو خواهند شد...چند نفر پپشت سری من تمام مدت مدت ناراحت و معذب بودند از این که ای وای گل نیاورده اند. ببینید همه با گل آمده اند....از دست زدن و تشویق گاه به گاهی میانِ برنامه(جاهایی که سکوتی برقرار میشد و به ظن آنها آهنگ! تمام شده بود)

جدا از این،...وقتی گروهی به برگزری یک برنامه موسیقی اقدام میکنند. آنهایی که آمده اند، فقط برای شنیدن ساز و آواز نیامده اند. آنها اجرا میخواهند....دیدن و شنیدن....در این گروه نه نفره به جز سرپرست گروه مابقی نفرات ظاهرا این را نمیدانستند. انها در نواختن سازهایشان هیچ نوع اَکتی(act)از خود بروز نمیدادند....چهره ها و تنه و همه و همه کاملا ساکن....گویی رباتهایی هستند نوازنده....



و بعد...با کمال ناباوری...تئاتر شهر...کافه ی سالن اصلی.نمایش به نوشته ی مهدی هاشمی. عشق من حامد بهداد را به سفارش و تاکید سپیده رفتیم و دیدیم....بسیار زیبا و شادمان برانگیز....دیالوگ ها تحسین بر انگیز بود....انتقال حس هم همینطور....و البته اوج بازی را در زمان کوتاهی که زهیر یاری با دو دستش بازی میکرد و دو نفر را به تصویر میکشید میدانم....باقی زمانها بیشتر تاکید بر کلام بود(که البته لذت خودش را داشت)....عصر فرهنگی زیبایی بود.

روز نجوم رسید

جمعه ۸ اردیبهشت روز جهانی نجومه....مشتاقانه منتظر دیدارتون هستم. جدا از اینکه میتونید در این روز به همراه دوستان و آشنایانتان به رصدخانه زعفرانیه بیایید و با تلسکوپ به آسمان نگاهی بیاندازید و یا از طریق غرفه ها ی متعددی که برپاست با نجوم و آسمان آشنا شوید و کودکانتان نقاشی نجومی انجام دهند یا رازپله بازی کنند و ....

جمعه ۸ اردیبهشت رصدخانه آموزشی زعفرانیه(راز)

از ساعت ۱۴ تا ۲۱

ولیعصر-خیابان زعفرانیه-پارک زعفرانیه-رصدخانه آموزشی زعفرانیه

۲۲۷۵۲۱۶۷ و ۲۲۷۵۲۶۲۶

یک ساعت برای زمین باشیم

ساعت زمین یک رویداد جهانی است که توسط سازمان جهانی طبیعت(WWF) در آخرین شنبه ی ماه مارس برگزار میشود.هدف این رویداد این است که یک ساعت (از ساعت ۸:۳۰ شب) چراغها را خاموش میکنند. این خاموش کردنِ چراغ وسیله ای است برای کاستن از اثرات تغییرات اقلیمی که نخستین بار در سال ۲۰۰۷ از سیدنی استرالیا آغاز شد.امروزه بسیاری از شهر ها به شکل رسمی (شهرداری ها) و نیز مردم عادی علاقمند به بحث آلودگی نوری و همینطور تغییر اقلیم این روز و مراسم را پاسداری میکنند. در تهران هم شهرداری با خاموش کردن ِ برج میلاد ساعت زمین را پاسداری میکند. تاریخ ِ خورشیدی ِ این رویداد ، ۱۲ فروردین است . البته به واسطه ی تعطیلات نوروز این روز بازتاب کمی در ایران دارد اما به هر روی شاید مناسب باشد از همین تعطیلات نوروز هم برای آن استفاده کرد و تبلیغاتِ مناسبی برای آن کرد.

برجِ آسمان در اوکلندِ نیوزلند

برج های دوقلوی مالزی

پل گلدن گیت قبل و پس از ساعتِ زمین

برج میلاد تهران-۱۳۹۱

برج بیگ بن لندن

عید دیدنی

سلام علیکم.....حال شما؟احوال شما؟ صد سال به از این سالها.انشالله سال خوبی براتون باشه  .سال پربرکت و خوبی واستون باشه....هفت سینهاتون رو جمع کردید؟یا هنوز پهنه؟سفر رفتید؟سفر هستید؟سفر نرفتید ؟اصلا میخواهید بروید؟به هر حال سال خوبی برای همتون آرزو میکنم....شاد باشید....اینهم تصاویر تازه از من....با میم گرفتیم و حاصلش این شد:


              

          من در لباس حاجی فیروز                                             سفره هفت سینِ ما

نظر من در باره ی رویداد تازه ی نجومیها

آنهایی که از قدیمترها مرا میشناسند می دانند که روح نقد کننده ای دارم و البته نقد پذیری را هم بلد هستم(این را بارها در همین جا هم دیده اید)البته آنهایی که مرا به واسطه ی نجوم  میشناسند هم بیشتر این روحیه را دیده اند و هم از بسیاری قضایا در باب این روحیه و شرایط جامعه ی نجوم آماتوری و واکنش دوسویه ی من و گروه ها و افراد نجومی اطلاع دارند....مدتهاست به همین دلایل و البته به دلیل مدل شخصی ام در باب شرایط نجومی ایران سکوت میکنم و سرم به کار خودم گرم است.اما این روزها دوباره خبرهایی است و بسیاری نظر مرا در این باره جویا شده اند....

بگذارید بگویم اصل قضیه چیست. در شماره ی اخیر مجله ی نجوم دو وارد کننده و توزیع کننده ی اصلی محصولات نجومی ایران آگهی داده اند....یکی به شکلی هوشمندانه و زیبا آگهی در باب فروش تلسکوپ های سلسترون (آوا استار) و دیگری به شیوه ای نه چندان زیبنده در رد ادعا های آوا استار( اسمان شب)متاسفانه در این میان همه ی طرفین از دوستان و شاگردان و معلمان قدیم من هستند.

اما نظر من:به گمانم آنچه که اکنون خوب است به آن پرداخته شود نه دعوای آوا استار و آسمان شب است. بلکه مهم رفتار غیر حرفه ای و غیر مسئولانه ی مجله ی نجوم است. این که یک آگهی دهنده بتواند از رانت اطلاعاتی خود استفاده کرده و بداند دیگری چه چیزی در مجله چاپ میکند در نوع خود زشت و نا پسند است. در دنیای بیرون از ایران، این عمل کاملا جرم محسوب میشود.در ایران را نمیدانم.

من به هیچ یک از حاشیه های این رویداد کاری ندارم. اما میدانم باز هم مجله ی نجوم است که بی اخلاقی کرده(و البته که این بار نخستش نیست) این کار را تقریبا در تمام دوره های سردبیری افراد مختلف مجله دیده ام(البته از انصاف نگذرم در دوره ی سردبیری آقای حیدرزاده چنین چیزی دیده نشده بود) اما ناشر سالهای دور مجله ی نجوم(زروان)ادعای نماینده انحصاری بودن بسیاری برندها از جمله سلسترون را داشته(میتوانید آگهی های سالهای دور این  شرکت را ببینید)مجله ی نجوم بارها از درج آگهی شرکتها و موسسات نجومی سرباز زده( و حتی رسما اعلام کرد به پفک نمکی مینو تخفیف میدهد اما موسسات نجومی بایستی بهای بیشتری بدهند تا آگهی شان درج شود)مجله ی نجوم بارها و بارها خود را مرجع رسمی نجوم در ایران معرفی کرده( گاهی به بهانه ی این که متولی دیگری وجود ندارد و بعدها هم که شاخه آماتوری تاسیس شد به بهانه ی این که رسانه ی شاخه است) و نمونه های فراوان دیگر. به هر روی شک نیست که مجله ی نجوم تاثیر به سزایی در جامعه ی نجوم ایران داشته و دارد....اما بخشی از این تاثیراتش همین بی اخلاقی هاست. کاش همه ی ما کمی هوشمندانه تر، مودب تر و از همه مهمتر با اخلاق تر رفتار میکردیم.

اژدهای غرغروی نامنظم و برخی گزارش های کوتاه

اینم دستپخت تازه ی اون اژدهای غرغروی نامنظم:   گاز گربنیک را دستگیر کنید

پنجشنبه از ساعت ۶ تا ۱۲ نیمه شب توی رصدخانه‌آموزشی زعفرانیه و با یاری دوستانمان در آوا استار یک کارگاه آموزشی داشتیم....پس از مدتها....خیلی خوب بود. جای همه ی نجومی ها خالی.

۴ شنبه نخستین جلسه ی هماهنگی برنامه های روز نجوم سال ۱۳۹۱ را برگزار کردیم....همه ی ارنهایی که نبودند جاشون خالی بود....جلسه بعدی روز ۲۴ اسفنده(۴ شنبه) هم خودتون بیایید هم به دوستان رازویتون بگید که بیایند....اینجا رو هم ببینید.

این صرفا یک آگهی تبلیغاتی است

آی دوستانی رازَوی به گوش و به هوش

برای هماهنگی برنامه های روز نجوم در سال ۱۳۹۱ روز چهارشنبه مورخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ شمسی در محل راز کرد هم میآییم....به همه ی رازوی ها یی که دلشان هنوز با رصدخانه هست هم خبر دهید...از ساعت ۴ تا ۶ عصر....بشتابید...بیایی...دست به دست هم دهیم به مهر....راز خود را کنیم آباد....آی خبر خبر...بشتابید....



این فقط یک آگهی تبلیعاتی بود برای رازی ها....

مراسم بزرگداشت استاد کامبیز بهرام سلطانی

دیروز به مراسمی که به مناسبت بزرگداشت مرحوم دکتر بهرام سلطلانی برپا بود رفتم.او از بزرگان طبیعت دوستی در ایران بود.(نمیگویم محیط زیستی چون بار معنایی مثبتی روی این واژه نمیبینم). من هیچ گاه اورا ندیده بودم و با او حشر و نشری نداشتم. اما از طریق نوشته هایش با او آشنا شده بودم و به نیکی میشناختمش.

مراسمش را در محل اجتماعات انجمن مهندسین مشاور برگزار گردند و بسیاری از محیط زیستی ها و دوستداران طبیعت ایران در آن شرکت کردند.مراسمی که به یادآوری  خاطراتی از او،سخنانی در باره ی رفتار و منش او ، نمایش فوتوکلیپهایی از او و بخشهایی از فیلمی که او در میانکاله ، چند قطعه ترانه که به شکل زنده اجرا شد و ... پرداخت. روحش شاد....روحی که شاید الان درباره ی راهکارهای خشک شدن دریاچه ی ارومیه فکر میکند، یا نگران میانکاله است یا برای  استراحتی کوتاه به کالمند رفته و ....(این بخشی از صحبتهای همسر زنده یاد بود در آخر  مراسم)


نکاتی چند:

زنده یاد بهرام سلطانی با سازمان محیط زیست در این روزگار خوش نبود و طرح هایی از آن را به سخره میگرفت. مثل معرفی ببر به میانکاله...این را همه میدانیم و درستی اش را هم کم و بیش قبول داریم....این را برادر استاد گفت. پس از آن بود که دکتر صدوق با چهره  و روی تُرُش کرده به همراه برخی همکارانش از مجلس بیرون رفتند(او مسئول مستقیم این پروژه ی عجیب و بی معنی بوده)


مراسم خیلی کشدار بود و کمی خسته کننده شده بود. آخر مراسم که همسر استاد صحبت میکردن حداقل یک سوم سالن خالی از افراد بود. چرا نمیتوانیم موقعیت و شرایط را درک کنیم و طبق برنامه ی اعلامی پیش برویم؟)


در مراسم خاکسپاری خواهرِ استاد گریه کنان میکفته: کانبیز، جای تو اینجا نیست تو باید در میانکاله باشی....این را در مراسم برادرش گفت و درخواست کرد که ای کاش در میانکاله یادبودی برایش ساخته شود....به فاصله ی کوتاهی، یکی از معاونین سازمان محیط زیست اعلام کرد ساختمان تازه ی محیط بانیِ میانکاله به نام کامبیز بهرام سلذانی نامگذاری شده و افتتاح خواهد شد. این خبر با تشویق همه ی حاظران مواجه شد.


حضور مژگان جمشیدی که مدت کوتاهی قبل همسرش را که از طبیعت دوستان به حق در ایران بود به شکل شگرف و اندوهناکی از دست داده بود خیلی تاثیر گذار بود.

با این جدایی مرز صلح طلبان با دیگران معلوم میشود.

این شکوهمند ترین جدایی در ایران است. جدایی ای که همه ی ما را با خودش همراه کرد. موافق و مخالف.جدایی ای که با همه ی تلخیش شیرین ترین تجربه ی سینمایی ایرانیان را رقم زد. داستانی از یک جدایی که پایانی  نمیتوان برایش تصور کرد.هر طور که بخواهی رقم میخورد این جدایی . این جدایی شکوهمند بود و هنوز داستانش به پایان نرسیده....هر چند بسیاری هنوز نمیخواهند این جدایی را باور کنند. همانعهایی که روزنامه هایشان را به اخباری مهمتر از شادی ایرانیان اختصاص دادند و ممنونم از همه ی آنهایی که این جدایی را به همدیگر تبریک گفتند و با آن حال کردند. ممنون اد همه ی صلحطلبان ایرانی.

به افتخار فرهادی می ایستیم و کلاه از سر بر میداریم و هورا میکشیم و شادی میکنیم در این زمانه ی پر از ناملایمت.شادی میکنیم و به نشانه ی صلح طلب بودنمان از جنگ و خونریدی طفره میرویم و فیلم میسازیم...

پاییز سفید-۱


این روزها توی تهران و برخی شهر ها و روستاهای دیگه پاییز را به سفید ترین شکل ممکن تجربه میکنیم....حسب حالتان وقتی برف میآد میتونید زیر لب زمزمه کنید:

پشت شیشه برف می بارد. پشت شیشه برف می بارد. در سکوت سینه ام دستی. دانه اندوه می کارد. مو سپید آخر شدی ای برف. تا سرانجامم چنین دیدی.ای افسوس ..

یا اگر سر خوش و شاد هستید با خودتون بخونید:

برف نو سلام. برف نو، برف نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته ای بر بام. پاکی آوردی – ای امید سپید!

اینجا در دوبخش تصاویری از این پاییز سپید را ببینید.


           

       کوچه برفی ،پشتِ خانه                    پله های ورودی ِ خانه ی من             درختان شکسته، کنار ِ خانه ی من


            

       درست ساعت ۱۰ صبح                    با مهدی واعظی و بابا برفی           راز ِ برفی

شام رصدخانه ای ها

دومین برنامه ی شام رصدخانه ای ها برگزار شد...گزارش کوتاهی از این برنامه را اینجا میتوانید بخوانید و ببینید.


                            

فیلهای تَر و زنهایی که بلاگِر شده اند و من و دوستانی که متعجب مانده ایم و نفس بریده از خنده های بی ا

چند روز قبل که توی رصدخانه باشگاه نجوم ماه مرداد را برگزار میکردیم...قبل از باشگاه با پیمان اکبر نیا و مسعود رفیعی(شاگردان قدیم و دوستان جدید تر) مشغول به گفتگو بودیم و بر حسب اتفاق رایج(قانون وب گردی در ایران)به صفحه ی زیر برخورد کردیم(که حتما شما هم به آن برخورد کرده اید:


البته مطمئن هستم که هیچگاه لینکهای این صفحه را دنبال نکرده اید(به احتمال قریب به یقین)

اما ما اینکار را اتفاقی انجام دادیم و در ستون لینکهای  وبلاگ فارسی به این آدرس برخوردیم  www.zanblogger.com   برایم جالب بود...بلاگ نویسی برای زنان(به شکل اختصاصی)

در سرصفحه ی این سرویس دهنده آمده:اولین و بزرگترین سیستم وبلاگدهی بانوان پارسی

خود این جمله به اندازه ی کافی برایم عجیب بود...اما این گام اول تعجب ما بود:

در ستون سمت چپ ِ نخستین صفحه ی  این سیستم...وبلاگ های تازه به روز شده فهرست شده بودند.... واقعا شرم آور بودند...نمیدانم آنهایی که فیل را تر میمی کنند با چه قاعده و قانونی این کار را میکنند که مثلا وبلاگ یکی از شهروندان نوجوان ایرانی مسدود میشود و این سیستم وبلاگدهی بی مشکل شناخته میشود....به قول شازده کوچولو...امان از دنیای آدم بزرگها...امان

پی نوشت:فکر کنید...من برم یک وبلاگ بزنم با این آدرس:

pejman.zanblogger.com یا مثلا    kacoli.zanblogger.com   خوب خنده داره...(جدا از این که وبلاگم با چه وبلاگهایی همسایه میشه)


برای یاسر و مژگان و خودم

او نوشته که یاسرش را هنگامی که نیمه شب در آغوش داشته از دست داده...دیگران نوشته اند که صبر پیشه کن....چه داستانی و چه انتظاری...این کجا و آن کجا؟ این یکی عظیم است...داستانی بس عظیم و خارج از توان... این یکی عظیم است و خارج از تصور قدرت بشر....برای مژگان جمشیدی چه میتوانم آرزو کنم که او را آرام کند....و عجب همنوایی و همدمانی عجیبی است فوت یاسر و نمایشگاه محیط زیست....این تقارن...این جوانمرگی....درد از آن ِ اوایل قصه است...اشک از آن ِ اوایل قصه است...زاری از آن ِ اوایل قصه است....این اول قصه است...افسوس و دریغ و درد و رنج حالا حالا ها ادامه دارد...برای من...برای ما.... و بیش از همه برای مژگان جمشیدی عزیز....

یاد یاسر عزیز گرامی....راهش پایدار...

پنجشنبه و روزی برای خورشید

همین پنج شنبه(۲ تیرماه ۹۰)توی رصدخانه آموزشی زعفرانیه(راز) یک برنامه ی عمومی خواهیم داشت در باره ی خورشید. این روزها هی از توی رادیو تلویزیون در بارهی خطرات خورشید و اشعه فرا بنفش و ... صحبت میشه....خیلی ها هم فکر میکنند که ای بابا چه خبره....برای همین روز پنجشنبه از ساعت ۱۶ تا ۲۰ برنامه ای عمومی و رایگان برای رصد خورشید و گپ و گفت در باره ی خورشید خواهیم داشت....شما میتوانید خودتان به همراه دوستانتان و خانواده و...به رصدخانه بیایید و آنجا علاوه بر این که لکه های پرتراکم خورشید را رصد میکنید در سالن رصدخانه فیلم و اسلاید شو های متنوعی از خورشید ببینید و توضیحاتش را بشنوید....

یادتان نرود...پنجشنبه ۲ تیر ۹۰ رصدخانه آموزشی زعفرانیه(راز)

تصویر خورشید در روز سه شنبه

(عکس رو از سایت space weather  برداشتم...دوباره شروع نکنید به جنجال و هوچی گری کردن!!)

کلاسهای تابستانی رصدخانه آموزشی زعفرانیه(راز)


امسال هم همچون همه ی ۲۲ سال گذشته دوره ی جدید کلاسهای ترمیک رصدخانه آموزشی زعفرانیه(راز) از دو هفته ی دیگر آغاز میشود.

این کلاسها شامل:

کلاسهای سطح ۱ برای دانش آموزان دبستانی

کلاسهای مقدماتی برای دانش آموزان راهنمایی و دبیرستان

کلاسهای پایه برای علاقمندان آزاد(بزرگتر از ۱۸ سال)

مستر کلاسهای رصدی برای منجمان آماتور و آموزش دیده

کلاسهای پیشرفته -مختص دانش آموختگان قبلی رصدخانه(در سه سطح)

همه ی کلاسهای فوق به همراه برنامه های عملی و رصدی متنوعی در طول تابستان برگزار میشود. برخی از کلاسها ظرفیتشان تکمیل شده و برخی دیگر هنوز در حال ثبت نام است...بنابر این اگر علاقمندید که در این کلاسها شرکت کنید با رصدخانه آموزشی زعفرانیه تماس بگیرید.شماره تماسها:۲۲۷۵۲۱۶۷ و ۲۲۷۵۲۶۲۶

از ۸:۳۰ تا ۱۴ برای کسب اطلاعات و یا ثبت نام....

دنیای این روزای من

میدونم که هی سر میزنید و زیر لب غرو لند می کنید و از این حرفها...اما یک عالمه چیز هست که دوست دارم بنویسمشون و با هم در بارشون  حرف بزنیم.اما هر چی تلاش میکنم ردیف نمیشند تا بخوام مرورشون کنم...(چه برسه به این که بخوام بنویسمشون).حسابی ذهنم مغشوش و نامرتبه .این بی حوصلگی و  نا مرتبی  رو دارم تحمل میکنم ...با خودم مدارا میکنم تا ببینم چی میشه....راستی متنی که در باره ی اون خانم جوان و ،،،نوشتم رو منتظرم تا توی جام جم منتشر بشه بعدا اینجا با کمی تغییر منتشرش نم.دلیل تاخیر همین بود....

مدارا میکنم با خودم...شما ها هم کمکم کنید تا دوباره برگردم سر جام....شاد باشید و پر از زیبایی.

پی نوشت:اونهایی که منو میشناسند...خوب منو میشناسند خیلی خوب می فهمند که چی میگم...این پست رو که نوشتم داشتم توی اینترنت میچرخیدم...وبلاگ فرزان رو باز کردم و این نوشته را خوندم....لذت بردم و های های گریه....دوستت دارم فرزان عزیز...یاد آقای کریمی عزیزم به خیر...وقتی گفت که به خاطر چی به گریه میافته نفهمیدم و احتمال میدم شما هم متوجه دلیل گریه ی من با خوندن این نوشته نشید...اما لازم بود برای ثبت توی تاریخم بهتون بگم....بخونیدش...اونهایی که منو حوب میشناسند میدانند چی میگم.

قشم و استار پارتی

استار پارتی ها یک جور دور هم آیی نجومی ها و یا علاقمندان به نجوم هست که سالهاست در جای جای دنیا(به خصوص آمریکا)برگزار می شود. این که یک عده آدم بتوانند بی هیچ ترتیب و آدابی دور هم دیگه باشند و یک رشته ی نامرئی به اسم علاقه ی مشترک(که اینجا نجوم هستش)آنها را به هم پیوند دهد و بی آنکه برنامه ی مدونی آنها را مجبور به کاری کند بتوانند از باهم بودنشان لذت ببرند.بتوانند انتقال دانایی و تجربه کنند. بتوانند شبکه ی ارتباطاتشان را افزایش دهند و خلاصه بتوانند معنی جدیدی تولید کنند یا معانی قبلیشان را عمیق تر کنند. این آن چیزی است که در استار پارتی ها و یا هر نوع دور هم آیی دیگری(از این دست)رخ میدهد.

ما تا کنون چنین چیزی را در کشورمان تجربه نکرده ایم.ما هرگز اینقدر بی برنامه دور هم جمع نشده ایم. ما اهل انجام دادن کاری که هدف اصلی ش لذت بردن باشد را انجام نداده ایم.ما برایمان درک این که مثلا یک آدم با یک رشته ی نامرئی هدف مشترک دور هم باشیم اما فقط به قصد شام خوردن یا گفتگو کردن ،،،خیلی سخت است. یا بهتر بگویم این کار را فقط در جمع فامیلی مفهمیم.همین دیشب با یکی از دوستانم صحبت میکردیم...او معتققد بود این جمع شدن ها به هدف والاتری نمیرسه.و خلاصه این که آنقدر در پی اهداف بالاتر و نتایج بیشتر هستیم که ...هیچ گاه تا کنون نتوانسته ایم فضای لذت جمعی داشته باشیم.

بحث تئوریک این فضا ها و برنامه ها را میگذارم برای زمانی دیگر(الان خیلی تو حالت غر زدن هستم) بروم سر اصل مطلب.

به همت جمعی از دوستان در موسسه مدار ۲۷ درجه که فعالیتش را در قشم آغاز کرده و دنبال میکند،یک جشنواره نجومی(همان استار پارتی)برگزار میشود. (از ۱۹ تا ۲۲ بهمن ماه) قصد این است که در یکی از مناطق زیبای جزیره ی قشم فضایی برای کمپینگ مهیا شود  چادر ها نصب شود ،حمام و توالت صحرایی ایجاد شود ،فضایی برای درست کردن آتش باشد و گروه ها و افراد مختلف آنجا حضور داشته باشند.هر شخص یا گروهی برنامه ی خودش را داشته باشد....رصد کنیم ...طی زمانهایی معلوم برخی ها بتوانند اسلاید شو و کارگاه و سخنرانی و ....داشته باشند و ارائه دهند و خلاصه از بودن با هم لذت ببریم. این اصل برنامهاست.امیدوارم که تبدیل به برنامه های منظم سمینار گونه مان نشود که  آنگاه همه ضرر کرده ایم.

من هم در این برنامه حضور دارم.به همراه تعداد زیادی از دوستان و آشنایان و دانش جویان و دانش آموزان رصدخانه آموزشی زعفرانیه و دبیرستان مهدوی و ....یک کارگاه آموزشی کوچک هم در این محل ارائه میکنم....خلاصه به نظر می آید که اتفاق خوشایند و لذت بخشی باشد.اگر دوست دارید که توی این برنامه شرکت کنید فرصت را از دست ندهید....اینجا را هم بخوانید...کاطلاعات کاملی به دست می آورید.

برگشتم

ای امان از سفر...وقتی درگیر سفر رفتن میشم هی غر میزنم که ای بابا آخه اینهم شد زندگی و اینا...وقتی هم یک هفته(واقعا فقط یک هفته) سفر نمیرم شروع میکنم به غر زدن که آخه اینهم شد زندگی...از سفر رفتن افتادم و ....

به هر حال اینهم داستان شیدایی منه دیگه....

حالا اینا همه را گفتم که بنویسم این ایام چه ها کردم

یک روز پیش از عید قربان رفتم گنبد برای تدریس در یک کارگاه آموزشی بین المللی....سه روز آنجا بودیم و چه خوب بود این سفر....۳ روز پس از آن به همراه گروهی از دانش آموزانم رفتم اصفهان .سه روز هم آنجا بودم...چند روز بعدش به همراه امیر و گیلدا رفتیم یک سفر جستجوگرایانه به شمال ایران و شنبه ظهر رسیدم تهران....همان روز(شنبه) ساعت ۳ بعد از ظهر پرواز کردم ایلام. به عنوان داور دومین جشنواره ی ملی سفر به فضا...سه روزی هم آنجا بودم....

پی نوشت ۱-جای همه ی شماها در همه ی سفر ها ی گفته شده خالی

پی نوشت ۲--این داستان تا دو روز پس از مراسم عاشورا ادامه دارد.

هردم از اين باغ بري ميرسد.

1- به دليل آلودگي بيش از حد هوا 4 شنبه ي اين هفته تعطيل است و البته به همين دليل برنامه ي باشگاه ضنجم اعضاي رصد خانه و همينطور پنجمين برنامه ي سخنراني راز اينن هفته تعطيل اعلام ميشود. با احترام و پوزش از همه ي اونهايي كه ميخواستند در اين برنامه حاضر باشند و اينها....

2- سه شنبه ي اين هفته سي و سومين(33)برنامه ي سنگي(songi) برگزار ميشود.دوستاني كه علاقمند هستند در اين برنامه شركت كنند كافي است كه تصميم بگيرند و بيايند.همين.

در اين جلسه دو سفرنامه يك خوراكي و يك اعلام برنامه ي سفر خواهيم داشت:

سفر به اعماق جنگل لاتون(پويان مقدم)و بخش دوم سفرنامه ي قفقاز(اميد حاتمي)-يك خوراكي از سيستان(رهاورد سفر مهدي ممقاني)و اعلام برنامه ي سنگي گشت پاييزه(در ايام تعطيلات تاسوعا  عاشورا).

زمان برنامه از 18 تا 19:30 روز سه شنبه(9 آذر) در محل هميشگي سنگي(اتوبان رسالت ( غرب به شرق)، بعد از مصلی و قبل از پل سیدخندان، بوستان آزادگان ، ساختمان گرد سفید بالای تپه، مرکز مشارکت های زیست محیطی شهرداری منطقه 7 / سرای محله نیلوفر)

     منتظرتان هستيم....

و راستي ...يادم رفت بنويسم....اين هفته ميخواهم بروم قزوين گردي....كي پايه هستش....شايد يك روزه و يا دوروزه(و البته به ظن قويتر مثلا ساعت 5 صبح راه ميافتيم تا 9 شب برسيم تهران و قزوین را هم خوب بگرديم....هر كي برای اين سفر هم پايه است زودتر اعلام كنه تا بتونيم مقدمات سفر را بچينيم.

يااااااااااااااابالفضل

1-از سه شنبه تا جمعه شب براي تدريس در كارگاه اختفاهاي نجومي در گنبد بودم.خوش گذشت و جاي همه ي شما خالي....


2-همون روزهايي كه در گنبد بودم...بيخ گوشمان ،جنگل گلستان در آتش ميسوخت و همه...همه و همه خاموش و بي صدا از كنارش گذشتند...ما ايراني ها چه مان شده است؟


3-همين روزهايي كه جنگل گلستان در آتش ميسوخت اسامي چهره هاي ماندگار ايران در سال 1389 اعلام شد. در بخش موسيقي دو برگزيده وجود داشت...يكي از آنها عليرضا افتخاري بود...نمي دانم چرا اين انتخاب مرا ياد شيمون پرز و اسحاق رابين انداخت.آنها در سال1994 برنده ي جايزه ي صلح نوبل شده بودند.

4-توي اين روزهاي كه جنگل گلستان ميسوخت و من مشغول كارگاه اختفاهاي نجومي بودم و عليرضا افتخاري هم سرمست ماندگار شدن چهره اش بود ، ورزشكاران ما در گوانگ ژو مسابقه ميدهند.دكتر سعيدلو هم سرمست پيروزي هاي ورزشكارانمان مصاحبه ميكند.او گفته كه سكه هاي طلاي مدال آوران را همان جا نميدهيم...چون ممكن است آن را كش بروند...و همينطور او گفته چون  ما ايراني ها به بيست علاقمنديم در مصاحبه اي گفته ام كه ما در اين بازي ها بيست طلا 20 نقره و 20 برنز مي آوريم.با اين كه از غذا هاي خوشمزه لذت ميبرم اما الان كه جنگل گلستان در آتش ميسوزد از هرچيز خوشمزه اي بدم ميآيد.


5-همين الان كه جنگلهاي گلستان ميسوزند و افتخاري ماندگار ميشود و ديگري به آشپزي مشغول است، در گوانگ ژو ،يكي از تكواندوكاران زن از چين تايپه تقلب كرده و با شناسايي اين تقلب....مسئول كل ورزش چين تايپه از سمت خود استعفا كرد....آي رضا زاده احوال شما؟...

6-همين الان كه ياد رضا زاده افتادم و گلستان ميسوزد و آن يكي خوشمزگي ميكند و افتخاري چهچه ميزند ياد افتاد كه بلند بگويم: يااااااااااااااااا ابالفضل

نجوم براي همه ي فصول

12 عدد مقدسي است...مقدس هم كه نباشد عدد خوبي است...عددي است كه نشان از همه چيز و بازگشت به جاي نخست خود دارد....درست مثل 12 ماه يك سال...از فروردين آغاز ميشود و 12 ماه بعد دوباره سر جاي اولش است .همان فروردين.حالا گيرم كه برخي ها باشند و برخي ها نباشند. برخي ها تازه به دنيا آمده باشند و برخي ها از اين دنيا رفته باشند...اما به هر حال فروردينهمان فروردين است....براي همين من هميشه 12 را عدد "همه چيز"يا "تماميت يك موضوع" مي نامم. و اين جا 12 برش از خاطرات دور و ديرم را از مجله ي نجوم  مينويسم. به ميمنت 200 امين شماره اش. اينها نمايشهايي است واقعي   كه در 12 پرده تنظيمش كردم...12 عدد خوبي است....يا شايد هم مقدس.

ادامه نوشته

دومين باشگاه اعضاي رصد خانه و دومين سخنراني راز

چهارشنبه ي اين هفته- يعني 17 شهريور ماه- دومين برنامه ي باشگاه نجوم اعضاي رصد خانه ي زعفرانيه برگزار ميشود. بنابر اين اگر شما از اعضاي رصد خانه(جديد يا قديم و يا خيلي قديم)هستيد كلي خوشحال ميشوم كه در اين برنامه شما را ببينم...اطلاعات خيلي كاملتري از اين برنامه را مي توانيد در سايت اين برنامه مشاهده كنيد....

درست بلافاصله بعد از اين برنامه هم دومين برنامه ي سخنراني هاي علمي رصد خانه ي زعفرانيه  برگزار ميشود.اين برنامه براي هميه ي علاقمندان آزاد بوده و مي توانيد آن را به دوستان و اشنايان علاقمند به نجوم معرفي كنيد. سخنراني اين ماه موضوع جالبي دارد. ميتوانيد اطلاعات كاملي از اين برنامه را در سايت سخنراني هاي راز ببينيد. برنامه ي جالبي است توصيه ميكنم در اين برنامه شركت كنيد.

راستي يادم رفت بگويم:اين دو برنامه(به خصوص برنامه ي سخنراني هاي راز را در وبلاگ ها يا مراكز ديگري كه فكر ميكنيد علاقمندان خودش را دارد اطلاع رساني كنيد. ممنون

سه برنامه...سه گزارش از سر ناچاري و بي حوصلگي و تحريك به نوشتن

دوشنبه شب توي اوج خستگي و گرسنگي(حاصل 49 ساعت بيخوابي قبلي و 14 ساعت نخوردن و ننوشيدن مطلق)رفتم برج ميلاد. دومين جشنواره ي آسمان شب.

جمعيت كمتري نسبت به دوره ي قبل به پاي برج آمده بودند. اما به گمانم خوب بود. همين كه اين تعداد آدم در برنامه حاضر بودند خودش لذتي دارد.اما واقعا بايد براي اين جمع شدن ها برنامه اي انديشيد. نه اين كه موافق برنامه ريزي متمركز براي اين گونه برنامه ها باشم اما در نبود مثالهاي قبلي مناسب وضعيت ميشود چيزي مثل باشگاه نجوم و يا چيزي با كيفيت گپ و گفت هاي بي برنامه ي جواني....خدا به خير بگذراند...

              

دوشنبه ميان روز رفتم نمايشگاه محيط زيست. بازديد و گزارش گرفتن. آنقدر خلوت بود كه جدا گمان كردم بنا به دلايل معلوم و نامعلوم اين نمايشگاه تعطيل شده است. اما اينگونه نبود. تنها نكته اين بود كه نمايشگاه بي رونق بود. خيلي زياد....تحليلي بر اين نمايشگاه نخواهم كرد فقط نكات زير را كه به نظرم برجسته تر ديده ميشد مي نويسم:

1- همزماني و همسايه بودن سالن هاي برگزاري نمايشگاه محيط زيست و نمايشگاه صنايع آلومينيوم جالب بود.(صنايع آلومينيوم از مهمترين آلوده كننده هاي محيط زيست محسوب مي شوند)

2-نبود حتي يك ان جي او(سمن)محيط زيستي در نمايشگاه واقعا جالب بود.

3-آلاينده ترين صنايع ايران در نمايشگاه محيط زيست خودنمايي و دلبري عجيبي داشتند.سايپا و شركت هاي وابسته،4 شركت سيمان سازي ،3 معدن مس و صنايع تبديلي

4-در اين نمايشگاه حتي تظاهري به حفاظت محيط زيست ديده نمي شد. مثلا حجم زيادي از ظرف و ظروف مصرفي غرفه داران از ظروف يك بار مصرف پلاستيكي تشكيل ميشد.توليد زباله در نهايت بود. از گياهان سر سبز خبري نبود و ...هداياي تبليغاتي هم بيشتر از پلاستيك و فوم و ...ساخته شده بودند(البته در اين بخش نمونه هاي خوبي هم وجود داشت)

5 و 6 و 7 و8 و....خد بخوان حديث مفصل از اين مجمل....

                                    

مدتهاي طولاني(شايد بيش از 5 سال)بود كه دلم ميخواست بروم آيينه ورزان و آبشارش را ببينم. اما بنابه دلايل واقعي و غير واقعي ميسر نميشد. حالا در كمتر از يك هفته دو بار اين مسير را رفتم. سه شنبه غروب و جمعه از صبح تا شب. جمعه تنهايي رفتم و سه شنبه با 18 نفر ديگر.آبشاري زيبا است. روستايي دوست داشتني است.مسيري ساده است و فضايي است خلوت و جان ميدهد براي يك پياده روي سبك و بلند دو ساعته .مسير هنوز تميز است(نسبتا)خلاصه كه خوش گذشت و لذتي زايد الوصف داشت هر دو روز ...آبشار آيينه ورزان

                                              


باشگاه نجوم و مني كه منتظرم هنوز

كمي بيش از 100 ماه قبل چيزي به نام باشگاه نجوم در تهران شكل گرفت. در سالن دانشكده ي فيزيك دانشگاه تهران. انتهاي خيابان اميرآباد.امير اباد.جايي كه كوي دانشگاه  هم در آن قرار دارد.

                          

بيش از 100 ماه قبل از روزهايي كه با كلي اميد و انتظار باشگاه نجوم را راه ادندازي كرديم و تلاش ميكرديم تا نمونه اي جمع و جور از يك تشكل علمي را ايجاد كنيم و الگويي بسازيم براي ديگر دوستان و چه خيال عجيب و خامي بود. الان پس از يك دوره ي نسبتا بلند برخي از دوستان(كه البته بيشتر آشنا هستند تا دوست) به باشگاه نجوم(كه الان ديگر فقط در تهران نيست) ميبالند و همين كه فضايي براي باشيدن(اين مصدر به شدت جعلي است) جمعي جوان و نوجوان با محوريت نجوم ساخته اند و همين كه  اكنون بيش از صد جلسه ي آن برگزار شده است ،پرچم  پيروزي را تكان ميدهند. برخي ديگر از دوستان(كه البته آنها هم اكنون بيشتر آشنايند تا دوست) تعاريفي از منجم آماتور دارند كه مرا(و شايد برخي ديگر را هم )خيلي متعجب ميكند. متعجب ميكند چون به ظن من منجم آماتور كسي است كه دل به نجوم دارد و نه آن كه سرسپرده ي نجوم است.مني كه زندگي ام چيزي به جز نجوم است خود را منجم آماتور ميدانم. آن ديگري كه از نجوم فقط رصد هاي گاه و بيگاه جرمي دور يا نزديك را ميپسندد هم منجم آماتور است و آن كسي كه تمام زندگي اش را به عكسبرداري از اجرام اسماني به همراه مناظر زميني (نوعي عكاسي طبيعت و نه عكاسي علمي) متصل كرده است هم منجم آماتور است. اينها برداشت هاي من از نجوم آماتوري است. برداشت هايي كه با تقريب خوبي به آنچه در دنياي آماتورها مي گذرد نزديك است.

     

به هر حال حاشيه هاي برگزاري باشگاه صدم برايم تا سر حد جنون نوستالژيك بود.

 محل برگزاري باشگاه احساس غريبي برايم داشت حسنيه ارشاد برايم يادآور بزرگمردي است كه يك تنه توانست جرياني فكري آغاز كند كه اكنون رشك همه ي فعالان در عرصه ي جريان سازي فكري در ايران است.زنده ياد شريعتي

 

تعداد حاضرين در باشگاه صدم برايم جالب بود. به گمانم تعداد حضار خيلي كمتر از آنچه بود كه فكر ميكردم. اما وقتي سياوش گفت كه چند باشگاه گذشته با حضور فقط 15- 20 نفر برگزار ميشده....

كيكي كه براي جلسه ي صدم باشگاه تدارك شده بود با حضور جوانترين و مسن ترين افراد حاضر در باشگاه رو نمايي شد ...نمي دانم چرا اين ميان من هم براي رونمايي كيك به پشت سن دعوت شدم...اما خوب بود به هرحال...

         

حضور بيش از 50 نفر از دانش آموختگان قديم و جديد رصدخانه در اين باشگاه هم برايم ارزشمند بود. وقتي ميپندارم كه رصد خانه ي زعفرانيه هنوز وزنه ي سنگيني است در جمع كوچك نجوم آماتوري تهران( و شايد با كمي اغراق، ايران) اين را نشانه اي از صحت گفتارم ميپندارم.

حضور دوستاني مثل پوريا ناطمي و مسعود صيفي كار در كنارم باعث لذت وافر از اين باشگاه بود.نبودن كساني مثل شاهين جعفرزاده  و كمي بعدتر محسن رمضانپور و خيلي هاي ديگر هم البته از دلتنگي هاي اين برنامه بود....

باشگاه نجوم را مثل فرزندي كه از آن من است دوست دارم.اما حيف كه من و يا ديگر دوستان در تربيت اين فرزند همه ي تلاشمان را به خرج نداديم.حيف.

.

يك ساعت آفتابي ، يك لذت وصف نشدني

ديروز پنجشنبه در كتابخانه وموزه ي ملي ملك همايش جمع و جور اما با ارزشي برگزار شد.گل سرسبد اين همايش سخنراني دكتر باقري بود. او را به راستي و نيكي و علم دوستي ميشناسم.داستان چگونگي يافتن ساعت آفتابي گم شده ي سرتيپ بغايري كه زماني در كنار باغ ملي نصب كرده بوده ، تلاشهايش براي شناسنامه دار كردن اين اثر با ارزش و در نهايت بازپيرايي آن و اهدا به موزه ي ملك واقعا شنيدني و ستودني است.

     

ساعت آفتابي ساخته شده توسط سرتيپ بغايري در دوران ناصري -اين ساعت آفتابي توسط دكتر باقري شناسايي و به موزه ي ملك اهدا شده است.اكنون در بخش شمالي صحن اين موزه  نصب شده است                      

در اين همايش من سخنراني اي با عنوان ساعت هاي آفتابي ويژه در دنيا داشتم و پوريا ناظمي نيز با موضوع نقش و كاركرد هاي ساعت آفتابي در دوران معاصر سخنراني جالبي ارايه كرد.


در حاشيه:

ديدار با شاگرداني كه برخي از آنها را مدتها بود نديده بودم لذت حضور را بيشتر كرد.

                                                


و ديدار با كساني كه خاطره اي مي سازند .سمت راست: آقاي سودبخش از شاگردان دكتر هشترودي -سمت چپ آقاي اندامي (برادر دكتر آذر اندامي كه نامش بر روي عارضه اي در سياره ي زهره خوش ميدرخشد)

                   



و در نهايت قدم زدن در فضاي قاجاري و پهلوي باغ ملي صفايي دارد وصف نشدني

                                          


به دعوت دوست عزيز (حميد نوري)و با لطف بي كرانش شنبه شب به همراه مريم ميريم كنسرت كلاسيك ژاپني كه ساعت 9 شب در تالار وحدت اجرا ميشد. "ايداكي شين" بداهه نوازي را با سازهاي گوناگون(سنتي ژاپن و سينتي سايزر و انواع سازهاي الكترونيك) اجرا مي كرد....خانم  "كي كوكما" هم روي اين موسيقي دكلمه هايي به زبان ژاپني ميكرد. دكلمه هايي كه با ويديو پروژكتور روي پردههاي كناري صحنه ترجمهميشد و نمايش داده ميشد....موسيقي به روايت افسانه ي "كوگوريو"ميپرداخت...كوگوريويي كه دنيايي فراتر از بهشت را بشارت ميداد و در دكلمه ها با دنياي زرتشت و بادهايي كه از سرزمين پارس ميوزديند و تولد كوگوريو را سفارش ميدادند همپا ميشد....تصاويري زيبا از تخت سليمان نمايش داده ميشد...و صداي بانو كي كوكما كه از عشق و دنيايي فراتر از بهشت مي گفت:


ديشب خوابم نبرد

طلوع افتاب را ديديم

بايد بروم و خودم را به دنياي درون خودم برسانم

زندگي ذاتي الهي است

مانند آب مقدس

زندگي سراسر يك تصوير است

پر از غم و پشيماني گذشته

اما موج زندگي هرگز...هرگز نمي ايستد...

سرنوشت من ناراحت كننده است.

اما باز هم بهشتي است

سرنوشت غمگين بشر همواره به بهشت گره خورده است و عشق...

و عشق كه با شكوفه هاي رنج روشن شده است...

و مردم عاشق نبايد كه از هم جدا باشند

ما ،عاشقان دوباره جهان را سراسر پر خواهيم كرد

عشق زيبايي تبرك شده است

زمين و بهشت طلوع ميكنند

تقديس شده با مهتاب

و خورشيد....همچون پدرش است

باد زمزمه ي پدر زمين است

و غروب...غروب افتاب،

نور ماه است كه زمين را نوازش مي كند

او...مادرش است...مادر زمين....

....

اينها بخش هاي كوتاهي بود از دكلمه ي آرامو نوازش گر اين كنسرت بي همتا كه بيش از 300 اجرا در سراسر دنيا داشته است...موسيقي اي براي آرامش...صلح و عشق....



سر كارها تندرستي بود

اينجا را مي شناسيد؟

اين يكي از قديمي ترين بيمارستانهاي مدرن در ايران است. اين بيمارستان در سال 1312 آغاز به ساخته شدن كرد و در 1314 شمسي افتتاح شد.

                   

بي گمان مي توانيد حدس بزنيد كه اين بيمارستان به درخواست(سفارش؟ امر؟) رضا شاه و به دست آلمانيها ساخته شد. درست در كنار ايستگاه راه آهن(كه آن هم به دست آلمانها ساخته شد) شيرواني سقف ، تيرچه هاي چوبي  زير شيرواني ، سنگهاي ديواره و ... همگي از همان روزگار و هنوز سالم و صحيح هستند. تمام پنجره هاي اين بيمارستان دوجداره هستند. تمام لوله هاي تاسيسات(فاضل آب و ...) گربه رو دارند(كانالهاي تاسيسات) و...

بر اساس آنچه كه در مونوگرافي(تك نگاري)اين بيمارستان آمده،زمين اين بيمارستان را از خانواده ي" كاردگر " از قرار هر متري ، 6 ريال خريداري مي كنند تا در آن بيمارستاني 24 تخت خوابي بسازند. اين زمين در اصل باغي مصفا بوده است كه پر از درختان آلبالو بوده است.

بر سر در ورودي اين بيمارستان تاريخي كاشيكاري است با مضمون : " سر  كارها تندرستي بود"

                      


اين بيمارستان، بيمارستان تاريخي رضا شاه در شهر فيروزكوه است.سه سالي است كه بيمارستان نو سازي در فيروزكوه ساخته شده است و اكنون بيمارستان قديمي متروكه است. بنا برگفته ي  مديران اين مجموعه ، بارها به ميراث فرهنگي شهرستان پيشنهاد شده است كه آمادگي دارند كه اين بيمارستان را حاضرند با هزينه و امكانات خودشان به يك موزه ي تاريخ پزشكي تبديل كنند و البته تا كنون پاسخي نشنيده اند. اين بيمارستان در حال تخريب است...

               


یک تجربه نا موفق

دیروز (پنج شنبه) یکی از سخت ترین کلا سهایم به انتها رسید. اینکه خوشحالم یا نه را نمی دانم...اما می دانم که  راحت شدم....تجربه ی بدی بود..هم برای من...هم برای بچه ها...امیدوارم برای هیچ کداممان تکرار نشود...

يكي قصه گويم پر از آب چشم

روز چهارشنبه ي گذشته پس از برنامه ي سلام تهران به همراه مهندس درويش عزيز به ساختمان مجمع تشخيص مصلحت نظام در نياوران تهران رفتيم تا شاهد رونمايي نخستين گزارش وضعيت محيط زيست(SOE) در ايران باشيم. گزارش مقدماتي وضعيت محيط زيست شهر تهران .اين SOE با هدايت و حمايت شهرداري تهران و انجام و حمايت علمي دانشگاه شهيد بهشتي به نتيجه رسيده بود. در برنامه ي روز چهارشنبه چند سخنران از جمله خانم دكتر ابتكار در باره ي ضرورت هاي اين برنامه در ايران و به خصوص در تهران سخنراني كردند كه البته  مملو از گوشه و كنايه هاي  سياسي بود(خوب يا بد...درست يا غلط)

اما پس از خانم دكتر ابتكار گزرش اصلي و به عبارت ديگر رونمايي از اين SOE آغاز شد. ... درباره ي اين گزارش شايد بتوان حرفهاي زيادي زد.اما نكته ي مهم از ديد من(غير متخصص) اين است كه اين گزارش تا حد بسيار زيادي ناقص و ناكارآمد جلوه مي كند.

مهمترين اتفاق براي اثبات اين ادعا اين است كه تقريبا هيچ يك از آمار هاي موجود و استناد شده به آن در اين گزارش آمارهاي رسمي نيست. يعني به اذعان خود آقايان(آقاي دكتر زكايي) بسياري از سازمانها و وزارت خانه ها و مراجع  رسمي از ارائه ي آمار هاي مستند به مجريان اين طرح خود داري كرده اند .

مورد ديگر كه با مطالعه ي  متن گزارش مقدماتي به يقين تبديل شد ، اين كه برخي از موضوعات مورد توجه و بسيار مهم در گزارش وضعيت محيط زيست شهر تهران  لحاظ نشده است. مثلا آلودگي نوري تقريبا محلي از اعراب ندارد.مثلا آموزش محيط زيست در اين گزارش جايگاه چندان محكمي ندارد...اينها را من مي فهمم شايد بسياري موضوعات ديگر باشد كه متخصصان بتوانند آن را ببينند و مهم باشد....

و نكته ي آخر...عدم حضور حتي يك نفر از كارشناسان ،تصميم گيرندگان و تصميم سازان  سازمان محيط زيست ، وزارت خانه هاي هدف و ... در اين جلسه بود. آيا به واقع اين گزارش ارزش شنيدن توسط آنان را نداشت؟ آيا واقعا اين گزارش توسط تصميم سازان دولتي هيچگاه مورد اعتنا قرار خواهد گرفت؟....

در نهايت اين كه اين گزارش در بهترين حالت يك چارچوب مي تواند در نظر گرفته شود كه در سالهاي ديگر(شايد) بتوان با داده هاي صحيح آن را پر كرد و به عنوان يك SOE واقعي به آن نگاه كرد.

      اينجا را هم ببينيد...

               

          


           

                                  

از بيست و پنج سالگي تا سي و پنج سالكي

امشب آغاز دهمين سال تاسيس برنامه ي تلويزيوني آسمان شب بود. برنامه اي كه به همين مناسبت آماده شده بود با دردسر هاي فني فراوان بالاخره ساعت 10 شب پنجشنبه 17 ارديبهشت روي آنتن شبكه ي 4 رفت.جاي خيلي ها توي اين برنامه خالي بود. اما آنها هم كه بودند ديدنشان غنيمت بود و لذت بخش.به خصوص براي من.به خصوص براي من...