امروز هم زندگی ادامه دارد.
از صبح خانه ام.علاقه ای برای اینکه بیرون بروم از خانه ندارم. به هیچ روی. دوست ندارم با کسی هم صحبت کنم. به کارهای عقب مانده ام میرسم...یکی دو تا نوشته ، کمی کارهای شرکت و ...غروب میشود. بلند میشوم، دوش میگیرم،صورت اصلاح میکنم،سرخترین لباسی که دارم را میپوشم و برای پیاده روی میروم بام تهران یک ساعت میگردم و به چراغهای سوسو زنِ شهر نگاه میکنم. با میثم چند بار این نوع نگاه را به شهر انداخته بودیم؟ یادم نیست. زیاد بود...بیشترش هم از بالای گردنه قوچک بوده. بلالی میخوردیم و توی او کافه رستوران اول(که دیروز عصر پس از خاکسپاری به آنجا رفتم) چای مینوشیدیم.خیلی از حرفهایش را اینطوری شنیده بودم. مال سالها قبل بود. اون شبی که با هادی رفتیم جاده آهار هم ....سرخترین لباس تنم است، هوا سرد است و من سرخوش.دوست- شاگردان خوبی داشته ام....زندگی ادامه دارد. دیروز میثم را به خاک سپردیم و امروز تولد آزاده است.دیروز روز خودش بود و امروز روز خودش.میثم را یادم نمیرود....هیچ گاه. زندگی ادامه دارد....فردا ختم اوست. مادرش سفارش ۱۵۰ عکس دیگرش را میدهد.آماده میکنیم تا فردا وقت مراسم.زندگی ادامه دارد...اینجا حال همه ی ما خوب است...باور کن چون میدانم(میدانیم) که حال تو هم آنجا خوب است. باورت داریم و میدانیم که حال تو آنجا(هر جا) که باشد خوب است.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 23:3 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ