به دست بادها-۴

نوشتمت

و باز دادم به دست بادها....بادهای همواره خیس

نوشتمت....

یک عصر فرهنگی

روز جمعه با دوستانم عصر فرهنگی داشتیم....اول در جمعی خصوصی تر رفتیم رودکی....یک برنامه تنبور نوازی حاصل کار گروه ژنور....کار شامل مجموعه ای از قطعات (تصنیف، آواز، دو نوازی،مقامی و ...) بود . ساز غالب تنبور(۵ نوازنده)دف،سه تار،تنبک و کوزه.

کل برنامه یک ساعتی طول کشید.برنامه ای خسته کننده....آنهایی که آمده بودند (کلا ۳۰ یا ۴۰ نفر!)تقریبا همگی از اقوام ۹ نوازنده ی روی سن بودند....کسانی که به حدس من تا کنون حتی به یک تالار موسیقی نیامده بودند.نمیدانستند با چه پدیده ای روبرو خواهند شد...چند نفر پپشت سری من تمام مدت مدت ناراحت و معذب بودند از این که ای وای گل نیاورده اند. ببینید همه با گل آمده اند....از دست زدن و تشویق گاه به گاهی میانِ برنامه(جاهایی که سکوتی برقرار میشد و به ظن آنها آهنگ! تمام شده بود)

جدا از این،...وقتی گروهی به برگزری یک برنامه موسیقی اقدام میکنند. آنهایی که آمده اند، فقط برای شنیدن ساز و آواز نیامده اند. آنها اجرا میخواهند....دیدن و شنیدن....در این گروه نه نفره به جز سرپرست گروه مابقی نفرات ظاهرا این را نمیدانستند. انها در نواختن سازهایشان هیچ نوع اَکتی(act)از خود بروز نمیدادند....چهره ها و تنه و همه و همه کاملا ساکن....گویی رباتهایی هستند نوازنده....



و بعد...با کمال ناباوری...تئاتر شهر...کافه ی سالن اصلی.نمایش به نوشته ی مهدی هاشمی. عشق من حامد بهداد را به سفارش و تاکید سپیده رفتیم و دیدیم....بسیار زیبا و شادمان برانگیز....دیالوگ ها تحسین بر انگیز بود....انتقال حس هم همینطور....و البته اوج بازی را در زمان کوتاهی که زهیر یاری با دو دستش بازی میکرد و دو نفر را به تصویر میکشید میدانم....باقی زمانها بیشتر تاکید بر کلام بود(که البته لذت خودش را داشت)....عصر فرهنگی زیبایی بود.

این قصه نیست شاید-۱۱

اون پایین از بدترین واژه هایی که میشد پیدا کرد و یا بهش عمل کرد خیانت بوده. حالا این میتونسته خیانت زن و شوهر به همدیگه باشه یا خیانت مردمی به کشورشون یا خیانت به بشریت یا هر چی مثل این.به هر روی....چی شد که یاد این افتادم؟آها....چند وقت پیش با اژدهای ساکت شده ام داشتم توی باغاباد(این اسمیه که جدیدا برای این بالا گذاشته ام....بس که همه چیش مثل باغه....حالا گیرم سوررئالی تر از باغ های اون پایین) راه میرفتم . همینطوری بی هدف....من همیشه اینطور سرگردانی ها را دوست داشته ام. چه اون پایین، چه این بالا...میگفتم.بی هدف راه میرفتیم که رسیدیم به یک محوطه ی  باز و وسیع. جای عجیبی بود. یه عالمه فضا بی مصرف افتاده بود....نور زیادی داشت و هیچ سبزه ی خیس و پرنده ای هم توش نبود....یه چیزایی مثل هوای داغ هم از روی زمینش به بالا حرکت میکرد و اینو به وضوح میشد دید. نور زیاد این بالا یه پدیده ی عجیبه....با شگفتی داشتم به این منظره نگاه میکردم که اژدهام گفت بیار از اینجا بریم. به نظرم چیزی داشت ناراحتش میکرد. بهش گوش دادم و حرفی نزدم. اما خُب طبیعی بود که سوالش توی سرم بچرخه. کمی که از اونجا دور شدیم خودش گفت: میدونی اونجا چی بود؟ گفتم....میدونی که نمیدونم و میدونی که میخوام بدونم. اروم گفت اونجا جاییه که اژدها های خیانتکار به صاحبشون رو توش جا میدند.با تعجب پرسدم: اژدها های خیانتکار به صاحب؟ مثلا چه خیانتی؟ آروم تر از قبل گفت: مهمترین خیانتی که میشه در حق صاحبت بکنی(برای یه اژدها) اینه که چیزهایی که میدونی(و کم نیستند) و صاحبت میخواد بدونه(که اونها هم کم نیستند) رو بهشون نگی یا نتونی بگی یا نخواهی که بگی...کمی ساکت موندیم تا اینکه پرسیدم: ببینم خب کی میفهمه که اژدها به صاحبش چیزی را که باید بگه،نگفته؟ اژدهام گفت: خودش.خود اژدها میفهمه...و وقتی اینو فهمید خودش میره اونجا....اونقدر اونجا دست و پا میزنه و تو آتیش خودش میچرخه که چیزی ازش نمیمونه....البته معمولا صاحبش اینو نمیفهمه...چون آدمِ بی اژدها که وجود نداره اینجا. به محض اینکه اژدهایی میره اونجا یکی دیگه میاد جاش رو میگیره....برای همین صاحبه نمیفهمه....اما همه ی اژدها ها خودشون میدونند دارند چی کار میکنند.

گفتم چرا این کار رو میکنند؟ خب وقتی یه اژدها میدونه که صاحبش نمیفهمه که بهش خیانت شده، چرا میره اونجا و خودش رو بدبخت میکنه؟ اژدهام نگاه عمیقی بهم کرد و گفت: چون هیچ اژدهایی قدرتِ توجیه کردن و بهونه آوردن نداره.!

از یک معلم.برای یک معلم

جمشیدی،بهرامی،شیخ سفلی،قدیمی،کریمی،رعنایی،ساعتی،نیوشا،باقری،رضایی،گیاهی، صادقی،نیک پی و ...

اینها برخی از معلمانم بوده اند.

من معلم ام.

امروز روز معلم است.

همه به هم چیزی یاد بدهیم...همه از همدیگر چیزی یاد بگیریمد...اینطوری معلمها روز خوب و ماها روز خوبتری خواهیم داشت.

روز نجوم رسید

جمعه ۸ اردیبهشت روز جهانی نجومه....مشتاقانه منتظر دیدارتون هستم. جدا از اینکه میتونید در این روز به همراه دوستان و آشنایانتان به رصدخانه زعفرانیه بیایید و با تلسکوپ به آسمان نگاهی بیاندازید و یا از طریق غرفه ها ی متعددی که برپاست با نجوم و آسمان آشنا شوید و کودکانتان نقاشی نجومی انجام دهند یا رازپله بازی کنند و ....

جمعه ۸ اردیبهشت رصدخانه آموزشی زعفرانیه(راز)

از ساعت ۱۴ تا ۲۱

ولیعصر-خیابان زعفرانیه-پارک زعفرانیه-رصدخانه آموزشی زعفرانیه

۲۲۷۵۲۱۶۷ و ۲۲۷۵۲۶۲۶

این قصه نیست شاید-۱۰



همیشه اون پایین عاشق نگاه کردن به بالا سرم بودم....اگه شب بود که چه بهتر....به قول خودم حسابی سر به هوا بودم و حسابی تو کارِ سر به هوا کردنِ مردم هم حرفه ای عمل میکردم.....مدتِ چندان زیادی از بالا اومدنم نگذشته بود که یادم افتاد خیلی وقته به بالا سرم نگاه نکرده بودم....یا اگر هم کرده بودم در حد دیدن همون علفهای خیسِ پرنده بوده....خلاصه....شب که شد(گفته بودم اینجا شب و روزاش چطوری اند؟ اگه نه که خوب باشه بعدا میگم) بگذریم. شب که شد سرم رو بالا کردم....تلاش کردم به رسم آون پایینها جلوی نورهای مزاحم رو بگیرم تا آسمان را تاریکتر ببینم....هیچی....هیچی نبود....نه ستاره ای....نه ماهی....نه هیچ سوسویِ کم نوری....اون شب گذشت....شبهای دیگه هم...و هیچ چیز...حتی یک دونه....به اژدها قضیه رو گفتم....سرش رو تند تند تکون داد و تاییدم کرد(هر وقت میخواست اثبات کنه که منتظر شنیدنِ این پرسش بوده این کار رومیکرد) بهش گفتم: میدونستی که اینو میخواستم بپرسم؟ گفت:خُب با اون کنجکاوی ای که توی دیدن ِ اسمون به خرج میدادی حتی بُنسای های پیر و فرتوت هم میفهمیدند. (و این جمله یعنی که خیلی تابلو بوده ام) گفتم...خُب؟! گفت خب که چی؟ گفتم خب حالا پاسخم رو بده....چرا اینجا هیچ ستاره ای دیده نمیشه؟

گفت خب چون کسی به ما نگاه نمیکنه....نفهمیدم یعنی چی برای همین گفتم....خب نکنه .به آسمون و ستاره ها چه ربطی داره.اژدهام خندید و گفت....ببینم نگو که اونهمه چرندیاتی که در باره ی ستاره ها خوندی رو قبول داری هنوز....گفتم چرا که نه؟ اژدهام در حالی که خنده ی ملیحی گوشه ی لبش نشسته بود گفت: ببین بیا ...بیا ،اصل قضیه رو بهت بگم....اون ستاره های ریز و درشت و گاه رنگارنگی که بالای سرت میدیدی چیزی نبودند به جز چشمهایی که به اون پایین زُل زده بودند و اونجا رو نگاه میکردند...حالا اگر خواستی یه روز میبرمت تو ایوانِ پایینی تا تو هم اون پایین رو ببینی....دیگه به حرفهای اژدها گوش نمیدادم...آروم آروم صداش محو شد برام...به اون همه شبهایی که توی قصر بهرام و طالقان و یزد و نیاسر و هزار جای دیگه به آسمان شب زل زده بودمُ با خودم فکر میکردم آیا اون بالاها موجودات زنده ای وجود دارند یا نه فکر میکردم....

به دست بادها-۳(یین و یانگِ شخصی من در روزهایی دورتر از الان)



میگی تمام شده....یک کلام...ختم کلام....و من با خودم میگم(زیر لب)که وقتی میگی تمام شده یعنی دقیقا همه چیز تازه آغاز شده....تازه شروع میشود...همه چیز....خاطرات...لذتها...اشکها و خنده ها ....همه چیز...همه چیز....همه چیز با ضد خودش همراهه...همیشه....مثل همون وقتی که میگی تموم شده و من میفهمم که تازه شروع شده