این قصه نیست شاید-۱۰

همیشه اون پایین عاشق نگاه کردن به بالا سرم بودم....اگه شب بود که چه بهتر....به قول خودم حسابی سر به هوا بودم و حسابی تو کارِ سر به هوا کردنِ مردم هم حرفه ای عمل میکردم.....مدتِ چندان زیادی از بالا اومدنم نگذشته بود که یادم افتاد خیلی وقته به بالا سرم نگاه نکرده بودم....یا اگر هم کرده بودم در حد دیدن همون علفهای خیسِ پرنده بوده....خلاصه....شب که شد(گفته بودم اینجا شب و روزاش چطوری اند؟ اگه نه که خوب باشه بعدا میگم) بگذریم. شب که شد سرم رو بالا کردم....تلاش کردم به رسم آون پایینها جلوی نورهای مزاحم رو بگیرم تا آسمان را تاریکتر ببینم....هیچی....هیچی نبود....نه ستاره ای....نه ماهی....نه هیچ سوسویِ کم نوری....اون شب گذشت....شبهای دیگه هم...و هیچ چیز...حتی یک دونه....به اژدها قضیه رو گفتم....سرش رو تند تند تکون داد و تاییدم کرد(هر وقت میخواست اثبات کنه که منتظر شنیدنِ این پرسش بوده این کار رومیکرد) بهش گفتم: میدونستی که اینو میخواستم بپرسم؟ گفت:خُب با اون کنجکاوی ای که توی دیدن ِ اسمون به خرج میدادی حتی بُنسای های پیر و فرتوت هم میفهمیدند. (و این جمله یعنی که خیلی تابلو بوده ام) گفتم...خُب؟! گفت خب که چی؟ گفتم خب حالا پاسخم رو بده....چرا اینجا هیچ ستاره ای دیده نمیشه؟
گفت خب چون کسی به ما نگاه نمیکنه....نفهمیدم یعنی چی برای همین گفتم....خب نکنه .به آسمون و ستاره ها چه ربطی داره.اژدهام خندید و گفت....ببینم نگو که اونهمه چرندیاتی که در باره ی ستاره ها خوندی رو قبول داری هنوز....گفتم چرا که نه؟ اژدهام در حالی که خنده ی ملیحی گوشه ی لبش نشسته بود گفت: ببین بیا ...بیا ،اصل قضیه رو بهت بگم....اون ستاره های ریز و درشت و گاه رنگارنگی که بالای سرت میدیدی چیزی نبودند به جز چشمهایی که به اون پایین زُل زده بودند و اونجا رو نگاه میکردند...حالا اگر خواستی یه روز میبرمت تو ایوانِ پایینی تا تو هم اون پایین رو ببینی....دیگه به حرفهای اژدها گوش نمیدادم...آروم آروم صداش محو شد برام...به اون همه شبهایی که توی قصر بهرام و طالقان و یزد و نیاسر و هزار جای دیگه به آسمان شب زل زده بودمُ با خودم فکر میکردم آیا اون بالاها موجودات زنده ای وجود دارند یا نه فکر میکردم....
باغ به باغ