بازگشت اژدها، اما به سبك ملودرام

بهش ميگم  كجا بودي؟ ميگه همين دور و برا. ميگم بيخودي حرف نزن ، اگه اين دور و برها بودي كه ميديدمت، اصلا اينجاها نبودي، ميدوني چند وقته كه ازت خبري ندارم؟ با دماغهايي كه از زور گرماي آتش درونش سرخِ سرخ شده نگاهم ميكنه و دمش رو اروم تكون ميده و ساكت ميشه، تلاش ميكنم خودم رو بي تفاوت به لوس كردنش نشان بدهم و هنوز حالت ناراحت و شاكي خودم رو توي صورتم نگاه دارم. اما هيچ حرفي يادم نمياد كه بهش بگم. همديگر رو نگاه ميكنيم، يهو فرياد ميكشم سرش كه : خوب نادون دلم برات تنگ شده بود، نگرانت نبودم، اصلا ، اما دلم تنگ شده بود، آتش هاي توي دماغش رو فرو ميخورد( اين كار براي اژدها ها مثل بالا كشيدن دماغ بين ما ادمهاست) و به ارمي ميگه: من همين نزديكيا بودم،باور كن، ديگه اصراري نميكنم، ميدونم كه اژدها ها شايد همه ي حقيقت رو بازگو نكنند، اما غير ممكنه كه دروغ بگويند. باور ميكنم كه همين نزديكي ها بوده، اما حتما بايد يك بار سر حوصله و فرصت ازش بپرسم دقيقا كدوم نزديكي ها بوده كه من نميديدمش. الان مهم اينه كه دوباره بركشته و الان اينجاست، نه همين نزديكي ها ، درست پيش خودمه، ادم نبايد از اژدهاش دور بمونه. اصلا ادم بي اژدها آدمي تنهاست! باور كنيد!!

این قصه نیست شاید-۱۵


اومده میگه دیگه وقتشه...میگم وقت چی؟ میگه خوب باید بریم لبه ی پرتگاه ِ دور و کیسه ها رو خالی کنیم...

میگم خوبه...اما کیسه های چی رو برای چی خالی کنیم....اما تا بیام نگاهش کنم میبینم راه افتاده و داره با دم افشان(دمی که توی هوا تکان تکان میخوره) راه میره و این یعنی که اژدهام حسابی سرحاله....دنبالش راه میافتم...همه ی اون سبزه های خیس ِ پرنده پر آب تر از گذشته توی هوا وول میخورند.نورهای کم و بیش پریده رنگی توی آسمون های دورتر دارند تکون میخورند....خلاصه که همه جا روشنایی های عجیبی دارند....همه چیز به نظر حال و هوای خوشی دارند.بهش میرسم و میگم...ببین خوب اگه توضیحی بدی باور کن چیزی نمیشه ها...نگاه گوشه چشمی ای میکنه و نیشخند کوچیکی میزنه(که اینهم نشانه ی سرخوشی اش هست) و غر و لند کنان راهش رو ادامه میده...بعد با لحن خوبی میگه: ببینم تو همیشه همینقدر بی توجه به زمان هستی؟ قبلا ها هم همینطور بودی؟وقتی اون پایین بودی رو منظورمه....بهش میگم. آره بابا اون پایین ها که  اینطوری بودم...اما این بالا که اصلا زمان مطرح نیست....هست؟ یکهو میگه...خوب اینو راست میگی...بالاخره یه بار حق با تو شد. برو کیف کن... بعد هم با دم افشان راهش رو ادامه میده و میگه حالا یه کم تندتر بیا دیر میرسیم میافتیم اون عقب ها مزه اش از دست میره....تا بیام  سوال دیگه ای بپرسم  ادامه میده که: ببین الان اون پایین فصل زمستان تازه شروع شده....یه جاهایی از دنیای شماها سال نو دارند و یه جاهای دیگه هم نه...درسته؟ گفتم این که الان زمستان هست یا نه رو نمیدونم که اما این که اگر زمستان باشه اینطوریه...آره همینطوره...و اژدها باز هم با نگاه مطمئن تر از قبل گفت: خوب دیگه تو زمستون چی واجبه؟ و تا اومدم فکرم رو جمع و جور کنم گفت: خوب برف دیگه....اونجا باید برف بیاد....اینجا باید برف بره...گفتم خوب آخه چطوری این کار رو میکنید؟

اژدهام حرفی نزد....رسیده بودیم...یه عالمه اژدهای ریز و درشت اونجا بودند...همه با دم های افشان سر خوش و شادمان ایستاده بودند لبه پرتگاه...این دره ی عظیمی بود که دنیای این بالا رو تموم میکرد و مشرف بود به دنیای اون پایین...اژدها ها کیسه هایی که تو دستشون بود رو میآوردند اون لبه و خالی میکردند و شادی کنان و جیغ کشان میاومدند عقب...نوبت بعدی و بعدی و بعدی....همینطور که من هم از این صحنه ها لذت میبردم از اژدهام پرسیدم....توی این کیسه ها چیه؟ همونطور که داشت شادی میکرد و بالا پایین میپرید گفت:(به سختی صداش رو میفهمیدم) چیز مهمی نیست، همون خرت و پرتای همیشگی....گفتم یعنی چی؟ کدوم خرت و پرتا؟(همزمان داشتم فکر هم میکردم) معلوم بود که نمیتونه بی خیال شادیش بشه و بلند گفت : بابا همین چیزا...این گلهای درختای دوردست...خشکیده هایی که رو زمین میریزند دیگه....و چون نوبتش شده بود رفت اون لبه و همه رو خالی کرد پایین....بعد یه فوتِ شدید بدون آتیش هم سمتشون کرد و برگشت تا کیسه ی بعدی رو بیاره...

تازه داشتم میفهمیدم. ابنجا این روزا روز پاکسازی بوده....زیر درختای دوردست رو از گلهای خشکیده ای که ریخته بود خالی میکردند. این گلهای سفید و آبی رو میریختند پایین....اینها...اینها همون برفهای زیبایی بودند که اون وقتها،اون روزهایی که پایین بودم، با شادی چشم انتظارشون مینشستم....برف برفه و همیشه با شادی همراهه...چه این بالا که گلهای سفید خشکیده هستند...چه اون پایین که برف سرده و زیبا....زیبایی همیشه ادی آوره....ظاهرا

این قصه نیست شاید-۱۴

به اژدها میگم :آر اونوقتا داشتم معروف میشدم...نگاهم میکنه...از گوشه چشم و با بی حوصلگیِ تمام. بعدش ادامه میدم: خب قبول کن که خیلی مزه میده معروف شدن...همه میشناسندت و باهات سلام و علیکی میکنند و ...باز هم بی حوصله نگاهم میکنه....بعد یاد یه جمله ای چیزی افتادم که اونوقتا معمول بود: میگند یارو کلی زحمت میکشه تا معروف بشه بعد که معروف شد تلاش میکنه یه جوری باشه که کسی نشناسدش و راحت زندگی کنه و از دست آدمها فرار میکنه و ....هنوز این اژدهام داشت بی حوصله نگاهم میکرد....نمیدونم بی حوصله بود یا بی تفاوت...با کمی غُر و لند گفتم: اصلا حرفام رو میشنوی؟ یه اوهوم ِ کوچولو گفت و باز بی تفاوت شد....گفتم خوب حالا که میشنوی...میفهمی چی میگم؟ باز هم یه اوهوم....همین و بس....دیگه خسته شدم و گفتم : حالا که اینطوره....دیگه هیچی نمیگم....هیچی....دیدم چشماش برق کوچولویی زد....اما زودی حالتش مثل قبل شد....ساکت شد....تا کلی زمان همینجوری من به دورترها نگاه میکردم(در حالی که حواسم به نزدیکی ها بود) و اون هم همینطوری  ایستاده بود روی پاهاش و داشت هی دُمش رو خیلی آروم (خیلی آروم) تکون میداد(هر وقت اژدهام این کار رو میکنه یعنی داره به یه چیز مهم فکر میکنه) دیگه نه برام مهم بود...نه اصلا بهش فکر میکردم...منم داشتم به حیلی چیزها فکر میکردم....خوب بود....اونقدر چیز برای فکر کردن داشتم که نگو....فکر کنم داشتم به انتهای روزِ این بالایی میرسیدم که اژدهام دمش رو نگه داشت و گفت....میخوای بریم سمت ِ اون نورهای وحشی قدم بزنیم؟ گفتم آره چرا که نه....راه افتادیم رفتیم و توی راه حرف زدیم...خیلی زیاد...خیلی زیاد...وسطاش گفت: دیدی اونموقع نباید حرف میزدی....گفتم آره...مرسی...و رفتیم...تا اون  نورهای وحشی راه زیادی بود و ما حالا حرفای زیادی برای گفتن داشتیم....خیلی زیاد.

نگار گری فیلمهای کلاسیک سینما

پس از مدتها یه مطلبِ کوتاه توی جام جم منتشر کردم....یه نوشته ی کوتاه در باره ی یک نگارگری....!!

اینجا متن اصلی رو بازنشر میکنم...:

      


امروزه بسیاری از کسانی که در حوزه های گوناگون علم فعالیت میکنند، روش علم و فعالیت های علمی را روشی میدانند برای کشف و یا حتی ساخت آنچه که دنیای پیرامون میخوانیم.علم، روشی است برای شناختن همه ی آن چیزی که ما را احاطه کرده است. این محیط پیرامونیِ ما مملو از عناصر واقعی است. چیزهایی که به واقع حضور دارند و  ما وظیفه ی شناخت آنها را داریم. حال اینکه این شناخت به چه درد ما میخورد و اصلا چرا بایستی اینها را بشناسیم بماند....


ادامه نوشته

این قصه نیست شاید-۱۳

"این روزها آدمهای زیادی از اون پایین اینجا میان" اینو گفت و زودی رفت....من متحیر مونده بودم که اِه خوب بیان مگه چیه....اینجا که جا زیاده....برای کسی هم که قرار نیست کاری بکنیم...اینجا همه چیز همینطوری درست و درمون پیش میره...خلاصه کلی نبود....منم که اینجا عادت کردم هر کاری دارم به اژدهای غرغروی مهربونم تکیه کنم...حسابی ناراحت بودم...اما اومد. بالاخره اومد و منم حسابی خصبانی بهش نگاه کردم و گفتم: خوبه والا.نکنه یکی دیگه رو پیدا کردی که بری و اژدهاش بشی. نگاه محبت آمیزی کرد و با گوشه ی لبی که بالا رفته بود(و نشانه ی مهربونیِ بی حد و حصرش بود) بهم گفت: میدونی که این نشدنیه.نه که نخوام.نمیتونم....و بلافاصله گفت: این از اون کارای خودتون بود تو اون پایین.داشتم شوخی میکردم باهات. نه من اژدهای توام.تا همیشه هم میمونم.

گفتم: خوب پس چی . اینهمه وقت کجا بودی؟ گفت: بیا بریم. رفتم.....سرعتمون زیاد بود اما تا ورودیِ اینجا راه زیاد بود و باید کللی میرفتیم.

رفتیم و رسیدیم. یه عالمه اژدهای کوچولو بودند. یه عالمه. قبلا اینا رو دیده بودم اما نه اینقدر زیاد با همدیگه پرسیدم اینا چرا اینقدر زیادند؟ گفت گفتم که زیاد دارند میاند اینجا و میبینی که این اژدها ها کوچیک اند و یه چیزایی رو هنوز یاد نگرفته اند و اینجا رسیده اند. بعدش برام گفت: اژدهاها خیلی زود رشد میکنند و بالغ میشند اما به این شرط که تجربه کنند. تجربه برای بزرگ شدنشون مثل غذا برای شماهاست.

گفتم خب شماها...حرفم رو قطع کرد و گفت آره ما اژدهاهای قدیمی تر داریم اینجا تجربه ی زندگی بهشون میدیم. داریم کمک میکنیم یه چیزی بهشون یاد بدیم که زودتر بزرگ بشوند. خوشم اومد مثل امداد رسانی تو اون پایین بود. مثل روزهای بم، رودبار(که من نوجوان بودم) و ...خوشم اومد....ساکت بودم و تو افکار خودم که یهو اژدهام، اژدهای مهربونم گفت بیا بریم من خسته هستم و گروه تازه تا یه مدت گوتاه دیگهمیرسه....اولین بار بود میگفت خسته هستش...داشتم راه میافتادم که یهو یاد سوال اصلی افتادم: اینا چرا یهویی اینهمه اومدند....اصلا چرا اژدها هایی به این کوچیکی اینهمه زیاد با هم اومدند....تا اومدم بپرسم خودش گفت(گفته بودم که ذهن خونی میکنه): اون پایین لرزیده...

و اولین بار بود که این بالا لرزیدم.

این قصه نیست شاید-۱۲

امروز روزیه که این بالا به خودم مباهات کردم....نه مثل اون پایین ها...نه...یه مباهات خاص به سبک این بالایی ها...بگذارید براتون بگم....نشسته بودم تو خونه ام(خونه که میگم باز هم فکر نکنید که یه ۴ دیواری هستش و سقف و این چیزها...خونه اینجا یعنی جایی که هم تو و هم دیگران میدانند مال توئه و کسی به حریمتون تجاوز نمیکنه....) و داشتم برای خودم حال میکردم. یه روز آروم و باصفا برای خودم داشتم...از اون روزایی که  به کسی(حتی به اژدهام) کاری نداشتم و تو حال و هوای خودم بودم و با خودم صفا میکردم...به هر حال داشتم تو این حال خودم سیر و سیاحت میکردم که یکهو متوجه شدم دارم با دقت به آدمهایی که از مقابلم رد میشدند نگاه میکنم....متعجب بودم. برای اولین بار بود که متوجهش میشدم....یه چیز عجیبی رو متوجه شدم...خیلی عجیب بود.تا حالا چنین چیزی ندیده بودم....اولش فکر کردم شاید یکی دو نفر اینطوری اند...اما بعد دیدم نه بابا همه کم و بیش همینطوری اند...پاشدم و با قیافه ی بهت زده اژدهام رو صدا کردم.اومد کنارم و گفت: چی شده؟ چرا اینقدر تعجب کزده ای؟ گفتم...ببین اینارو....چفت خب مگه چشونه؟گفتم باباجان خوب نگاه کن...منم تازه متوجه شدم که اینطوری اند...گفت: چرا اینقدر سختش میکنی؟چطوری اند؟ نمیدونم چرا...اما فکر کردم میدونست دارم چی میگم و برای اینکه اذیتم کنه خودش رو زده بود به اون راه....برای همین با کمی عصبانیت گفتم: اَه...ایما چرا از چلوی آدم که رد میشند اینقدر قیافه هاشون عوض میشه؟یعنی نمیبینی اینارو؟ اینو گه گفتم با حالتی گنگ و گیج نگام کرد و با یک پوزخند گفت؟ جدی؟‌یعنی اولین بارته اینو میبینی؟ یعنی میخواهی بگی تا الان همچی چیزی رو تو چهره و قیافه ی اینا ندیده بودی؟بعد هم یک پوزخند سبکی زد که حسابی بهم برخورد....گفتم یعنی بایستی کشف میکردم اینارو؟‌آخه از کجا بدونم؟ گفت خب اینا که همیشه همینطور اند....از اون مهمتر....هیچی ولش کن...حالا اونو بعدش میگم....اونقدر قضیه برام مهم بود که پیگیر ادامه ی حرفش نشدم و پرسیدم...حالا بگو ببینم اینا چرا اینطوری اند؟ مثلا اون یارو رو نگاه کن که  داره از زیر اون درختای بلند(اینجا کوتاهترین درخت ۱۰ ها برابر من قد داره) رد میشه....الان قیافه و لباسش مثل یک جنتلمن انگلیسی قرن ۱۹اُمیه...حالا اِ اِ اِ ببین ببین به اون خانومه که رسید شد مثل یک هیپی اوایل قرن ۲۰ اُمی...دوباره جنتلمن شد....جنتلمن...جنتلمن...واو حالا شد مثل یک دزد دریایی...(درست مثل یک گزارشگر فرتبال شاید عادل وقتی اون پایین بودم داشتم گزارش لحظه به لحظه ی تغییرات قیافه ی اون آدم رو میدادم  تااینکه از میدان دیدم بیرون رفت و نفر بعدی جاش رو گرفت. تمام این مدت اژدهام منو نگاه میکرد...خندان و ساکت...(و این یعنی که داره با من کیف میکنه) ساکت شدم و گفتم اِ خوب بگو دیگه دارم شاخ در میآرم. گفت دارم میبینم...و ادامه داد: ببین اون پایین که بودید، همتون یه چیزایی میخوندید....کتاب، مقاله، داستان، روزنامه و ...مگه نه؟ گفتم ره. گفت: خب همین دیگه . اونجا که بودی آیا وقتی یه چز میخوندی خودت رو جای شخصیت های اون نمیگذاشتی؟ گفتم اوه چرا تا دلت بخواد. گفت خب همینه دیگه...وقتی تو خودت را جای یک شخصیت قرار میدی یعنی داری باورش میکنی....این باور کردن یعنی یه بخشی از اونو تو خودت جا دادن و معمولا هم این شخصیت کم و زیاد همیشه باهات باقی میمونه...توی تو رسوب میکنه...برای همینه که تو شرایط مختلف شخصیتهای دیگه ای از تو بروز میکنه و دیده میشه...اون پایین اینا رو نمیبینی اما اینجا...اینجا همه چیز به عریانترین شکلش دیده میشه...حتی شخصیت های نمادینت....

با مزه بود برام....نشستم و به آدمها نگاه کردم چه مزه ای میداد....از اژدهام پرسیدم: خب حالا اینایی که کمتر تصویرشون عوض میشه...حرفم رو قطع کرد و گفت: کمتر کتاب خونده اند...دانایی کمتری دارند...دنیای کمتری رو تجربه کرده اند...دوباره ساکت شدیم و من به فضولی تازه یافته ام مشغول شدم...اون هم داشت همونطور راضی به من نگاه میکرد....یکهو لامپی توی سرم روشن شد...گفتم ببینم من...من چطوری ام؟ قیافه ی راضی اش رو  بیشتر متوجه شدم که گفت: فکر میکنی چرا اینقدر دنبالتم و دوستت دارم؟ تو...تو تو هرلحظه یک مدل هستی....هر لحظه و بعدش دوباره با رضایت(رضایت اژدهایی) بهم نگاه کرد....و من....کلی به خودم و اژدهام مباهات کردم.

به دست بادها-۵

بطری رو که میندازی توی اب مهم نیست که توش نامه ای گذاشته ای یا نه...مهم اینه که  سوی نگاهت رو با بطری رهسپار کرده ای...نگاههایی که میسپاریش به دست موجها و بیم ها و هزاران هزار امیدها....

قاصدک را که فوت میکنی،پره های سفید و نرم و نازک، چااک و سرخوش و سرمست روی دوشِ ِ بادهای حتی ملایم سوار میشوند و میروند...دور و نزدیکش اصلا مهم نیست....حتی اینکه درِ گوش قاصدک ها چیزی هم گفته باشی مهم نیست....مهم اینه که دلت را، هزاران هزار بوسه های کال و هزاران هزار نگاه های دزدیده و هزاران هزاران قطره اشکهای سُریده روی گونه ها و هزاران هزار لمس سرانگشتانِ نمناک را رهسپار کرده ای....سپردهایش به دست بادها....

مهم نیست که بطریِ سپرده به موجها خالی از دستخط توست....مهم نیست که آرزو نکرده قاصدکهای تازه را فوت کنی....به همراهشان تکه ای از قلب من هست ....برای آنکه میفهمدش باید کافی باشد.....

تمام.!

.

این منم ،مردی در استانه ی ۴۰

ماحصلِ تجریش گردی ِ شبانه با دوستان....

این قصه نیست شاید-۱۱

اون پایین از بدترین واژه هایی که میشد پیدا کرد و یا بهش عمل کرد خیانت بوده. حالا این میتونسته خیانت زن و شوهر به همدیگه باشه یا خیانت مردمی به کشورشون یا خیانت به بشریت یا هر چی مثل این.به هر روی....چی شد که یاد این افتادم؟آها....چند وقت پیش با اژدهای ساکت شده ام داشتم توی باغاباد(این اسمیه که جدیدا برای این بالا گذاشته ام....بس که همه چیش مثل باغه....حالا گیرم سوررئالی تر از باغ های اون پایین) راه میرفتم . همینطوری بی هدف....من همیشه اینطور سرگردانی ها را دوست داشته ام. چه اون پایین، چه این بالا...میگفتم.بی هدف راه میرفتیم که رسیدیم به یک محوطه ی  باز و وسیع. جای عجیبی بود. یه عالمه فضا بی مصرف افتاده بود....نور زیادی داشت و هیچ سبزه ی خیس و پرنده ای هم توش نبود....یه چیزایی مثل هوای داغ هم از روی زمینش به بالا حرکت میکرد و اینو به وضوح میشد دید. نور زیاد این بالا یه پدیده ی عجیبه....با شگفتی داشتم به این منظره نگاه میکردم که اژدهام گفت بیار از اینجا بریم. به نظرم چیزی داشت ناراحتش میکرد. بهش گوش دادم و حرفی نزدم. اما خُب طبیعی بود که سوالش توی سرم بچرخه. کمی که از اونجا دور شدیم خودش گفت: میدونی اونجا چی بود؟ گفتم....میدونی که نمیدونم و میدونی که میخوام بدونم. اروم گفت اونجا جاییه که اژدها های خیانتکار به صاحبشون رو توش جا میدند.با تعجب پرسدم: اژدها های خیانتکار به صاحب؟ مثلا چه خیانتی؟ آروم تر از قبل گفت: مهمترین خیانتی که میشه در حق صاحبت بکنی(برای یه اژدها) اینه که چیزهایی که میدونی(و کم نیستند) و صاحبت میخواد بدونه(که اونها هم کم نیستند) رو بهشون نگی یا نتونی بگی یا نخواهی که بگی...کمی ساکت موندیم تا اینکه پرسیدم: ببینم خب کی میفهمه که اژدها به صاحبش چیزی را که باید بگه،نگفته؟ اژدهام گفت: خودش.خود اژدها میفهمه...و وقتی اینو فهمید خودش میره اونجا....اونقدر اونجا دست و پا میزنه و تو آتیش خودش میچرخه که چیزی ازش نمیمونه....البته معمولا صاحبش اینو نمیفهمه...چون آدمِ بی اژدها که وجود نداره اینجا. به محض اینکه اژدهایی میره اونجا یکی دیگه میاد جاش رو میگیره....برای همین صاحبه نمیفهمه....اما همه ی اژدها ها خودشون میدونند دارند چی کار میکنند.

گفتم چرا این کار رو میکنند؟ خب وقتی یه اژدها میدونه که صاحبش نمیفهمه که بهش خیانت شده، چرا میره اونجا و خودش رو بدبخت میکنه؟ اژدهام نگاه عمیقی بهم کرد و گفت: چون هیچ اژدهایی قدرتِ توجیه کردن و بهونه آوردن نداره.!

این قصه نیست شاید-۱۰



همیشه اون پایین عاشق نگاه کردن به بالا سرم بودم....اگه شب بود که چه بهتر....به قول خودم حسابی سر به هوا بودم و حسابی تو کارِ سر به هوا کردنِ مردم هم حرفه ای عمل میکردم.....مدتِ چندان زیادی از بالا اومدنم نگذشته بود که یادم افتاد خیلی وقته به بالا سرم نگاه نکرده بودم....یا اگر هم کرده بودم در حد دیدن همون علفهای خیسِ پرنده بوده....خلاصه....شب که شد(گفته بودم اینجا شب و روزاش چطوری اند؟ اگه نه که خوب باشه بعدا میگم) بگذریم. شب که شد سرم رو بالا کردم....تلاش کردم به رسم آون پایینها جلوی نورهای مزاحم رو بگیرم تا آسمان را تاریکتر ببینم....هیچی....هیچی نبود....نه ستاره ای....نه ماهی....نه هیچ سوسویِ کم نوری....اون شب گذشت....شبهای دیگه هم...و هیچ چیز...حتی یک دونه....به اژدها قضیه رو گفتم....سرش رو تند تند تکون داد و تاییدم کرد(هر وقت میخواست اثبات کنه که منتظر شنیدنِ این پرسش بوده این کار رومیکرد) بهش گفتم: میدونستی که اینو میخواستم بپرسم؟ گفت:خُب با اون کنجکاوی ای که توی دیدن ِ اسمون به خرج میدادی حتی بُنسای های پیر و فرتوت هم میفهمیدند. (و این جمله یعنی که خیلی تابلو بوده ام) گفتم...خُب؟! گفت خب که چی؟ گفتم خب حالا پاسخم رو بده....چرا اینجا هیچ ستاره ای دیده نمیشه؟

گفت خب چون کسی به ما نگاه نمیکنه....نفهمیدم یعنی چی برای همین گفتم....خب نکنه .به آسمون و ستاره ها چه ربطی داره.اژدهام خندید و گفت....ببینم نگو که اونهمه چرندیاتی که در باره ی ستاره ها خوندی رو قبول داری هنوز....گفتم چرا که نه؟ اژدهام در حالی که خنده ی ملیحی گوشه ی لبش نشسته بود گفت: ببین بیا ...بیا ،اصل قضیه رو بهت بگم....اون ستاره های ریز و درشت و گاه رنگارنگی که بالای سرت میدیدی چیزی نبودند به جز چشمهایی که به اون پایین زُل زده بودند و اونجا رو نگاه میکردند...حالا اگر خواستی یه روز میبرمت تو ایوانِ پایینی تا تو هم اون پایین رو ببینی....دیگه به حرفهای اژدها گوش نمیدادم...آروم آروم صداش محو شد برام...به اون همه شبهایی که توی قصر بهرام و طالقان و یزد و نیاسر و هزار جای دیگه به آسمان شب زل زده بودمُ با خودم فکر میکردم آیا اون بالاها موجودات زنده ای وجود دارند یا نه فکر میکردم....

این قصه نیست شاید-۹


اون وقتایی که اون پایین بودم همیشه دلم میخواست یه حیوون خونگی داشته باشم.مثلا یه سگ....بعضی وقتا یه سگ کوچولوی پشمالو دلم میخواست که با نگاهِ دقیقش به آدم زُل بزنه و حرف آدم رو بفهمه...اینا مثل بُنسای هستند.یه سگِ کامله که فقط کوچیک مونده...اما بعضی وقتای دیگه یه سگ شپرد یا مثلا یه دُبرمن سیاه وشکیل میخواستم که حتی خودم هم ازش بترسم.البته نه که فقط چشمم دنبالِ سگ باشه....این یه مثال بود. اما خوب هیچ وقت به داشتن حیوان خونگی به شکل جدی نگاه نکردم(حتی ماهی) چرا؟ خوب چون همش مسافرت بودم....همش بیرون از خونه بودم. امکان این که مثلا ماهی یا سگ یا دایناسور یا مارمولکِ خودم رو با خودم بیرون ببرم و براش وقت بگذارم و این جور چیزها رو که نداشتم. هم دلم براش میسوخت هم این که حتما (و در عمل) این حیوان بدبختِ خونگی می افتاد و میمرد دیگه....برای همین همیشه آرزوش به دلم موند....و حالا....این بالا.....یه روز به اژدهام گفتم...."ببینم اینجا میشه یه حیوونِ خونگی داشت؟" در حالی که داشت آتیش های کوچیک کوچیک از دماغش بیرون میداد(این یه جور بازیه  که موقع بی کاریهاش انجام میده) گفت هوم؟! حیوانِ خونگی؟ مگه تو اینجا خونه میبینی؟ یا خودت اصلا اینجا خونه داری؟ گفتم"خوب حالا اسمش رو نگذار خونگی....تو که میفهمی چی میگم....چه میدونم...حیوون دست اموز؟ حیوون ِ  شخصی؟"همونطور ادامه داد" دست آموز؟ یکی میخواد خودت رو آموزش بده" کم کم داشتم عصبانی میشدم...گفتم"بابا یه چیزی مثل تو....میشه داشت؟" کارش رو قطع کرد و سرش رو برگردوند و گفت:" منو با حیوونهای خونگی ای که اون پایین داشتید، یکی میدونی؟"گفتم بابا بی خیال اصلا هیچی ، اشتباه کردم...بی خیال. اصلا به من چه که میشه یا نمیشه.

و سکوت کردم. برگشت و ساکت موند.و بعدش گفت:"حوصله داری بریم یه جایی؟گفتم آره بریم...اما خودم رو مشتاق نشون ندادم...راه افتادیم رفتیم.... زیاد و کم که نداره. اینجا به این راحتی ها نمیتونی فاصله ها رو بفهمی. به هر حال رفتیم به یه جایی که باز هم من تا اون موقع ندیده بودم...جایی که یه عالمه آدمهای عجیب و غریب بودند...البته خیلی هم عجیب نبودند ها....به هر حال یه جورایی بودند.به اژدهام گفتم اینا کی هستند؟گفت خوب نگاه کن ببین کدومشون رو میشناسی؟ گفتم نمیدونم یه حسای آشنایی بین خیلی از اینا میبینم اما جداً نمیدونم کی اند. گفت....آره میفهمم که نمیشه به این راحتی اونها رو شناخت....گفتم:"واقعا باید بشناسم؟" گفت آره....ببین اونی که خیلی شیک و پیک اون گوشه نشسته و لم داده و داره به بقیه نگاه میکنه....اون برات آشنا نیست؟ گفتم چرا اتفاقا این از همونهاییه که میگم انگار میشناسمش اما چیزی ازش یادم نمیاد...کیه؟ اژدها گفت....بیا بریم....بعدش بهت میگم....برگشتیم در حالی که مغزم لابلای اونهمه آدم هی آشناها رو مرور میکرد و دیگه داشتم اذیت میشدم که یادم نمیآدشون.از اونجا که دور شدیم اژدها گفت....بشین....نشستم و گفتم بگو ببینم...اینا کیا بودند؟گفت:اینها تغییر شکل یافته ی همون حیوونای خونگی ای بودند که اون پایین داشتید...اونا هم بیچاره ها روح و روان داشتند...با برخی هاشون خوش رفتاری میشده با برخی هاشون بد رفتاری....اما در نهایت همشون دچار یک مشکل اصلی بوده اند. اونها رو اینجا دیدی؟ رفتارشون چیزی بین آدم و حیوان بود. با آنها رفتار انسانی میشده...برای همین وقتی این بالا میآند نه آدمند (مثل تو) نه حیوون اند مثل خودشون....سردرگم اند...سردرگم....

باقی حرفاش رو گوش ندادم...نه غمگین شدم...نه افسرده نه وحشت کردم نه هیچ چیز دیگه....فقط دیگه هیچ وقت اینجا به حیوون خونگی داشتن فکر نکردم. هیچ وقت.

اوامر ملوکانه بهاری ۹۰-۵ با چاشنی علم

در استانه ی فرو آمدنِ بهار بانو...از وزیر اعظم پرسیدیم : آخرین بار که زمین را گز کردید چه آندازه بود؟ گفت یادش نیست....نخست دادیم فلکش کردند...سپس دادیم منجم باشی را آوردند به همراه همه ی مساحان.پرسشمان را فرمودیم. عرض داشتند که سابق بر این به شیوه ی اراتستن گز کرده اند. شیوه را پرسیدیم. منجم باشی رساله ای موجز نگاشت در بابِ اندازه گیری زمین به شیوه ی قدما.خاصه اراتستن. رساله ی مختصر را برای مطالعه ی شما هم مناسب دیدیم.اینجا در کتابخانه ی باغمان نهادیمش تا بخوانید و حظ ببرید.

اژدهای غرغروی نامنظم و برخی گزارش های کوتاه

اینم دستپخت تازه ی اون اژدهای غرغروی نامنظم:   گاز گربنیک را دستگیر کنید

پنجشنبه از ساعت ۶ تا ۱۲ نیمه شب توی رصدخانه‌آموزشی زعفرانیه و با یاری دوستانمان در آوا استار یک کارگاه آموزشی داشتیم....پس از مدتها....خیلی خوب بود. جای همه ی نجومی ها خالی.

۴ شنبه نخستین جلسه ی هماهنگی برنامه های روز نجوم سال ۱۳۹۱ را برگزار کردیم....همه ی ارنهایی که نبودند جاشون خالی بود....جلسه بعدی روز ۲۴ اسفنده(۴ شنبه) هم خودتون بیایید هم به دوستان رازویتون بگید که بیایند....اینجا رو هم ببینید.

این قصه نیست شاید-۷

چند باری دیده بودمشان...پیرهایی که اصلا جنسیت نداشتند....همه شان پیر بودند.فرتوت و چروگیده....ریش نداشتند....اما نمیشد گفت زن هستند.توی چشمهاشان نگرانی عجیبی  دو دو میزد.به نوبت میرفتند .یه مسیری بود که هیچوقت نمیگذاشتند بهش نزدیک بشی. نه که کسی باشه و جلوت روبگیره ها....اصلا نمیتونستی بری جلو...نمیدونم چه طوری میشه اینو براتون توضیح بدم.به هر حال نمیشد و نمیگذاشتند بری سمت اون مسیر....اما این معنیش این نبود که نشه دربارش صحبت کرد.مسیر یه مسیر پر دار و درخت بود...با یه نور عخیب....شاید سبز ....شاید سرخ....نمیدونم یه نور رنگی خوبی داره این مسیر....تازه یه نکته ی جالب م داره. این که آخرای مسیر به نظر توی یه هاله ی آبکی فرو رفته باشه....مثلا یه حباب نامرئی که مسیر میره توش و اون حبابه پر از آب باشه....این مسیر...جای عجیبی بود تو این بالاها....تنها جایی که هیچ وقت اون علفهای خیس توش پیدا نمیشدند...هیچ کدوم از موجودات این دنیا به جز اون پیرها توش قذم بر نمیداشتند...هیچ وقت بادی از اون سو به ما نمیوزید....هیچ چیزش به دنیای این بالا شبیه نبود.هیچ چیزش.حتی همون توده های نورانی گاه به گاهی که لابلای مه و برگهای رقصان درختان(که اونها هم به شکل عجیبی بدون باد تکون میخوردند) هم عجیب بودند....یا مثلا اون آینه هایی که تکه تکه توی مسیر پخش بودند و هر از گاهی پیرها خودشون رو اون تو نگاه میکردند و جلو میرفتند...

به هر حال....این پیرها به نوبت میرفتند توی این مسیر و تا جایی که چشم کار میکرد میدیدشون و بعدشم ... ناپدید میشدند...همون جاهاییکه اون حبابه بود.مدتهای زیادی بود که میخواستم بدونم اونجا کجاست و ان پیرا کی هستند...حتی دلم میخواست یه بارم که شده این مسیرِ وهم آلود عجیب رو امتحان کنم به کجای این دنیا ی سراسر عجیبی میرسه....اما نمی شد...نمیگذاشتند....اون سبزه های خیس...اون حس خاص...اون بوی سنگین...همه و  همه دست به دست هم میدادند و نمیگذاشتند که به مسیر مورد علاقم نزدیک بشم.....به اژدهام گفتم....نگاهم کرد...بی حس و بی هیچ ایده ای....و غمگین گفت....تو...تو یکبار از این مسیر رد شدی....با تعجب گفتم...من؟ کی؟ شوخی میکنی(میدونستم که شوخی ای در کار نیست)...به آرومی سرش رو آورد جلو و گفت...خیلی وقت پیشتر...۳۸ سال قبل...یه همچین روزی....وقتی همه منتظر اومدن یه بچه ی تازه بودند....اینو خیلی غمگین گفت....خیلی خیلی...غمگین...


حاشیه مهمتر از متن:۱۵ بهمن روز تولدمه....دوست دارم نوشته هایی که در باره ی  منه ...بیایید و لطفی کنید...همتون یه چیزی که در من هست و براتون جلوه داره بنویسید(خوب و بد)....به همه ی اونهایی که میشناسید و منو میشناسند( به هر شیوه ای) هم بگید این کار رو بکنند. این شاید بهترین هدیه ای باشه که میتونید بهم بدید....به همه بگید....                                                                          .

دستپخت تازه

خوب این اژدهای غرغروی نامنظم دوباره یه کارایی میکنه....اینجا رو ببینید....این مطلب رو با نام جدایی یوز از ایران نوشته بودم.به این تیتر تغییر پیدا کرد....البته گریزی نبود.

دیگر این که کادو های تولدم شروع شد....منتظر پست تولدم در روز شنبه باشید.

این قصه نیست شاید-۶

اینجا یه وقتایی چیزی میاد شبیه بارون.البته بهتره بگم یه حسی هست مثل حسی که وقت بارون اومدن (تو اون ایامی که پایین بودم ) داشتیم....یه جور حس لطیف و آرامش.مثلا یه وقتایی آدم دوست داره بشینه و زیر یه سقف بارن رو ببینه و با یه لیوان چای بازی کنه و گاهی هم یه قلپ ازش بنوشه. یه همچی حسی....اینجا گاهی از این حسا میاد سراغم.دفعه ی اولی که این حس اومد سراغم جدا باورم شده بود که داره بارون میاد...کلی ذوق کردم آخه اولین حس مشترکی بود که اینجا(این بالا) با اونجا(اون پایین برام رخ میداد) اما دریغ از یک قطره بارون. حتی یک قطره...هی نگاه کردم...هی اینور و اونور پریدم....اما هیچی...هیچ مطلق.یه نیم ساعتی اینطوری بودم و بعدش هم تمام...انگار که بارون بند اومده باشه....و بعد هم منِ متعجب موندم و علامت تعجبم....و بعدش هم یادم رفت و بیخیالش شدم.

گذشت تا چند روز بعد(گفته بودم که اینجا شب و روز مثل اونجا نیست.نه؟)که دوباره هوا بارونی شد.دوباره همون حس و حال و هوا اومد و دوباره هم هیچ بارونی در کار نبود. هیچی....برای همین رفتم سراغ اژدهام(دقت کردید که گفتم اژدهام؟دیگه این اژدها مال خودم شده بود) تا اومدم ازش چیزی بپرسم زبونش رو درآورد و سریع برد تو ....میدونستم که این یعنی امروز چندان حوصله ای ندارم....یعنی نمیخواست جواب سوالم رو با دقت بده(یا اصلا نمیخواست بده) برای همین سریع پرسیدم: این بارونی که بارون نداره چیه؟ در جوابم اونم خیلی سریع گفت: هیچی. یه مشت بارونه که قبل از رسیدم به اینجا تموم شدند.
انتظار هر چیزی رو داشتم به جز این جواب عجیب و غریب رو....برای همین گفتم: ببین من که شوخی ندارم.این چه جوابیه که بهم میدی....بازم  زبونش رو درآورد و سرش رو برگردوند سمت دیگه ای و با بی حوصلگیِ تمام گفت:خوب سوال ابلهانه جواب ابلهانه داره....بعد یه نگاه بیحوصله تر بهم کرد و گفت اینی که بهش میگی بارونِ بی بارون همونیه که وقتی اون پایین بودی بهش میگفتی دلتنگی...بعد کاملا بی حوصله و از سرِ کسل احوالی تکونی به خودش داد و به زور بال زد و ازم دور شد...
نشسته بودم و فکر میکردم. دیدم دلم تنگ شده برای بارون...برای یه چای داغ ...برای قدم زدن روی زمین سفت، برای تو ، برای یه شال قرمز برای...دلم بدجوری تنگ شده بود....بارون خیلی تند تر از قبل میبارید و بیشتر از همیشه خیس نشدم.

این قصه نیست شاید-۵

پایینترها که بودم موسیقی زیاد گوش میدادم.از همه نوعش....به جز اون موسیقی های خشن و پر تب و تاب(مثلا راک و متال و ...) موسیقی های آروم که یه صدای سوت هم توش باشه رو بیشتر دوست داشتم. بعضی وقتا هم موسیقی های تند که گردش خون آدم رو بالا ببره و پیچ و تابی به بدن بده....اینجا که اومدم همه جا ساکت بود. درست مثل اون چیزی که در بارهی فضا خونده بودیم....چون هوایی در کار نیست پس صدایی تولید نمیشه و پخش نمیشه و ....اینجا ساکت بود...ساکت ساکت....تا مدتها فکر میکردم که شاید من کر شده ام تا این که اون اژدهاهه اومد. اون که اومد دیدم صداش رو میشنوم و حرفاش رو میفهمم. خیالم راحت شد که نه ...من کر نیستم.اصلا مشکل از من نیست....حالا به این فکر افتاده بودم که پس مشکل از موجودات اینجاست اونا لال اند و نمیتونند حرف بزنند. اما یه جای این منطق ایراد داشت.گیرم که همه ی موجودات اینجا لال باشند. دیگه باد و بارن و شاخ و برگ درختا و ....که لال نمیشند. اونا هم ساکت بودند....دیگه دووم نیاوردم. رفتم سراغ اژدها و ازش پرسیدم...از همون نگاه ها کرد و گفت همه صدا دارند....مگه نمیشنویشون؟ گفتم نه....فقط تو صدا داری....خندید(این بار مهربون..خیلی مهربون) و گفت خوب طبیعیه که صدای منو بشنوی...حرفش رو قطع کردم و گفتم چرا؟ گفت خوب چون من خودتم....صدای خودت رو که حتما میشنوی.بی واسطه هم میشنوی....هنوز گیج این حرفش بودم که ادامه داد...صدای همه چیزای دیگه رو هم وقتی میشنوی که بشند بخشی از خودت...هر وقت اونا رو به خودت راه دادی صداشون رو میشنوی....تا اونوقت همه جا ،همه چیز ساکته....ساکت و بی صدا....سخت نگیر و راهشون بده به خودت مگر اینکه نخواهی بشنویشون....و من....رفتم...اژدها داشت حرف میزد ولی من رفته بودم تا ببینم صدای چیا رو میخوام که بشنوم....داشت بارون میاومد....صدای شر شر بارون روی علفهای خیس پرنده عجب لذتی داشت....

طلوع زمین در استانه ی تولد خورشید

متن زیر قرار بود در جام جم پنجشنبه یا شنبه منتظر شود. متاسفانه به شکلی بسیار آشفته و بی معنی در صفحه ی آخر امروز منتشر شد(اینجا)....و حالا اینجا میتوانید متن اصلی را که نوشته ام بخوانید.


همواره و در طول تاریخ دیدن طلوع آفتاب یکی از امیدبخش ترین صحنه های زندگی نوع بشر بوده. پایان شبی که پر از بیم و واهمه بوده. برای انسان غار نشین و شکارگر ،این صحنه نشانگر پایان خطر حملات جانوران درنده بوده. برای انسان کشاورز، طلوع افتاب با هنگامه کار و تلاش برابری میکرده  و برای انسان شهر نشین طلوع خورشید پایان همه ی خستگی ها .طلوع و برآمدن آفتاب در نگاه ایرانیان هم ارزش بزرگی داشته آنسان که زایش خورشید را(که طلوعی  دیگر گونه  در مقیاسی دیگر) بوده جشن میگرفتند. چشن یلدا و زایش دوباره ی آفتاب)...آفتاب با طلوع و غروبش زندگی ما را حیات داده و میلیاردها سال است که چنین میکند.
اما ۴۰ سال قبل در همین روزها ی جشن زایش آفتاب ، انسان تجربه ی تازه ای از طلوع به دست آورد. تجربه  ای برای نخستین بار. باآنکه منطق و مفهوم آن را میدانست ، اما تجربه ای بود بس شعفناک و آمیخته با حس غریبی . طلوعی تازه را میدید و همه ی آدمیان در پایاین هزاره ی دوم تصویر این طلوع خاص را به عنوان تصویری شکرف و تاثیر گذار انتخاب کردند. طلوع زمین.
در واپسین روزهای سال ۱۹۶۸ میلادی/   ۱۳۴۷ شمسی پروژه ی آپولو ۸ به مدار ماه رسید. پروازی موفقیت آمیز  به منظور تصویر برداری دقیق از سطح ماه.سرنشینان این پرواز ،فرانک بورمن(فرمانده)جیمز لاول(خلبان ماژول )ویلیام آندرس(خلبان ماژول ماهگرد) مجموعه ای از افتخارات و نخستین ها را برای خود ثبت کردند. آنها نخستین انسانهایی بودند که به شکل نستقیم پشت ماه را میدیدند، همانطور که نخستین کسانی بودند که از گرانش زمین گذشتند و به دام گرانش جرم دیگری(ماه) افتادند. آنها اولین افرادی بودند که زمین را به مثابه یک سیاره ی تنها و کامل به شکل مستقیم میدیدند و این همان چیزی بود که همه تشنه ی دیدنش بودند. زمین سیاره ای که گهواره ی تمدن بشری است چیزی بیش از یک سیاره ی کوچک و تنها نبود. سیاره ای تنها در گوشه ای از منظومه ی شمسی که چندان هم عظیم نبود.

داستان تصویر برداری از طلوع زمین داستانی جالب است. سرنشینان آپولو ۸  سه روز در راه بودند تا به ماه برسند و قرار بر این بود که در طی حدود ۲۰ ساعت ۱۰ بار به گرد ماه بچرخند و تصویر برداری کنند. آنها یک برنامه ی تلویزیونی هم داشتند که به مناسبت عید کریسمس از تلویزیون پخش میشد ( و شد) اما در سومین دور حرکتشان به گرد ماه ، فرمانده بورمن که یک دوربین هاسلبلاد سیاه و سفید در دست داشت و با آن تصویر تهیه میکر ناگهان فریادی از سادی گشید و دو سرنشین و همکار دیگر را به دیدن منظره ای با شکوه فرا خواند. زمین از پسِ افق خاکستری و ناهموار ماه طلوع میکرد.

           

نخستین تصویر طلوع زمین-بورمن                     طلوع زمین-آندرس                                  نخستین تصویر تمام کره ی زمین

آندرس که دوربینی رنگی در دست داشت می گوید: در برنامه و اهداف سفری ما نبود که بخواهیم از زمین عکس بگیریم. اما شکوه آن لحظه و منظره آنچنان بود که بی درنگ برنامه ی اصلی را برای لحظاتی کنار گداشتیم و از زمین عکس گرفتیم.و البته آن موقع نمیدانستم که چه اتفاق مهمی را رقم میزنیم. اصلا در باره ی این که بعدا این عکس چه ارزشی پیدا میکند و پر بیننده ترین تصویر قرن شناخته میشود تصوری نداشتیم. آندرس که در مراسم روزِ زمین این حرفها را میزد با شوق وصف ناشدنی در باره ی این عکس صحبت میکرد و از حسش هنگام دیدن این منظره میگفت: من وقتی طلوع زمین را میدیدم دو حس جداگانه داشتم که همراهم بود، یکی اینکه زمین  چقدر شکننده و ترد و ضعیف به نظر میآید و دیگر این که زمین واقعا کوچک است.
این حس یک فضا نورد است وقتی به عنوان نخستین افرادی که توانسته اند زمین را از دور ببینند اعلام کرده اند. زمین شکننده است و واقعا کوچک.
اما در این گونه تصاویر(دور ترین تصاویری که خودِ انسان از زمین، از گهواره اش دیده است) چیزهایی هم هست که دیده نمیشود. مثلا مرزها و قرار دادهای بشری برای تقسیم بندی زمین. در این تصویر به هیچ روی چنین چیزی دیده نمیشود. اینها همه قرار دادهایی است که ما میسازیم تا محدودیت هایمان را پنهان کنیم و داشته هایمان را(همان چیزی که زمین در اختیارمان قرار داده) به رخ هم بکشیم بر سر ِ آنها با هم دعوا(بخوانید جنگ) کنیم.

زمین را از دور ترها هم دیده ایم. از فاصله ی ۶ میلیارد کیلومتری. این بار این خود بشر نبوده که شانس دیدن رمین را مستقیم و با چشمان خودش از این فاصله  داشته باشد. ویجر ۱، سفینه ای که اکنون  در منظومه ی ما قرار ندارد، در طی پروژه ای که در آن تصاویری تمام نما از سیارات منظومه ی شمسی  تهیه میکرد از آن فاصله تصویری از زمین گرفت. تصویری که تمام ابعاد زمین فقط در ۱۲.۰ پیکسل خلاصه میشد. نقطه ای آبی و پریده رنگ در گستره ی بی نهایت فضا. کارل ساگان در توصیف این تصویر گفت: این نقطه ای که اکنون چنین بی اهمیت دیده میشود همه ی ما هستیم ، همه ی آشنایان و دوستانمان ،همه ی قهرمانان و شکست خوردگان ،همه ی شکارچیان و صیدهایشان و همه و همه روی این نقطه ی آبی پریده رنگ ساکنیم.



و حالا در نخستین سالهای قرن ۲۱ ماییم و همین یک سفینه ی بزرگ(برای ما) که ساگان آن را نقطه ای پریده رنگ توصیف کرد و آندرس آن را ظریف و شکننده دید.امروزه اوضاع این سیاره ی شکننده و ظریف به سامان نیست. سیاره ی ما پر از تهدیدات زیست محیطی شده. جنگلها این کارخانه های تولید اکسیژن به پاکتراشی دچار شده اند. کوه ها، این ستونهای آفرینش محکوم به تسطیح اند و بیابانها ، این ذخیره گاه های انرژی و منابع به نابودی دچارند. رودها  که شریانهای حیاتمان هستند به شور شدن و دریاچه ها و تالاب ها که تعادل بخش زیستبوم اند به خشک شدن دچاراند.
زمین ظریفتر از آن است که تاب این همه بی مهری را داشته باشد. و ما محتاج تر از آنیم که چنین بی قید به تخریب مشغول شویم. کافی است افق دیدمان را باز کنیم. باز و بازتر. آنسان که فضانوردان آپولو ۸ زمین را دیدند و یا آنگونه که دوربین های  ویجر ۱ نگاه انداختند. زمین را از افق دور دست ببینیم تا بدانیم که چه اندازه سیاره مان بیپناه و تنها و ظریف است و از آن مهمتر این که باور کنیم همه ی ما سوار یک کشتی هستیم. یک کشتی با یک سرنوشت مشترک. کافی است نگاهی دیگر گونه بیاندازیم.

این قصه نیست شاید-۴


بهتون گفته بودم که اینجا شب و روز معنی نداره؟البته این حرف معنیش این نیست که هوا تاریک و روشن نمیشه ها....میشه....اما شب و روز توش معنی نمیشه....حالا بگذریم. توضیح دادنش سخته....هر وقت خودتون هوایی شدین میفهمین دیگه....یه بار داشتم راهمو از لابلای علفهای خیس و پرنده ای که توی هوا ولو بودند باز میکردم و جلو  میرفتم. تصمیم داشتم برم و جاهای تازه رو ببینم. جاهایی که به هر دلیل تا اون موقع نرفته بودم. برای همین، هم سریع میرفتم و هم بی هوا....ناگهان به یه جایی رسیدم که یه چیزی اونجاها دیدم...یه چیزی....یه چیزی که بود ولی اصلا چیزی نبود....نمیدونم چطوری براتون بگم...ببینید...مثلا انگار کنید که یه چیزی یه جایی باشه و شما ببینیدش اما وقتی دربارش حرف میزنید یا حتی بهش که نگاه میکنید چیزی نباشه....میفهمید چی میگم؟ خلاصه هر چی باهاش کلنجار رفتم دیدم که نمیشه باهاش کنار اومد...این چیزی که چیزی نبود....کمی اینور و اونور رفتم تا ببینم میتونم بفهممش یا نه...و نشد....اما بود. این چیزی که بود و نبود. راهی که جلو رفته بودم رو به آرامی برگشتم....آرام و بی صدا....همینطور که عقب عقب می اومدم ،بهش خیره شده بودم.یهو دیگه نبود. دور و برم رو نگاه کردم...نه اونی که  چیزی نبود و اونجا بود...حالا دیگه اصلا نبود...با خودم گفتم یعنی اینقدر تند حرکت میکنه؟ جلو رفتم تا ببینم کجاست....دیدم که....دیدم که ای داد...این که هنوز اونجاست...واقعا متعجب بودم...از تعجب دهنم باز مونده بود ....میدونید چرا...؟ در تعجب بودم از این که....از این که...از اینکه چرا رنگین کمان دو تا کمان ِ روی همه؟ از این که  یه شامپانزه و یه اسب که توی باغ وحش پکن دیده بودمشون میتونستند عمل جمع و تفریق رو انجام بدند...متعجب بودم از این که یه موجودی وجود داشت  اون پایینا که کل هیکلش نصف یه بند انگشت بود....از این متعجب بودم که اون  پایین یه یارویی بود که از لای دیوار رد میشد و متعجب بودم....واااای سرم داشت منفجر میشد از این همه علامت تعجبی که توی سرم رفت و آمد میکردند. خودم رو تندی عقب کشیدم....اونجایی که اون چیز دیگه نبود....و من آروم شدم و دیگه متعجب نبودم....آروم ِ آروم...برگشتم....خیلی تند. سر راهم کسی نبود که ازش بپرسم....خودم رو رسوندم به دوستم. اژدهای دانای خودم....قضیه رو بهش گفتم....نگاهم کرد و آروم و شمرده گفت الان چه حسی داری....؟ مِن و مِنی کردم و گفتم....ترسیدم ازش...سرش رو کمی جلو آورد و نگاهم کرد(با بی تفاوتی و این یعنی که یه کمی دیگه فکر کن) دوباره بالا چپ رو نگاه کردم(یعنی دارم عمیق فکر میکنم) و گفتم نه ترس نیست...کنجکاوم....بدون این که بهش نگاه کنم حرفم رو عوض کردم و گفتم ...نه تعجب کردم و بعد با دلخوری گفتم...اَه....نه هیچ کدوم نیست...نمیدونم....اژدها خندید و گفت ...خوب معلومه که هیچ کدوم نیست....تو اصلا حسی نداری....تو الان هیچ حسی نداری...مدتهاست که حسی نداری...از وقتی اومدی این بالا بی حسِ ِ مطلقی....با خودم مرور کردم...راست میگفت...بی حسم...ازش پرسیدم پس اون چیز...حرفم رو قطع کرد و آروم...(چیزی مثل زمزمه)گفت...اون یه توده حس بوده....توده ی حس مطلق... و بعد با همون لحن گفت...اینجا همه ی حسا هستند...یه گوشه ای همشون باهم آمیخته و قرو قاطی وجود دارند....وقتی اون پایین یکی در باره ی چیزی حس میگیره بخشی از روحشون میاد اینجا و لابلای این توده ها وول میخورند....و حالا تو یه توده از یه حس مطلق تنها را دیدی...این که چرا این توده هه از بقیه جدا بوده رو نمیدونم....شاید کسی اون پایینا مدتهاست که متعجب نشده....برای همین اون توده حوصلش سر رفته و اومده بگرده....و من هنوز هیچ حسی نداشتم....مدتها بود هیچ حسی نداشتم.از وقتی اومده بودم این بالا....و فکر که کردم دیدم که آره حتی من که اون پایین بودم متوجه شده بودم که به جز خودم و چند تایی از دوستانم کسی متعجب نمیشه...از هیچ چیز...و حالا از اون وقتا سالها....صدها سال میگذره و  طبیعیه که اون توده هه حوصلش سر بره....

این هفته ی محیط زیستی من

۱- پس از یک دوره ی تنبلی نسبتا طولانی دوباره به زندگانی معمولم برگشتم. آخر هفته یقبل(یعنی جمعه)در یک مراسم زیپوره گانی که نوعی جشنواره ی دوستانه ی بپز و بخور است شرکت کردم. جدا از هر نتیجه ای بسیار لذت بخش و شادی آور بود...البته وقتی برنده ی سه جایزه بشی که دیگر لذتش به اوج میرسد....

               موضوعاتی که غذای من در آنها برنده ی اول شد            تصویری از غذای من و سه نوع سس آن

                  رشته هایی که دستپخت هایم در آن رتبه ی اول آورد                              غذایی که ساخته بودم.

۲- این هفته در برنامه رادیویی چراغ که یک شنبه ها شب در آن به موضوعات زیست محیطی میپردازم در باره ی هیولای آلودگی نوری صحبت خواهم کرد. با من و چراغ همراه شوید. چراغ ِ یک شنبه ها از ساعت ۲۱ تا ۲۳:۳۰ از  رادیو تهران پخش میشود.

آرشیو این برنامه های چراغ را اینجا میتوانید بیابید.

موج رادیو تهران اینه: موج FM ردیف 94 و یا موج AM ردیف


استودیوی برنامه رادیویی چراغ. شلختگی روی میز نشان از حضور من دارد.

۳-دوشنبه صبح در برنامه ی طلوع(شبکه ۴) به همراه دوستان دیگر در باره ی اکسیژن صحبت خواهیم کرد. به نظرم دیدن خواهد داشت.

۴- چهارشنبه صبح در برنامه ی سلام تهران هم با یک سفر نامه و یک گفتگوی  محیط زیستی(احتمالا در باره ی غارها) هفته ی محیط زیستی ام را به پایان میبرم...

۵- نظرات پست قبلی را نمایش عمومی ندادم. نمی دانم چرا...اما به هر روی ممنون از لطف همه ی شما(تا کنون برای این پست ۵۷ نظر از ۴۹ نفر  رسیده.ممنون)

آرزوی قدیمم رو به نتیجه رسوندیم...کتاب ماه شناسی رصدی منتشر شد.

   رصد ماه-انتشارات ایرانشناسی-محمد رضا نوروزی- کتابشناسی کاملتر اینجاست.


دوم این که آرزوی چند سال اخیرم رو هم به نتیجه رسوندم. یک برنامه ی کامل در رادیو.

برنامه ی شبانه ی رادیو تهران در شبهای یک شنبه به محیط زیست و گردشگری میپردازد و محتوی و اجرای آن به من مرتبط است. آن را بشنوید: رادیو تهران .


روزهایتان خوش و خرم باشد. نه مثل من.



دستپخت هاي جديد اژدهاي غرغروي خواب آلود و نامنظم

اين اژدهاي بيدار شده  ي نامنطم (اگر نمي شناسيدش اينجا و اينجا را ببينيد)توي هفته ي قبل براي جام جم اين را نوشت:پيشگويي ،قدرت رو به زوال علم (PDF )

و پنج شنبه ي گذشته هم توي دو هفته نامه ي دانستنيها اين دو مطلب را نوشته :

10 جانور شيشه اي     و   قيافه ي موجودات فضايي چگونه است؟

خودم از مطلب جام جم  خوشم اومده بود.چه ميكنه اين اژدهاي نامنظم عزيز

 و در آخر ، پس از حدود 4 سال اين نوشته از من در مجله ي نجوم منتشر شده:

يوگي و دوستان  ، اين مطلب را به افتخار سياوش صفاريان پور و آغاز دهمين سال تهيه و توليد برنامه اش ، آسمان شب نوشتم.

اژدها نوشته ي جديد براي يك موضوع كهنه و بي مصرف

بشتابيد كه مريخ و ماه با همديگر هم اندازه شده و در آسمان به يك اندازه جلوه‌گري مي‌كنند. الان بيش از 7 سال است كه از نيمه‌هاي تابستان به بعد چنين ايميلي در گوشه و كنار دنيا رد و بدل مي‌شود و افرادي را انگشت به دهان و حيرت‌زده وادار مي‌كند تا دوستان و آشناياني كه دانايي‌اي نسبت به نجوم دارند را سوال پيچ كنند و صحت و سقم اين خبر را جويا شوند. اما واقعيت چيست؟آيا واقعا ماه و زهره در نيمه‌شبي از شب‌هاي تابستان تا اين اندازه درشت و پر نور مي‌شود؟ آيا شبي از شب‌هاي تابستان، 2 ماه درخشان در آسمان خواهيم ديد؟
اين مطلب اين روزها شده بلاي جان همه ي ما نجومي ها(و البته غير نجومي ها هم)اين وسط روزنامه ها و راديو تلويزيون هم كه....
اگر لينك زير را دنبال كنيد به مطلبي كه هفته ي گذشته اون اژدهاي غرغروي خسته و خواب آلود توي جام جم نوشته مي تواند كمكتان كند تا از شر اين خبر جعلي و مسخره رها شويد.

لينك اژدها نوشته در جام جم

اي بابا...امان از اين اژدهاي بيدار شده ...اون هم مثل خود من بي نظمه(اصلا شايد همه ي اژدها ها شبيه صاحبانشان باشند...!!!)

حالا...بگذريم...اين هفته اژدهاي بيدارز شده ي درونم...دوشنبه توي جام جم اينها را نوشت:

اين اوليش....

اينم دوميش....


تا روز بعدي و نتيجهي فعاليت اين اژدهاي نا منظم....

تغيير زمان از دو شنبه به شنبه

 از اين به بعد دوشنبه ها رو ولش كنيد و شنبه ها رو بچسبيد...اون اژدهاي خفته اي كه بيدار شده از اين پس شنبه ها تو جام جم خودش رو نشون خواهد داد...و اين بار شنبه(ديروز)

مطلبم رو اگر كاغذي نخونديد اينجا ميتونيد ديجيتالي بخونيد.

دوشنبه ها با من و هيولايي كه دوباره بيدار شده

جديدا هيولاي خفته اي كه مدتي قريب به 4 سال درون من خوابيده بود بيدار شده و نتيجه اش شده اين نوشتنهاي رسمي اي كه آغاز كرده ام. مثلا يكي از جديدترين فعاليت هاي اين هيولاي بيدار شده ،نوشتن از محيط زيست و جنبه هاي زيستشناختي ما آدمها در زندگي روزمره امان است كه از اين پس هر دوشنبه در روزنامه ي جام جم خواهيد خواند.

اين دوشنبه در باره ي يكي از طبيعي ترين و ساده ترين رفتارهاي زندگي مدرن شده ي آدمها و تاثيرش بر زندگي روزمره مان ميپردازم. اين رفتار بي ارزش رفتن به سراغ يخچال ،باز كردن در آن و خوردن يا آشاميدن چيزي از درون آن است در حالي كه در يخچال را باز نگه داشته ايم. با انجام همين رفتار ساده ،مقدار نسبتا زيادي دي اكسيد كربن را به جو زمين وارد مي كنيم كه در نهايت مي تواند به جهانگرمايي منجر گردد.فردا در جام جم تلاش كرده ام كه ميزان اين دي اكسيد كربن را محاسبه كنم

در بخش ديگري از صفحه ي دوشنبه هاي جام جم كه در اختيار هيولاي بيدار شده ي نوشتن درون قرار گرفته است ،  هر هفته يكي از  جانوران در معرض تهديد انقراض را معرفي ميكنم.اين بار به سراغ گور آسيايي ايراني رفته ام.

جديد نوشت:

توي آرشيو جام جم اين مطالب قابل دسترسي هستند:

همه ي ما مسئول زمين تب دار هستيم


گور خر ايراني