امروزه بسیاری از کسانی که در حوزه های گوناگون علم فعالیت میکنند، روش علم و فعالیت های علمی را روشی میدانند برای کشف و یا حتی ساخت آنچه که دنیای پیرامون میخوانیم.علم، روشی است برای شناختن همه ی آن چیزی که ما را احاطه کرده است. این محیط پیرامونیِ ما مملو از عناصر واقعی است. چیزهایی که به واقع حضور دارند و  ما وظیفه ی شناخت آنها را داریم. حال اینکه این شناخت به چه درد ما میخورد و اصلا چرا بایستی اینها را بشناسیم بماند.

اما با تعریفی که اکنون گفته شد و تاامروز وجود دارد، یک برداشتِ عمومی از علم ورزی و یا دانشگری به وجود می آید. اینکه وقتی موضوعِ علم، امری واقعی است، پس همه ی روشها و منش های این شیوه هم بایستی به دنیای واقعی معطوف گردد و در حیطه  های واقعیِ دنیا سیر کند. این خطایی است که در اوایل قرن ۲۰ و اواخر قرن ۱۹ میلادی در علم معرب زمین رخداد و با همه ی پیشرفت هایی که داشت اما خلا هایی هم دارا بود که کمی بیشتر(مثلا تا اواخر دهه ی ۹۰ میلادی) فرصت داشت تا نمود یابد و برایش چاره ای اندیشیده شود.

                                                         خیال آن عنصر ظریفی بود که در روشهای علمی و بیشتر از آن در بدنه ی علم وارد شد و نمایش هایی برایمان ساخت که با آن  مرزهای تازه ی دانایی وکیهان در نوردیده شد. فیلمهای علمی تخیلی،داستانهای تخیلی، روشهای غیر علمی اما آزموده شده همه و همه ما را  در پیشبرد دانش رهنمون شدند. گاه مرزهای خیال آنچنان هدفمند و  کلاسیک پیش رفتند و شاهکارهایی از خیال ساختند که دانش را مجبور کردند به دنبالشان حرکت کنند. آنها ترسیم گرِ خط مشی علم شدند. کارهای سی کلارک و وِرن از این دست کارها هستند. آنها بیش و پیش از اینکه  آینده نگر باشند، آینده ساز هستند.آنها الهام بخش بوده اند. آنها موضوعات تازه ای  برای دانشوران ساخته اند. آنها  به دانشوران و علم ورزان حوزه ها و افق های تازه را  نمایش داده اند. و این علم ورزان بوده اند که با این سرِ نخ ها  مسیرهای تازه را در پیش گرفته و جلو رفته اند. فیلم های علمی تخیلی هم اینگونه اند. اینها آینده های بسیار دوردست تری را ساخته اند و به نمایش گذاشته اند. آنها میتوانند نمایش های بسیار جذاب و واقع نما از آینده برای ما بسازند(و ساخته اند) این نمایشها همچون آنچه در جنگهای ستاره ای(در ایران جنگ ستارگان) بسیار زیبا و جذاب به تصویر در آمده اند . آنچنان که در نگاه نخست واقعی نمایانده میشوند. اما با کمی دقیق نگاه کردن برایمان ناممکن به نظر میآید. ناممکن به دلیل دور بودن از فضا ذهنمان. آنچنان دور که اصلا واقعی دیده نمیشوند. و تنها در حوزه ی خیال  دیده میشوند. اما تهِ این چیزها، انتهای آن خیالها چیزی هست که باز مارا  به خود مشغول میکند. چیزی که به ما این امید را میدهد که اینها بخشی از واقعیت هایمان هستند. بخشی از دنیای آینده و یا حتی رگه هایی از دنیای  گذشته ی ما در آن قرار دارد. اما اینها را لابلای آنهمه زرق و برق ِ دیجیتال و  صحنه های رویایی و خیال پردازانه نمیتوان به راحتی پیدا کرد. آنها پنهان میشوند لابلای اینهمه زیبایی بصری و هیجان و درام.
شاید بهترین  روش برای اینکه  این حسهای آشنا را از لابلای این صحنه های علمی تخیلی فیلمها و داستانها و رویاها پیدا کرد و بیرون گشید، بی پیرایه کردن آنهاست و نمایششان به آشنا ترین شکل ممکنه.  بایستی از لابلای این صحنه ها ، اسطوره ها را بیرون کشید و نمایش داد. المانهای آشنای فرهنگی را در این صحنه ها جستجو کنیم و آنها را به نمایش در آوریم. در این حالت است که همه ی آن حسهای آشنا دیده میشوند.بی پیرایه و بی پرده. و اکنون یک هنرمند جوان ترک این کار را انجام داده است.
مراد پالتا هنرمند ۲۲ ساله ی ترک در نقاشیهایی به سبک مینیاتور هرات این مهم را به اجرا در آورده است. او صحنه هایی از فیلمهای کلاسیک را  اننخاب کرده و آنها را با شرقی ترین شیوه ی نقاشی (مینیاتور) وشرقی شیوه ی مینیاتور(مکتب هرات) تصویر گری کرده. حالا آنها دیده میشوند. همه ی آن چیزی که پیش از این به عنوان یک حسِ مرموز و غریب بود اکنون عریان و برهنه در برابر چشمان ما قرار گرفته. صحنه ای از جنگ ستارگان را میبینیم ، عناصر خیر و شر به وضوح در برابر هم قرار دارند. هاله های نور که خیر مطلق را نمایش میدهند. آتش مقدس، صف آراییِ  نیروهای شر و خیر در برابر هم همه و همه به شیوه ای آشنا در برابر چشمان ماست.
مکتب هرات عمق زیادی در صحنه ها دارد. خط افق تا حد ممکن بالا رفته و آسمان کمتری میبینیم. خطوط به سادگی تمام رسم  شده اند. ساده و محکم.رنگها و نقوش خیلی ساده تر از نمونه های مینیاتوری است که امروزه رایج است  و ما با آنها خو گرفته ایم. نقاشی هایی که  مراد پالتا کشیده تماما همین حس را دارد. میبینیم که کدام یک از  شخصیتها خیر هستند، کدام یک شر هستند، یاران خیر و شر کدام اند و   همه ی اینها را به سادگی تمام و دور از همه ی  رنگ و لعابهای  صنعت سینما میبینیم. همه ی صحنه ها  آشنایند. شرقیِ شرقی....و ما آنها را میفهمیم.
این روش، روشی است که از سر به ته یا بر عکش قابل اجرا است. اگر نوشته یا ساخته ی خیال پردازانه ای دیدم و خواندیم که برایمان حس آشنا داشت میتوان از این روش برای نشان دادن همه ی   آنچیزی که در لابلای زرورقِ   هنر صنعت نویسندگی و فیلمسازی  پنهان شده استفاده کرد. یا برعکس  اگر میخواهیم داستانی بنویسیم و فیلمی بسازیم که  امروزی باشد و  ریشه هایمان را هم در بر داشته باشد میتوانیم ابتدا آنها را ترسیم کنیم. به سادگی و  دارای رویه های شرقی....سپس آنها را به  پیرایه های جادوی سینما و یا داستان سرایی قرن بیست و یکمی اذین ببندیم.



فقط جهت اطلاع بیشتر:

۵-۶ قرن پیش اوج دوره ی مینیاتورهای به سبک هرات بوده است. سبکی که آن را پیش در آمد سبک هنری تبریز میدانند و در دوران تیموریان به اوج خود رسید. استاد بهزاد را استاد مسلم این سبک میدانند. این سبک تا هندوستان هم پیش رفت و  در آنجا هم طرفداران بسیار یافت و سبک غالب  شد. شاهنامه ی فردوسی، گلستان و بوستان ، لیلی و مجنون و بسیاری از شاهکارهای ادبی ایران زمین با این سبک و به امر بایسنقر میرزا به تصویر در آمدند.

در این متب مینیاتور، شخصیت های انسانی ریزتر به تصویر در می ایند و خطوط ساده و محکمی طرح های بی پیرایه و آراسته ای را در بر میگیرند. عناصر شرق دور به وضوج در این مینیاتور ها دیده میشوند. منگوله ها و بته ها و ابرها. همه ی طرح ها و نقشها سر خوش و سرزنده و پر از جنب و جوش هستند. و خط افق به بالاترین جای منظره منتقل شده اند. رنگ فیروزه ای و آبی و سبز رنگ اصلی زمینه ها ی تصویر هستند.