بازگشت اژدها، اما به سبك ملودرام
بهش ميگم كجا بودي؟ ميگه همين دور و برا. ميگم بيخودي حرف نزن ، اگه اين دور و برها بودي كه ميديدمت، اصلا اينجاها نبودي، ميدوني چند وقته كه ازت خبري ندارم؟ با دماغهايي كه از زور گرماي آتش درونش سرخِ سرخ شده نگاهم ميكنه و دمش رو اروم تكون ميده و ساكت ميشه، تلاش ميكنم خودم رو بي تفاوت به لوس كردنش نشان بدهم و هنوز حالت ناراحت و شاكي خودم رو توي صورتم نگاه دارم. اما هيچ حرفي يادم نمياد كه بهش بگم. همديگر رو نگاه ميكنيم، يهو فرياد ميكشم سرش كه : خوب نادون دلم برات تنگ شده بود، نگرانت نبودم، اصلا ، اما دلم تنگ شده بود، آتش هاي توي دماغش رو فرو ميخورد( اين كار براي اژدها ها مثل بالا كشيدن دماغ بين ما ادمهاست) و به ارمي ميگه: من همين نزديكيا بودم،باور كن، ديگه اصراري نميكنم، ميدونم كه اژدها ها شايد همه ي حقيقت رو بازگو نكنند، اما غير ممكنه كه دروغ بگويند. باور ميكنم كه همين نزديكي ها بوده، اما حتما بايد يك بار سر حوصله و فرصت ازش بپرسم دقيقا كدوم نزديكي ها بوده كه من نميديدمش. الان مهم اينه كه دوباره بركشته و الان اينجاست، نه همين نزديكي ها ، درست پيش خودمه، ادم نبايد از اژدهاش دور بمونه. اصلا ادم بي اژدها آدمي تنهاست! باور كنيد!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 1:55 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ