امروز روزیه که این بالا به خودم مباهات کردم....نه مثل اون پایین ها...نه...یه مباهات خاص به سبک این بالایی ها...بگذارید براتون بگم....نشسته بودم تو خونه ام(خونه که میگم باز هم فکر نکنید که یه ۴ دیواری هستش و سقف و این چیزها...خونه اینجا یعنی جایی که هم تو و هم دیگران میدانند مال توئه و کسی به حریمتون تجاوز نمیکنه....) و داشتم برای خودم حال میکردم. یه روز آروم و باصفا برای خودم داشتم...از اون روزایی که  به کسی(حتی به اژدهام) کاری نداشتم و تو حال و هوای خودم بودم و با خودم صفا میکردم...به هر حال داشتم تو این حال خودم سیر و سیاحت میکردم که یکهو متوجه شدم دارم با دقت به آدمهایی که از مقابلم رد میشدند نگاه میکنم....متعجب بودم. برای اولین بار بود که متوجهش میشدم....یه چیز عجیبی رو متوجه شدم...خیلی عجیب بود.تا حالا چنین چیزی ندیده بودم....اولش فکر کردم شاید یکی دو نفر اینطوری اند...اما بعد دیدم نه بابا همه کم و بیش همینطوری اند...پاشدم و با قیافه ی بهت زده اژدهام رو صدا کردم.اومد کنارم و گفت: چی شده؟ چرا اینقدر تعجب کزده ای؟ گفتم...ببین اینارو....چفت خب مگه چشونه؟گفتم باباجان خوب نگاه کن...منم تازه متوجه شدم که اینطوری اند...گفت: چرا اینقدر سختش میکنی؟چطوری اند؟ نمیدونم چرا...اما فکر کردم میدونست دارم چی میگم و برای اینکه اذیتم کنه خودش رو زده بود به اون راه....برای همین با کمی عصبانیت گفتم: اَه...ایما چرا از چلوی آدم که رد میشند اینقدر قیافه هاشون عوض میشه؟یعنی نمیبینی اینارو؟ اینو گه گفتم با حالتی گنگ و گیج نگام کرد و با یک پوزخند گفت؟ جدی؟‌یعنی اولین بارته اینو میبینی؟ یعنی میخواهی بگی تا الان همچی چیزی رو تو چهره و قیافه ی اینا ندیده بودی؟بعد هم یک پوزخند سبکی زد که حسابی بهم برخورد....گفتم یعنی بایستی کشف میکردم اینارو؟‌آخه از کجا بدونم؟ گفت خب اینا که همیشه همینطور اند....از اون مهمتر....هیچی ولش کن...حالا اونو بعدش میگم....اونقدر قضیه برام مهم بود که پیگیر ادامه ی حرفش نشدم و پرسیدم...حالا بگو ببینم اینا چرا اینطوری اند؟ مثلا اون یارو رو نگاه کن که  داره از زیر اون درختای بلند(اینجا کوتاهترین درخت ۱۰ ها برابر من قد داره) رد میشه....الان قیافه و لباسش مثل یک جنتلمن انگلیسی قرن ۱۹اُمیه...حالا اِ اِ اِ ببین ببین به اون خانومه که رسید شد مثل یک هیپی اوایل قرن ۲۰ اُمی...دوباره جنتلمن شد....جنتلمن...جنتلمن...واو حالا شد مثل یک دزد دریایی...(درست مثل یک گزارشگر فرتبال شاید عادل وقتی اون پایین بودم داشتم گزارش لحظه به لحظه ی تغییرات قیافه ی اون آدم رو میدادم  تااینکه از میدان دیدم بیرون رفت و نفر بعدی جاش رو گرفت. تمام این مدت اژدهام منو نگاه میکرد...خندان و ساکت...(و این یعنی که داره با من کیف میکنه) ساکت شدم و گفتم اِ خوب بگو دیگه دارم شاخ در میآرم. گفت دارم میبینم...و ادامه داد: ببین اون پایین که بودید، همتون یه چیزایی میخوندید....کتاب، مقاله، داستان، روزنامه و ...مگه نه؟ گفتم ره. گفت: خب همین دیگه . اونجا که بودی آیا وقتی یه چز میخوندی خودت رو جای شخصیت های اون نمیگذاشتی؟ گفتم اوه چرا تا دلت بخواد. گفت خب همینه دیگه...وقتی تو خودت را جای یک شخصیت قرار میدی یعنی داری باورش میکنی....این باور کردن یعنی یه بخشی از اونو تو خودت جا دادن و معمولا هم این شخصیت کم و زیاد همیشه باهات باقی میمونه...توی تو رسوب میکنه...برای همینه که تو شرایط مختلف شخصیتهای دیگه ای از تو بروز میکنه و دیده میشه...اون پایین اینا رو نمیبینی اما اینجا...اینجا همه چیز به عریانترین شکلش دیده میشه...حتی شخصیت های نمادینت....

با مزه بود برام....نشستم و به آدمها نگاه کردم چه مزه ای میداد....از اژدهام پرسیدم: خب حالا اینایی که کمتر تصویرشون عوض میشه...حرفم رو قطع کرد و گفت: کمتر کتاب خونده اند...دانایی کمتری دارند...دنیای کمتری رو تجربه کرده اند...دوباره ساکت شدیم و من به فضولی تازه یافته ام مشغول شدم...اون هم داشت همونطور راضی به من نگاه میکرد....یکهو لامپی توی سرم روشن شد...گفتم ببینم من...من چطوری ام؟ قیافه ی راضی اش رو  بیشتر متوجه شدم که گفت: فکر میکنی چرا اینقدر دنبالتم و دوستت دارم؟ تو...تو تو هرلحظه یک مدل هستی....هر لحظه و بعدش دوباره با رضایت(رضایت اژدهایی) بهم نگاه کرد....و من....کلی به خودم و اژدهام مباهات کردم.