"این روزها آدمهای زیادی از اون پایین اینجا میان" اینو گفت و زودی رفت....من متحیر مونده بودم که اِه خوب بیان مگه چیه....اینجا که جا زیاده....برای کسی هم که قرار نیست کاری بکنیم...اینجا همه چیز همینطوری درست و درمون پیش میره...خلاصه کلی نبود....منم که اینجا عادت کردم هر کاری دارم به اژدهای غرغروی مهربونم تکیه کنم...حسابی ناراحت بودم...اما اومد. بالاخره اومد و منم حسابی خصبانی بهش نگاه کردم و گفتم: خوبه والا.نکنه یکی دیگه رو پیدا کردی که بری و اژدهاش بشی. نگاه محبت آمیزی کرد و با گوشه ی لبی که بالا رفته بود(و نشانه ی مهربونیِ بی حد و حصرش بود) بهم گفت: میدونی که این نشدنیه.نه که نخوام.نمیتونم....و بلافاصله گفت: این از اون کارای خودتون بود تو اون پایین.داشتم شوخی میکردم باهات. نه من اژدهای توام.تا همیشه هم میمونم.

گفتم: خوب پس چی . اینهمه وقت کجا بودی؟ گفت: بیا بریم. رفتم.....سرعتمون زیاد بود اما تا ورودیِ اینجا راه زیاد بود و باید کللی میرفتیم.

رفتیم و رسیدیم. یه عالمه اژدهای کوچولو بودند. یه عالمه. قبلا اینا رو دیده بودم اما نه اینقدر زیاد با همدیگه پرسیدم اینا چرا اینقدر زیادند؟ گفت گفتم که زیاد دارند میاند اینجا و میبینی که این اژدها ها کوچیک اند و یه چیزایی رو هنوز یاد نگرفته اند و اینجا رسیده اند. بعدش برام گفت: اژدهاها خیلی زود رشد میکنند و بالغ میشند اما به این شرط که تجربه کنند. تجربه برای بزرگ شدنشون مثل غذا برای شماهاست.

گفتم خب شماها...حرفم رو قطع کرد و گفت آره ما اژدهاهای قدیمی تر داریم اینجا تجربه ی زندگی بهشون میدیم. داریم کمک میکنیم یه چیزی بهشون یاد بدیم که زودتر بزرگ بشوند. خوشم اومد مثل امداد رسانی تو اون پایین بود. مثل روزهای بم، رودبار(که من نوجوان بودم) و ...خوشم اومد....ساکت بودم و تو افکار خودم که یهو اژدهام، اژدهای مهربونم گفت بیا بریم من خسته هستم و گروه تازه تا یه مدت گوتاه دیگهمیرسه....اولین بار بود میگفت خسته هستش...داشتم راه میافتادم که یهو یاد سوال اصلی افتادم: اینا چرا یهویی اینهمه اومدند....اصلا چرا اژدها هایی به این کوچیکی اینهمه زیاد با هم اومدند....تا اومدم بپرسم خودش گفت(گفته بودم که ذهن خونی میکنه): اون پایین لرزیده...

و اولین بار بود که این بالا لرزیدم.