این قصه نیست شاید-۵

پایینترها که بودم موسیقی زیاد گوش میدادم.از همه نوعش....به جز اون موسیقی های خشن و پر تب و تاب(مثلا راک و متال و ...) موسیقی های آروم که یه صدای سوت هم توش باشه رو بیشتر دوست داشتم. بعضی وقتا هم موسیقی های تند که گردش خون آدم رو بالا ببره و پیچ و تابی به بدن بده....اینجا که اومدم همه جا ساکت بود. درست مثل اون چیزی که در بارهی فضا خونده بودیم....چون هوایی در کار نیست پس صدایی تولید نمیشه و پخش نمیشه و ....اینجا ساکت بود...ساکت ساکت....تا مدتها فکر میکردم که شاید من کر شده ام تا این که اون اژدهاهه اومد. اون که اومد دیدم صداش رو میشنوم و حرفاش رو میفهمم. خیالم راحت شد که نه ...من کر نیستم.اصلا مشکل از من نیست....حالا به این فکر افتاده بودم که پس مشکل از موجودات اینجاست اونا لال اند و نمیتونند حرف بزنند. اما یه جای این منطق ایراد داشت.گیرم که همه ی موجودات اینجا لال باشند. دیگه باد و بارن و شاخ و برگ درختا و ....که لال نمیشند. اونا هم ساکت بودند....دیگه دووم نیاوردم. رفتم سراغ اژدها و ازش پرسیدم...از همون نگاه ها کرد و گفت همه صدا دارند....مگه نمیشنویشون؟ گفتم نه....فقط تو صدا داری....خندید(این بار مهربون..خیلی مهربون) و گفت خوب طبیعیه که صدای منو بشنوی...حرفش رو قطع کردم و گفتم چرا؟ گفت خوب چون من خودتم....صدای خودت رو که حتما میشنوی.بی واسطه هم میشنوی....هنوز گیج این حرفش بودم که ادامه داد...صدای همه چیزای دیگه رو هم وقتی میشنوی که بشند بخشی از خودت...هر وقت اونا رو به خودت راه دادی صداشون رو میشنوی....تا اونوقت همه جا ،همه چیز ساکته....ساکت و بی صدا....سخت نگیر و راهشون بده به خودت مگر اینکه نخواهی بشنویشون....و من....رفتم...اژدها داشت حرف میزد ولی من رفته بودم تا ببینم صدای چیا رو میخوام که بشنوم....داشت بارون میاومد....صدای شر شر بارون روی علفهای خیس پرنده عجب لذتی داشت....
باغ به باغ