به اژدها میگم :آر اونوقتا داشتم معروف میشدم...نگاهم میکنه...از گوشه چشم و با بی حوصلگیِ تمام. بعدش ادامه میدم: خب قبول کن که خیلی مزه میده معروف شدن...همه میشناسندت و باهات سلام و علیکی میکنند و ...باز هم بی حوصله نگاهم میکنه....بعد یاد یه جمله ای چیزی افتادم که اونوقتا معمول بود: میگند یارو کلی زحمت میکشه تا معروف بشه بعد که معروف شد تلاش میکنه یه جوری باشه که کسی نشناسدش و راحت زندگی کنه و از دست آدمها فرار میکنه و ....هنوز این اژدهام داشت بی حوصله نگاهم میکرد....نمیدونم بی حوصله بود یا بی تفاوت...با کمی غُر و لند گفتم: اصلا حرفام رو میشنوی؟ یه اوهوم ِ کوچولو گفت و باز بی تفاوت شد....گفتم خوب حالا که میشنوی...میفهمی چی میگم؟ باز هم یه اوهوم....همین و بس....دیگه خسته شدم و گفتم : حالا که اینطوره....دیگه هیچی نمیگم....هیچی....دیدم چشماش برق کوچولویی زد....اما زودی حالتش مثل قبل شد....ساکت شد....تا کلی زمان همینجوری من به دورترها نگاه میکردم(در حالی که حواسم به نزدیکی ها بود) و اون هم همینطوری  ایستاده بود روی پاهاش و داشت هی دُمش رو خیلی آروم (خیلی آروم) تکون میداد(هر وقت اژدهام این کار رو میکنه یعنی داره به یه چیز مهم فکر میکنه) دیگه نه برام مهم بود...نه اصلا بهش فکر میکردم...منم داشتم به حیلی چیزها فکر میکردم....خوب بود....اونقدر چیز برای فکر کردن داشتم که نگو....فکر کنم داشتم به انتهای روزِ این بالایی میرسیدم که اژدهام دمش رو نگه داشت و گفت....میخوای بریم سمت ِ اون نورهای وحشی قدم بزنیم؟ گفتم آره چرا که نه....راه افتادیم رفتیم و توی راه حرف زدیم...خیلی زیاد...خیلی زیاد...وسطاش گفت: دیدی اونموقع نباید حرف میزدی....گفتم آره...مرسی...و رفتیم...تا اون  نورهای وحشی راه زیادی بود و ما حالا حرفای زیادی برای گفتن داشتیم....خیلی زیاد.