اومده میگه دیگه وقتشه...میگم وقت چی؟ میگه خوب باید بریم لبه ی پرتگاه ِ دور و کیسه ها رو خالی کنیم...

میگم خوبه...اما کیسه های چی رو برای چی خالی کنیم....اما تا بیام نگاهش کنم میبینم راه افتاده و داره با دم افشان(دمی که توی هوا تکان تکان میخوره) راه میره و این یعنی که اژدهام حسابی سرحاله....دنبالش راه میافتم...همه ی اون سبزه های خیس ِ پرنده پر آب تر از گذشته توی هوا وول میخورند.نورهای کم و بیش پریده رنگی توی آسمون های دورتر دارند تکون میخورند....خلاصه که همه جا روشنایی های عجیبی دارند....همه چیز به نظر حال و هوای خوشی دارند.بهش میرسم و میگم...ببین خوب اگه توضیحی بدی باور کن چیزی نمیشه ها...نگاه گوشه چشمی ای میکنه و نیشخند کوچیکی میزنه(که اینهم نشانه ی سرخوشی اش هست) و غر و لند کنان راهش رو ادامه میده...بعد با لحن خوبی میگه: ببینم تو همیشه همینقدر بی توجه به زمان هستی؟ قبلا ها هم همینطور بودی؟وقتی اون پایین بودی رو منظورمه....بهش میگم. آره بابا اون پایین ها که  اینطوری بودم...اما این بالا که اصلا زمان مطرح نیست....هست؟ یکهو میگه...خوب اینو راست میگی...بالاخره یه بار حق با تو شد. برو کیف کن... بعد هم با دم افشان راهش رو ادامه میده و میگه حالا یه کم تندتر بیا دیر میرسیم میافتیم اون عقب ها مزه اش از دست میره....تا بیام  سوال دیگه ای بپرسم  ادامه میده که: ببین الان اون پایین فصل زمستان تازه شروع شده....یه جاهایی از دنیای شماها سال نو دارند و یه جاهای دیگه هم نه...درسته؟ گفتم این که الان زمستان هست یا نه رو نمیدونم که اما این که اگر زمستان باشه اینطوریه...آره همینطوره...و اژدها باز هم با نگاه مطمئن تر از قبل گفت: خوب دیگه تو زمستون چی واجبه؟ و تا اومدم فکرم رو جمع و جور کنم گفت: خوب برف دیگه....اونجا باید برف بیاد....اینجا باید برف بره...گفتم خوب آخه چطوری این کار رو میکنید؟

اژدهام حرفی نزد....رسیده بودیم...یه عالمه اژدهای ریز و درشت اونجا بودند...همه با دم های افشان سر خوش و شادمان ایستاده بودند لبه پرتگاه...این دره ی عظیمی بود که دنیای این بالا رو تموم میکرد و مشرف بود به دنیای اون پایین...اژدها ها کیسه هایی که تو دستشون بود رو میآوردند اون لبه و خالی میکردند و شادی کنان و جیغ کشان میاومدند عقب...نوبت بعدی و بعدی و بعدی....همینطور که من هم از این صحنه ها لذت میبردم از اژدهام پرسیدم....توی این کیسه ها چیه؟ همونطور که داشت شادی میکرد و بالا پایین میپرید گفت:(به سختی صداش رو میفهمیدم) چیز مهمی نیست، همون خرت و پرتای همیشگی....گفتم یعنی چی؟ کدوم خرت و پرتا؟(همزمان داشتم فکر هم میکردم) معلوم بود که نمیتونه بی خیال شادیش بشه و بلند گفت : بابا همین چیزا...این گلهای درختای دوردست...خشکیده هایی که رو زمین میریزند دیگه....و چون نوبتش شده بود رفت اون لبه و همه رو خالی کرد پایین....بعد یه فوتِ شدید بدون آتیش هم سمتشون کرد و برگشت تا کیسه ی بعدی رو بیاره...

تازه داشتم میفهمیدم. ابنجا این روزا روز پاکسازی بوده....زیر درختای دوردست رو از گلهای خشکیده ای که ریخته بود خالی میکردند. این گلهای سفید و آبی رو میریختند پایین....اینها...اینها همون برفهای زیبایی بودند که اون وقتها،اون روزهایی که پایین بودم، با شادی چشم انتظارشون مینشستم....برف برفه و همیشه با شادی همراهه...چه این بالا که گلهای سفید خشکیده هستند...چه اون پایین که برف سرده و زیبا....زیبایی همیشه ادی آوره....ظاهرا