بهتون گفته بودم که اینجا شب و روز معنی نداره؟البته این حرف معنیش این نیست که هوا تاریک و روشن نمیشه ها....میشه....اما شب و روز توش معنی نمیشه....حالا بگذریم. توضیح دادنش سخته....هر وقت خودتون هوایی شدین میفهمین دیگه....یه بار داشتم راهمو از لابلای علفهای خیس و پرنده ای که توی هوا ولو بودند باز میکردم و جلو  میرفتم. تصمیم داشتم برم و جاهای تازه رو ببینم. جاهایی که به هر دلیل تا اون موقع نرفته بودم. برای همین، هم سریع میرفتم و هم بی هوا....ناگهان به یه جایی رسیدم که یه چیزی اونجاها دیدم...یه چیزی....یه چیزی که بود ولی اصلا چیزی نبود....نمیدونم چطوری براتون بگم...ببینید...مثلا انگار کنید که یه چیزی یه جایی باشه و شما ببینیدش اما وقتی دربارش حرف میزنید یا حتی بهش که نگاه میکنید چیزی نباشه....میفهمید چی میگم؟ خلاصه هر چی باهاش کلنجار رفتم دیدم که نمیشه باهاش کنار اومد...این چیزی که چیزی نبود....کمی اینور و اونور رفتم تا ببینم میتونم بفهممش یا نه...و نشد....اما بود. این چیزی که بود و نبود. راهی که جلو رفته بودم رو به آرامی برگشتم....آرام و بی صدا....همینطور که عقب عقب می اومدم ،بهش خیره شده بودم.یهو دیگه نبود. دور و برم رو نگاه کردم...نه اونی که  چیزی نبود و اونجا بود...حالا دیگه اصلا نبود...با خودم گفتم یعنی اینقدر تند حرکت میکنه؟ جلو رفتم تا ببینم کجاست....دیدم که....دیدم که ای داد...این که هنوز اونجاست...واقعا متعجب بودم...از تعجب دهنم باز مونده بود ....میدونید چرا...؟ در تعجب بودم از این که....از این که...از اینکه چرا رنگین کمان دو تا کمان ِ روی همه؟ از این که  یه شامپانزه و یه اسب که توی باغ وحش پکن دیده بودمشون میتونستند عمل جمع و تفریق رو انجام بدند...متعجب بودم از این که یه موجودی وجود داشت  اون پایینا که کل هیکلش نصف یه بند انگشت بود....از این متعجب بودم که اون  پایین یه یارویی بود که از لای دیوار رد میشد و متعجب بودم....واااای سرم داشت منفجر میشد از این همه علامت تعجبی که توی سرم رفت و آمد میکردند. خودم رو تندی عقب کشیدم....اونجایی که اون چیز دیگه نبود....و من آروم شدم و دیگه متعجب نبودم....آروم ِ آروم...برگشتم....خیلی تند. سر راهم کسی نبود که ازش بپرسم....خودم رو رسوندم به دوستم. اژدهای دانای خودم....قضیه رو بهش گفتم....نگاهم کرد و آروم و شمرده گفت الان چه حسی داری....؟ مِن و مِنی کردم و گفتم....ترسیدم ازش...سرش رو کمی جلو آورد و نگاهم کرد(با بی تفاوتی و این یعنی که یه کمی دیگه فکر کن) دوباره بالا چپ رو نگاه کردم(یعنی دارم عمیق فکر میکنم) و گفتم نه ترس نیست...کنجکاوم....بدون این که بهش نگاه کنم حرفم رو عوض کردم و گفتم ...نه تعجب کردم و بعد با دلخوری گفتم...اَه....نه هیچ کدوم نیست...نمیدونم....اژدها خندید و گفت ...خوب معلومه که هیچ کدوم نیست....تو اصلا حسی نداری....تو الان هیچ حسی نداری...مدتهاست که حسی نداری...از وقتی اومدی این بالا بی حسِ ِ مطلقی....با خودم مرور کردم...راست میگفت...بی حسم...ازش پرسیدم پس اون چیز...حرفم رو قطع کرد و آروم...(چیزی مثل زمزمه)گفت...اون یه توده حس بوده....توده ی حس مطلق... و بعد با همون لحن گفت...اینجا همه ی حسا هستند...یه گوشه ای همشون باهم آمیخته و قرو قاطی وجود دارند....وقتی اون پایین یکی در باره ی چیزی حس میگیره بخشی از روحشون میاد اینجا و لابلای این توده ها وول میخورند....و حالا تو یه توده از یه حس مطلق تنها را دیدی...این که چرا این توده هه از بقیه جدا بوده رو نمیدونم....شاید کسی اون پایینا مدتهاست که متعجب نشده....برای همین اون توده حوصلش سر رفته و اومده بگرده....و من هنوز هیچ حسی نداشتم....مدتها بود هیچ حسی نداشتم.از وقتی اومده بودم این بالا....و فکر که کردم دیدم که آره حتی من که اون پایین بودم متوجه شده بودم که به جز خودم و چند تایی از دوستانم کسی متعجب نمیشه...از هیچ چیز...و حالا از اون وقتا سالها....صدها سال میگذره و  طبیعیه که اون توده هه حوصلش سر بره....