ای امان از سفر...وقتی درگیر سفر رفتن میشم هی غر میزنم که ای بابا آخه اینهم شد زندگی و اینا...وقتی هم یک هفته(واقعا فقط یک هفته) سفر نمیرم شروع میکنم به غر زدن که آخه اینهم شد زندگی...از سفر رفتن افتادم و ....

به هر حال اینهم داستان شیدایی منه دیگه....

حالا اینا همه را گفتم که بنویسم این ایام چه ها کردم

یک روز پیش از عید قربان رفتم گنبد برای تدریس در یک کارگاه آموزشی بین المللی....سه روز آنجا بودیم و چه خوب بود این سفر....۳ روز پس از آن به همراه گروهی از دانش آموزانم رفتم اصفهان .سه روز هم آنجا بودم...چند روز بعدش به همراه امیر و گیلدا رفتیم یک سفر جستجوگرایانه به شمال ایران و شنبه ظهر رسیدم تهران....همان روز(شنبه) ساعت ۳ بعد از ظهر پرواز کردم ایلام. به عنوان داور دومین جشنواره ی ملی سفر به فضا...سه روزی هم آنجا بودم....

پی نوشت ۱-جای همه ی شماها در همه ی سفر ها ی گفته شده خالی

پی نوشت ۲--این داستان تا دو روز پس از مراسم عاشورا ادامه دارد.