همه چیز گذشته....به خصوص عشق...به خصوص رابطه ای که آدمها رو به هم ربط میداد...به خصوص اون حسی که یک همسر میتونه به همراه زندگیش داشته باشه...همه چیز گذشته....از اون بدتر اینه که کار از کار گذشته...هیچ چیزی را نمیشه برگردوند به حالت اولش...اصلا برگشت همیشه خطرناکه...همیشه.همه چیز مسیری رو طی میکنه که جلوی راهش باشه و هیچ چیزی تغییر نمیکنه....اصلا هم مهم نیست که تو چی بخواهی...هیچ چیزی ثابت نمیمونه و همیشه ابزاری ، روشی ، وسیله ای برای پاک کردن پیاپی گذشته ی تو وجود دارد....

اینها برداشتهای من است...از فیلم درخشان، ساده ، بی پیرایه و باور پذیری  که فرهادی عزیز برایمان ساخته....فیلمی با نام گذشته....

به ظن من همه ی حرف فرهادی در همان لحظات نخست فیلم زده میشه و پس از آن بسط آن را با ملودرامی نرم و پرکشش میبینیم....جایی که ماری احمد را سوار خودروی غریبه اش میکند ، برف پاک کن پیاپی شیشه ی خیس را پاک میکند و ماری با دنده ی عقب به خودروی عقبی میکوبد...راه برگشت همیشه خطرناکتر از راه پیش رو است.