در مراسم ختم میثم گفتم
دیروز مجلس ختم میثم بود. بیشتر از ۵۰۰ نفر آمدند و تا آخر هم نرفتند.جلوی در مسجد توی خیابان مملو از آدمهایی بود که توی مسجد جا نشده بودند. پدر میثم نیمه شب قبل تماس گرفت و خواست که توی مسجد دقایقی صحبت کنم....برای همه ی شاگرد-دوستان دیگرم این کار رو کرده بودک...میدانستم این کار چه سختی ای دارد اما باز هم نتوانستم نه بگویم. درست ترش اینه که بگویم نخواستم که نه بگویم. با همه ی سختی اش...و این آنچه بود که با بغض در ۱۰-۱۵ دقیقه برای آنها که در مسجد بودند گفتم:
همه ی ما فایمل، دوست ، آشنا ، برخی از شاگردانش و برخی از معلمانش و همه ی آنهایی که اینجا، در مجلس خدا حافظی اش گردهم آمده اید میثم را میشناسید. میدانیم که در باره ی چه کسی حرف میزنم... اما آیا میدانید چرا نبودن میثم اینهمه برایمان به چشم میآید؟ میثم وقتی بود ، بود، کم و بیش. میدیدیمش، با او حرف میزدیم ، معاشرت ، دوستی و ...اما بود. همین. حالا که نیست برایم اینهمه جلوه دارد. اینهمه جلره دارد نبودنش. میدانید چرا؟
میثم با هوش بود...همه این را میدانیم...اما ما آدمهای باهوش زیادی دور و برمان میبینیم و میشناسیم.(هر چند گاهی بی حواسی هایی میکرد عجیب)
او سختکوش بود....مثل بسیاری از سختکوشهایی که میشناسیم.(هر چند تنبلی هایی هم داشت)
اومهربان بود....مثل همه ی آن مهربانانی که دیده ایم و میشناسیم(هر چند با همه هم مهربان نبود)
او مثل همه ی ادمهای دیگر بود با صفات خوب زیاد و برخی صفات ناخوب....پس او که چیز متمایزی نبوده که بگویم ای وای دیگر تمام شد. ما ادمهای شاد، مهربان ، سختکوش، باهوش و ....زیاد دیده ایم. اما هیچ یک اینچنین نبودشان به چشم نمی آید.پس چه شد؟ او چه داشت که نبودنش در زندگیمان دیده میشود و به چشم میآید؟
من سالهای دور معلمی کرده ام برایش، برایش دوستی کرده ام و گاه همکارم بوده است. صفات و خوب و بدش را زیاد دیده ام. اما آنچه او را برای من متمایز کرده بود، میثم بودنش بود. او مثل خودش بود. صفات زیادی را وام کرفته بود از خیلی ها. از من ،پژمان نوروزی، از معلمانش ، برخی دوستانش. اما تلاش میکرد آنها را درونی کرده و از آن خودش کند.حالا اینکه چقدر در این کار موفق بوده بجث دیگری است...او میثم بود. با همه ی خوبی ها و بدیهایش. او یه قطعه ی اورجینال در پازل زندگی ما بود. او خودش بود که نمیشد با قطعه ی دیگری عوضش کرد. او را نمیشد با کس دیگری جایگزین کرد. حتی اگر میخواستی هم نمیشد. او خودش بود.
میثم مسافر بود.(خوب یا بدش را نمیدانم ، من گامهای محکم مسافر بودن را به او یاد داده بودم) او زندگی اش را با سفر رفتن عجین میکرد. میدانست چه گونه آرام برود و بیاید. نلاش میکرد به دنیا اسیبی نرساند(تلاش میکرد) سبک بار باشد، آماده باشد برای راه افتادن. به راه افتادن برای سفر نه نمیگفت...میثم مسافر بود و سفر رفتن را هم خوب میدانست....
ما میثم را دوست داشتیم. با همه ی صفات خوبش میشناختیمش و با همه ی صفات بدش آشنا بودیم. و او را همانگونه که بود دوست داشتیم. چون میثم ، همان میثمی بود که بود.
در آخر شعری را که دکتر وکیلی از دوستان خوبم و از معلمان میثم برای رفتنش سروده را میخوانم:
خیز از جا، ببین که میثم رفت
خفته ای چند؟ ماه کم کم رفت
آتشی در سرای شب افتاد
اخگری غرق دود و ماتم رفت
باورم چون شود که دیگر نیست؟
نگذرد بر گمان که او هم رفت
چون برادر به مهر پروردم
رفت بی من، رها و بیغم رفت
سالهای خوشِ فراز و فرود
روزگاری که بود و بودم رفت
زنده از شور و شوق بودن بود
مرگ زاین خوی او ز یادم رفت
تنگِ واشی ز رفتنش دلتنگ
آن که با او به کوه رفتم، رفت
اشک باران ز سوگ او تیره
ابر آمد، گریست، نم نم رفت
در دل عصر زشت اشموغان
آدمی بود، ماند و آدم رفت
رفته رفته همه به ره رفتند
رفت میثم، دریغ، میثم رفت
پس از یک صلوات، دقیقه ای را به احترامِ او سکوت کنیم...
باغ به باغ