یک خواب پاییزی در بعد از ظهری که آرام بود و من بیتاب تو بودم.

رفته بودم توی هزارتوی خودم. یه جایی اونطرفتر از هر چی سایه و نور و رنگ و شکل و فُرم بود. یه جایی همون وسطهای ذهنم. جایی که فقط من بودم. فقط من. حتی تو هم نبودی....اونجا توی همون تنهایی مطلق باران میآمد. خیلی تند. خیلی درشت. درست مثل باران سرزمینهای جنوبی.آنجا خنک بود...درست مثل سرزمینهای بلند شمالی. آنجا سبز بود، مثل سرزمینهای پست و هموار شمالی، آنجا ماهی بود....باز مثل سرزمینهای جنوبی...آنجا من بودم و من بودم و من....بینهایت خوب بود....بی نور، بی سایه، بی شکل بی فرم.....
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 17:1 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ