وای که آینه ها چقدر چیزهای باحالی هستند.میری جلوشون و خودت رو توش میبینی و مثلا موهات رو شونه میکنی یا لباست رو مرتب میکنی و ....اونوقتها که تو  هوا نبودم همیشه آینه ها و آینه بازی برام یه حالی داشت.پر از شیطنت کودکانه بود(حتی این اوخر) یه آینه را توی دستم میگرفتم و باهاش ساعتها درگیر بودم. آینه را توی دستم میچرخاندم و نور آفتاب را اینور و اونور میانداختم . یا مثلا دو تا آینه را روبروی هم میگذاشتم و یه تصویر را تا بینهایت بار تکرار شده میدیدم و اگر آینه بزرگ بودم میرفتم وسط این دوتا آینه میشستم و خودم رو هزاران بار تکرار میکردم. تکثیر میکردم....حالا اما اوضاع فرق میکنه. هرکسی رو ببینم که با آینه ها داره بازی میکنه عصبی میشم. دلم هم میسوزه و غمگین میشم.مطمئنم که حرفم رو باور نمیکنید. اما به من چه. اینا فقط خاطراتم و تجربیاتم از این بالاست. خیلی برام مهم نیست که باورشون کنید یا نه. ر،زای اولی که اومده بودم این بالا یه عالمه توپای رنگی ریز ریز میدیدم که اونها هم مثل خودم توی هوا ول میگشتند و  با اون سبزه های نمدار رها شده تو آسمون برخورد میکردند. از یه آشنایی که خیلی قبلتر از من به آسمون رسیده بود پرسیدم اونا چی هستند. گفت

“آینه بازه”ا هستند دیگه و رفت(اینجا رسم نیست که برای چیزی توضیح بدی یا توضیح بخواهی.). آینه بازها ! چه اسم عجیبی. مدتها گذشت و من آینه بازها را زیاد میدیدم.(اینجا پر از آینه باز هستش) یه روز نمیدونم از سر  کنجکاوی بود یا چی ، تلاش کردم یه آینه پیدا کنم و خودم رو توش ببینم.میخواستم بدونم توی آسمون چهشکلی میشم. ببینم هنوز مو دارم ؟ ندارم ؟ یا ....پیدا نشد که نشد. رفتم سراغ اینه بازها...حتما یه ربطی به اینه داشتند دیگه.نه زبونشون رو میفهمیدم.نه اصلا سر و تهی براشون  میشد در نظر گرفت.یه دونشون که آبی براقی داشت و ثابت ایستاده بود رو پیدا کردم. به آرومی شروع کردم دورش چرخیدن.میخواستم ببینم میتونم یه طرفش رو پیدا کنم که با بقیه ی اطرافش فرق داشته باشه و مثلا بشه گفت که صورتش هست یا نه. همینطوری که میچرخیدم یک هو...در یک آن همه ی  اون توپ آبی براق ناپدید شد و خودم رو(خود ِ زمینی ام رو) دیدم.بعدش تمام و دوباره همون توپ آبی براق بود. از چر خیدن دست برداشتم. مکثی کردم و جهتم رو عوض کردم آرامتر از قبل حرکت کردم. دوباره همون جا که رسیدم تونستم خودم رو ببینم. ایستادم. دست و پام رو تکون دادم. واو....درست انگار که جلوی آینه ایستادم. خودِ قدیمم رو میدیدم....آینه بازها مسئول دیدن آنچیزهایی بودند که ما توی زمین وقتی جلوی آینه قرار میگیریم میبینیم. دیدن تصاویر در آینه اصلا به جیوه و نقره و تابش و بازتابش نور و این حرها ربطی نداشته. آینه بازها ما رو دوباره باز سازی میکنند.  آنها  حافظه های عمق آینه ها هستند....خیلی ترسناک بود وقتی این چیزا رو فهمیدم....و خیلی چیزای دیگه از آینه بازها میدونم که مو به تن آدم سیخ میکنه.... از این به بعد جلوی آینه که میایستید به آینه بازها فکر کنید. آینه بازهایی که اونطرف روبه روی شما هستند و دنیاتون رو ثبت میکنند و تصویرتون رو بازسازی میکنند.