آهسته گذر کن
آهسته گذر کن که من از خاطره ها میترسم
شب پر از کینه ی ترس آلودگیِ من باتماشاست
روز از حادثه ها پر شده
اندوهِ تمام ِ حافظه را کاش میشد با باران شست
کاش میشد پر کشیدن را فراموش کرد
باد را به تن فراخوان داد
بوسه را به فرداهای نیامده سپرد
کاش میشد قصه ها را با جوی پیوندی ابدی داد
آهسته گذر کن که باد مرا میبرد از خاطره ی ما
ماهیِ لیز و بازیگوشِ این قصه منم...
نرم و آهسته بیا...چینی نازکِ تنهایی من سالهاست که ترک برداشته
آهسته گذر کن.
شب پر از کینه ی ترس آلودگیِ من باتماشاست
روز از حادثه ها پر شده
اندوهِ تمام ِ حافظه را کاش میشد با باران شست
کاش میشد پر کشیدن را فراموش کرد
باد را به تن فراخوان داد
بوسه را به فرداهای نیامده سپرد
کاش میشد قصه ها را با جوی پیوندی ابدی داد
آهسته گذر کن که باد مرا میبرد از خاطره ی ما
ماهیِ لیز و بازیگوشِ این قصه منم...
نرم و آهسته بیا...چینی نازکِ تنهایی من سالهاست که ترک برداشته
آهسته گذر کن.
پ.ن۱: این شعر واره مخاطب خاص داشته
پ.ن۲:از همه ی اونهایی که کامنت برای پست قبلی گذاشتند بینهایت....بینهایت بینهایت ممنونم....بهتریم هدایای این ایامم را گرفتم....و بسیاری دیگر که برایم پیامک دادن....یا به دیدنم آمدند...یا تلفن کردند(حتی اونهایی که نتونستم جوابشان را بدهم) بینهایت ها بار ازشون ممنونم....دوستتون دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 19:31 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ