چند روز قبل بین من و  یک دوست نادیده در فیس بوک یک مشاعره ی با مزه راه افتاد. شعر که چه عرض کنم( آنچه من نوشته بودم شهرواره هایی است که اینجا هم نمونه هایی از آن را خوانده اید)...کار جالبی از آب در آمد...شعرکی از من و شعری از او....خیلی خیلی کار جالبی بود....من تو این شعر واره ها خودم رو تصویر و تفسیر میکردم...شاید او هم همین کار را میکرد.به هر روی کار بامزه ای بود که سالها بود انجامش نداده بودم .ممنون از دوست نادیده و هنرمند....zari hoseini

گفت
دوستت دارم
خندیدی
او رفت
ماجرا به پایان رسید .

=======


کوله ام را به پشتم انداخته ام
پشتم
یعنی دورترین جا، پشت سر
سفر نمیروم
بیا

=============

شبیه دو مسافریم
من ایستاده ام
تو می روی ..

=============
سفر همیشه رنگ و بوی خوب توست
به وقت بوسه ی وداع
بی جهت سفر نمیروم

==============
بازی های فکری
گیجیِ من
شب
نانِ خامه ای
سیگار
دو قطعه از هم جدا نمی شد
....
آن شب تمام شد
ما از هم جدا شدیم .

===============
باورت نمیکنم
تو آن رویای صد ساله ام نیستی
تو از شبم جدا شدی
تو در دهان ماه بودی و پلنگ زخم خورده ات نشان کرده بود ترا
باورت نمیکنم
ما کنار هم نبوده ایم....

================

قصه ها همیشه بلندند

بلندتر از دیوار صبر ما
برای همین هیچ کلاغی به خانه اش نمیرسد


یک پینوشت... دوستی با این دوست نادیده مرهون میثم است...ای دریغ