منزل پدری ام اون سالهای دور(حوالی سالهای ۵۸ تا ۷۱)باغچه ی باصفایی داشت.باغچه ای بزرگ و پر از گلهای رنگ و وارنگ اردیبهشت که میشد این باغچه پر میشد از گل....رز سرخ،شیشه شور،نسترن رونده،رزهای رنگ و وارنگ،رزهای هلندی کم پر ،روی دیوار سمت چپی ردیف کاغذی ها ی متنوع .دور حوض و فواره هم که پر بود از نازهای نارنجی و آب و سرخ و سفید و زرد.....و همین روزهای اردیبهشت بود که معلمای مدرسه چشم انتظار یک تبریک ساده بودند.پدرم به گلها خیلی حساس بود و حتی اجازهی چپ نگاه کردن به آنها را به کسی(حته گربه های بیچاره ی محل)نمیداد.اما روز معلم حکایت دیگری داشت...این روز از صبح زود همسایه ها دم در خونه ی پدری میآمدند و میرفتند و پدر دسته گلی (هر چند کوچک)از دست کاشته هایش به آنها میداد تا بچه ها با خود به مدرسه ببرند و همیشه سهم من علاوه بر گلهای سرخ دو شاخه یاس خوش عطر سفید بود...برای خانم جمشیدی(معلم کلاس اول)آقای قدیمی(معلم کلاس پنجمم که همه ی زندگی اجتماعی ام وامدار آموزش های اوست)،آقای کریمی(دبیر ادبیاتم که همه ی آنچه از آداب معاشرت و نگاه به دنیا بلدم از آن اوست) و آقای رضایی (نخستین معلم نجومم که همه ی زندگی علمی ام را مدیون اویم)...روز این معلمان عزیزم به نیکی ...دوستشان دارم تا ابد....
و من معلمم....همیشه و همه وقت.از معلمی نکته های زیادی بلد شده ام و رازهای زیادی را برای خودم آشکار کرده ام.از معلمی به هر چه که خواسته ام رسیده...ساحت های معلمی و آموزشی زیادی را ساخته ام و تجربه کرده ام....اما آنچه که به گمانم یک معلم میتواند داشته باشد نه این است که آموزش دانش بدهد ،که این ساده ترین و سطحی ترین لایه ی معلمی است)بلکه یاد دادن دیدن ،فکر کردن ،زندگی کردن و لذت بردن است و من فکر کنم با این تعریف ،معلم بدی نبوده ام....
و شما های بسیاری تان شاگردم بوده اید....دوست دارم برایم بنویسید ...به یادگار...به عشق و دوستی ...آنچه که بیشتر از من یاد گرفته اید را برایم بنویسید....منتظرتان هستم....رد پایتان را روی این نوشته دوست دارم...همه ی آنهایی که شاگردم بوده اند را خبر کنید و این جا پایکوبی کنیم. به احترام معلمانم...با عشق به شاگردانم.