این غم
این غم. غم اثیری. این غم غمی که مثل تار همه ی وجودت رو در بر میگیره و نمیگذاره تکون بخوری و تو مثل همون حشره ی گیر افتاده هی دست و پا وبال میزنی به امید رهایی و غافل از اینکه داری بیشتر خودت رو تو دام میاندازی. داری خودت رو بیشتر در معرض چسبیدن به تارٍ چسبناک قرار میدی...هیییی...این غم. غم اثیری که تو رو در بر میگیره. آروم و بی صدا. مثل کسی که یه گوشه(کجا؟! نمیدونی) پنهان شده و سرِ به زنگاه خودش رو از تو سایه ها سُر میده و میاد تو روشنای زندگیت وتو میمونی که این دیگه از کجا پیداش شده....این غم. غم اثیری ای که دست از سرت بر نمیداره. آروم و بی صدا و ناجوانمرد. این غم. همراه و یار و همپا....
این غم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:8 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ