گاهی وقتا دل آدم یه چیزایی میخواد یا یه چیزایی آرزو میکنه که احتمالن میدونه رسیدن بهش سخته یا حتی گاهی نشدنیه....البته من همیشه تلاش کردم واقع بین باشم...اما خوب....دله دیگه یه چیزایی آرزو میکنه....یهو و بی بهونه و بی دلیل....یکیش هم همین دیشب بود....

ساعت حدودای ۲ و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم...یه دمنوش نعناع و لیمو...یک کیک یزدی کوچیک...دو تا آرام بخش قوی یه عود با عطر کاج و صدای بارون تندی که بیرون از خونه رو گذاشته روی سرش....درختای پشت پنجره  صدای موزون بارون رو زیباتر کرده بودند....و یهو دلم رفت....دلم رفت به این که اگه همین الان بمیرم از دنیا راضی ام...حتی یه کم بیشتر...آرزو داشتم همون موقع تموم میشد....اما خوب گفتم که من آدم واقع بینی ام و میدونستم آرزوی ساده ای نیست...به اون ساعته نگاه کنید...عجیب بود برام. این ساعت برای من ساعت خاصیه(منظورم زمانشه) ۲:۲۰ تا ۲:۴۰ نیمه شب....اتفاقای مهمی توی زندگی من توی این ساعت افتاده. تصمیم های مهمی توی این حدود زمانی گرفتم. و آرزوهای مهمی هم توی این بازه ی زمانی برای خودم کردم...و حالا آرزوی تازه باز هم توی این زمان....رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست....