دیروز عصر برای دیدن یکی از دوستان که چندروزی است پدرش را از دست داده رفتیم.تجربه ی تازه ای بود برایم. شاید هم برایمان. تقریبا هیچیک لباس تیره نپوشیدیم. در منزلش هم تقرسیا حرفی از مرگ زده نشد. گفتیم و خندیدیم و خنداندیم. آن دوست و خواهرش هم راضی بودند. ما نیز.

در انتهای این مهمانی کوچک،گفته هایی رد و بدل شد.بین آن عزیز و دوست دیگری که چند سال قبل تجربه ی مشایهی داشته....اینکه هیچ وقت جای خالی عزیز از دست رفته پر نمیشود. اینکه هیچگاه برایت عادی نمیشود. اینکه توی بزنگاه هایی ناگهان جای خالی او را حس میکنی. این که زادروز آن عزیز فوت شده برای یادبود گرفتن بهترین زمان است ، روز فوتش...

دیروز تجربه ی عجیبی بود برایم. نمیدانم چرا اما به میزان زیاد با مرگ اینهمه عریان روبه رو نشده بودم.