هی میخوام چیزی بنویسم از برف ، از شادی ای که برف برایم میسازه ، از اون خنده ها و ذوق هایی که دیدن برف برایم به ارمغان می آره...اما نمیشه...نمی آد. عکسهایی که با موبایلم از اطراف خونه گرفتم، به دلم نمیشینه،بارها همینجا مینویسم و دو باره و دوباره و دوباره پاکش میکنم....این برف . این موجود زیبای آسمانی ، این هدیه ی لذت بخش روزهای تنهایی، این آرزوی لحظه های سکوت این پنبه های کهنه لحاف آفرینش، این شادی آور ترین موجود هستی....این برف...این برف بایستی آنچنان سرِ حالم بیاره که تا دو سه روز ذوقش رو تو دلم حمل بکنم....اما نمیکنه. این کار رو نمیکنه و لذتش نیمه کاره گوشه ی لپم میمونه. بیشتر از اینی که لذتش رو با خودم بیارم ببرم....ترس از دست دادنش رو با چشمام دنبال میکنم. هی پرده رو کنار میزنم و نگاه میکنم ببینم هنوز میاد یا نه...آخر سر میرم و پرده رو کنار میزنم و میگذارم همه ی منظره ی بیرون از خونه لخت و عور جلوی چشمای هیزم قرار بگیره....بعد هی دزدکی و با ترس نگاه میکنم میترسم یک بار که نگاه میکنم ببینم که برف بند اومده....میترسم که نکنه بلافاصله بارون بیاد و اون شمشاد ها و اون سرو نقره ای جلی پنجره خالی از سفیدی بشند و وایت بالانس منظره ی پیش رویم به هم بخوره....میترسم. با اینکه آبستن لذت هستم مثل زنی پا به ماه که از سقط شدن جنین توی شکمش میترسه ، منم از بند اومدن برف و از تموم شدن لذت های این ایامم میترسم...برف می آید و من آبستن شادی هستم. کاش این شادی پا به هستی ام بگذاره و ترس رو از من دور بکنه. کاش




                                                                                          جلوی خانه ام....همین امروز صبح

برف نو سلام.

اصفهان-هتل کوثر-کنار زاینده رودی که خشک است

موسیقی:از سرزمین شمالی- به خاطر این برف زیبا