اونهايي كه منو ميشناسند تاييد ميكنند كه آدم بد دل و يا نا اميد يا هرچيزي از اين دست نيستم...اما...اين روزا كمي تا قسمتي معتقدم عصر دانايي داره آروم آروم تاريك و كم فروغ ميشه...حالا اين دانايي ميخواد در عرصه ي سياست باشه يا در عرصه ي علم و فناوري يا در عرصه ي شعور اجتماعي و يا حتي در حد دقت در نوشتن يك واحد كوتاه جمله(يعني لغت يا واژه) .(بعدا ترها(شايد به زودي)يه مطلب كوتاه در باره ي ايده ي پايين آمدن فيتيله ي دانايي بنويسم).اين از مقدمه

اما ماجرا.اين روزها هي دارم نوشته هاي پيچيده و نامفهوم توي درو ديوار  شهر ميبينم.توي دعوتنامه ي يك  مركز نجومي شيك و پيك در شمال تهران يا توي روزنامه ها و ...اما خوب...هستند چي كارشون كنم....

و بالاخره اصل ماجرا:

صبح دارم با عجله وسايلم رو جمع و جور ميكنم تا بروم سر يك قرار كاري...راننده دم در منتظره(تقريبا مثل هر روز!! بيچاره) من با يك چشم زير زيركي شبكه ها ي تلويزيوني رو دنبال ميكنم تا چيزي از دستم در نره...و...نميره...آنونس يك فيلم داستاني تلويزيوني ايراني كه جمعه پخش خواهد شد(احتمالا شبكه 1) اسمش را مي شنوم ...مي خوانم و ....سوتي باحاليه...اما باور كنيد براي تلويزيون...شبكه 1...با اينهمه بيننده واقعا نازيباست...زشته...مسخره هستش....

                             

قائد:پيشوا و ... قائده:،پيشواي زن (لابد ديگه)

قاعده:اصول،رابطه،نظم و...(به مظرم اوني كه اين تيتر را روي آنونس گذاشته نمي تونه زن باشه(لابد ديگه)

=====

شرمنده كه تصوير خوب نيست...از روي مانيتور با دوربين موبايل بهتر از اين نميشد.

الان كه دارم اينا رو مينويسم و خون خودم و كثيف ميكنم(از عصبيت باقي مانده) اركستر فيلارمونيك برلين توي توكيو كنسرت هال در حال اجراي مجموعه اي از آثار باخ ،شوستاكوويچ و بتهوون بود و من مثلا در حال زنده ديدنش بودم.اميدوارم شما وقتي اين رو ميخونيد چيز با ارزشي را از دست ندهيد.