هر هفته شنبه ها میدیمش...لاغر اندام، پر شور ، پر از ایده ، فارغ التحصیل مدرسه مان بود. زیست میخواند و جویای نام بود ....تا نزدیکی های منزل با هم میرفتیم...هم مسیر بودیم. هر هفته...(این مربوط به سالهای ۷۷-۸ بوده)


زیست جانوری را تمام کرده بود. توی دفتر ما آمد و شد میکرد. به سختی لیسانس گرفت. تقریبا داشت معادل میگرفت و بسیار ناراحت بود از این...حق هم داشت. راهنماییش کردم، یکی دو تا از آشناها را لینک کردم. کارش درست شد(خودش تلاش زیادی کرد) بالاخره لیسانس را تمام کرد. توی دفتر ما کار میکرد....


برای ارشد فکرهای عجیبی داشت. کتابهایی هم خریده بود و به سختی میخواندشان و از ریاضیاتش گله میکرد ...بهش گفتم بی خیال....بیا ببینم چی کار می خواهی بکنی...دو سه روزی با هم صحبت کردیم...دست آخر راضی شد برود محیط زیست....و چه خوب کرد....رتبه ی بسیار خوبی آورد و دانشگاه تهران محیط زیست(ارزیابی) را شروع کرد...راضی بودم از راهنمایی هایم...راضی بود از راهنمایی ام.


پایان نامه هاش را با من در میان گذاشت...خوب بود....چیزکی بهش گفتم...با مرحوم لوکس صحبتی کردیم و شد...کار خوبی هم از آب در آمد...با نمره ی عالی فوقش را گرفت....در دفتر ما کار میکرد....همه کاره ی دفتر بود...(کم و بیش)


کم و بیش با هم صحبت های طولانی ای میکردیم. گپ هایی از چنس علم و جامعه ....گاهی هم صحبت های تخصصی مرتبط به هر دو مان.... یاد میگرفت...با اشتیاقی وصف ناپذیر...برق نگاهش را وقتی چیزی را که میخواست و میفهمید و کتمان میکردش(بس که خود رای بود) دیدنی بود...همیشه هم بهش میگفتم و در خلوت حرم را تایید میکرد و میگفت: مگه خودت اینطوری نیستی؟ یعنی که الگو گرفتم ازت....


مدت یکی دو سالی بود از او خبری نداشتم مستقیم. میدانستم به هنر و عکاسی روی آورده( یادش به خیر اولین دوربین آنالوگی که خرید و من بهش کلی چیزهای تجربی ام  را در باره ی عکاسی به او گفتم)...میدانستم روی رشته اش تمرکز نکرده ، میدانستم از خانواده مستقل شده. میدانستم سفر زیاد میرود( این را هم به او یاد داده بودم، کم و بیش) میدانستم، میدانستم، میدانستم....ای لعنت به این روزگار


جمعه ی قبل در یک مهمانی دور همی دوستان سالهای دور و نزدیک ، او هم بود. کلی حرف زدیم. از آینده گفت...این که دارد هنر کار میکند، اینکه میخواهد با هنر از ایران برود و دکتری بخواند در ینگه ی دنیا یا کانادا...اینکه به زودی با من تماس میگیرد و من طبق معمول چیزهایی بهش گفتم و او آرام گفت: میدونی چند وقته چیزی بهم یاد ندادی....لذت بردم از این حرف،،،،،

لعنت به این روزگار....لعنت....

میثم یعقوبی به همین سادگی مرد....گاز گرفتگی در کثیف ترین روهای این شهر کثیف میثم یعقوبی را برد.

گریه امان نمیدهد...گریه امان نمیدهد....کاش هیچ وقت معلمش نبودم....