هزار و یک شب- شب27
این شبها همش یاد بهار می افته.شب و روزش هم بهاری شده. همه چیز ملایم جلو میره ناگهان میباره...اونقدر میباره که ترس از غرق شدن توی سیل همه جا رو بر میداره. بعد ناگهان دوباره همه جا آروم میشه و خلسه ی عجیبی اونو در بر میگیره ...و باز بارش و باز بارش وباز بارش...باز یاد بهار و همه ی زیبایی ها و دمدمی مزاجی ها یسالهای دور می افته....
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۶ ساعت 1:35 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ