تبریز جایی مثل پاریس - زیبا ، عاشق ، خوش مزه.

حرفهایمان گل انداخته.همه خوابند یا چرت میزنند .مزرعه ای از گل کلمهای پف کرده ی سفید رنگ جلوی ما پهن شده اند. نور زیبایی بر آنها تابیده شده....منظره زیباست....یا بیشتر از آن ، با شکوه است....

به همراه دوست عزیزی بر بلندای آسمان پرواز میکنیم.با هما. همایی که نسلش در ایران بوده و اکنون به نظر نایاب شده است.همایی که روزگاری افتخار ایرانیان بوده.

به مقصد میرسیم. تبریز. شهری با ده ها و صدها افتخار در تاریخ ایران.با ده ها و صدها منظره ی زیبا، با ده ها و صدها لذت نامکشوف برای من.

دوستان به دنبالمان میآیند. به شاهگلی میرویم. استخری پر آب ، محوطه ای سر سبز و اباد ، ساختمانی که انگار روی تاریخ زلالی شناور مانده . تبریز در خنکای صبحگاهی اش سوار بر نسیمی دلربا زنده است و نفس میکشد. درختان کهنه ی این دیار رقص کنان به ما خوشآمد میگویند. تبریز اینجا زنده است. مردمان زیادی پیرامون استخر شاگولی میدوند ، ورزش میکنند. برخی آرام و برخی تند. زنان و دختران جوان ، زیبا و آراسته. مردان و پسرانی ورزیده .همه مشغول لذت بردن از این فضای زیبایند.

در عمارت صبحانه ای میخوریم.با دوستان گپ میزنیم. از گذشته تا آینده....از شانس و تقدیر تا عقل و تدبیر. حرف به تخته نرد میرسد . به بازی بزرگان به بازی ای مملو از شانس و عقل. مثل زندگی...مثل خودِ خودِ زندگی.

پس از صبحانه به بازار میرویم. بازاری پیچ در پیچ و مسقف. بزرگترین بازار مسقف دنیا. آرام است و خالی. جمعه صبح است. جمعه صبح زود است. تک و توک مغازه ای است که باز است و بیشترشان لبنیاتی. با پنیرهای کهنه و تازه . با عسلها و خامه ها و سرشیر ها. با مردمانی خندان. رزق حلال و شادی ِ روزگار در پس چین و شکن دست و صورتشان دیده میشود. بی هیچ زحمتی.

بازار زیباست. بازار قدیمی است.بازار ریشه دارد. بازار سابقه ی فامیلهای شاغلش را در خودش دارد. بازار....بازار است.و بازار تبریز زیبایی های نهفته ی زیادی دارد و افسوس که تعطیل است. افسوسم را تا روزی که دوباره برگردم و ببینمش نگه میدارم.

از بازار بیرون میآییم. از مقابل مسجد ، ارگ ، پل های قدیمی و بنای مقبره الشعرا میگذریم.به بنای شهرداری میرسیم. خاطره ها دارم از آن. سخنرانی ای که در آن داشتم. تشویقها . جوانی ها...دوستان.و الان این بنای کم نظیر موزه است از برخی نشانه ها و ریشه های تبریز. تبریز شهری پر از دانایان و هوشیاران و عاشقان. اصلا برای من این شهر ،تبریز، با عشق عجین شده است. مثل پاریس. جایی مثل پاریس.پر از خاطره هایی که حتی اگر مال تو نباشند میتوانند برای تو بمانند. من این شهر را دوست دارم.درست مثل پاریس.

شهرداری ، موزه ای است پر از یادگاری ، با راهنمایانی  جوان و مشتاق برای توضیح و ای کاش به همان میزانِ اشتیاق و جوانی و زیباییشان ، دانایی هم داشتند...ای کاش.

از اینجا به مغازه یکی از دوستان میرویم.عشق دارد او به کارش ، به ایده هایش ، به دوستی هایش.در این ایام بازنشستگی اش عجیب به کارش علاقه نشان میدهد و خوشحالم که هنوز مردمانی هستند که برای کار ، به عشق فکر میکنند و کسب و کارشان را روی آتش عشق سوار میکنند.

و بعد ....ساختمانی پیچاپیچ....مدرن(خوب و بدش به کنار) جماعتی ۲۰۰-۳۰۰ نفره. دوستانی قدیمی و جدید. با سیاوش و حامد برایشان صحبت میکنیم. لذت میبرند ، لذت میبریم. دانایی برای من با زیبایی عجین است....داناتر ، زیباتر. این اصل همه ی حرفهایم ، کارهایم ، زندگیم و شغلم و دارایی ام هست....همیشه....از همیشه ...تا همیشه...۸ شب ، فرودگاه ، خنده هایی پشت هم....شادی هایی بی دریغ، حتی در پس هر لحظه ی غم....

تبریز زیباست. چون ردپای عشق را میبینی.تبریز خوش طعم است. چون مزه ی کوفته ی تبریزی دارد. تبریز را دوست دارم حتی وقتی توی هواپیما از بالا میبینیش ، در شب. پشت آنهمه پولکهای روشن و الوان.



----آن دوست عزیز.سیاوش صفاریان پور

ماه عسلی که عسلش تلخ تر از زهر بوده است(به ظن من)

برنامه ماه عسل....بر اساس آنچه که توی پست قبل نوشتم برای من یکی از بی ارزش ترین و از ضد ارزشی ترین برنامه هایی است که تا کنون دیده ام و شنیده ام.

بگذارید پیش از هر موردی چند نکته را برایتان مرور کنم:

۱- من برنامه ی ماه عسل سالهای قبل را ندیده ام.

۲-برنامه ماه عسل این سال را هم ننشسته ام  که ببینم. چند باری ، به شکل گذری و یا دقایقی از آن را در منزل پدری یا جمع های خانوادگی دیده ام.

۳- در باره ی این برنامه (تقریبا همه ی قسمتهای آن) فردای پخش شدنش به وفور از زبان دوست و آشنا و راننده ی تاکسی و آژانس و ... شنیده ام.


و اما الان اصل ایده ی من درباره ی این برنامه.

ماه عسل یک تاک شوی(نمایشی گفتگو محور)  همگانی در پربیننده ترین زمان تلویزیون بوده است و بی اغراق پربیننده ترین برنامه ی این ایام ایران بوده است. بنابراین بدیهی است که تهیه کنندگانش به پربیننده بودن آن ببالند و البته تلویزیون هم از آن راضی باشد که در این ایام ِ بی رونقی تلویزیون از این برنامه که به آتش نیمه جان برنامه های تلویزیون ایران دمیده و آن را روشن تر کرده .

اما. نکته ی مهم این است که این برنامه ایا چه وظیفه ای داشته و آیا اصلا چه کاری کرده است؟

در به گریه انداختن مخاطبانش حتما برنامه موفقی بوده است. در میخکوب کردن و حس برانگیزاندن هم همینطور. اما این برنامه این کارها را به چه انجام داده است؟ آیا آموزه ای برای ما داشته است؟ آیا فرهنگی را ساخته است و طرحی نو در آنداخته است در جامعه ی ایرانی؟ به گمان اینطور نیست و اختلاف قضیه از همین جا آغاز میشود.

بسیاری را دیدم که میگویند این برنامه تابو شکن بوده(در بحثِ معرفی خانمی که ایدز داشته به همراه بچه هایش) این برنامه فرهنگ سازی کرده(در این برنامه ، در برنامه ی معرفی پدر ۱۰۸ ساله ی نوزاد چند ماهه، در بحث پیرمرد ۸۰ ساله ای که تازه لیسانس گرفته بود ، در بحث خانمی که  مهماندار بوده و به واسطه جراحی های پیاپی زیبایی صورتش ر خراب کرده بود و ...)

حیف است دنیا را اینقدر سطحی ببینیم. اینکه با یک برنامه  کار فرهنگ سازی را تمام شده یا حتی آغاز شده بدانیم زودباوری و مضحکه کردن همه ی دانسته های جامعه شناسی و آموزه های علمی و اخلاقی است. اینکه ما در کشوری زندگی میکنیم که به شکل رسمی مقابل هر نوع انتشار اخبار و آمار رسمی و راست درباره ی ایدز گرفته میشود و باورهای عجیبی درباره ی ایدز نزد همگان(از مردم عادی تا تحصیلکرده ها و میدران و معلمان و ...) وجود دارد، نشان دادن چهره ی خانمی که ایدز دارد ، بچه هایی که مادرشان ایدز دارد ایا فرهنگسازی است یا فرصت طلبی از تصمیمی که یک خانم گرفته است و خریدن مخاطب(بخوانید مشتری) بیشتر برای برنامه ؟ در دنیای مدرنی که اینهمه درباره ی ایدز فرهنگ سازی شده ، در مدارس درباره ی آن درس و کارگاه و ... وجود دارد ، در تلویزیون و فیلم های سینمایی و حتی انیمیشن های کودکانه در باره ی آن با صراحت صحبت میشود هم توصیه میشود به جز موارد خاص و ضروری از افشا کردن این بیماری نزد همگان(به خصوص اگر مبتلا ، یک کودک باشد) خودداری شود تا تبعات اجتماعی اندکی داشته باشد....حال چگونه است که در ایران با این همه محدودیت درباره ی اطاع رسانی درباره ی این بیماری ناگهان با یک برنامه ی دمِ افطاری میتوان در این باره صحبت کرد و عجبا که آن را فرهنگ سازی و تابو شکنی میدانیم.

ظلم مضاعفی که به کودکان حاضر در این برنامه رفته است هم قصه ی دیگری است. یکی قصه ، پر از آب چشم....در هیچ کجای دنیا مجوز اجرای برنامه و تصمیم و ....برای کودکی که سن تمیز و تشخیص ندارد و بتواند آینده ی او را دچار آسیبهای کوچک و بزرگ(هر چند احتمالی) کند به هیچ کسی(اعم از ولی قانونی او و یا مجری شوی تلویزیونی) داده نمیشود. این که یک کودک را در برابر چشم میلیونها بیننده به خانواده ای هدیه دهند. این که در برابر میلیونها بیننده کودکی ۸ ساله را در کنار پدر ۱۰۸ ساله اش نشان دهند(۱۰۰ سال اختلاف سنی در جامعه ای که میشناسیم) و هزاران طعن و کنایه را از فردا به جانش بخرند(حتی با فرض شایدی بودن این مورد) اینکه کودک را در وضعی استرس زا قرار دهند و این استرس را با نماهای کلوزآپ نمایش دهند....اینها در هیچ کجای دنیا مطلوب ، پسندیده ، مجاز ، و حتی قانونی نیست. اینها در ایران هم قانونی نیست(هر چند کسی به قانون وقعی ننهد) اما حتی عرفی هم نیست....

برنامه ی ماه عسل برنامه ی زرد است( از جنس صفحه ی حوادث روزنامه ها و یا حتی مجلات زردی که در تمام دنیا پرتیراژ ترین مجله ها محسوب میشوند)...برنامه ای است که توهمی از لذت را به همراه رنج برای بینندگانش به ارمغان میآورد و از آن مهمتر این که توهمی از رویای آموزنده بودن را به بیننده هایش  منتقل کرده است....این برنامه مخاطبان بسیاری دارد و البته به همان میزان ، تهیه کنندگانش به طراحی مفهوم در این برنامه و حقوق بیننده ها و حقوق شرکت کنندگانش کمتر توجه کرده اند.....


برنامه ای برای گِلمالی

این برنامه ماه عسل را دیده اید؟  متنفرم از تهیه کننده و مجری و کارشناس و همه ی عوامل تصمیم ساز در تولید این برنامه....چرایش را بعدا مینویسم....اما

امشب منزل پدری بودم....چند دقیقه ی انتهای این برنامه را دیدم....یک پیرمرد ۸۲ ساله که به تازگی لیسانس گرفته بود و انگیزه اش برای درس خواندن و ۲۵ سال پشت کنکور  ماندنش این بود که پیامبر فرمودهاند : اطلب العلم من المهد ای الحد....!

و  مهمان دیگر....پیرمرد ۱۰۸ ساله ای که در دستش نوزادی یکی دو ماهه و کنارش دختری ۱۰ ساله و آنسوترش پیرمردی ۶۴-۵ ساله نشسته بودند....همه ی این سه نفر فرزندان این پیرمرد ۱۰۸ ساله بودند....


خداییش این برنامه ، برنامه ساز و این نادانهای بدتر از حمار را باید گِل گرفت.....

تمت....

نقل گفته ای از عباس میرزا که احیانا هنوز پاسخی برایش نداریم. از پس بیش از ۲۰۰ سال زمان

برای موردی به دنبال اطلاعاتی در باره ی زندگی عباس میرزا بودم....به کتاب " مسافرت به ارمنستان و ایران، ب. آ. ژوبر، ترجمهٔ محمود هدایت " رسیدم....ارنست ژوبر نماینده بناپارت بود که به ایران آمد و از قشون ایرانیان که در جنگ با روسها بود دیدن کرد. در آن دوران(۱۲۲۱ قمری ، ۱۱۸۵ شمسی) عباس میرزا زنده بود و فرمانده ارتش ! ایران. او بخشی از گفتگوهایش با عباس میرزا را چنین نقل کرده(صص ۹۴ و ۹۵ همین کتاب):


مردم به کارهای من افتخار می‌کنند، ولی چون من، از ضعیفی من بی خبرند. چه کرده‌ام که قدر و قیمت جنگجویان مغرب زمین را داشته باشم؟ چه شهری را تسخیر کرده‌ام و چه انتقامی توانسته‌ام از تاراج ایلات خود بکشم؟... از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است، مع‌الوصف تمام قوای مرا یک مشت اروپایی(روسی) سرگرم داشته، مانع پیشرفت کار من می‌شوند... نمی‌دانم این قدرتی که شما(اروپایی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و بکار بردن قوای عقلیه متبحرید و حال آنکه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و بندرت آتیه را در نظر می‌گیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمی‌کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم.

از روی دست هم  نوشتن!

سالها قبل ، زمانی که مدرسه میرفتم ، صطلاحی بین معلمان رایج بود با این مضمون که مشقت را یا پاسخ های امتحانی بچه ها از رو دست هم بوده....یعنی مثلا یکی مساله ای را حل کرده و دیگران از روی آن به شیوه ای یکسان کپی کرده اند...امر جالب در این روش این است که حتی اشتباه ها هم کپی شده و عین هم میشوند....امروزه اصطلاح از روی دست هم کمتر استفاده میشود و به جای آن از واژه ی کپی ،پیست استفاده میشود....اما  همان مفهوم و همان کارکرد مد نظر قرار دارد.

حالا چی شد یاد این واژه ها افتادم و نوشتمشون....

بارها شده توی اینترنتی برای مشخصات یک محل طبیعی یا هر موضوع دیگری از طریق وبسایت های مختلف جستجو کنم. اگر موضوع داخل ایران باشد طبیعی است که به فارسی این کار را انجام دهم....و قضیه ی از روی دست هم نویسی از همینجا شروع میشود : به این آمار توجه کنید(آخرین نمونه ای که انجام داده ام)

عنوان جستجو: آبشار تیزاب

تعداد صفحات جستجو شده: ۴۹ صفحه ی اول(۵ صفحه ی گوگل)

نتیجه: ۴۰ صفحه کپی از همدیگر ،۵ صفحه نامرتبط،۳ صفحه لینک شکسته(باز نشدند)

به عبارت درست تر ما در ایران تولید محتوای اینترنتی مان(تقریبا در همه ی موارد غیر اینترنتی هم همینگونه است) چیزی در حد صفر است....این سالها تلاش کرده ام در حد و اندازه های خودم تولید محتوا داشته باشم.مثلا اگر سفری میروم ، حتما سفرنامه ام را مینویسم، اگر کار تازه ای میکنم ، تلاش میکنم آن را ثبت کنم و ....البته برای انتشار آنها راه های گوناگونی را جسته ام و همچنان در پی اش هستم. اما به هر روی ساده ترین کار این است که دو خط نوشته ی تازه بیاوریم ،،،،یا اگر  نمیتوانیم از کپی کردن نوشته ها و تصاویر دیگران خودداری کنیم که هیچ ارزشی برای مان تولید نمیکند. البته  متاسفانه این مورد را در کتاب سازی و صنعت نشر هم میبینیم....کتاب سازی به گردآوری نوشته های این و آن از جاها ی مختلف گفته میشود که در نهایت تبدیل به کتاب میشود. ...این نمونه را هم در بسیاری از نوشته ها میتوان دید....روزگار غریب و نا به هنجاری است در تولید محتوا.


"روزی که زمین میخندد" , "برای زحل دست تکان دهید"

یکی از وجوه مهم علم ، وجه اجتماعی آن است. به عبارتی ، علم به عنوان یک پدیده ی جامعه شناسانه مورد بررسی و نگاه قرار میگیرد . بنابراین علم از میان آزمایشگاه ها و کابینهای دانشگاهی بیرون میآید و تاثیری مستقیم بر جامعه میگذارد و شاید از آن مهمتر این که علم و فرآیند و مسیر ِ علمی شدن تاثیرات عجیبی از جامعه میگیرد که گاه پیچیدگی های خاص خود را دارد.بر اساس همین وجه اجتماعی علم است که  عمومی کردن علم نقش میگیرد...و برای این کار از همه ی ظرفیت ها و ظرافت های علم استفاده میشود. وقتی دانشمندی همچون کارل ساگان از یک تصویر مات و پریده رنگ اسطوره ای میسازد که هنوزه(و احتمالا همیشه) رد پای آن را میتوان در گفتگوهای تسهیلگران دانش یافت ، یعنی او این ظرفیت را به خوبی شناخته و از آن استفاده کرده است. اکنون ابر پروژه های علمی(پروژ های کاوش سیاره ای ، ژنوم ، پروتئین فولدینگ ، جستجوی حیات فرا زمین، کشف سیارات فرا زمینی و ...) در کنار همه ی هزینه های ریز و درشتی که برای برنامه های علمی خود میکنند ، دپارتمانهای مستقلی را برای همگانی کردن علم و نتایج علم(دانش) خود را هم بر پا میکنند. شادی هایی را از طریق نتایج علمی برای مردم عادی و غیر متخصص ایجاد میکنند و شیوه هایی را برای آموزاندن زبان علم به دانش آموزان(در سراسر جهان) طراحی میکنند....و این را بخشی از تعهد و وظیفه ی سازمانی خود میدانند.

همه ی موارد فوق را به عنوان پیش دانسته هایی برای یکی از زیباترین برنامه های پیش رو نوشتم. روز جمعه همین هفته (۱۹ جولای) ۲۷ تیر ماه ۱۳۹۲ ، کاوشگر کاسینی  در بخش دورِ سیاره ی زحل از آن سیاره تصویر میگیرد. تصویری که به نوعی یک کسوف محسوب میگردد چون خورشید پشت قرص سیاره پنهان میگردد و فضای پیرامون زحل در تاریکی مناسبی فرو میرود . این پروژه ارزش های علمی خاص خود را دارد که بحث آن را در اینجا نمینویسم و خواننده ی علاقمند میتواند آن را در وب سایت ها و سایتهای خبری دگر دنبال کند. اما نکته ی جالب توجه در این تصویری که روز جمعه تهیه خواهد شد نقطه ی ریزی است که در میان حلقه های زحل دیده خواهد شد. بله باز هم سیاره ی زمین همچون یک نقطه ی کوچک چند پیکسلی در کنار زحل و حلقه های آن خودنمایی میکند.

همین بهانه ی کوچک باعث شده تا انجمن منجمان بدون مرز این روز(و این شب) را به نام  روزی که زمین لبخند میزند نام گذاری کند( انگار که زمین خودش را آماده ی یک عکس زیبای پرتره میکند و باید بگوید چیز تا دندانهای زیبایش دیده شود و لبخندی بر لب داشته باشد) ناسا هم پروژه  ای همگانی مهیا کرده است با نام  برای زحل دست تکان دهید....هر دوی این پروژه هها بر یک مورد تاکید دارد. منجمان آماتور و گوه ها و  مراکز علمی نجومی خوب است در این شب رصدهای عمومی ای برای  مردم برگزار کنند و به  این بهانه زحل را رصد کنند و توضیحاتی در باب زحل و کاسینی و ....بدهند.....

ایران هم مکان مساعدی است که میتواند این برنامه را برگزار کند. زیاد سخت نگیرید. حتی اگر یک نفر هستید و تلسکوپی دارید. آن را در یک جای عمومی  قرار دهید و رصدی عمومی برگزار کنید....زحل راب ه مردم نشان دهید. عکس های کوچکی از زحل داشته باشید و به آنها نشان دهید و درباره اش اطلاعات ساده و پایه ای بدهید....به همین سادگی میتوانید وجه زیبای اجتماعی علم را به کار بگیرید و سهمی در علمی شدن جامعه داشته باشید.


اطلاعات این برنامه را میتوانید اینجا و اینجا بخوانید و ببینید.