سال نو و تجربه ای تازه کخه بایستی مینوشتمش.

نوروز مبارک....چه لذتی داره سال نو شدن و شروع دنیای تازه ای که هم در امتداد روزگار قبلی هستش و هم نو شده ی روزگارِ گذشته هستش....

اما...یه نکته ای این روزا هی ذهنم رو با خودش اینسو و آنسو میبره....تا میام از دستش فرار کنم به یک دلیلی(و هربار به یک دلیل) سر راهم میافته....گفتم اینجا بازگو کنمش....از سوی یک معلم حرفه ای(به معنی معلمی که حرفه ام معلمی است) برای کسانی که اینجا رو میخونند(بخش زیادیشان شاگردانم بوده و هستند و برخی هاشان همکارانم هستند و به نوعی موضوع به شدت به آنها مرتبط است....

و اصل مطلب....

در یکی از کتابهای درسی برنامه ریزی آموزش (که تحصیل اخیرم بوده است) مطلبی خواندم با این عنوان که هرگز شاگردانتان را دوستتان ندانید. به آنها اجازه دهید به شما نزدیک شوند و رابطه ی صمیمانه با شما داشته باشند....اما این حس را به آنها ندهید که شما در ردیف دوستانشان هستید...شما همواره معلم آنهایید...(رفرانسش را نگاه میکنم و دقیق میگویم)

من این مورد را به شکلهای مختلف انجام داده ام. با شناسه ها و شاخصه های خودم. اما برخی موارد اشتباهاتی کرده ام در آموزش از جمله این که با برخی از شاگردانم دوست شده ام و آنها را چون دوستان خود در زندگی ام شناخته ام....و حالا تازه پس از اینهمه سال معلمی کردن نتیجه ی نامناسبش را دیده ام. برخی از این شاگردان مرا با دوستانشان همسان پنداشته اند...قهر و آشتی هایی که دوستان همردیف با هم داشته اند را بین من و خویشتنشان رایج کرده اند و این چه حس بدی برای من داشته و چه حق به جانبی هایی برای خودشان داشته است....به هر حال این را نوشتم که خیلی چیزها را گفته باشم....شاید برای اینکه از حافظه ام پاک نشود و شاید روزگاری برایش مطلبی نوشتم....


همین

برداشت های من در باب یک مساله زیست محیطی تازه


شروع داستان این پست این است که چندی پیش خبری منتشر شد با عنوان ثبت دو پرونده در باب شکار و شکار کبک در استان چهار محال بختیاری از سوی سازمان میراث فرهنگی آن استان (اینجا و اینجا )و البته همین دو خبر کافی بود تا ماشه ی تفنگ طبیعت دوستان کشیده شده و قطاری از اعتراض و بیانیه و ...به سوی سازمان میراث فرهنگی استان و دست اندرکارانش شلیک گردد. ( اینجا و اینجا و اینجا و  اینجا  و خیلی جاهای دیگه در اینترنت و  ....) و البته میراث فرهنگی استان هم جوابیه ای منتظر کرد( اینجا ) که خواندنش را لازم میدانم.

اما بعد از این مقدمه ، آنهایی که مرا میشناسند میدانند که اهل شکار نیستم ، علاقه ای به شکار هم ندارم ، به محیط زیست علاقمند هستم و در راه پاسداری از محیط زیست(ایران و غیر از آن هم ندارد) فعالیت های ریز و  کوچکی هم انجام میدهم. از ساختن و اجرای برنامه های تلویزیونی و رادیویی در باره و برای محیط زیست و سفر تا نوشتن مطلب و مقاله و ... آموزش مستقیم(البته!) .


 به عنوان بدنه ی این پست ...من احساس میکنم که این نوع برخورد با ثبت میراث فرهنگی شایسته و زیبنده ی آنهایی که فعالان زیست محیطی هستند نیست....بسیاری از نوشته یمخالفان این دو پرونده را که خواندم به دونکته(جدا جدا یا توامان) اشاره کرده بودن....یکی اینکه این عمل(ثبت شکار کبک و فرهنگ شکار) همچون تیر خلاصی است به پیکر محیط زیست شکننده و ترد و نحیف ِ استان چهار محال و بختیاری...به عبارتی این دوستان معتقدند این ثبت ، باعث ترویج کبک کشی و شکار میشود....

گروه ی دیگر از منتقدان این نظر را به نوع دیگری ارائه داده اند. این گروه معتقدند ، اینهمه موضوع فرهنگی ، چرا این موضوع را برای ثبت انتخاب کرده اند...یا به عبارتی آنها معتقدند که الان گاهِ‌مناسب برای این مورد وجود نداشت.(این را کج یا بد سلیقگی نام داده اند) و البته هستند گروهی که هر دوی این موضوعات را قبول داشته و در بابش سخن رانده اند.

 و به عنوان پرسش و جمله ی  من: دوستانم. علاقمندان به محیط زیست....آیا میخواهید به نام طبیعت مداری به سانسور و نفی فرهنگمان بپردازید....شکی بر آن نیست که شکار بی رویه مشکلات عمده ای برای محیط زیست ما داشته است....شکی نیست که جمعیت کبک و دیگر زیستمندان وحشیِ این سامان به افول نهاده و بایستی اقدامی کرد....اما آیا این مجوزی است برای نفی و فراموشی بخشی از فرهنگ اصیل یک قوم....فرهنگی که در آن شکار به عنوان نمادی از شجاعت مطرح بوده ؟ فرهنگی که مردمان گذشته ی آن سامان با آن به زندگی خود سامان بخشیده اند؟‌فرهنگی که در طی آن درک درستی از طبیعت و ساز و کارها و کنش و واکنش های انسان و طبیعت به دست میآید(به فصل شکار و گونه و شرایط شکار در این فرهنگ دقیق نگاه کنیم تا ببینیم چه ظرافتی در رویکرد این فرهنگ به آیین شکار در آن نهفته است)...دوستانم. شکار یک فرهنگ است . با وحشیگری و قتل عام هایی که در دوران مدرن باب شده نسبتی ندارد. ( این را در مطالعه ای که سابق بر این در فرهنگ عامه ی دیلمان داشته ام فهمیده ام) و این فرهنگ های اصیل اتفاقا حافظ طبیعت در عین بهره برداری از آن بوده است....فرهنگی که برای حفظ منافع خودمان هم که شده است به طبیعت اجازه ی آیش میدهد، اجازه ی باروری میدهد. فرهنگی که در آن شکار تروفه ها مجاز است و جوان کشی در آن جایی ندارد. فرهنگی که فصل شکار دارد و زادآوری را ارج میدهد ، فرهنگی که شکار ماده ها و یا صاحبان جوجه ها و توله ها را ممنوع میکند و ....

دوستانم....خط بطلان به گذشته کشیدن خطایی است ناگوار که با ما همان را میکند که در سالیان گذشته چهارشنبه سوری را چهارشنبه ی آخر سال نامیدند و آن را نفی کردند و آن را چهارشنبه سوزی نام دادند و افتاد آنچه میدانیم...دوستانم، عدم ثبت داده ها و ستانده های فرهنگی و نادیده انگاشتن آن و از آن مهمتر ارزش گذاری کردن آن و رای صادر کردن بر اساس ارزش های امروزین همان است که بیگانه با گذشته معنی میدهد....

و در نهایت....موزه های شکنجه گری قرون وسطی در ونیز ، ترویج دادگاه های انگیزاسیون نیست ، تاریخ وایکینگها  و ساختن انیمیشن ویکی ، ترویج خونخواری در دنیای مدرن شده ی دانمارک نیست ، موزه ی عصر تاریکی ، ترویج آپارتاید در آفریقای جنوبی رها شده از بند نژادپرستی نیست.همانطور که ثبت یک میراث شفاهی و بیرون کشیدن آن از محاق نسیان و فراموشی ، ترویج شکارگری و شلیک بی محابا به زیستمندان این کشور خسته از بی خردی نیست.

همین

اوامر ملوکانه بهاری ۹۱-۱


امسال رعیت رفتند و آمدن و هی عجز و لابه و درخواست، که امری کنیم ملوکانه تا بهار بانو قدومشان را بر باغ ملک ما گزارده و تشریف فرما شوند....به گوشمان نرفت....اصلا حوصله و توان امر ملوکانه نداشتیم....اما به هر روی خلایق چشمشان و گوششان به ماست و بایستی امری میکردیم در خور.حال و روزمان خوش نبود.دادیم اول این پنبه زنها را دادیم صدا کنند. همه شان با ابزار و دستگاه پشت درِ ملک ما ایستاده بودند گوش به فرمان تا صدایشان کنیم. به صدر اعظم گفتم پول خوبی بهشان بدهند و بیاورندشان تا پنبه ی ابرها را بزنند حسابی و ابرهای خوابیده روی هم را پف دهند. آنها هم از جان مایه گذاشتند و پنبه ای زدند در خور...اما امان از این شازده های شیطان. همه ی پنبه ها را پخش و پلا کردند ....به هر حای ملک که سر زدیم پنبه ای فراوان پخش شده بود....همه جا را پنبه باران کرده بودند. خلایق هم شاد بودند،پنبه زنها و شازده ها هم ایضا...بنابراین غیظ مان را فرو خوردیم و شادمان به پنبه بازی هایشان نگاه کردیم و چهره مان را با خنده ای گشاد نشانشن دادیم تا کیفشان کوک گردد... و عیششان مدام شود.

این پنبه های پخش شده بر ملک دمِ عید هر چند که شلختگی به بار میآورد اما دل خلایق را که شاد میکند ، خوشحالیم در این روزهای نابسامان و دردناک....

        
تصاویر مربوط به مسیر کنار و باغچه ی مقابل منزلم است....

ارومیه گردی های من-۲

شهر تو یک روز نیمه ابری و  نمدار از بارندگیِ شبِ قبل از ما دور میشود، پیچ و تاب خوران در امتداد جاده ای کوهستانی با برفهای سفید و رویایی ،خوابیده بر بستر نفس کشیده ی خاکِ اوایل اسفند.و رودخانه ای که شهر را رد میکند و نامش را وام میگیرد ، شهر چای، رود شهر ، پیچ و تاب خوران از کوههای مرزی راه میافتد و به سد میریزد و بند را آبیاری میکند و شهر را رد میشود و زراعت باغهای سیب و انگور را رونق میدهد و اشک چشمان مردمان سیرابش میکند و شورش میکند و دریاچه ی نیمه جان ارومیه را آبی میدهد....

و شهر همچنان از ما دور میشود...جایی مسیر از پیچ و تاب دست بر میدارد و مستقیم به فرودست میرود. سیلوانا. غنوده بر بستر کوههای  لب مرز...مرز...چه قدر غریب است برای منی که همیشه بی مرز بوده ام...مرز...چقدر قریب است برای منی که  آنسوی مرزها عزیزان زیادی دارم هستند...همه  شان....و زیبای این منطقه....سر افراز و بلند...دالامپر، آشیانه ی عقابها...کوهی که قله اش را سه کشور کنار هم اداره میکنند....نقطه ی مرزی است برای هر سه کشور...میگویم که مرز....غریب است و قریب...و کمی جلوتر که میرویم...برف ، شیب ، شادی ، اسکی ، پیچ و تابهایی که بدنهای خوشتراش دختران و پسران روی برفها میخورند....جمعی خرامان و دلبران ، جمعی تازه کار و لغزان. اما همه  شادِ شاد.اینجا پیست اسکی خوشاکو . مردمان کرد نشین روستا، مهربان و سرسخت و خنده رو.به مهربانی دعوتمان میکنند به چای ، به منزل...

فقط جهت پراكنش لذت و شادماني



همين الان يك اجراي بسيار زيبا از  يكي از كنسرتو پيانوهاي موزارت ديدم.... به رهبري دانيل بارنبويم.... فيلارمونيك برلين.... اجراهاي اين مرد رويايي است .... گفتم اين شادي بينظير رو باهاتون شريك بشوم.... بلكه رستگار شويم.....

وبسايتش را اينجا ببينيد

اروميه گرديهاي من-١

آخ كه اين شهر باران زده و خيس و خنك را كه در دورهاي افقش كوههايي سفيد پوشيده جلوه گري ميكنند را چقدر دوست دارم. انگار خوب ميشناسمش(انگار)و وقتي توي كوچه و خيابانش شبانه راه ميروم حس آشناييم را بيشتر ميبينم. اصلا انگار همه ي شهر هايي كه رودي در خود جاي داده اند را ميشناسم. اصفهان ، دزفول ، يا هرجاي ديگري. هميشه همينطور بوده. رود كه باشد آشناست. رفتن و ماندن كنار هم . اروميه اينطور است برايم. مردمانش با هم به آذري صحبت ميكنندو با تو به فارسي و تو هردو را ميفهمي. نه كه اذري بلد باشي . لهجه ي مهرباني را بلدي. و حداقل من اينجا مردم را مهربان ديدم . مهربان و ارام و خط صاف. 

با دوستانم راه افتاديم از اروميه به بيرون شهر رفتيم. بند. جايي مثل دربند. پر از كافه ها و رستورانها و دود كباب و جگر و قليان . ماشينهاي مدل بالا و پايين كه شبها اينجا را پاتوق نشست هاي خانوادگي و دوستانه شان ميكنند. دختراني بزك كرده ، پسراني مشتاق و حريص، خانواده هايي نگران و محجوب و خوشگذران... همه و همه ميآيند. ترشك و لواشك هاي سرخ، لبهايي سرختر،كباب و شيشليكو جگر و آش دوغ و نان داغ. باغچه و رودخانه و تخت و درختاني كه الان لخت اند و مهياي برگ و بار ميشوند. توت و سيب و صنوبر و گيلاس. و جاده اي كه از ميان اين همه همهمه راه خود را ميكشد و ميرود . بالاتر و بالاتر. لابلاي كوه هايي كه هنوز مانده تا سر به فلك كشيده نام بگيرند. دور تا دور خاك ها ي خيس از لابلاي برفهاي يخ سر زده اند انگار نيمه ي بهار است نه تهِ زمستان. و من با دوستانم مسافر اين راه كوتاهِ سفر هستم...