امسال رعیت رفتند و آمدن و هی عجز و لابه و درخواست، که امری کنیم ملوکانه تا بهار بانو قدومشان را بر باغ ملک ما گزارده و تشریف فرما شوند....به گوشمان نرفت....اصلا حوصله و توان امر ملوکانه نداشتیم....اما به هر روی خلایق چشمشان و گوششان به ماست و بایستی امری میکردیم در خور.حال و روزمان خوش نبود.دادیم اول این پنبه زنها را دادیم صدا کنند. همه شان با ابزار و دستگاه پشت درِ ملک ما ایستاده بودند گوش به فرمان تا صدایشان کنیم. به صدر اعظم گفتم پول خوبی بهشان بدهند و بیاورندشان تا پنبه ی ابرها را بزنند حسابی و ابرهای خوابیده روی هم را پف دهند. آنها هم از جان مایه گذاشتند و پنبه ای زدند در خور...اما امان از این شازده های شیطان. همه ی پنبه ها را پخش و پلا کردند ....به هر حای ملک که سر زدیم پنبه ای فراوان پخش شده بود....همه جا را پنبه باران کرده بودند. خلایق هم شاد بودند،پنبه زنها و شازده ها هم ایضا...بنابراین غیظ مان را فرو خوردیم و شادمان به پنبه بازی هایشان نگاه کردیم و چهره مان را با خنده ای گشاد نشانشن دادیم تا کیفشان کوک گردد... و عیششان مدام شود.

این پنبه های پخش شده بر ملک دمِ عید هر چند که شلختگی به بار میآورد اما دل خلایق را که شاد میکند ، خوشحالیم در این روزهای نابسامان و دردناک....

        
تصاویر مربوط به مسیر کنار و باغچه ی مقابل منزلم است....