نرم و نازک...شاد و آروم....با هم


تقریبا یک ماه و نیم است....این ایام نوشته ام. همین جا ...توی همین باغچه ی کوچیک....اما دور از چشم شما....دلم برای اینجا تنگ شده بود خوب....برای اینکه بیام و کامنتهای شما رو بخونم و لذت ببرم، شاد بشوم، غمگین بشوم...برخی از نوشته های این ایامم را آروم آروم روشن میکنم....آروم آروم هم مینویسمشان....بیایید دوباره توی این دنیای مجازی با هم باشیم...شاد و آروم و نرم و نازک....


خیلی فکر کردم....همه ی نظرات رو خوندم....خیلی حرفهایی که دوستانم بهم گفتند رو هم گوش دادم...و در نهایت....این باغ همینطوری میمونه....اما واقعا اینجا نمینویسم...حالا حالا ها....صفحخ فیس بوکم رو هم بستم....تعطیل کامل کردمش....دارم از این فضا دور میشم...ممنون از لطف همه ی شماها...کلی خوشحال و غمگینم کرد نظرات همتون....اما باور کنید نه مغرور شدم، نه شدم دکتر نوروزی، نه بی محبت هستم و نه هیچ چیز دیگه....فقط به این فضاهای محازی دارم بی اعتماد میشم. همین....

شاید روزی ، وقتی ،جایی دیگر باز باغچه ای بود و منی بود و شمایی....


تیر ۱۳۸۵ شروع کردم به نوشتن در این وبلاگم...وبلاگی که مملو از خاطره هایم هست...از خوشی و غم ها ، لذت ها و سختی ها، از عاشقانه ها و روزانهها ، تبریکهای بهاریه ای که با عنوان اوامر ملوکانه بهار نوشته ام تا این قصه نیست شاید هایی که اژدهایی از درونم برایتان قصه گفته است....این وبلاگ به نوعی منِ واقعی ام بوده است...منی که دیگران روی آن کمتر اثری داشته اند. با آنکه نویسنده اش را میشناسید با این حال از خود سانسوری در اینجا خبری نبوده است....با غچه ای که دوستش داشته ام و شما نیز به آن لطف داشته اید....شعر واره هایی نوشته ام که آنها را اینجا با شما در میان گذاشتهام...تشویقم کردیه اید و گاه به آنها خندیده اید و ...کاکلی با یک ترانه برایم آغاز شد...ترانه ای  که در یک شب رویایی بارانی آفریده شد....با من تاتی تاتی کرد و رشد کرد و شد منِ مجازی ام....و حالا...دوست دارم رویه ام را تغییر دهم....چیز دیگری بنویسم...منِ دیگری از خودم را بروز دهم....دوست دارم زندگی تازه ای را شروع کنم که چندان مجازی نباشد، چندان منِ واقعی ام را نشانتان ندهم...من همانم که در دنیای بیرون میبینیدم...از این پس....از این پس....خواننده هایی که تا کنون اینجا با من قرار میگذاشتید و گعده های بهاری داشتیم...خواننده هایی که نمیشناسمتان و در دنیای بیرون هرگز ندیده امتان....شاد باشید ، شاد بمانید و از زندگیتان تا میتوانید لذت ببرید....زیبایی و شادی و لذت وظیفه ی ما است...وظیفه ای که مادر طبیعت بر دوشمان گذاشته....

نمیدانم آیا بایستی غمگین باشم یا شاد....اما به هر روی دارم این باغ را ترک میکنم....اما از آنجایی که از باغچه های متروک متنفرم....تا یک ماه این باغ را نگه میدارم و پس از آن به کل پاکش میکنم....باز هم میگویم...اینجا را و شمای خواننده را دوست دارم....همیشه.

زلزله ، آزمایش اتمی ، دانایی


دیروز توی تاکسی آژانس نشسته بودم...راننده بی مقدمه در باره ی زلزله ی بوشهر شروع به صحبت کرد....نکته ی کلیدی و قطعی ای که بیان میکرد طبیعی نبودن این زلزله در بوشهر بود. او با قطعیت اعلام میکرد تا حالا اونجا ها زلزله نیامده ...و بعد نتیجه گیری(که البته احیانا برای شما هم نا آشنا نیست این نتیجه گیری) اینکه این زمین لرزه ربطی به زمین نداره ....این آزمایش اتمی است و ....و بعد آغاز کرد به تاریخچه ای از این آزمایشها: زلزله ی بم هم همینطور بوده ، زلزله های خراسان جنوبی هم و ...و یادم آمد چندی قبل که در بندر عباس بودم از دوستان بندر هم همین مورد را در باره ی زلزله ی بندر عباس شنیدم...آزمایشات اتمی مسبب همه ی زمین لرزه های این مناطق بوده است....اما....اما واقعا اینطور است....آیا واقعا بوشهر و مناطق زلزله زده در تاریخ نمونه های زمین لرزه  نداشته...یا اصلا نباید این مناطق زلزله ای میآمده ؟ اینجا قصد دارم به شکلی کوتاه این مورد را بررسی کنم...




ادامه نوشته

بخشي از كيش نوشته هاي ٩٢

دريا دعوتت ميكند . دريا صدايت ميكند. دريا ميخواندت. با موج .با موجهاي كف آلود. با  پيش آمدنهاي اخمو ، گاه عصباني ، گاه مهربان و هزار گونه  پيش آمدن و اما همواره پس رفتنهاي آرام.  دريا صدايت ميكند با آبي كم نظيري كه الان كدر است و موجهايش عصباني. شادي هايي كه از  صداي آدمهاي دور و نزديك بر مي آيد . خردسالاني كه جبر دنيايمان هنوز از آب دورشان نكرده  جست و خيزي ميكنند و تني به آب ميدهند. انگار كه انها دعوت اين دريا را جدي تر گرفته اند.... اصلا كودك كه باشي هر دعوتي و هر صدايي را جدي تر ميگيري. بي ملاحظه .....

دريا  ميخواندت.... اگر كودك درونت را جدي بگيري ميشنويش.... كودكي هست كه ميشنود .... ميدانم....

بخشي از  كيش نوشته هاي من - فروردين ٩٢

رو به دريا ، درياي پارس ، درياي جنوب  چراغهاي دوردست سوسو زن ، صداي موج هاي آرام و همواره  ، پشت هم ، تكرار ، بي آنكه به تكرار بيافتند، هر بار نو ، هر بار تازه ، همواره تازه....
ساحل با غوغايي شاد، با صدايي زنده ، بوي نم ، نسيمي آرام ، كشتي اي در دوردست ، افق، شايد كارگراني در تكاپو در آن ، شايد مسافراني مشغول شنيدن و نوشيدن ونظاره كردن؛ موزيك و چاي و ساحل دوردست .
و من آرام و نرم و ساده ، پشت هزار هزار حرف گفته و ناگفته پنهان. كنار هزاران هزار آرزوي شاد و خفته.... دنيا همين دم است و همين آن.... آرزوي خفته ي من ....