تیر ۱۳۸۵ شروع کردم به نوشتن در این وبلاگم...وبلاگی که مملو از خاطره هایم هست...از خوشی و غم ها ، لذت ها و سختی ها، از عاشقانه ها و روزانهها ، تبریکهای بهاریه ای که با عنوان اوامر ملوکانه بهار نوشته ام تا این قصه نیست شاید هایی که اژدهایی از درونم برایتان قصه گفته است....این وبلاگ به نوعی منِ واقعی ام بوده است...منی که دیگران روی آن کمتر اثری داشته اند. با آنکه نویسنده اش را میشناسید با این حال از خود سانسوری در اینجا خبری نبوده است....با غچه ای که دوستش داشته ام و شما نیز به آن لطف داشته اید....شعر واره هایی نوشته ام که آنها را اینجا با شما در میان گذاشتهام...تشویقم کردیه اید و گاه به آنها خندیده اید و ...کاکلی با یک ترانه برایم آغاز شد...ترانه ای که در یک شب رویایی بارانی آفریده شد....با من تاتی تاتی کرد و رشد کرد و شد منِ مجازی ام....و حالا...دوست دارم رویه ام را تغییر دهم....چیز دیگری بنویسم...منِ دیگری از خودم را بروز دهم....دوست دارم زندگی تازه ای را شروع کنم که چندان مجازی نباشد، چندان منِ واقعی ام را نشانتان ندهم...من همانم که در دنیای بیرون میبینیدم...از این پس....از این پس....خواننده هایی که تا کنون اینجا با من قرار میگذاشتید و گعده های بهاری داشتیم...خواننده هایی که نمیشناسمتان و در دنیای بیرون هرگز ندیده امتان....شاد باشید ، شاد بمانید و از زندگیتان تا میتوانید لذت ببرید....زیبایی و شادی و لذت وظیفه ی ما است...وظیفه ای که مادر طبیعت بر دوشمان گذاشته....
نمیدانم آیا بایستی غمگین باشم یا شاد....اما به هر روی دارم این باغ را ترک میکنم....اما از آنجایی که از باغچه های متروک متنفرم....تا یک ماه این باغ را نگه میدارم و پس از آن به کل پاکش میکنم....باز هم میگویم...اینجا را و شمای خواننده را دوست دارم....همیشه.