ارومیه گردی های من-۲

شهر تو یک روز نیمه ابری و نمدار از بارندگیِ شبِ قبل از ما دور میشود، پیچ و تاب خوران در امتداد جاده ای کوهستانی با برفهای سفید و رویایی ،خوابیده بر بستر نفس کشیده ی خاکِ اوایل اسفند.و رودخانه ای که شهر را رد میکند و نامش را وام میگیرد ، شهر چای، رود شهر ، پیچ و تاب خوران از کوههای مرزی راه میافتد و به سد میریزد و بند را آبیاری میکند و شهر را رد میشود و زراعت باغهای سیب و انگور را رونق میدهد و اشک چشمان مردمان سیرابش میکند و شورش میکند و دریاچه ی نیمه جان ارومیه را آبی میدهد....
و شهر همچنان از ما دور میشود...جایی مسیر از پیچ و تاب دست بر میدارد و مستقیم به فرودست میرود. سیلوانا. غنوده بر بستر کوههای لب مرز...مرز...چه قدر غریب است برای منی که همیشه بی مرز بوده ام...مرز...چقدر قریب است برای منی که آنسوی مرزها عزیزان زیادی دارم هستند...همه شان....و زیبای این منطقه....سر افراز و بلند...دالامپر، آشیانه ی عقابها...کوهی که قله اش را سه کشور کنار هم اداره میکنند....نقطه ی مرزی است برای هر سه کشور...میگویم که مرز....غریب است و قریب...و کمی جلوتر که میرویم...برف ، شیب ، شادی ، اسکی ، پیچ و تابهایی که بدنهای خوشتراش دختران و پسران روی برفها میخورند....جمعی خرامان و دلبران ، جمعی تازه کار و لغزان. اما همه شادِ شاد.اینجا پیست اسکی خوشاکو . مردمان کرد نشین روستا، مهربان و سرسخت و خنده رو.به مهربانی دعوتمان میکنند به چای ، به منزل...
باغ به باغ