درخواست و پیشنهاد هدیه ی تولدم در یک ماه مانده تا آن

بهمن که میخواهد برسد من دچار لذت های مکشوف و نامکشوف فراوانی میشوم....میدونید که من بهمنی ام...اونم از نوع پانزدهمی اش....من هم که خود شیفته ی اساسی....

بگذریم این برای شروع خوب است و کافی...اما حالا اصل مطلب،....

دوستان ِ دنیای حقیقی و مجازی، آونهایی که با من آشنا هستید اساسی و یا اشنایی محدود دارید،اونهایی که از من متنفرید و یا عاشقم هستید، اونهایی که از من گِله ای دارید و دلخورید یا دوستم هستید و مهربانید با من....همه ی شماها....همه ی اونهایی که از سالهای دور و نزدیک با من مشکلی داشته اید و شاید حتی با هم دعوا کرده ایم...(چقدر نایاب است این مدل )...اما به هر روی همه ی شماها....

بیایید تولد امسالم را با یک هدیه ی ویژه برایم ماندگار کنید....

از همه ی شماها(همونهایی که بالا نام بردم) میخواهم که برام یک صفحه ی A4بنویسید....از من برای من بنویسید....اگر با دست خط خودتان باشد و آن را اسکن کنید که چه بهتر اما اگر نشد هم مهم نیست برایم تایپ کنید. یک صفحه...هر چه میخواهید بنویسید....آنچه از من شناخته اید را برایم بنویسید...

توی نوشتن این هدیه ی تولد چند تا نکته را لطف کنید و رعایت کنید:

۱- اسمتون رو بنویسید...و از نکارش های رمزی و اینها استفاده نکنید.باید بشناسمتون دیگه.

۲-کمتر از یک صفحه لطفی نداره که.بیشتر بهتر.

۳- سانسور نکنید. آنگونه ای که میشناسیدم یا هر آنچه میخواهید برایم بنویسید.

۴-اگر دلتان خواست نوشته هایتان را برایم پست کنید،به آدرس رصدخانه بفرستید (تهران، ولیعصر،نرسیده به تجریش ،زعفرانیه، پارک زعفرانیه ، رصدخانه آموزشی زعفرانیه، نوروزی)


و نکته ی آخر...نوشته هایتان را تا روز ۱۵ بهمن نگه میدارم و آن روز میشینم و سر صبر میخوانمشان....اما از همین الان چشم انتظار نوشته هایتان میمانم....

این پست و این درخواست را با هرکسی که میدانید و میشناسید که حتی کمی مرا میشناسد(حتی کمی) شریک شوید و از همه بخواهید که برایم بنویسد.

دوستتان دارم. با نوشته و بدون نوشته

شادی های ساده


چند روز قبل بین من و  یک دوست نادیده در فیس بوک یک مشاعره ی با مزه راه افتاد. شعر که چه عرض کنم( آنچه من نوشته بودم شهرواره هایی است که اینجا هم نمونه هایی از آن را خوانده اید)...کار جالبی از آب در آمد...شعرکی از من و شعری از او....خیلی خیلی کار جالبی بود....من تو این شعر واره ها خودم رو تصویر و تفسیر میکردم...شاید او هم همین کار را میکرد.به هر روی کار بامزه ای بود که سالها بود انجامش نداده بودم .ممنون از دوست نادیده و هنرمند....zari hoseini

گفت
دوستت دارم
خندیدی
او رفت
ماجرا به پایان رسید .

=======


کوله ام را به پشتم انداخته ام
پشتم
یعنی دورترین جا، پشت سر
سفر نمیروم
بیا

=============

شبیه دو مسافریم
من ایستاده ام
تو می روی ..

=============
سفر همیشه رنگ و بوی خوب توست
به وقت بوسه ی وداع
بی جهت سفر نمیروم

==============
بازی های فکری
گیجیِ من
شب
نانِ خامه ای
سیگار
دو قطعه از هم جدا نمی شد
....
آن شب تمام شد
ما از هم جدا شدیم .

===============
باورت نمیکنم
تو آن رویای صد ساله ام نیستی
تو از شبم جدا شدی
تو در دهان ماه بودی و پلنگ زخم خورده ات نشان کرده بود ترا
باورت نمیکنم
ما کنار هم نبوده ایم....

================

قصه ها همیشه بلندند

بلندتر از دیوار صبر ما
برای همین هیچ کلاغی به خانه اش نمیرسد


یک پینوشت... دوستی با این دوست نادیده مرهون میثم است...ای دریغ

این قصه نیست شاید-۱۵


اومده میگه دیگه وقتشه...میگم وقت چی؟ میگه خوب باید بریم لبه ی پرتگاه ِ دور و کیسه ها رو خالی کنیم...

میگم خوبه...اما کیسه های چی رو برای چی خالی کنیم....اما تا بیام نگاهش کنم میبینم راه افتاده و داره با دم افشان(دمی که توی هوا تکان تکان میخوره) راه میره و این یعنی که اژدهام حسابی سرحاله....دنبالش راه میافتم...همه ی اون سبزه های خیس ِ پرنده پر آب تر از گذشته توی هوا وول میخورند.نورهای کم و بیش پریده رنگی توی آسمون های دورتر دارند تکون میخورند....خلاصه که همه جا روشنایی های عجیبی دارند....همه چیز به نظر حال و هوای خوشی دارند.بهش میرسم و میگم...ببین خوب اگه توضیحی بدی باور کن چیزی نمیشه ها...نگاه گوشه چشمی ای میکنه و نیشخند کوچیکی میزنه(که اینهم نشانه ی سرخوشی اش هست) و غر و لند کنان راهش رو ادامه میده...بعد با لحن خوبی میگه: ببینم تو همیشه همینقدر بی توجه به زمان هستی؟ قبلا ها هم همینطور بودی؟وقتی اون پایین بودی رو منظورمه....بهش میگم. آره بابا اون پایین ها که  اینطوری بودم...اما این بالا که اصلا زمان مطرح نیست....هست؟ یکهو میگه...خوب اینو راست میگی...بالاخره یه بار حق با تو شد. برو کیف کن... بعد هم با دم افشان راهش رو ادامه میده و میگه حالا یه کم تندتر بیا دیر میرسیم میافتیم اون عقب ها مزه اش از دست میره....تا بیام  سوال دیگه ای بپرسم  ادامه میده که: ببین الان اون پایین فصل زمستان تازه شروع شده....یه جاهایی از دنیای شماها سال نو دارند و یه جاهای دیگه هم نه...درسته؟ گفتم این که الان زمستان هست یا نه رو نمیدونم که اما این که اگر زمستان باشه اینطوریه...آره همینطوره...و اژدها باز هم با نگاه مطمئن تر از قبل گفت: خوب دیگه تو زمستون چی واجبه؟ و تا اومدم فکرم رو جمع و جور کنم گفت: خوب برف دیگه....اونجا باید برف بیاد....اینجا باید برف بره...گفتم خوب آخه چطوری این کار رو میکنید؟

اژدهام حرفی نزد....رسیده بودیم...یه عالمه اژدهای ریز و درشت اونجا بودند...همه با دم های افشان سر خوش و شادمان ایستاده بودند لبه پرتگاه...این دره ی عظیمی بود که دنیای این بالا رو تموم میکرد و مشرف بود به دنیای اون پایین...اژدها ها کیسه هایی که تو دستشون بود رو میآوردند اون لبه و خالی میکردند و شادی کنان و جیغ کشان میاومدند عقب...نوبت بعدی و بعدی و بعدی....همینطور که من هم از این صحنه ها لذت میبردم از اژدهام پرسیدم....توی این کیسه ها چیه؟ همونطور که داشت شادی میکرد و بالا پایین میپرید گفت:(به سختی صداش رو میفهمیدم) چیز مهمی نیست، همون خرت و پرتای همیشگی....گفتم یعنی چی؟ کدوم خرت و پرتا؟(همزمان داشتم فکر هم میکردم) معلوم بود که نمیتونه بی خیال شادیش بشه و بلند گفت : بابا همین چیزا...این گلهای درختای دوردست...خشکیده هایی که رو زمین میریزند دیگه....و چون نوبتش شده بود رفت اون لبه و همه رو خالی کرد پایین....بعد یه فوتِ شدید بدون آتیش هم سمتشون کرد و برگشت تا کیسه ی بعدی رو بیاره...

تازه داشتم میفهمیدم. ابنجا این روزا روز پاکسازی بوده....زیر درختای دوردست رو از گلهای خشکیده ای که ریخته بود خالی میکردند. این گلهای سفید و آبی رو میریختند پایین....اینها...اینها همون برفهای زیبایی بودند که اون وقتها،اون روزهایی که پایین بودم، با شادی چشم انتظارشون مینشستم....برف برفه و همیشه با شادی همراهه...چه این بالا که گلهای سفید خشکیده هستند...چه اون پایین که برف سرده و زیبا....زیبایی همیشه ادی آوره....ظاهرا

سیب نام توست-مثل آواز عاشقانه ی گدای دوره گرد

سیب یعنی تو

یعنی حوای روزگاران سرد

سیب یعنی اسم تو

اسمی بدون رنج و درد

سیب نام دیگر تو است

سیبهای سرخ و  سبز و زرد

سیب جای ماهتاب آسمان نشسته است

بدون ابر، برای همراه و همرازِ  شب نورد

سیب نام توست، بوسه های کال توست

مثل آواز عاشقانه ی گدای دوره گرد

سیب نام توست



یلدا هم شبی بود میان بادهای تند

یلدا یعنی شبی بلند، یعنی شب زایش...شب زایش حس های تازه و عجیب و بلند.

امسال یلدا را با پویان در روستایی دوردست بودم.تُتلی تُمَک...شبی بود میان بادهای تند. تندترین بادی که تجربه کرده بودمش....تندبادترین باد که بسیاری از چیزها را برد...به دورترین جاهای این جهان.دورِ دورِ دور....



خوردنی های یلدایی-سفری با چای تازه دم در کاسه های ترکمنی



با پویان شب یلدا



صبح از پنجره ،رو به سوی بادها


پیش از طلوع کامل. سرخِ سرخ

درد کسی پا به ماه که نگران سقط جنینش است و مدام به پنجره چشم میدوزد.

هی میخوام چیزی بنویسم از برف ، از شادی ای که برف برایم میسازه ، از اون خنده ها و ذوق هایی که دیدن برف برایم به ارمغان می آره...اما نمیشه...نمی آد. عکسهایی که با موبایلم از اطراف خونه گرفتم، به دلم نمیشینه،بارها همینجا مینویسم و دو باره و دوباره و دوباره پاکش میکنم....این برف . این موجود زیبای آسمانی ، این هدیه ی لذت بخش روزهای تنهایی، این آرزوی لحظه های سکوت این پنبه های کهنه لحاف آفرینش، این شادی آور ترین موجود هستی....این برف...این برف بایستی آنچنان سرِ حالم بیاره که تا دو سه روز ذوقش رو تو دلم حمل بکنم....اما نمیکنه. این کار رو نمیکنه و لذتش نیمه کاره گوشه ی لپم میمونه. بیشتر از اینی که لذتش رو با خودم بیارم ببرم....ترس از دست دادنش رو با چشمام دنبال میکنم. هی پرده رو کنار میزنم و نگاه میکنم ببینم هنوز میاد یا نه...آخر سر میرم و پرده رو کنار میزنم و میگذارم همه ی منظره ی بیرون از خونه لخت و عور جلوی چشمای هیزم قرار بگیره....بعد هی دزدکی و با ترس نگاه میکنم میترسم یک بار که نگاه میکنم ببینم که برف بند اومده....میترسم که نکنه بلافاصله بارون بیاد و اون شمشاد ها و اون سرو نقره ای جلی پنجره خالی از سفیدی بشند و وایت بالانس منظره ی پیش رویم به هم بخوره....میترسم. با اینکه آبستن لذت هستم مثل زنی پا به ماه که از سقط شدن جنین توی شکمش میترسه ، منم از بند اومدن برف و از تموم شدن لذت های این ایامم میترسم...برف می آید و من آبستن شادی هستم. کاش این شادی پا به هستی ام بگذاره و ترس رو از من دور بکنه. کاش




                                                                                          جلوی خانه ام....همین امروز صبح

برف نو سلام.

اصفهان-هتل کوثر-کنار زاینده رودی که خشک است

موسیقی:از سرزمین شمالی- به خاطر این برف زیبا