مرسي از آلودگي هوا!

ديشب خواهرزاده ام كه كلاس پنجم هستش، با گوشيش توي اينترنت ميچرخيد و به يكي از دوستاش پيامك ميداد و كنجكاوانه از من و خواهرم پيگير ميشد. پيگير اينكه آيا فردا به خاطر آلودگي هوا تعطيل هست يا نه.... و البته اين پرس و جو و تب و تابش بي نتيجه هم نبود. فردا( يعني همين امروز كه اين را مينويسم) دبستاني ها تعطيل بودند و او هم سرخوش و مست به شادماني پرداخت.

ةفارغ از هر تفاوتي كه در نوع كسب اطلاعات بين او وهم نسلان من وجود دارد( ما زماني كه دبستاني بوديم دو شبكه ي تلويزيوني داشتيم و يك يا دو شبكه راديويي) يك تفاوت مهم بينمان وجود داشت.

برميگردم به خاطراتم. زماني كه دبستاني بودم روزهاي زيادي را از آبان ماه به بعد تعطيل ميشديم ... گاهي دو يا سه روز پشت سر هم هم تعطيل بوديم... اما اين دو يا سه روز تعطيلي هاي زياد و پشت سر هم به دليل آلودگي هوا نبود. برف.... برف ميآمد ، سپيد و سرد و باشكوه.... صبح با صداي خرت خرت پاروها روي بام خانه بلند ميشديم... مادرم از ٥ صبح پاي راديو نشسته بود ببيند مدرسه ها تعطيل شده يا بايد مارا آماده ي مدرسه رفتن ميكرد. وقتي اعلام تعطيلي رسمي ميشد... ما زير لحافهاي گرم و سنگين فرو ميرفتيم تا ٨ گاهي هم ٩صبح ميخوابيديم. حياطي كه پر از برف بود با بيدار شدن ما ميشد زجولانگاه من و خواهرم... برف بازي،پرت كردن گلوله هاي برفي ،آدم برفي ساختن و با پاروهاي كوچيكتر برفا رو توي باغچه ريختن. صداي مادرم با صداي همهمه ي ما ، صداي همسايه ها با صداي برف پارو كن هاي بيرون خانه همراه ميشد و سمفوني اي از لذت و شادي برايمان ميساخت. حوالي يك و دوي ظهر اجازه بيرون رفتن پيدا ميكرديم. بچه. هاي محل توي خيابان پرشيب ، سرسره ي برفي ساخه بودند. آدم برفي هاي ريز و درشت ميساختيم . دخترها با هم، پسرها با هم، كل كلي ميكرديم. آخرش هم با صداي مادر به خونه ميرفتيم با لپهاي سرخ، دستهايي كه حتي توي دستكش يخ كرده بودند. آش رشته ي داغ، يك غذاي سبك كنارش.... 

چه نقبي بود به خاطره هام... مرسي از آلودگي هوا!!!

به دست بادها


من قاصدکم

ترانه ای بخوان 

پیامی، قصه ای، روایتی

من قاصدک توام

مرا به دست بادها بده

مرا به دورها فِرست

من قاصدک توام...به گوشم ترانه های عاشقانه ای بگو....


امروز با مهدی زیر بارون رفتیم سی تیر...نهار رو تو رضائیه خوردیم...بعد رفتیم میدون مشق...عکسی گرفتیم...چرخی زدیم...این شعر همونجا اومد. زیر بارون ...توی سی تیر.


يادگارهاي دور و دير. راهنمايان من

ترويج علم! واژه اي است پر تمطراق براي من. واژه اي كه چند سالي است آن را به من هم نسبت ميدهند و اين روزها من هم از آن استفاده ميكنم( گهگاه) و انجمن ترويج علم ايران.... انجمني كه هر سال يكي دو هفته نامش را ميشنويم و باز محاق تا سالي و گاهي ديگر.


امسال اما جايزه ي ترويج علم برايم معني ديگري دارد. دو جايزه ي مهم از اين مجموعه فعاليت سالانه به دو نفري داده شده كه به نوعي با علايق دور و درازم پيوند دارند. مهندس احمد دالكي( كه گاه با نام دكتر دالكي معرفي ميشود و اين روزها به مدد  اشتياق خانواده سازي برخيها به نام پدر نجوم آماتوري شناخته ميشود) و جناب سيروس برزو ( كه او را هم همان بعضي ها با نام پدر فضا و فضانوردي همگاني معرفي كرده اند) 

اما براي من نام اين دو سابقه ي طولاني اي دارند. مهندس دالكي را از برنامه ي شبكه دو، ميشناسم. سالهايي كه ايران دو شبكه بيشتر نداشت و برنامه ي گوناگون اشتياق من نوجوان را به دانستن روشن نگه ميداشت(  صحبت از زمانه اي است كه اينترنت وجود خارجي نداشت و ...) و سيروس برزو.... براي من از مجله ي علم و فن، مجله ي دانش و مردم و بسياري از مجلات علمي آن دوران( كه خيلي تعدادشان بيش از اين ايام بود) شروع شده بود.... توي اون مجلات هر ماهه آگهي هاي شركتي در مشهد بود با عنوان  موسسه ي مرزهاي بيكران فضا... فروش عكسهاي امضا شده ي فضا نوردان و پوسترها و ... و بعدتر ، در اولين سميناري كه به عنوان سخنران حاضر شدم در سالن معلم بالاتر از ميرداماد ، دبيرستاني بودم و مجله ي مرزهاي بيكران فضا منتشر شد...

اين دو بزرگوار برايم با ارزش اند. هر يك به نوعي. با خوب و بد روال اهداي جايزه كاري ندارم. با اهميت انجمن ترويج علم هم كاري ندارم. انجمني كه ميزان اهميت و اعتبارش خيلي كمتر از تلاش مروجان علم در  ايران است. به آقايان دالكي و برزو تبريك ميگويم و سپاس يك معلم و شاگرد را نثارشان ميكنم كه راهي باز كردند براي من و بسياري امثال من . راهي به سوي كشف، به سوي لذت و به سوي دانايي.

این روزهای بی رمق


امشب رفتم نمایش موزیکال ! اشکها و لبخندها. اپرایی زیبا....با ضعف ها و قوت های  خودش. بیگمان بهتر از اینها میتوانست باشد. اما در نبود و خاموشیِ سی و چند ساله ی این هنر در ایران....این عالی بود...فرصت بدهیم و تلاش کنیم حتما بهتر میشویم....خیلی بهتر از اینها...و تا آن روز حمایت میکنیم و لذت میبریم و شاد میمانیم.

امروز باز کابوسی دیدم....در بیداری مطلق...میان روز....بی اختیار اشک سرازیر شد....هرگز مباد اینگونه....هرگز...

و تنهایی...و تنهایی....عجب پر هیبت است این تنهایی. با همه ی خواستنش....و این تنهایی وقتی میان جمع هستی هیبت را بیشتر بروز میدهد. آنگاه که فکرش را هم نمیکنی....چنان به تو رخ نشان میدهد که کسی را یارای چشم پوشی از آن را ندارد.

و بادهایی که میوزند....شسته میشوم. هزار باره...راه های رفته و نرفته را گذر میکنم....چه اشفته حالم.

انحصارا براي پاييز عزيزم با تاخير

يك هفته اي اين مثنوي تاخير شد....


پاييز كه مياد همه چيز تغيير ميكنه. همه چيز ناگهان دچار ديگرگوني ميشه. هيچ كدوم از فصلهاي ديگه براي من اينطوري نيستند. اصلا پاييز با عاشقي گره ميخوره. براي من. هوا خنك ميشه،رنگه كه توي زمين و زمان و لابلاي درختا پاشيده ميشه، صداي خش خش برگا زير پا شنيدني ميشند. نمناكي هوا رو روي پوست و ذهنت ميتوني لمس كني. انتظار بارون ميكشي، اسمون خاكستري تيره ميشه و سر و صورتت پر ميشه از قطره هاي باروني كه ناگهان شروع شده، باد ، باد ميوزه و همه چيز رو در چشم به هم زدني به هم ميريزه. قرارهاي دوستانه ميگذاري ، يا تنهايي ميري گالري،گالري برگ، اريا، موزه هنرهاي معاصر،شيوا، يا هر گالري ديگري سراسر شهر. چشم و ذهن و مغزت رو با عكس و نقاشي و طراحي و مجسمه و مفهومي پر ميكني و مياي بيرون قدم ميزني و به خونه ميرسي. هوا پاييزي است. زود تاريك ميشه اسمون و زود به خونه ميرسوني خودت رو .  وتا صبح حتي توي خواب منتظر شنيدن رد پاي بارون ميموني.... واي كه وقتي بارون ميزنه... صداي بارون به شيشه ها. به كانال كولر. به سطح خيابون.... و بوي مست كننده ي بارون ، صبح زود.... از باغچه و خيابون و پياده رو هاي خيس.... پاييز  كه مياد همه چيز تغيير ميكنه.... پاييز عاشقانه هست و عاشقانه مستم ميكند. پاييز رسيده. با شكوه و با رنگ و با هياهو

ابزاری برای نقشه بازهای دیجیتالی

بارها شده که خواسته ام جهت دقیق یک عارضه، یک ساختمان یا حتی یک خیابان را روی نقشه های تحت وب(مثلا wikimapia یا google map) به دست آورم. و البته که این کار تا کنون برایم ناشدنی بوده. تنها یک پیش فرض ساده وجود داشته : بالا شمال است. و البته پر واضح است که این مقدار دقت تقریبا هیچ ارزشی برای کار من نداشتهاست. امروز برای کاری نیاز مبرم به جهت دقیق شمال در یک ساختمان داشتم. با کمی گوگل کردن(حستجوی اینترنتی) توانستم یک قطب نما برای این کار پیدا کنم. وبسایتی که از google mapاستفاده میکند و اپلیکیشن قطبنمای دیجیتالی بسیار کارآمدی هم روی آن قرار داده تا بتوانید با دقت یک درجه زاویه ی سمت(جهت) آن را بیابید.

این ابزار به درد بخور را میتوانید اینجا پیدا کنید




گوگل مپ با قطب نما