بازگشت اژدها، اما به سبك ملودرام

بهش ميگم  كجا بودي؟ ميگه همين دور و برا. ميگم بيخودي حرف نزن ، اگه اين دور و برها بودي كه ميديدمت، اصلا اينجاها نبودي، ميدوني چند وقته كه ازت خبري ندارم؟ با دماغهايي كه از زور گرماي آتش درونش سرخِ سرخ شده نگاهم ميكنه و دمش رو اروم تكون ميده و ساكت ميشه، تلاش ميكنم خودم رو بي تفاوت به لوس كردنش نشان بدهم و هنوز حالت ناراحت و شاكي خودم رو توي صورتم نگاه دارم. اما هيچ حرفي يادم نمياد كه بهش بگم. همديگر رو نگاه ميكنيم، يهو فرياد ميكشم سرش كه : خوب نادون دلم برات تنگ شده بود، نگرانت نبودم، اصلا ، اما دلم تنگ شده بود، آتش هاي توي دماغش رو فرو ميخورد( اين كار براي اژدها ها مثل بالا كشيدن دماغ بين ما ادمهاست) و به ارمي ميگه: من همين نزديكيا بودم،باور كن، ديگه اصراري نميكنم، ميدونم كه اژدها ها شايد همه ي حقيقت رو بازگو نكنند، اما غير ممكنه كه دروغ بگويند. باور ميكنم كه همين نزديكي ها بوده، اما حتما بايد يك بار سر حوصله و فرصت ازش بپرسم دقيقا كدوم نزديكي ها بوده كه من نميديدمش. الان مهم اينه كه دوباره بركشته و الان اينجاست، نه همين نزديكي ها ، درست پيش خودمه، ادم نبايد از اژدهاش دور بمونه. اصلا ادم بي اژدها آدمي تنهاست! باور كنيد!!

گاهي ، كنجي، جمله اي

سياهي نميتواند بر سياهي چيره شود، اين كار فقط از روشنايي بر ميآيد( مارتين لوتر كينگ)


نميدانيد خواندن اين جمله چه اندازه مرا دچار لذت كرد. باور كنيد نميدانيد....

بي نظير و بي همتا

گفته اند،بارها و بارها كه مادر نماد مهرباني است، ايثار است و هزاران صفت و واژه كه به حق ، هيچ كدامشان  به نزديكي ان حقيقتي كه مادر هست حتي نزديك هم نميشود. مادر بسيار مهربان تر و بسيار با شكوه تر و عزيزتر و ايثار گر تر از هر آنچيزي است كه بتوان گفت و شنيد. اما پدر مهرباني اش جنس ديگري دارد، جنس كاملا متمايز از مهرباني زنانه و لطيف مادر. پدر محكم است و به زحمت با گوشت ميشنوي كه بگويد دوستت دارد، اما حمايتش دنيايي از دوست داشتن است. وقتي خطايي ميكني ،(حتي در حقش )با بخشش عجيبش ، بي هيچ كلامي! آنقدر لذت ميبري كه حد و حصر ندارد. وقتي برايت يك چاي ميريزد، وقتي نگران سلامتي ات ميشود، وقتي اندك اما عميق درد و دل ميكند، وقتي به تو افتخار ميكند، وقتي با شادماني و غرور از تو براي همكارانش صحبت ميكند، وقتي،وقتي،وقتي.... پدر واژه ي بي همتليي است برايم. مثل مادر. مثل خواهر و برادر.... امشب تولد پدر بود، ،بي همتا و بي نظير، 

وبلاگ تازه ی سنگی


خیلی ها در باره ی سُنگی و برنامه های آن از من پرسیده اند. برای اینکه بیشتر با سنگی آشنا شوید و از کم و کیف برنامه هایش با خبر گردید...بهتر است به وبلاگ تازه تاسیس این جمع سفر نامه گو، وارد شده و اطلاعات تازه از آن دریافت کنید....به این امید که شما هم به جمع سفرنامه نویسان و سفرنامه گو ها وارد شوید....

وبلاگ سنگی

تصميم نيمه كبري،پيش به سوي گذشته

من معمولا اهل تصميم گيري هاي آنچناني و برنامه ريزي براي رسيدن به آن تصميمات نيستم. به عبارتي همه ي زندگي ام را به اينگونه طي كرده ام كه خودم را در مسير آنچه دوست داشته ام انداخته و بعد در لحظه برايش تصميم گرفته و اجرا كرده ام... معمولا هم خوب نتيجه گرفته ام. 

اما الان ميخواهم تصميم بگيرم اندكي كبري. اونهايي كه منو  پيش از سال ١٣٧٦ ميشناخته اند ميدانند كه من اندامي ورزشكارانه با ميانگين وزني ٧٥ كيلو داشته ام،كاملا روي فرم و راحت. اما پس از آن به دليل اسيب ديدگي ناشي از حادثه ي كوه ورزش كردن و فعاليت بدني ام تقريبا به نزديكي صفر رسيد و طبيعي است كه وزنم سير صعودي پيدا كرد. اين را بگذاريد كنار علاقه ي ذاتي ام به خوردن و آشپزي كردن.... حالا در آستانه چهل سالگي وزن بالايي دارم و كلي دچار دردسر شده ام.

حالا از امروز ميخوام ترك اعتيادِ خوردن كنم( كار پيچيده و سخت اينه به گمانم) و البته فعاليت بدني را هم  زياد كنم( به عبارتي ورزشم را منظم كنم) و در نهايت اميدوارم هر هفته بتوانم قريب به يك تا يك و نيم كيلو وزن كم كنم. حداقل براي مدت سه ماه ميشه اين كار رو انجام داد. اميدوارم. حالا شما ها ، هم تشويقم كنيد و هم پيگيرم بشيد.... پيش به سوي گذشته

خروج از بازي يارانه اي!

در وبلاگ دوست عزيزم، محمد درويش، نامه اي ديدم از جمعي از هنرمندان شناخته شده ي اين مرز و بوم. دريغم آمد ان را نديده بگيرم و به شما هم معرفي نكنمش.

محتواي اصلي اين نامه اين است كه يارانه ي نقديمان را خرج محيط زيست كنيد، نامه به رياست جمهوري و معاونش دكتر ابتكار نوشته شده است. من به شخصه يارانه اي از دولت به شكل مستقيم دريافت نميكنم( به عبارتي هيچگاه در بازي يارانه اي دولت نهم و دهم وارد نشدم) اما اين نامه را امضا ميكنم و به. اين پويش با معني و حياتي وارد ميشوم. شما هم اين نامه را بخوانيد و به پراكنش ان كمك كنيد.