اوامر ملوکانه بهاری-۹۰-۴و۵

امسال از ولایات دور و نزدیک خبر است که پشت خبر میرسد....همه شان هم خبر بد.ممالک زبان نفهم آن طرفی دارند هی توی سر خودشان میزنند.بس که حاکمانشان پدر سوخته اند و گوش به حرفها و خواسته های نفوسشان نمیدهند.این طرفی ها هم که درگیر و دار  غضب طبیعت شده اند. خلاصه که اخبار پشت اخبار. برای همین دیدم که شاید اصلا مشکل از این کلاغهاست که صبح تا شب بالشان را روغن میزنند و نوکشان را برق میاندازند....امر کردم مدتی  گرد و خاک بخورند.خوردند. نه که از خبر ها کم نشد.بلکم بیشتر اخبار بد رسید....گفتم شکر خورده ام. توبه کردم. خاصه کلاغان را صدا کردم. دادم فراش باشی با دستمال های ماهوت  آمدند و  نوک همه ی کلاغان را برق انداختند. روغن های   چرب و براق را از انبار بیرون کشیدند و بال و پرشان را هم آراستند. پدر سوخته ها با چنان وقاری جلوی ما رژه رفتند که تو گویی خود  ما هستند...کیششان دادم رفتم...بلکه خبر های بهاری شاد تری بیاورند.


دیروز وزیر مختار آمد و عرض کرد که دوسیه ی زندانهای زرنشان درباری حجیم شده.دستور دادم خودش به رتق و فتقش بپردازد. این زندانهای ها خاطرمان را  مکدر میکنند. با آن همه نالش و دریغ از کمی کرنش. صبح که شد
دیدم صدا است که از باغ بلند شده است. از ارسی بیرون را نگاه کردیم. پرنده ها باغ را پر کرده بودند. فهمیدیم وزیر مختار کارش را کرده...شاد شدیم. از طرفی یادمان آمد که صدای پرنده ها کوک بهاری ندارند. باید  هم امروز فکری کرد.

درخت سوزان-به بهانه ی ۱۵ اسفند روز درختکاری و  چهارشنبه ی آخر سال...روز چهارشنبه سوزی

امسال تا دلتون بخواد درخت سوزاندیم...آنقدر که دیگر حتی خود آتش بیاران معرکه هم دلشان گرفته بود. میدانید چرا درخت میسوزانیم؟میدانید چرا در ایران این همه درخت در مناطق حفاظت شده و غیر حفاظت شده میسوزند؟

 من برای این مورد دلایل زیر را پیدا کردم(یا فکر کردم که اینها مهمترین هایشان هست):

۱-درختان مزاحم:

درختان زیادی هستند که مزاحم ما آدمها محسوب میشوند. مثلا درختانی هستند که مزاحم جاده سازی ما محسوب میشوند . جاده چیز مهمی است. آدمها را به آدمها وصل میکند ، برای ما سرعت به ارمغان میآورند. اطراف جاده زمین های بی ارزش ناگهان ارزش میلیونی و میلیاردی پیدا میکند و ثروت تولید میکند...اما درختان چه؟چیزی جز سکون و آرامش ندارند....البته این اواخر بهانه ی رنگشان هم که هست....اما یک مانع ساده هست...قانون....پس به گونه ای بایستی قانون را دور زد....سوزاندن جنگلها....این یکی از مهمترین عوامل است.

۲-حواس پرتی

همه جا از تلویزیون و رادیو تا روزنامه و دوستان و ....هی ما را به سفر های ارزان و دور از محیط های شهری دعوت میکنند.پس ما هم زن و بچه و اهل و عیال را راه میاندازیم و میرویم سفر....اما مگر سفر ارزان قیمت بدون اطراق در چادر هایی که در محیط های پردار و درخت زده شده میسر است...خیر.نیست. و آیا چیزی لذت بخش تر از درست کردن چای دودی و یا کباب روی چوب و هیزم  وجود دارد...معلومه که نه.پس پای یکی از این درختان مصفا آتشی روشن میکنیم. چایی درست میکنیم و کبابی می پزیم و خلاصه  بعدش هم آتشی میگیرانیم و قلیانی چاق میکنیم و ....خوب بعدش هم راه میافتیم میرویم پی کارمان...حالا خوب یادمان رفته که آتش را خاموش کنیم ، یا اگر هم کرده ایم خوب  درست این کار را نکرده ایم....باد هم که دست ما نیست....انشا ا... چیزی نمی شود....اما میود. باد میزند و شاخه ای میگیرد و جنگلی میسوزد و ....

۳- افزایش جمعیت

جمعیت ایران رو به افزایش است برخی ها میگویند که خوب نیست و برخی های دیگر میگویند محشر است.من اصلا با درست و غلطش کاری ندارم.ما را چه به این حرفهای گنده گنده. مهم این است که  این جمعیت افزوده شده به کشور به ویلا هایی با چشم اندازهای زیبا نیاز دارند. ویلا کنار دریا که دیگر بی کلاسی است. الان ویلا های مرتفع در مراتع و دامنه های جنگلی است که ارزش دارد و کلاس دارند و ....اما آخر آنجا که جنگل است و منابع ملی و ....خوی یکی از راه حل ها این است که صورت مساله را پاک کرد. در ایران جواب داده. آتش...سریع است و راحت و ارزان....می سوزانیم....


۴-بازی

همه میدانیم که در ایران اسباب تفریح کم است. برای همین هر کس بنابه سلیقه ی خودش یک اسباب بازی مهیا میکند...یکی از این اسباب ها آتش است...هر چند درختان کمی از این طریق سوخته اند...اما به هر حال سوخته اند....سوخته اند.


۵- دلایل متفرقه

 این ،مجموعه ای از دلایل است که  من نتوانسته ام دسته بندی اش کنم. اگر شما چیزی میشناسید که من ننوشته ام بیایید اینجا اضافه کنیم.

نقشه ی مناطق جنگلی آتش گرفته در طی ۹ ماه. از نخستین روز تا روز آخر آذر سال ۱۳۸۹
برای دانلود نسخه ی با کیفیت اینجا را کلیک کنید(فایل JPG)
برای دانلود جدول اطلاعات آتش سوزی ها اینجا را کلیک کنید(فایل پی دی اف)


اوامر ملوکانه بهاری-۹۰-۳

زرگران شاهی را صدا کردیم. با  شادی و هلهله و هدایای  زرافشانشان آمدند به پابوس.همانطور ایستاده نگهشان داشتم. پدر سوخته ها اینسال حسابی ذهنمان را مشغول کردند...با آن تعطیلی بازارشان بی گاه و بی دلیل.  طلاباشی دربار را گفتم که به آنها بگوید هیچ از شما نمیگیرم امسال....سختشان آمد و افتادند به التماس. دلم به رحم آمد...گفتم بروند  و به جای هدیه ی طلا نشان به دربار شاهی ،  آفتاب را زرافشان کنند.  امسال آفتابمان حسابی تیره و کدر بود. بعض روزها اصلا آفتاب را نمیشد نگاه کرد. گفتم طلای خالص  زرد عربی و طلاعی سرخ یمنی بیاورند و تمام آفتاب را لایه به لایه با آن بپوشانند تا امسال از اول تا به آخر  درخشان باشد و با نورش  همه ی خلایق ملکمان را با درخشندگی اش شاد کند. انشا ا....

بعد از مدتهای مدید...شعرواره ای از خودم---تو مانده ای

تو مانده ای

بین ماندن و نماندنت

و آن میان

هزاران هزار حرف ِ  ناگفته بود

که چشمها تمامشان را لو داده بودند


تو مانده ای

بین خواستن و نخواستنت

             که باز چشمها

(همان چشمهای پاک و نمناک)

                    هزار گونه لو داده بودشان


تو مانده ای

    میان رفتن و نرفتنت

           تو مانده ای

              تو مانده ای

                 تو مانده ای

و این بار

                  تو مانده ای

                  نه در میان این و آن

     تو مانده ای میان پوست و گوشت استخوانِ  من

     تو مانده ای میانِ این وجود ِ همواره دردناکِ من

           تو مانده ای برای من

                برای هر هزار و یک شبِ پیش رو....

                تو مانده ای


اوامر ملوکانه بهاری-۹۰-۲

 دیروز پنبه زنها را با آن کمانهای وزوزویشان صدا کردیم....فرستادیمشان آن بالاها تا به راحتی نشسته و پنبه ی ابرها را حسابی بزنند. این ابرها که درست زده شوند و پف کنند  باران زیادی لابه لایشان جمع میشود. این ناکسان،پنبه زنها چند سالی که ما حواسمان به رتق و فتق امور جاریه ی مملکتی مشغول است از کارشان میزنند و برزگران و دیگر خلایق را به محنت بی بارانی و کم آبی  مبتلا کرده اند.این سال برای هر پنبه زن ۳ نفر بپپا گمارده ام...باشد که دیگر کمانشان را بی صدا و بی رمق به حرکت وا ندارند.

امروز که پنبه ی ابرها را میزدند خرده پنبه ها بود که به زمین میریخت و خلایق خوشحالی کنان لابلای این خرده پنبه ها میدویدند....دلمان از شادی نفوس شاد شد.


اوامر ملوکانه بهاری-۹۰-۱

امسال هر چه به بهتر نزدیکتر شدیم ...دل ودماغ کمتری  برای نوشتن مکنوناتمان بود...از ولایات دور و نزدیک عجز و لابه بود که پس  چه شد این اوامر ملوکانه ی بهاری...ما هم که جز شادی خلایق چیزی در سر نداریم لاجرم  به این  پدرسوخته ، دبیر الملک امر کردیم قلم و دوات و کاغذ را بیاورد و گام به گام با ما باشد بلکه در حین قدم زدن و  سیر آفاق و انفس چیزی از سر لطف از دل و زبانمان تراوش کرد بنگارد و در میان خلق بدهد جار بزنند  و شاید که در این وانفسای  پر غم و محنت شادی ای برای خلایق به بار آورد...انشا ا....
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اعظم السلطنه آمد. از اعظم السلطنه حال و احوال ننه را پرسیدیم.گفت نزدیک چهل روز است که با تک تک  بانوان درباری مشغول خداحافظی است. وزیر مختار را امر کردیم کیسه ی بزرگی زر خالص آماده کند و به ننه بدهد بلکه زودتر راهی شود.بانو بهار چشم دیدنش را ندارد...امان از حسادت زنانه. امان

جلسه سنگی تازه....

سنگیsongi رو که میدونید چی هستش....حللسات سفرنامه خونی من و دوستانم....این یک برنامه ی کاملا غیر رسمی و دوستانه هستش که الان دو سالی هستش که داریم برگزارش میکنیم...(تقریبا هر دو هفته یک بار)...فردا(سه شنبه) هم جلسه ی تازه ی این برنامه برگزار میشه...یک سفرنامه ی کوتاه از قشم و یک سفر نامه به بهانه ی کسوف.

سفر نامه اولی رو من ارائه میدم و سفرنامه ی به بهانه ی کسوف رو سعید نظریه...اگر کاری ندارید و فرصت میکنید بیایید.خوش میگذره.

ساعت آغاز برنامه۱۸:۳۰ هستش و محلش هم کمی آدرس دادنش سخته اما رسیدن بهش سادست:

تقاطع بزرگراه رسالت و حقانی (درست وسط دور برگردونش) یک فضای سبز کوچولو هستش...در بالاترین جای این فضای سبز یک ساختمان گرد سفید رنگ دیده میشه.ما اونجا هستیم....اگر تونستید بیایید....

خوش حال و شادمان باشید و زیبا