امسال از ولایات دور و نزدیک خبر است که پشت خبر میرسد....همه شان هم خبر بد.ممالک زبان نفهم آن طرفی دارند هی توی سر خودشان میزنند.بس که حاکمانشان پدر سوخته اند و گوش به حرفها و خواسته های نفوسشان نمیدهند.این طرفی ها هم که درگیر و دار  غضب طبیعت شده اند. خلاصه که اخبار پشت اخبار. برای همین دیدم که شاید اصلا مشکل از این کلاغهاست که صبح تا شب بالشان را روغن میزنند و نوکشان را برق میاندازند....امر کردم مدتی  گرد و خاک بخورند.خوردند. نه که از خبر ها کم نشد.بلکم بیشتر اخبار بد رسید....گفتم شکر خورده ام. توبه کردم. خاصه کلاغان را صدا کردم. دادم فراش باشی با دستمال های ماهوت  آمدند و  نوک همه ی کلاغان را برق انداختند. روغن های   چرب و براق را از انبار بیرون کشیدند و بال و پرشان را هم آراستند. پدر سوخته ها با چنان وقاری جلوی ما رژه رفتند که تو گویی خود  ما هستند...کیششان دادم رفتم...بلکه خبر های بهاری شاد تری بیاورند.


دیروز وزیر مختار آمد و عرض کرد که دوسیه ی زندانهای زرنشان درباری حجیم شده.دستور دادم خودش به رتق و فتقش بپردازد. این زندانهای ها خاطرمان را  مکدر میکنند. با آن همه نالش و دریغ از کمی کرنش. صبح که شد
دیدم صدا است که از باغ بلند شده است. از ارسی بیرون را نگاه کردیم. پرنده ها باغ را پر کرده بودند. فهمیدیم وزیر مختار کارش را کرده...شاد شدیم. از طرفی یادمان آمد که صدای پرنده ها کوک بهاری ندارند. باید  هم امروز فکری کرد.