زرگران شاهی را صدا کردیم. با  شادی و هلهله و هدایای  زرافشانشان آمدند به پابوس.همانطور ایستاده نگهشان داشتم. پدر سوخته ها اینسال حسابی ذهنمان را مشغول کردند...با آن تعطیلی بازارشان بی گاه و بی دلیل.  طلاباشی دربار را گفتم که به آنها بگوید هیچ از شما نمیگیرم امسال....سختشان آمد و افتادند به التماس. دلم به رحم آمد...گفتم بروند  و به جای هدیه ی طلا نشان به دربار شاهی ،  آفتاب را زرافشان کنند.  امسال آفتابمان حسابی تیره و کدر بود. بعض روزها اصلا آفتاب را نمیشد نگاه کرد. گفتم طلای خالص  زرد عربی و طلاعی سرخ یمنی بیاورند و تمام آفتاب را لایه به لایه با آن بپوشانند تا امسال از اول تا به آخر  درخشان باشد و با نورش  همه ی خلایق ملکمان را با درخشندگی اش شاد کند. انشا ا....