اوامر ملوکانه بهاری-۹۰-۳
زرگران شاهی را صدا کردیم. با شادی و هلهله و هدایای زرافشانشان آمدند به پابوس.همانطور ایستاده نگهشان داشتم. پدر سوخته ها اینسال حسابی ذهنمان را مشغول کردند...با آن تعطیلی بازارشان بی گاه و بی دلیل. طلاباشی دربار را گفتم که به آنها بگوید هیچ از شما نمیگیرم امسال....سختشان آمد و افتادند به التماس. دلم به رحم آمد...گفتم بروند و به جای هدیه ی طلا نشان به دربار شاهی ، آفتاب را زرافشان کنند. امسال آفتابمان حسابی تیره و کدر بود. بعض روزها اصلا آفتاب را نمیشد نگاه کرد. گفتم طلای خالص زرد عربی و طلاعی سرخ یمنی بیاورند و تمام آفتاب را لایه به لایه با آن بپوشانند تا امسال از اول تا به آخر درخشان باشد و با نورش همه ی خلایق ملکمان را با درخشندگی اش شاد کند. انشا ا....
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 20:16 توسط محمد رضا نوروزی
|
باغ به باغ