اوامر ملوكانه ي بهاري 88-10
امروز از صبح تا سر شب به رتق و فتق امور مملكت مشغول بودم. سر شب در ايوان نشسته بودم.ماه را ديدم كه لكه هايي صورتش را كدر كرده بود. بس كه حيا دارد لام تا كام بر نمي آورد. مشاطه گران حرمخانه را فرستادم صورتش را بند بياندازد.بهار كه بيايد با او عشق بازي ها داريم. نيمه هاي شب پنهاني از حوض دربار به صورتش نگاهي انداختيم دزدكي. پدر سوخته هنوز بهار نيامده صد قلم جلوه گري مي كند.بايد بفرستم بي بي و ذكر گو را براي آوردنش به حرمخانه.اگر اين سوگلي بگذارد.
باغ به باغ