اوامر ملوكانه ي بهاري 88-10

امروز از صبح تا سر شب به رتق و فتق امور مملكت مشغول بودم. سر شب در ايوان نشسته بودم.ماه را ديدم كه لكه هايي صورتش را كدر كرده بود. بس كه حيا دارد لام تا كام بر نمي آورد. مشاطه گران حرمخانه را  فرستادم  صورتش را بند بياندازد.بهار كه بيايد با او عشق بازي ها داريم. نيمه هاي شب  پنهاني از حوض دربار به صورتش نگاهي انداختيم دزدكي. پدر سوخته هنوز بهار نيامده صد قلم جلوه گري مي كند.بايد بفرستم بي بي و  ذكر گو را براي آوردنش به  حرمخانه.اگر اين سوگلي بگذارد.

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-9

و اين روزهاي آخر كه كلاغان و موران و گنجشككان غزل خوان و بلبلان  چهچه زن و خلاصه همه ي عوام و خواص آمدند و رفتند و گفتند كه بهار آمد ،بهار نيامد...بهار پشت دروازه ي شهر است ...بهار به ولايت پاييني رسيده و ....كه ديديم نكند ما عقب بمانيم و خيابان ها را نشسته و جاروب نكرده به قدوم بهار مزين كنيم....

پس فراشان دربار را امر كرديم تا ابرهايي را كه روزهاي قبل داده بوديم پنبه هايشان را حسابي زده بودند و پف كرده آماده ي خدمت بودند خبر كنند تا ببارند حسابي....

ابرها هم كه هنوز اندك فرمانبرداري اي در ذاتشان باقي بود باريدند به غايت نيكو...باريدند...آنهم چه بارشي. همه ي شهر و ابادي و ولايات بالا و پايين از آب خيس و ابكشيده شده....خلايق هر يك حظي برد در حد توان...و حالا كه ابرها كم و زياد بتريده و مي بارند...همه منتظر آمدن بهار هستيم....

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-8

امروز به سوار باد هاي بهاري گفتيم سوار مركب شده و بتازد.او هم در اين قحطي فرمانبر ، هر آنچه امر كرديم را به درستي انجام داد. بادي سخت گرفت در كوي و برزن. كلاه ها بود و قبا ها بود كه بر آسمان ميرفت. همه ي نفوس فهميدند كه بهار به زودي سر و كله اش پيدا مي شود.

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-7

امروز چند كلاغ گرسنه و خسته آمدند به تضرع و لابه.  ديلماج دربار را صدا كرديم تا از لابه لاي قار قارشان چيزي به ما بگويد. حسب معروضه ي ديلماج ، سرما آزارشان داده بود.دادم تيمار دار خاصه ي دربار منقارهاشان را با ماهوت اصل برق انداخت و با دوده ي خالص خبازخانه ي  همايوني پرهاشان را جلا داد. بهار كه بيايد اين كلاغ ها زودتر از هر پيكي  خبر ها را برايمان خواهند آورد. نا گفته پيداست ما كه زورمان به اين عجوزه ي سرما كه نمي رسد.

هزار و یک شب-شب سی و هفتم

با هاش كه صحبت ميكنم ياد روزهاي عجيب ،خوب ،بد ،شاد ، اميدوار و نا اميد م در مدرسه اشان مي افتم.بعد حال و احوالش را مي پرسم. هم او و هم ديگر دوستانش و قول مي دهم كه با قبوليشان در دانشگاه برايشان شام خواهم پخت. آمين...براي او و براي ديگراني كه دوستشان دارم. آمين با آرزوهاي زيبا...

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-6

هنوز كما في السابق از تنهايي در رنجيم. خريد و بازار و شلوغي بلاد هم افاقه نكرده . لوطي و عنتر را هم بيرون كرديم بس كه بي مزه بودند.امر داديم خياطان خاصه بيايند و تن پوش درختان را ببرند و بدوزند.و آنها هم آمدند و رفتند و بي اذن ما بريدند و دوختند و بر تن درختان كردند. امسال چه سالي است.همه بي اذن ما هر غلطي مي خواهند مي كنند.بايد چاره كرد وگرنه فردا مي آيند و بي اذن ما امر ملوكانه صادر مي كنند.بي قوارگي اين لباسها بر تن درختان به كمال هويداست.برخي درختان كه فرمانبردارتر هستند لباس نو به تن نكرده اند. برخي به زور فقط تنپوش سبز به تن كرده اند و برخي ديگر بالپوش گل نشان هم پوشيده اند در كمال بي قوارگي و بي هنگامي.از ولايات دور و نزديك هم خبر مي رسد كه آنجا هم اوضاع بر همين منوال است. هر درختي ساز خودش را زده براي پوشيدن و نپوشيدن.

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-5

به ظن ما اوضاع بلبشو شده است.امروز نسيم سحر از راه دور آمده بود تا خبر از موضع بهار بدهد و برود. در ميانه هاي عرضش با لكنت تامه گففت كه فقط خرسها نيستند كه زود بيدار شده اند. خيلي از وحوش سرما خواب هم بيدار شده اند بي اذن ما. اول عصباني شديم و بعد به فكر فرو رفتيم .حتما چيزي عارض شده.  وگرنه اين وحوش با هم هم كلام نيستند كه قرار و مدار بگذارند و ذود برخيزند از خواب زمستاني. نسيم سحري را فرستاديم برود.كمي با او تلخي كرديم اما نه آنطور كه فكر مي كرد.داشتيم به اميرمان مي گفتيم بفرستد از جارچي ها دلجويي كند. به ظن ما مشكل جاي ديگري است.

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-4

جارچي هايي كه فرستاده بوديم برگشتند.خاك آلود و نفس زنان في الفور به درگاه آمدند.پيام آوردند كه خرسها بيدار  بودند. دادم هم جارچي ها را فلك كنند كه از اين پس پيغام نحس نياورند.هم دادم خرسها را گوشمالي دهند.پدر سوخته ها گمان برده اند شهر هرت است كه هر وقت بخواهند بيدار شوند هروقت خواستند بخوابند. به آنها باشد نظم و نسق امور بر باد است يك سره.

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-3

امروز ديديم هوا داردخوب ميشود.دماي هوا بالاتر از آني است كه بايد باشد.دستور داديم بوقچي هاي خاصه ي دربار بر اسب تيز تكي سوار شده به بالا هاي ولايات رفته و در گوش خرس هاي خواب آلوده بدمند و آنها را بيدار كنند.زمانه تغيير كرده بالكل...ايامي است كه بايد زودتر بيدار شد از خواب زمستانه.پدر سوخته ها هيچ از سرما و گرما نمي فهمند. شايد هم مي فهمند و خودشان را به خواب ميزنند.بايد مفتش را بفرستم بعد از بيداري از آنها جستجو كند كه آيا به واقع خواب بودند يا خودشان را به نفهمي و خواب زده بودند.

اوامر ملوكانه ي بهاري 88-2

امروز از صبح  علي الطلوع حس تنهايي ما را در برگرفته بود. ديديم ما كه بي حس و حال مي شويم  همه ي نفوس اينگونه هستند. پس بساط گشت و گذار راه انداختيم و همه را امر كرديم كه به شادي و خريد مايحتاج خود مشغول شوند. بازار را انباشتيم از  جمله ي نياز هاي خلايق  تا به آسودگي به رتق و فتق امور خود مشغول شوند....اما به ظن ما اين هم حس تنهايي ما را تخفيف نداد.

امر خواهيم كرد تا چاره اي انديشه شود و تنهايي ما را بزدايند. اين تنهايي از ان ما به تنهايي نيست. همه ي نفوسف از پرندگان و چرندگان تا آدميان نيز تنهايند. بايد فكري شود...

اوامر ملوگانه ي بهاري 88-1

 هنگامه ي اخر سال رسيده. همه ي  رعايا چشم به  اوامر ملوكانه ي ما دارند. ما هم كه غم شادي  رعيت داريم به تمامي.پس امر كرديم كه  كاتب دربار تمام وقت در دسترس باشد و كتابت كند...اين سال هم با ميمنت و مباركي به اتمام برسد انشاا...