بخوان...

برای این روزها و شبها خواهم خواند:

 

بخوان به مويه بر اين شام بي سپيده بخوان

بخوان به قامت سروي كه شد خميده بخوان

بخوان براي جدايي، بخوان براي سفر

به آهوان از اين دشت ها رميده بخوان

به گل، به سبزه، به جنگل، به جويبار تهي

به آشيانه مرغان پركشيده بخوان

بخوان به اين شب تار و پياله هاي تهي

به آتشي كه خزان بر چمن دميده بخوان

 

                                                                       شاعر:احمد حيدربيگي

هزار و یک شب- شب27

این شبها همش یاد بهار می افته.شب و روزش هم بهاری شده. همه چیز ملایم جلو میره ناگهان میباره...اونقدر میباره که ترس از غرق شدن توی سیل همه جا رو بر میداره. بعد ناگهان دوباره همه جا آروم میشه و خلسه ی عجیبی اونو در بر میگیره ...و باز بارش و باز بارش وباز بارش...باز یاد بهار و همه ی زیبایی ها و دمدمی مزاجی ها یسالهای دور می افته....

هزار و یک شب...شب26

براش مینویسه که: "همه ی کار ها آخرش خوب تموم میشه.."اما خودش خیلی مطمئن نیست....خیلی کار ها رو دیده که آخرش خوب تموم نشده...برای همین زیر لب میگه:"...اگر کاری خوب تموم نشد...معلومه که هنوز به آخرش نرسیده..." و بعد به راحتی بلند میشه و میره تا کارهاش رو تموم کنه....به نظرش این خیلی زیباتر بود....

هزار و یک شب-شب25

امروز رضا(از دوستان قدیم و عزیزش) کلی فندق تازه برایش به ارمغان آورده.شاد میشود.شب که شده بود نشسته بود و با فندق های تازه و طعم خوششان حال میکرد.یاد عسل محله و فندق زار زیبایش میافته ...بعد هم یاد یکی دیگر از دوستان عزیزش که با آنکه دوستیشان خیلی کوتاه مدت بود اما همواره خاطره ی زیبایش را همراهش داره....ناگهان تلفن زنگ می زند.صدا از آنسوی دنیاست....امیر دوست با ارزش و قدیمی...وای که عجب شبی است...از لندن تماس گرفته....با شنیدن صداش کلی یاد قدیمتر ها میافته و شادی های روزمره اشان را مرور میکنه.....عجب دنیای باحالی داشت....خلاصه شب زیبایی برایش به ارمغان میآید....

هزار و یک شب-شب 24

از روز اول تصمیم داشت اسپایدر من 3 را نبیند...اما امشب دیدش....لعنت به اون خواب....لعنت....هر وقت باد می آد یا جای بلندی ایستاده باشه...یا وقتایی که رفته باشه کویر.......همیشه توی هر حالتی اون خواب عجیب می آد سراغش و...روز از نو روزی از نو....حالا امشب...اسپایدر من3 اون خاطره و خواب رو دوباره تداعی کرد...کاش هنوز سر حرفش بود و اون رو نمیدید...کاش...

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

نامه ای برای چند دوست عزیز و قدیمی نوشته بودم. برای انتهای آن نوشته به دنبال شعری میگشتم. هر چه در ذهنم جستجوم کردم از این غزل زیبا و پر احساس ُ کارآمد تر چیزی نیافتم.  شاید شما هم از خواندن آن لذت ببرید...غزلی زیبا از قیصر امین پور:

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

!
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

:
گواهی بخواهید، اینک گواه
!
همین زخمهایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

 

ما هم بزرگ می شویم- تر جمه ی یک متن ( از انگلیسی)

این متن زیبا را اول بار  در وبلاگ خانم دکتر احمد نیا خواندم. برای این روزگار من خیلی معنی داره و البته زیبا.متن اصلی را بخوانید. ترجمه ای هم  از آن کرده ام. اگر دوست داشتید بخوانیدش.شاید برای شما هم عزیز آمد:


As we grow up, we learn that even the one person that wasn't supposed to ever let you down probably will. You will have your heart broken probably more than once and it's harder every time. You'll break hearts too, so remember how it felt when yours was broken. You'll fight with your best friend. You'll blame a new love for things an old one did. You'll cry because time is passing too fast, and you'll eventually lose someone you love. So take too many pictures, laugh too much, and love like you've never been hurt because every sixty seconds you spend upset is a minute of happiness you'll never get back.
Don't be afraid that your life will end,
be afraid that it will never begin

بزرگ که می شویم ، یاد می گیریم که حتی کسی که گمان می کردیم هرگز ناامیدمان نمی کند،روزی رهایمان کند. می فهمی که قلبت احتمالا بیش از یک بار زخم بردارد و هر بار دردناک تر و سخت تر. قلب دیگران را هم خواهی شکست، پس به یاد آنچه بر سر قلبت آمد باش. با بهترین دوستت خواهی جنگید. عشق تازه را به بهانه ی آنچه عشق های قدیمی با تو کرده اند، سرزنش خواهی کرد. خواهی گریست، چون زمان خیلی سریع می گذرد و سرانجام آنکه را که دوست می داری روزی از دست خواهی داد.
پس، تصویرهای زیادی را به خاطر بسپار، بسیار بخند، و آنسان دوست داشته باش که انگار که هرگز زخمی برنداشته ای. زیرا که هر شصت ثانیه ای که با اندوه می گذرانی، دقیقه ای شادی است که هرگز بازنمی گردد.
نترس که زندگی ات به پایان می رسد،
بترس از آنکه  زندگی هرگز دوباره آغاز نمی شود.