از میدان دانشگاه که می گذریم . برق بزرگی می زند . ذوق می کنم.
اگه بارون بزنه....
بعد با مریم توی یه کافه توی درکه نشسته ایم . قلوه می خوریم . یاد قدیمتر ها ( چهار سال یا پنج سال قبل ) هر از گاهی هم یاد قدیم ترهای خودم می افتم و خاطره ای از درکه گردی هایم برای مریم می گویم...
رعد و برق شدیدی می زند ...
اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه....
از درکه میزنیم بیرون . مریم میگه بچرخیم....راه می افتم...سوی شرق از شمال . مینی سیتی را رد می کنم. باد شدیدی وزیدن می گیرد... بوی پاییز می آید...مریم با خوشحالی می گوید: آهار می ریم؟
ساعت 11 شب است...بوی پاییز شدیدتر شده....
پیچ و خم های جاده لواسان را با طمانینه و آهستگی طی می کنم . زرد بند را رد می کنم . رو به شمال . یاد همه روز های گذشته هستم . خوب و بد . آهار شکراب . صبح های بارانی و تاریک زمستان . دو نفری ( بیشتر وقت ها تک نفری هستم)...
توی ماشین صدای سیمین غانم همه فضا را پر کرده:
گل گلدون من....
من با خودم میگم: اگه بارون بزنه....
کمی بالاتر ....پیچ بعدی...بالاتر ....بعدی....و بالاخره....
بارون بارونه...زمینا تر میشه...
گلنسا جونم....
بارون بارونه....زمینا تر میشه...
عجب بارونی ....خوش آمیدی پاییز زیبا....
من ومریم سرمستیم....امشب همه جاهایی که از 4 ، پنج سال قبل با هم ازشون خاطره داریم سر می زنیم... داراباد...آهار...باغ گل سرخ ها....کوچه پس کوچه های نیاوران....
امشب 4 سال از ازدواجمون گذشت :
مثل برق و باد....
پاییز به پاییز....
رنگ به رنگ....
میزنه بارون به شیشه....